هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از عشق نافرجام و درد فراق میگوید. او از انتظار طولانی برای وصال معشوق، رنج هجران، و بیتفاوتی معشوق شکایت دارد. اشعار پر از تصاویر غمگینانه، ناامیدی و احساس تنهایی است.
رده سنی:
16+
متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد. همچنین، برخی از ابیات ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
شماره ۴۳ - مراد من ز وصال تو بر نمی آید
مراد من ز وصال تو بر نمی آید
بلای عشق تو بر من به سر نمی آید ۱
شب جوانی من در امید تو بگذشت
هنوز صبح وصال تو بر نمی آید ۲
درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم
برفت عمر و هنوز آن به بر نمی آید ۳
در آرزوی تو بر من دمی نمی گذرد
که بر دلم ز تو جوری دگر نمی آید ۴
دلم ببردی و جان از کف تو هم نبرم
که تیر هجر تو جز بر جگر نمی آید ۵
دلم برفت به جائی غریب سر بنهاد
وزان ضعیف و غریبم خبر نمی آید ۶
اگر چه جستن وصل تو سر به سر خطر است
ترا ز کشتن من خود خطر نمی آید ۷
رخ و لب تو چنان صبر و هوش من بربود
که یادم از گل و تنگ شکر نمی آید ۸
خیال روی تو در چشم من چنان بنشست
که آفتاب و مهم در نظر نمی آید ۹
بر این سرشک چو سیم و رخ چو زر رحم آر
اگر چه در نظرت سیم و زر نمی آید ۱۰
ز آه من به سحر سنگ خاره نرم شود
چگویمت که به گوشت مگر نمی آید ۱۱
هزار تیر ز شست دعا رها کردم
وزان هزار یکی کارگر نمی آید ۱۲
ز عاشقان جهان کس چو ابن همگر نیست
ولیک هیچ به چشم تو در نمی آید ۱۳
بدین دلیری و چستی که اوست در ره عشق
بدین چنین که توئی با تو بر نمی آید ۱۴
به شب ز ناله من عالمی نمی خسبند
مگر به گوش تو آه سحر نمی آید ۱۵
بلای عشق تو بر من به سر نمی آید ۱
شب جوانی من در امید تو بگذشت
هنوز صبح وصال تو بر نمی آید ۲
درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم
برفت عمر و هنوز آن به بر نمی آید ۳
در آرزوی تو بر من دمی نمی گذرد
که بر دلم ز تو جوری دگر نمی آید ۴
دلم ببردی و جان از کف تو هم نبرم
که تیر هجر تو جز بر جگر نمی آید ۵
دلم برفت به جائی غریب سر بنهاد
وزان ضعیف و غریبم خبر نمی آید ۶
اگر چه جستن وصل تو سر به سر خطر است
ترا ز کشتن من خود خطر نمی آید ۷
رخ و لب تو چنان صبر و هوش من بربود
که یادم از گل و تنگ شکر نمی آید ۸
خیال روی تو در چشم من چنان بنشست
که آفتاب و مهم در نظر نمی آید ۹
بر این سرشک چو سیم و رخ چو زر رحم آر
اگر چه در نظرت سیم و زر نمی آید ۱۰
ز آه من به سحر سنگ خاره نرم شود
چگویمت که به گوشت مگر نمی آید ۱۱
هزار تیر ز شست دعا رها کردم
وزان هزار یکی کارگر نمی آید ۱۲
ز عاشقان جهان کس چو ابن همگر نیست
ولیک هیچ به چشم تو در نمی آید ۱۳
بدین دلیری و چستی که اوست در ره عشق
بدین چنین که توئی با تو بر نمی آید ۱۴
به شب ز ناله من عالمی نمی خسبند
مگر به گوش تو آه سحر نمی آید ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۳۴۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۲ - حبذا نزهت بادی که ز بغداد آید
گوهر بعدی:شماره ۴۴ - شکرش در سخن گهر ریزد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.