هوش مصنوعی:
متن روایتکننده داستان رعیتی است که به دلیل بیعدالتی در دریافت خراج به نزد شاه شکایت میبرد. او از شاه میخواهد که انصاف را رعایت کند، زیرا خراجی که از او گرفته شده، بسیار بیشتر از حد عادلانه است. شاه ابتدا او را سرزنش میکند، اما پس از شنیدن استدلالهایش، از رفتار خود پشیمان شده و دستور میدهد خراج از او گرفته نشود.
رده سنی:
12+
متن دارای مفاهیم اخلاقی و اجتماعی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی واژهها و ساختارهای ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال دشوار باشد.
شماره ۴۳ - شنیدم که طمقاج با داد و دین
شنیدم که طمقاج با داد و دین
چو شد دادگر در خراسان زمین ۱
فرستاد فرزانه یی بی لجاج
که تا بر نشابور بندد خراج ۲
فرستاده ی خسرو بیهمال
بر آب و زمین بست مال و منال ۳
یکی از رعایای برگشته بخت
روان شد به درگاه دارای تخت ۴
که ای شاه امین تو را رحم نیست
که ده من خراج مرا دید بیست ۵
ندانستم ای شاه گیتی پناه
ندارد سر مویی انصاف شاه! ۶
شهش گفت: ای ناجوانمرد دون
بود موی رویت ز ده من فزون ۷
ز ده من جو، ای مرد، سی روزه راه
به این آستان آمدی دادخواه؟! ۸
ستمدیده کش بود خاطر غمین
بگفتا که: راضی شدم از امین ۹
مرا جان غمین بود و دل ریش از او
بود گفتم انصاف شه بیش از او ۱۰
کنون کامدم بر درت از امید
امین بود احول یکی را دو دید ۱۱
تو گویی که ده من بود موی من
نیامد تو را شرم از روی من؟! ۱۲
ز سر تا به پای من ای محترم!
نرسته است مو بیش از ده درم ۱۳
ز انصافت ای شاه تا زنده ام
ز احسان آن مرد شرمنده ام ۱۴
خجل شد شه از روی آن ناتوان
ز هر موی او جویی از خون روان ۱۵
بفرمود، کز وی نخواهند باج
به انصاف برداشت از وی خراج ۱۶
چو شد دادگر در خراسان زمین ۱
فرستاد فرزانه یی بی لجاج
که تا بر نشابور بندد خراج ۲
فرستاده ی خسرو بیهمال
بر آب و زمین بست مال و منال ۳
یکی از رعایای برگشته بخت
روان شد به درگاه دارای تخت ۴
که ای شاه امین تو را رحم نیست
که ده من خراج مرا دید بیست ۵
ندانستم ای شاه گیتی پناه
ندارد سر مویی انصاف شاه! ۶
شهش گفت: ای ناجوانمرد دون
بود موی رویت ز ده من فزون ۷
ز ده من جو، ای مرد، سی روزه راه
به این آستان آمدی دادخواه؟! ۸
ستمدیده کش بود خاطر غمین
بگفتا که: راضی شدم از امین ۹
مرا جان غمین بود و دل ریش از او
بود گفتم انصاف شه بیش از او ۱۰
کنون کامدم بر درت از امید
امین بود احول یکی را دو دید ۱۱
تو گویی که ده من بود موی من
نیامد تو را شرم از روی من؟! ۱۲
ز سر تا به پای من ای محترم!
نرسته است مو بیش از ده درم ۱۳
ز انصافت ای شاه تا زنده ام
ز احسان آن مرد شرمنده ام ۱۴
خجل شد شه از روی آن ناتوان
ز هر موی او جویی از خون روان ۱۵
بفرمود، کز وی نخواهند باج
به انصاف برداشت از وی خراج ۱۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶
۳۲۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۲ - چنین یاد دارم که در اصفهان
گوهر بعدی:شماره ۴۴ - شنیدم شهی کز ستم عار داشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.