۱۸۵ بار خوانده شده

شمارهٔ ۲۷۱

طلوع باده ز شام و سحر دریغ مدار
ز خاک جرعه خود چون قمر دریغ مدار

اگر به گنج سر بیل باغبان آید
بگو که آب زر از جام زر دریغ مدار

حیات تلخ بده عیش خوشگوار بگیر
چو عشق تیغ کشد جان و سر دریغ مدار

به شکر آن که حدیثی چو انگبین داری
ز سایلان ترش رو شکر دریغ مدار

تو را به بینش کوتاه خویش نتوان دید
مگر تو را به تو بینم نظر دریغ مدار

درون جانی و در پرده ای ز مردم چشم
جمال اگر ننمایی خبر دریغ مدار

همیشه چشم به احسان آشنا دارد
ز خاک کشته غربت گذر دریغ مدار

جراحت دل شوریده خشک می گردد
از آن دو زلف سیه مشک تر دریغ مدار

بیان شوق «نظیری » دراز انشایی است
بیاض چهره ز خون جگر دریغ مدار
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۲۷۰
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲۷۲
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.