هوش مصنوعی:
این متن شعری است که مضامین مختلفی از جمله انتقاد اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و عرفانی را در بر میگیرد. شاعر از وضعیت نابسامان جامعه، بیعدالتی، فساد، و ضعفهای اخلاقی انتقاد میکند و گاهی به مسائل عرفانی و فلسفی نیز اشاره مینماید. در بخشهایی از شعر، شاعر به مخاطب توصیههایی برای مقابله با دشمنان و حفظ ارزشهای اخلاقی میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مضامین پیچیده اجتماعی و سیاسی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان دشوار است. همچنین، برخی از مفاهیم انتقادی و عرفانی ممکن است برای سنین پایین نامناسب باشد.
شمارهٔ ۴ - در اندرز احزاب سیاسی باتحاد و ترک اختلاف
دست شوی ای طبیب ازین بیمار
محتضر را به حال خود بگذار ۱
منشین در کنار بیماری
که سلامت ازو گرفته کنار ۲
سود ندهد دوا و معجونت
که طبیعت فتاده است از کار ۳
جانش اندر لب است و ناله به دل
هان بسختی گلوی او مفشار ۴
حیف ازین ناتوان بی تن و توش
آوخ از این مریض بی غمخوار ۵
که پرستارش آورد شب و روز
جای جلاب زهر کژدم و مار ۶
تخته امتحان اطفال است
سینه دردمند این بیمار ۷
ای پدر چشم پوش ازین فرزند
ای پسر زین پدر نظر بردار ۸
این چنین خسته کی شود سالم
این چنین خفته کی شود بیدار ۹
قالب مردمان تهی گردد
ساغر عمر چون شود سرشار ۱۰
خواجه اندر شکار گور نر است
ناگهان گور گیردش بشکار ۱۱
مرد ریگش به اقربا نرسد
گرچه هستند وارثان بسیار ۱۲
لیک هستند خیل مدعیان
زیرک و رند و چابک و عیار ۱۳
اقربا را نمانده فرصت آن
که نمایند راز خود اظهار ۱۴
لاشه خر سقط شد است و دود
بر سرش جوق گرگ مردم خوار ۱۵
خواجه چون خفت و پاسبان شد مست
سر دشمن در آمد از دیوار ۱۶
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۷
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۸
ای عزیزان کرم بجای آرید
اختلاف از میانه بردارید ۱۹
دل دشمن میاورید بدست
خاطر دوستان میازارید ۲۰
خائنان را بدر کنید از خوان
دنبه را دست گرگ مسپارید ۲۱
نقد عمر عزیز را امروز
خوار و ارزان ذخیره مشمارید ۲۲
بستانید داده راز حریف
برده خویش را نگهدارید ۲۳
دشمن ار کژدم است پیکروی
همچو مار سیه بر او بارید ۲۴
چشمتان گر بدوست کژ نگرد
دشمن جان خویش پندارید ۲۵
جانتان گر عدوی انجمن است
نقش او را ندیده انگارید ۲۶
پند ننیوش زشت حنجره را
گوش مالید و حلق بفشارید ۲۷
تا توانید در مزارع خویش
دانه دوستی همی کارید ۲۸
نفس عافیت بر او بدمید
آب رحمت بر او فرو بارید ۲۹
اندرین کشتزارهای وسیع
پاسبان ها ز صدق بگمارید ۳۰
مکنید آنچه از پشیمانیش
دست خائید و سر همی خارید ۳۱
هر زمان کار شد بعکس مراد
نکته ای گویم ار بجای آرید ۳۲
یا بکش خصم را و برکن پوست ۳۳
یا بدشمن سپار خانه دوست ۳۴
سبب ضعف و بی خیالی چیست
نالهای علی التوالی چیست ۳۵
در بر رای بخردان غیور
فکر درویش لاابالی چیست ۳۶
غیر تعطیل و انقلاب ثمر
ز انقلابی و اعتدالی چیست ۳۷
دغلیهای ارتجاعیون
کارهای ابوالمعالی چیست ۳۸
انجمن های شوم بنیان کن
گشته دایر درین لیالی چیست ۳۹
اینک از فرط جهل نکته عقل
بر تو نتوان نمود حالی چیست ۴۰
با سر پر ز باد و دست تهی
این افادات خشک و خالی چیست ۴۱
با رفیقان حدیث . . . ر بطاق
از عدو عجز و خایه مالی چیست ۴۲
حکم چون با وزیر داخله شد
طفره حکمران زوالی چیست ۴۳
خانه آباد و دوست آزاد است
جای دشمن درین حوالی چیست ۴۴
چون یقین است فتح و نصرت ما
این خطرهای احتمالی چیست ۴۵
وزرا هر یکی به مرکز خود
گشته مشغول ماستمالی چیست ۴۶
بهر اصلاح کار و بستن بار
انتظار جنابعالی چیست ۴۷
یا بکش خصم را و برکن پوست ۴۸
یا بدشمن سپار خانه دوست ۴۹
حزب دیموکرات را چکنم
تشنه مردم فرات را چکنم ۵۰
سعی دارم بعیش و راحت و نوش
حکم من عاش مات را چکنم ۵۱
پارتی خانه گشته پارلمان
حل این مشکلات را چکنم ۵۲
بهر دفع عدو کمر بستم
ملت بی ثبات را چکنم ۵۳
الخبیثات للخبیثین است
طیبین طیبات را چکنم ۵۴
شد سکندر اسیر ظلمت طبع
خضر و آب حیات را چکنم ۵۵
زهر در کام و حنظل اندر جام
انگبین و نبات را چکنم ۵۶
چونکه مسجد خراب و رفت امام
حافظوا للصلوة را چکنم ۵۷
کیسه از زر تهی است سفره ز نان
صدقات و زکات را چکنم ۵۸
بیدقی گر بجهد فرزین شد
بازی شاهمات را چکنم ۵۹
صلح کردم به مرزبان بلوچ
حکمدار هرات را چکنم ۶۰
ساختم با وکیل و مستنطق
رای اقضی القضات را چکنم ۶۱
تره بر ریش او نمودم خرد
دفتر ترهات را چکنم ۶۲
حفظ کردم ز آتش این صندوق
کیف قبض و برات را چکنم ۶۳
ای که پرسی ز من به دام خطر
که طریق نجات را چکنم ۶۴
یا بکش خصم را و برکن پوست ۶۵
یا بدشمن سپار خانه دوست ۶۶
ای پسر شب گذشت و روز رسید
باغ را، دی شد و تموز رسید ۶۷
خصم را از پی جواز ستم
رقم حکم لایجوز رسید ۶۸
خاک افسرده را حرارت و نور
ز آفتاب جهان فروز رسید ۶۹
نایب السلطنه بفر خدای
از پی حل این رموز رسید ۷۰
دم برد العجوز شد خامش
مژده بر شیخ و بر عجوز رسید ۷۱
کشتی گوهر آمد از عمان
کاروان شکر ز خوز رسید ۷۲
باز اندر شکار کبک آمد
شیر غژمان به صید یوز رسید ۷۳
دزد را گو ممان درین اقلیم
که جوانمرد کینه توز رسید ۷۴
از پی انتقام کار بدت
در کمان تیر سینه دوز رسید ۷۵
خانه خصم را ز زند قضا
آتش تیز خانه سوز رسید ۷۶
ظلم را موسم خفا آمد
عدل را موقع بروز رسید ۷۷
شمع بگذار و سوی جمع گرای
پرده شب بدر که روز رسید ۷۸
یا بکش خصم را و برکن پوست ۷۹
یا بدشمن سپار خانه دوست ۸۰
روشنی یافت شمع پارلمان
مردمی کرد جمع پارلمان ۸۱
دل چو پروانه خویشتن را کرد
به فدا پیش شمع پارلمان ۸۲
بهر مشروطه همچو مروارید
در لگن ریخت دمع پارلمان ۸۳
عدل و انصاف تو امان آمد
سوی ایران بطمع پارلمان ۸۴
کیست کز من رساند این پیغام
آشکارا به سمع پارلمان ۸۵
که کمر بسته ارتجاعیون
از پی قلع و قمع پارلمان ۸۶
ای هواخواه مجلس ملی
خیز و درشو بجمع پارلمان ۸۷
یا بکش خصم را و برکن پوست ۸۸
یا بدشمن سپار خانه دوست ۸۹
عقل مجنون مجلس ملی است
هوش مفتون مجلس ملی است ۹۰
صحف هوشنگ و دفتر جاماسب
فرع قانون مجلس ملی است ۹۱
بنده آن حکیم با خردم
که فلاطون مجلس ملی است ۹۲
دل دانا و عقل روشن او
شمس گردون مجلس ملی است ۹۳
بهتر از نخل طور و قامت حور
سرو موزون مجلس ملی است ۹۴
عقل موسای دار شوری شد
عدل هارون مجلس ملی است ۹۵
چرخ برجیس و زهره و کیوان
همه مادون مجلس ملی است ۹۶
غم مخور گر شغال گرسنه ای
تشنه بر خون مجلس ملی است ۹۷
از در ما درون نخواهد شد
هر که بیرون مجلس ملی است ۹۸
یا بکش خصم را و برکن پوست ۹۹
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۰۰
ای وزیران گر اتفاق کنید
ترک این حیله و نفاق کنید ۱۰۱
ملک را ایمن از بهانه خصم
وز تکالیف لایطاق کنید ۱۰۲
از کمال و فضیلت و تقوی
زیور و افسر و نطاق کنید ۱۰۳
خر عیسی چو جفته اندازد
کیفرش با سم و یراق کنید ۱۰۴
پسران را که ناخلف باشند
بری از ارث کرده عاق کنید ۱۰۵
ید یمنی، دراز، جانب فارس
ید یسری، سوی عراق کنید ۱۰۶
ای وکیلان خدای را با هم
عهد و میثاق در وثاق کنید ۱۰۷
وزرا را بدام مهر کشید
ملک را خانه وفاق کنید ۱۰۸
با غرض کوس الوداع زنید
با مرض بانک الفراق کنید ۱۰۹
خصم اگر شاه در عری فکنید
دزد اگر ماه در محاق کنید ۱۱۰
نفس اماره را درین سودا
دست فرسوده ز احتراق کنید ۱۱۱
مصدر شوم را ز اسم و ز فعل
ترک تصریف و اشتقاق کنید ۱۱۲
این شیاطین انس را محروم
از فساد و ز استراق کنید ۱۱۳
روی در کعبه وفاق نهید
پشت بر قبله شقاق کنید ۱۱۴
سبق از درس دولتی گیرید
وندرین عرصه استباق کنید ۱۱۵
از دوره کارتان برون نبود
گر بمیرید یا خناق کنید ۱۱۶
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۱۷
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۱۸
مرد را گر برند بند از بند
نتواند دل از وطن برکند ۱۱۹
خانه دوست در کف دشمن
ندهد هیچ مرد غیرتمند ۱۲۰
نار حب الوطن چو شعله زند
دل مؤمن بر او شود چو سپند ۱۲۱
داغ فرزند سهل تر ز آن است
که سپاری بدشمنان فرزند ۱۲۲
دوست گر پوشدت پلاس و گلیم
به که بیگانه پرنیان و پرند ۱۲۳
مشرقی را بمغربی چه قیاس
کبک با جغد کی کند پیوند ۱۲۴
نام بی همتی بخویش منه
داغ بی غیرتی بخود مپسند ۱۲۵
رفته در خاک به که مانده به ننگ
مرده در گور به که زنده به بند ۱۲۶
سوی قفقاز و هند دیده گشای
تا ز قفقاز و هند گیری پند ۱۲۷
پرده در روی خود کشی تا کی
پنبه در گوش خود نهی تا چند ۱۲۸
جرم خود را ز جهل بر ابلیس
یا بکج گردی زمانه مبند ۱۲۹
گریه کن بر سیاه روزی خویش
به سیاهی روی غیر مخند ۱۳۰
سایه قد و عکس روی تو بود
اینکه دیدی تو را بخنده فکند ۱۳۱
ابلهی ابله آنقدر که جنون
بسبال تو می خورد سوگند ۱۳۲
راستی ای پسر چو درمانی
متحیر میان عار و گزند ۱۳۳
چاره ات از دو کار بیرون نیست
بشنو این نکته را ببانگ بلند ۱۳۴
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۳۵
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۳۶
ندهد هیچ مرد فرزانه
خانه خود بدست بیگانه ۱۳۷
سر خود را برد اگر نبرد
پای بیگانه را از آن خانه ۱۳۸
دست ازین شیوه بر ندارد مرد
گر ببرند دستش از شانه ۱۳۹
مگس انگبین و مور ضعیف
ندهد راه غیر در لانه ۱۴۰
تو ازین هر دو بی خیال تری
ای خر خیره دیو دیوانه ۱۴۱
که سخن های اهل معنی را
فرض کردی فسون و افسانه ۱۴۲
بسکه مستغرقی بمستی و خواب
کس نداند که زنده ای یا نه ۱۴۳
ای برادر بروز تیره خویش
گریه کن چون ستون حنانه ۱۴۴
تاکنون هیچکس نمی دانست
که چه داری درون انبانه ۱۴۵
اینک آن رازهای پنهان را
فاش کردی بیک دو پیمانه ۱۴۶
از تهی مغزی و سبک وزنی
مست گشتی ببوی میخانه ۱۴۷
برد اندر خمار نی بقمار
زر و سیمت حریف جانانه ۱۴۸
تو شدی در کنار کدبانو
دزد شد کدخدای کاشانه ۱۴۹
این زمان کاو فتاده اندر بند
مرغ روح تو از پی دانه ۱۵۰
چاره بند خویش اگر خواهی
پند من کار بند مردانه ۱۵۱
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۵۲
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۵۳
مگر ایرانیان نه از بشرند
یا ز گرگ درنده پست ترند ۱۵۴
ای نصاری مگر مسلمانان
دد و دیوند یا که جانورند ۱۵۵
بخدا دیو دد نیند ولیک
همچو پیل دمان و شیر نرند ۱۵۶
خونشان را مخور که زقومند
مشتشان بر مزن که نیشترند ۱۵۷
دل ایرانیان شفیقستی
بگمانت که بی دل و جگرند ۱۵۸
حیف باشد ز نوع آدمیان
کادمی را چو گاو و خر شمرند ۱۵۹
نه خرند و نه گاو این مردم
که شرف را بخون خویش خرند ۱۶۰
ما نژاد فرشته ایم و کسان
که مظالم خرند گاو و خرند ۱۶۱
ما نکو سیرتیم و نیک اخلاق
گرگ درنده خلق بد سیرند ۱۶۲
ای ستمکاره ای که از ستمت
همه خلق زمانه برحذرند ۱۶۳
ظلم چندان سزد که بر ظلام
کس نگوید ز عدل بی خبرند ۱۶۴
عضو یکدیگرند آدمیان
ز آنکه از یک نژاد و یک گهرند ۱۶۵
آدمی زاده گان درین گیتی
همه با هم شریک خیر و شرند ۱۶۶
غم یاران بخور که یارانت
روز تنگی همه غم تو خورند ۱۶۷
هر چه خواهی بکن ولیک بدان
که بد و نیک جمله در گذرند ۱۶۸
گر شغالان بخانه شیران
اندر آیند مانده در خطرند ۱۶۹
خشم شیران، اگر بدل جنبید
پوستهاشان همی بتن بدرند ۱۷۰
ای ستمدیده مرد ایرانی
که رقیبان بخانه تو درند ۱۷۱
گر بخواهی که آبروی تو را
این خبیثان بیشرف نبرند ۱۷۲
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۷۳
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۷۴
ای بیک جرعه داده عقل از دست
چند در بستر اوفتاده و مست ۱۷۵
با خبر شو که دست مانده ز کار
بر حذر شو که کار رفته ز دست ۱۷۶
مرغ عیار رفته اندر دام
ماهی زیرک اوفتاده به شست ۱۷۷
جز بفن کی توان ز ورطه گریخت
جز به تدبیر چون توانی رست ۱۷۸
نتوان زیست زیر دیواری
کش سکون اوفتاد و سقف شکست ۱۷۹
دشمن شوخ چشم بی پروا
زر پرست است و تو خدای پرست ۱۸۰
به تجارت تو را کند مغبون
چون ترا نیست هر چه او را هست ۱۸۱
پست گردد بر تو با تعظیم
تا زمانی که بار خود بربست ۱۸۲
چون ترازو که کفه پر او
در بر کفه ی تهی شده پست ۱۸۳
بار خود را چو بست آن غدار
خاطرت را به تیر طعنه بخست ۱۸۴
از پس آنکه انگبین تو خورد
ریخت در ساغر تو زهر و کبست ۱۸۵
گر تو در هر هزار شصت بری
او بهر صد برد ز مال تو شصت ۱۸۶
چون سرت در کمند خویش آورد
اوستادانه از کمند تو جست ۱۸۷
او بمغرب شود تو در مشرق
هر کسی سوی اصل خود پیوست ۱۸۸
چون چنین است پند من بشنو
که بود یادگار عهد الست ۱۸۹
تو تن آسان بجای در منشین
کو تن آسان به جای در ننشست ۱۹۰
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۹۱
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۹۲
محتضر را به حال خود بگذار ۱
منشین در کنار بیماری
که سلامت ازو گرفته کنار ۲
سود ندهد دوا و معجونت
که طبیعت فتاده است از کار ۳
جانش اندر لب است و ناله به دل
هان بسختی گلوی او مفشار ۴
حیف ازین ناتوان بی تن و توش
آوخ از این مریض بی غمخوار ۵
که پرستارش آورد شب و روز
جای جلاب زهر کژدم و مار ۶
تخته امتحان اطفال است
سینه دردمند این بیمار ۷
ای پدر چشم پوش ازین فرزند
ای پسر زین پدر نظر بردار ۸
این چنین خسته کی شود سالم
این چنین خفته کی شود بیدار ۹
قالب مردمان تهی گردد
ساغر عمر چون شود سرشار ۱۰
خواجه اندر شکار گور نر است
ناگهان گور گیردش بشکار ۱۱
مرد ریگش به اقربا نرسد
گرچه هستند وارثان بسیار ۱۲
لیک هستند خیل مدعیان
زیرک و رند و چابک و عیار ۱۳
اقربا را نمانده فرصت آن
که نمایند راز خود اظهار ۱۴
لاشه خر سقط شد است و دود
بر سرش جوق گرگ مردم خوار ۱۵
خواجه چون خفت و پاسبان شد مست
سر دشمن در آمد از دیوار ۱۶
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۷
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۸
ای عزیزان کرم بجای آرید
اختلاف از میانه بردارید ۱۹
دل دشمن میاورید بدست
خاطر دوستان میازارید ۲۰
خائنان را بدر کنید از خوان
دنبه را دست گرگ مسپارید ۲۱
نقد عمر عزیز را امروز
خوار و ارزان ذخیره مشمارید ۲۲
بستانید داده راز حریف
برده خویش را نگهدارید ۲۳
دشمن ار کژدم است پیکروی
همچو مار سیه بر او بارید ۲۴
چشمتان گر بدوست کژ نگرد
دشمن جان خویش پندارید ۲۵
جانتان گر عدوی انجمن است
نقش او را ندیده انگارید ۲۶
پند ننیوش زشت حنجره را
گوش مالید و حلق بفشارید ۲۷
تا توانید در مزارع خویش
دانه دوستی همی کارید ۲۸
نفس عافیت بر او بدمید
آب رحمت بر او فرو بارید ۲۹
اندرین کشتزارهای وسیع
پاسبان ها ز صدق بگمارید ۳۰
مکنید آنچه از پشیمانیش
دست خائید و سر همی خارید ۳۱
هر زمان کار شد بعکس مراد
نکته ای گویم ار بجای آرید ۳۲
یا بکش خصم را و برکن پوست ۳۳
یا بدشمن سپار خانه دوست ۳۴
سبب ضعف و بی خیالی چیست
نالهای علی التوالی چیست ۳۵
در بر رای بخردان غیور
فکر درویش لاابالی چیست ۳۶
غیر تعطیل و انقلاب ثمر
ز انقلابی و اعتدالی چیست ۳۷
دغلیهای ارتجاعیون
کارهای ابوالمعالی چیست ۳۸
انجمن های شوم بنیان کن
گشته دایر درین لیالی چیست ۳۹
اینک از فرط جهل نکته عقل
بر تو نتوان نمود حالی چیست ۴۰
با سر پر ز باد و دست تهی
این افادات خشک و خالی چیست ۴۱
با رفیقان حدیث . . . ر بطاق
از عدو عجز و خایه مالی چیست ۴۲
حکم چون با وزیر داخله شد
طفره حکمران زوالی چیست ۴۳
خانه آباد و دوست آزاد است
جای دشمن درین حوالی چیست ۴۴
چون یقین است فتح و نصرت ما
این خطرهای احتمالی چیست ۴۵
وزرا هر یکی به مرکز خود
گشته مشغول ماستمالی چیست ۴۶
بهر اصلاح کار و بستن بار
انتظار جنابعالی چیست ۴۷
یا بکش خصم را و برکن پوست ۴۸
یا بدشمن سپار خانه دوست ۴۹
حزب دیموکرات را چکنم
تشنه مردم فرات را چکنم ۵۰
سعی دارم بعیش و راحت و نوش
حکم من عاش مات را چکنم ۵۱
پارتی خانه گشته پارلمان
حل این مشکلات را چکنم ۵۲
بهر دفع عدو کمر بستم
ملت بی ثبات را چکنم ۵۳
الخبیثات للخبیثین است
طیبین طیبات را چکنم ۵۴
شد سکندر اسیر ظلمت طبع
خضر و آب حیات را چکنم ۵۵
زهر در کام و حنظل اندر جام
انگبین و نبات را چکنم ۵۶
چونکه مسجد خراب و رفت امام
حافظوا للصلوة را چکنم ۵۷
کیسه از زر تهی است سفره ز نان
صدقات و زکات را چکنم ۵۸
بیدقی گر بجهد فرزین شد
بازی شاهمات را چکنم ۵۹
صلح کردم به مرزبان بلوچ
حکمدار هرات را چکنم ۶۰
ساختم با وکیل و مستنطق
رای اقضی القضات را چکنم ۶۱
تره بر ریش او نمودم خرد
دفتر ترهات را چکنم ۶۲
حفظ کردم ز آتش این صندوق
کیف قبض و برات را چکنم ۶۳
ای که پرسی ز من به دام خطر
که طریق نجات را چکنم ۶۴
یا بکش خصم را و برکن پوست ۶۵
یا بدشمن سپار خانه دوست ۶۶
ای پسر شب گذشت و روز رسید
باغ را، دی شد و تموز رسید ۶۷
خصم را از پی جواز ستم
رقم حکم لایجوز رسید ۶۸
خاک افسرده را حرارت و نور
ز آفتاب جهان فروز رسید ۶۹
نایب السلطنه بفر خدای
از پی حل این رموز رسید ۷۰
دم برد العجوز شد خامش
مژده بر شیخ و بر عجوز رسید ۷۱
کشتی گوهر آمد از عمان
کاروان شکر ز خوز رسید ۷۲
باز اندر شکار کبک آمد
شیر غژمان به صید یوز رسید ۷۳
دزد را گو ممان درین اقلیم
که جوانمرد کینه توز رسید ۷۴
از پی انتقام کار بدت
در کمان تیر سینه دوز رسید ۷۵
خانه خصم را ز زند قضا
آتش تیز خانه سوز رسید ۷۶
ظلم را موسم خفا آمد
عدل را موقع بروز رسید ۷۷
شمع بگذار و سوی جمع گرای
پرده شب بدر که روز رسید ۷۸
یا بکش خصم را و برکن پوست ۷۹
یا بدشمن سپار خانه دوست ۸۰
روشنی یافت شمع پارلمان
مردمی کرد جمع پارلمان ۸۱
دل چو پروانه خویشتن را کرد
به فدا پیش شمع پارلمان ۸۲
بهر مشروطه همچو مروارید
در لگن ریخت دمع پارلمان ۸۳
عدل و انصاف تو امان آمد
سوی ایران بطمع پارلمان ۸۴
کیست کز من رساند این پیغام
آشکارا به سمع پارلمان ۸۵
که کمر بسته ارتجاعیون
از پی قلع و قمع پارلمان ۸۶
ای هواخواه مجلس ملی
خیز و درشو بجمع پارلمان ۸۷
یا بکش خصم را و برکن پوست ۸۸
یا بدشمن سپار خانه دوست ۸۹
عقل مجنون مجلس ملی است
هوش مفتون مجلس ملی است ۹۰
صحف هوشنگ و دفتر جاماسب
فرع قانون مجلس ملی است ۹۱
بنده آن حکیم با خردم
که فلاطون مجلس ملی است ۹۲
دل دانا و عقل روشن او
شمس گردون مجلس ملی است ۹۳
بهتر از نخل طور و قامت حور
سرو موزون مجلس ملی است ۹۴
عقل موسای دار شوری شد
عدل هارون مجلس ملی است ۹۵
چرخ برجیس و زهره و کیوان
همه مادون مجلس ملی است ۹۶
غم مخور گر شغال گرسنه ای
تشنه بر خون مجلس ملی است ۹۷
از در ما درون نخواهد شد
هر که بیرون مجلس ملی است ۹۸
یا بکش خصم را و برکن پوست ۹۹
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۰۰
ای وزیران گر اتفاق کنید
ترک این حیله و نفاق کنید ۱۰۱
ملک را ایمن از بهانه خصم
وز تکالیف لایطاق کنید ۱۰۲
از کمال و فضیلت و تقوی
زیور و افسر و نطاق کنید ۱۰۳
خر عیسی چو جفته اندازد
کیفرش با سم و یراق کنید ۱۰۴
پسران را که ناخلف باشند
بری از ارث کرده عاق کنید ۱۰۵
ید یمنی، دراز، جانب فارس
ید یسری، سوی عراق کنید ۱۰۶
ای وکیلان خدای را با هم
عهد و میثاق در وثاق کنید ۱۰۷
وزرا را بدام مهر کشید
ملک را خانه وفاق کنید ۱۰۸
با غرض کوس الوداع زنید
با مرض بانک الفراق کنید ۱۰۹
خصم اگر شاه در عری فکنید
دزد اگر ماه در محاق کنید ۱۱۰
نفس اماره را درین سودا
دست فرسوده ز احتراق کنید ۱۱۱
مصدر شوم را ز اسم و ز فعل
ترک تصریف و اشتقاق کنید ۱۱۲
این شیاطین انس را محروم
از فساد و ز استراق کنید ۱۱۳
روی در کعبه وفاق نهید
پشت بر قبله شقاق کنید ۱۱۴
سبق از درس دولتی گیرید
وندرین عرصه استباق کنید ۱۱۵
از دوره کارتان برون نبود
گر بمیرید یا خناق کنید ۱۱۶
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۱۷
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۱۸
مرد را گر برند بند از بند
نتواند دل از وطن برکند ۱۱۹
خانه دوست در کف دشمن
ندهد هیچ مرد غیرتمند ۱۲۰
نار حب الوطن چو شعله زند
دل مؤمن بر او شود چو سپند ۱۲۱
داغ فرزند سهل تر ز آن است
که سپاری بدشمنان فرزند ۱۲۲
دوست گر پوشدت پلاس و گلیم
به که بیگانه پرنیان و پرند ۱۲۳
مشرقی را بمغربی چه قیاس
کبک با جغد کی کند پیوند ۱۲۴
نام بی همتی بخویش منه
داغ بی غیرتی بخود مپسند ۱۲۵
رفته در خاک به که مانده به ننگ
مرده در گور به که زنده به بند ۱۲۶
سوی قفقاز و هند دیده گشای
تا ز قفقاز و هند گیری پند ۱۲۷
پرده در روی خود کشی تا کی
پنبه در گوش خود نهی تا چند ۱۲۸
جرم خود را ز جهل بر ابلیس
یا بکج گردی زمانه مبند ۱۲۹
گریه کن بر سیاه روزی خویش
به سیاهی روی غیر مخند ۱۳۰
سایه قد و عکس روی تو بود
اینکه دیدی تو را بخنده فکند ۱۳۱
ابلهی ابله آنقدر که جنون
بسبال تو می خورد سوگند ۱۳۲
راستی ای پسر چو درمانی
متحیر میان عار و گزند ۱۳۳
چاره ات از دو کار بیرون نیست
بشنو این نکته را ببانگ بلند ۱۳۴
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۳۵
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۳۶
ندهد هیچ مرد فرزانه
خانه خود بدست بیگانه ۱۳۷
سر خود را برد اگر نبرد
پای بیگانه را از آن خانه ۱۳۸
دست ازین شیوه بر ندارد مرد
گر ببرند دستش از شانه ۱۳۹
مگس انگبین و مور ضعیف
ندهد راه غیر در لانه ۱۴۰
تو ازین هر دو بی خیال تری
ای خر خیره دیو دیوانه ۱۴۱
که سخن های اهل معنی را
فرض کردی فسون و افسانه ۱۴۲
بسکه مستغرقی بمستی و خواب
کس نداند که زنده ای یا نه ۱۴۳
ای برادر بروز تیره خویش
گریه کن چون ستون حنانه ۱۴۴
تاکنون هیچکس نمی دانست
که چه داری درون انبانه ۱۴۵
اینک آن رازهای پنهان را
فاش کردی بیک دو پیمانه ۱۴۶
از تهی مغزی و سبک وزنی
مست گشتی ببوی میخانه ۱۴۷
برد اندر خمار نی بقمار
زر و سیمت حریف جانانه ۱۴۸
تو شدی در کنار کدبانو
دزد شد کدخدای کاشانه ۱۴۹
این زمان کاو فتاده اندر بند
مرغ روح تو از پی دانه ۱۵۰
چاره بند خویش اگر خواهی
پند من کار بند مردانه ۱۵۱
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۵۲
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۵۳
مگر ایرانیان نه از بشرند
یا ز گرگ درنده پست ترند ۱۵۴
ای نصاری مگر مسلمانان
دد و دیوند یا که جانورند ۱۵۵
بخدا دیو دد نیند ولیک
همچو پیل دمان و شیر نرند ۱۵۶
خونشان را مخور که زقومند
مشتشان بر مزن که نیشترند ۱۵۷
دل ایرانیان شفیقستی
بگمانت که بی دل و جگرند ۱۵۸
حیف باشد ز نوع آدمیان
کادمی را چو گاو و خر شمرند ۱۵۹
نه خرند و نه گاو این مردم
که شرف را بخون خویش خرند ۱۶۰
ما نژاد فرشته ایم و کسان
که مظالم خرند گاو و خرند ۱۶۱
ما نکو سیرتیم و نیک اخلاق
گرگ درنده خلق بد سیرند ۱۶۲
ای ستمکاره ای که از ستمت
همه خلق زمانه برحذرند ۱۶۳
ظلم چندان سزد که بر ظلام
کس نگوید ز عدل بی خبرند ۱۶۴
عضو یکدیگرند آدمیان
ز آنکه از یک نژاد و یک گهرند ۱۶۵
آدمی زاده گان درین گیتی
همه با هم شریک خیر و شرند ۱۶۶
غم یاران بخور که یارانت
روز تنگی همه غم تو خورند ۱۶۷
هر چه خواهی بکن ولیک بدان
که بد و نیک جمله در گذرند ۱۶۸
گر شغالان بخانه شیران
اندر آیند مانده در خطرند ۱۶۹
خشم شیران، اگر بدل جنبید
پوستهاشان همی بتن بدرند ۱۷۰
ای ستمدیده مرد ایرانی
که رقیبان بخانه تو درند ۱۷۱
گر بخواهی که آبروی تو را
این خبیثان بیشرف نبرند ۱۷۲
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۷۳
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۷۴
ای بیک جرعه داده عقل از دست
چند در بستر اوفتاده و مست ۱۷۵
با خبر شو که دست مانده ز کار
بر حذر شو که کار رفته ز دست ۱۷۶
مرغ عیار رفته اندر دام
ماهی زیرک اوفتاده به شست ۱۷۷
جز بفن کی توان ز ورطه گریخت
جز به تدبیر چون توانی رست ۱۷۸
نتوان زیست زیر دیواری
کش سکون اوفتاد و سقف شکست ۱۷۹
دشمن شوخ چشم بی پروا
زر پرست است و تو خدای پرست ۱۸۰
به تجارت تو را کند مغبون
چون ترا نیست هر چه او را هست ۱۸۱
پست گردد بر تو با تعظیم
تا زمانی که بار خود بربست ۱۸۲
چون ترازو که کفه پر او
در بر کفه ی تهی شده پست ۱۸۳
بار خود را چو بست آن غدار
خاطرت را به تیر طعنه بخست ۱۸۴
از پس آنکه انگبین تو خورد
ریخت در ساغر تو زهر و کبست ۱۸۵
گر تو در هر هزار شصت بری
او بهر صد برد ز مال تو شصت ۱۸۶
چون سرت در کمند خویش آورد
اوستادانه از کمند تو جست ۱۸۷
او بمغرب شود تو در مشرق
هر کسی سوی اصل خود پیوست ۱۸۸
چون چنین است پند من بشنو
که بود یادگار عهد الست ۱۸۹
تو تن آسان بجای در منشین
کو تن آسان به جای در ننشست ۱۹۰
یا بکش خصم را و برکن پوست ۱۹۱
یا بدشمن سپار خانه دوست ۱۹۲
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۸۰
۳۳۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۳ - در نکوهش مشروطه خواهان دروغی و زمامداران پس از بمباردمان رواق مطهر امام هشتم
بعدی:ترکیبات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.