هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان رستم و برزو در شاهنامه فردوسی است که در آن رستم و برزو به نبرد میپردازند. برزو، جنگجویی از توران، با رستم، پهلوان نامدار ایران، روبرو میشود و نبردی سخت بین آنها درمیگیرد. در این نبرد، هر دو پهلوان از تواناییهای خود استفاده میکنند و در نهایت، رستم با وجود آسیبدیدگی، به چارهجویی روی میآورد. این متن پر از توصیفات حماسی، صحنههای نبرد و گفتگوهای بین شخصیتهاست.
رده سنی:
15+
این متن دارای صحنههای نبرد و توصیفات حماسی است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، استفاده از زبان کهن و مفاهیم پیچیدهتر ادبیات کلاسیک، درک آن را برای گروههای سنی پایینتر دشوار میسازد.
بخش ۱۰ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت سوم
چو خسرو ز برزوی گرد این شنید
بدان نامداران همی بنگرید ۱
به گودرز گفتش که این مرد کیست؟
ز گردان توران ورا نام چیست؟ ۲
سواران توران بدیدم بسی
ازین سان ز گردان ندیدم کسی ۳
نژادش کدام است و شهرش کدام؟
از آن نامداران ورا چیست نام؟ ۴
چو خسرو چنین گفت طوس سوار
بدو گفت کای نامور شهریار ۵
ورا نام برزوی گرد اوزن است
سر افراز توران و آن برزن است ۶
نژاد وی از شهر شنگان زمین
ورا آرزو جنگ ایران زمین ۷
جهانجوی نام آور افراسیاب
بدان آمد این بار زین سوی آب ۸
که با پور دستان نبرد آورد
سر نامور زیر گرد آورد ۹
گمانش چنان است افراسیاب
که رستم نیارد به آورد تاب ۱۰
شود کشته بر دست او پور زال
به پروین برآرد ازین رزم یال ۱۱
فریبرز داند که چون است مرد
کزو جوشنش پر ز خون است وگرد ۱۲
به کوپال آن کرد با ما دو تن
که گفتیم جوشن شودمان کفن ۱۳
چو افتاد بر ما دو چشمش ز دور
همی رزمگاه آمدش جای سور ۱۴
بینداخت آن تاب داده کمند
همی یال هر دو در آمد به بند ۱۵
برآورد پس هر دوان را ز زین
به آسانی در افکندمان برزمین ۱۶
دو دست ازپس پشت بستش چو سنگ
به گردن درافکندمان پالهنگ ۱۷
همی تافت تازان چو دریای آب
سپهدار تا نزد افراسیاب ۱۸
چو از طوس کیخسرو ایدون شنید
یکی باد سرد از جگر بر کشید ۱۹
چنین گفت با گیو بردار پای
برو شاد تا پیش پرده سرای ۲۰
روان شد ز پیش سپهدار گیو
همی رفت تازان بر مرد نیو ۲۱
چنین گفت با او جهان پهلوان
سپهبد چرا گشت خیره روان ۲۲
بدو گفت گیو ای سر راستان
هم از نامور تخمه باستان ۲۳
برت را بپوشان به ببر بیان
که می جنگ جویند از ایرانیان ۲۴
یکی نامور جنگ خواه آمده ست
که با یال (و) برز است و با زور دست ۲۵
که برزوش خوانند با یال (و) برز
درختیش در دست مانند گرز ۲۶
تو گویی که کوهی ست ز آهن روان
ز بیمش بلرزد به تن در روان ۲۷
میان دو لشکر به کردار پیل
همی برخروشد چو دریای نیل ۲۸
سپهبد بدو گفت بازآر هوش
نباید که باشی چنین در خروش ۲۹
ستاره بدان جای روشن بود
(که پیش مه از میغ جوشن بود) ۳۰
به چشم کسی باشد آتش بلند
که از آب ناید برو بر گزند ۳۱
چو من پای در زین کین آورم
به ابرو در از خشم چین آورم ۳۲
به دریا نهنگ (و) به هامون پلنگ
ندارند در پیش زخمم درنگ ۳۳
بگفت این و پوشید ببر بیان
به رخش اندر آمد چو شیر ژیان ۳۴
ابا او زواره بیامد به هم
سواران زابل همه بیش و کم ۳۵
چو برزوی را دید بر پشت اسب
خروشید بر سان آذرگشسب ۳۶
سر و پای او پهلوان بنگرید
به ایران وتوران چو او کس ندید ۳۷
به جوشن بپوشید یال و برش
به خورشید تابان رسیده سرش ۳۸
چو دریای جوشان و چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۳۹
چو رستم ورا دید جوشان به دشت
ز بیمش جهان پهلوان خیره گشت ۴۰
چنین گفت با خویشتن پهلوان
کزین سان نخیزد ز توران جوان ۴۱
رخ نامور گشت مانند کاه
زواره بدو گفت کای کینه خواه ۴۲
چرا پهلوان گشت خسته بدین
بدین ترک کآمد ز توران زمین ۴۳
بدو گفت رستم هم ایدر بدار
درفش من و زابلی صد سوار ۴۴
یکی جامه و تن به آهن بپوش
دو چشمت به من دار و بگشای گوش ۴۵
فرود آی از چرمه راهوار
درفش و سواران هم ایدر بدار ۴۶
به دیان که تا من کمر بسته ام
بسی لشکر ترک بشکسته ام ۴۷
مرا ترس در دل نیامد زکس
ز ترکان همین مرد دیدیم و بس ۴۸
همانا که گردون مرا برکشید
ز بهر چنین روز می پرورید ۴۹
اگر خود بدین گونه گردد سپهر
ازیدر برون ران و منمای چهر ۵۰
به راه بیابان سوی سیستان
بپرداز از ایران و کس را ممان ۵۱
به دستان بگوی ای فروزنده گاه
نماند به کس تاج و تخت و کلاه ۵۲
بهشتی بدی گیتی از رنگ و بو
اگر مرگ و پیری نبودی دروی ۵۳
سرم را به مردی به گردون کشید
وزان پس ز من خوارتر کس ندید ۵۴
چنین است کردار گردان سپهر
به یک دست کین و به یک دست مهر ۵۵
چو بنمود کین زود مهر آورید
به نیک و بد هیچ (کس) ننگرید ۵۶
بگفت این و چون باد باره براند
ز ماهی همی خاک بر مه فشاند ۵۷
چو آمد سپهبد زبان برگشاد
به برزوی شیراوژن آواز داد ۵۸
که ای ترک نام آور جنگ جوی
چه آری همی آب کینه به جوی ۵۹
تو را جنگ مردان نیامد به پیش
که چندین بنازی به بازوی خویش ۶۰
چه جویی نبرد سواران کین
کز ایشان به بند است خاقان چین ۶۱
چو بینی ز من دست برد نبرد
نداری تن خویشتن را به مرد ۶۲
به گرز گران گردنت بشکنم
به خم کمندت به خاک افکنم ۶۳
بدو گفت برزوی کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۶۴
چه افتاد تا شد سپهبد به درد
که بی کینه از ما برآورد گرد ۶۵
چو من با تو تندی نکردم به جنگ
به خیره چرا پیش سازی تو جنگ ۶۶
چرا غره گشتی بدین کتف و یال
نه گودرز و گیوی و نه پور زال ۶۷
اگر آتشی تو، منم تند آب
نگیرد بر من فروغ تو تاب ۶۸
من اندک به سال و تو بسیار سال
اگر چند برزم به بازو و یال ۶۹
مرا از تو آموخت باید خرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد ۷۰
چو گفت این به زه بر نهادش کمان
به میدان در آمد چو شیر دمان ۷۱
تهمتن برو نیز بگشاد شست
چو آشفته شیری و چون پیل مست ۷۲
دو زاغ کمان را نهاده به زه
سپهر و ستاره همی گفت: زه ۷۳
بر آمد یکی ابر و بارانش تیر
دل مرد دانا شد از زخم پیر ۷۴
به خون و به خوی غرقه بر گستوان
دو لشکر نظاره بدان هر دوان ۷۵
چو از تیر و ترکش بپرداختند
به گرز گران گردن افراختند ۷۶
چو سندان و چون پتک آهنگران
سر نامداران و گرز گران ۷۷
ز بس کوفتن گرز شد چون کمان
دل هر دو آمد به سیری ز جان ۷۸
ستادند یک دم ز پیکار باز
جهان را چنین است آیین و ساز ۷۹
ز بهر فزونی و بیشی آز
پدر را ندانست فرزند باز ۸۰
گرفتند زان پس دوال کمر
همی زور کردند بر یکدگر ۸۱
ز نیروی بازوی هر دو سوار
نبدشان دوال کمر پایدار ۸۲
بفرسود ناخن بپالود خون
ز مردی نیامد یکی زان نگون ۸۳
گسسته شد از هر دو بند کمر
دگر باره آن هر دو پرخاشخر ۸۴
نهادند بر دسته گرز دست
چو شیران آشفته و پیل مست ۸۵
یکی چون درختی زآهن به بار
یکی همچو اهریمن کینه دار ۸۶
بیازید بازوی، برزو دلیر
سپر بر سر آورد رستم چو شیر ۸۷
بزد گرز بر تارک پور زال
درآمد سر گرز بر کتف و یال ۸۸
ز زخمش بشد هوش از پهلوان
تو گفتی ندارد به تن در روان ۸۹
فروماند یک دست رستم ز کار
چنان کرد کان پهلوان سوار ۹۰
ندانست کش دست آزرده گشت
ز پیکار شد خیره بر پهن دشت ۹۱
چو برزو به رستم نگه کرد گفت
که چون تو نباشد به بازو و سفت ۹۲
به دشتی که چون تو بود نامدار
که را آرزو آیدش کارزار ۹۳
تهمتن به چاره بیازید دست
بر آن نامور گرد خسرو پرست ۹۴
بپیچید از درد و از بیم جان
به برزوی گفت ای دلاور جوان ۹۵
اگر چند هستیم ما جنگ جوی
چه کردند این بادپایان بگوی ۹۶
که گشتند از آورد بی زور و تاو
فرو مانده از کار مانند گاو ۹۷
کجا نیز خورشید بالا گرفت
ز تابیدنش دشت گرما گرفت ۹۸
ز گرما دل ما طپیدن گرفت
ز جوشن همی خوی دویدن گرفت ۹۹
تو زایدر برو تا به پرده سرای
که تا من همی بازگردم به جای ۱۰۰
ز پیکار یک دم همی دم زنیم
زمانی دو دیده به هم بر زنیم ۱۰۱
بدان نیمه روز بار دگر
ببندیم بر جنگ جستن کمر ۱۰۲
به رستم چنین گفت کایدون کنیم
زمانی ز تن رنج بیرون کنیم ۱۰۳
چو آید تو را آرزو جنگ من
بیا تا ببینی همی چنگ من ۱۰۴
بگفت این و آمد دوان همچو شیر
به نزدیک افراسیاب دلیر ۱۰۵
زمین را ببوسید و اندر نهان
چنین گفت کای شهریار جهان ۱۰۶
هماورد من کیست این شیرمرد
که چون او ندیدم به دشت نبرد ۱۰۷
چه نام است و از تخمه کیست اوی؟
نباشد همانا چنین جنگ جوی ۱۰۸
همانا که پیکان و نیزه هزار
زدم بر سر و اسب آن نامدار ۱۰۹
نیامد مر او را ز من هیچ باک
چه پیکان تیرش چه یک مشت خاک ۱۱۰
به گرز و به تیغ و به بند و کمند
ورا آزمودم بر این هر سه بند ۱۱۱
بسی آزمودم بدین دشت جنگ
بر آن سان که پر خاش جوید نهنگ ۱۱۲
نیامد به دلش اندرون ترس و بیم
دل من ز پیکار او شد دو نیم ۱۱۳
ندانم که فرجام او چون بود
به میدان که را خاک پر خون بود ۱۱۴
بدو گفت افراسیاب آن زمان
که بنشین و بگشای بند از میان ۱۱۵
به خوردن نهادند سرها همه
شبان و همان روز خورده رمه ۱۱۶
وزین روی رستم بیامد دوان
به نزدیک خسرو خلیده روان ۱۱۷
سر و دست آزرده و روی زرد
پر از درد جان و لبان پر ز گرد ۱۱۸
شکسته روان پیش خسرو دوید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید ۱۱۹
زواره بفرمود کآید برش
که او بود درنیک و بد یاورش ۱۲۰
بدو گفت بگشای بند مرا
ز فتراک خم کمند مرا ۱۲۱
زواره بزد دست و بگشاد بند
ز هر گونه او را بسی داد پند ۱۲۲
دگر گفت با خسرو تاجور
که دیدم بسی مرد پرخاشخر ۱۲۳
دریدم جگرگاه دیو سپید
به مردی نگشتم ز جان ناامید ۱۲۴
مرا جنگ کاموس و خاقان چین
به بازی شمردم به پیکار این ۱۲۵
دو بهره ز توران ستورم بکند
نیامد از ایشان به رویم گزند ۱۲۶
نه گرزم برو کار کرد و نه تیغ
بترسم که ماهم درون شد به میغ ۱۲۷
ز ایران ندانم و را هم نبرد
ازین جنگ جویان و مردان مرد ۱۲۸
چو در جنگ او بر من آید شکست
که یازد به پیکار با او دو دست ۱۲۹
چو دریا بجوشد که کین آورد
همان آسمان بر زمین آورد ۱۳۰
کمانش نیارد کشیدن سپهر
به پیکان بدوزد همی روی مهر ۱۳۱
به تک بگذرد اسبش از تند باد
همانا که از باد دارد نژاد ۱۳۲
بر آن کس بگرید زمانه به خون
که با او به میدان بود اندرون ۱۳۳
فرامرز اگر بودی ایدر مگر
به پیکار با او ببستی کمر ۱۳۴
(مگر آورد پیش زخمش درنگ
اگر چند با او نتابد به جنگ) ۱۳۵
ولیکن به هندوستان است اوی
به پیکار چیپال بنهاد روی ۱۳۶
ازایدر بدان جا دو ماه است راه
ندانم که چون گردد این چرخ و ماه ۱۳۷
دو اسپه سوار ار شود پیش اوی
به دو ماه آید همی جنگ جوی ۱۳۸
مگر بخت برگشت از ایرانیان
که پیروز گشتند تورانیان ۱۳۹
خروشی به ایران سپه در فتاد
چو گاه خزان در رزان تند باد ۱۴۰
چو خسرو ز رستم شنید این سخن
برو تازه شد درد و کین کهن ۱۴۱
به گردان چنین گفت کای سروان
مدارید ازین ترک خسته، روان ۱۴۲
نگردد به جز کام ما روزگار
چنین است فرمان پروردگار ۱۴۳
چه گویند، کاین گنبد تیزگرد
برآورد از لشکر ترک گرد ۱۴۴
از آن نامداران که من دیده ام
ز کردنگشان نیز بشنیده ام ۱۴۵
شما زآن ندیدید صد یک به چشم
ز یک مرد چندین مگیرید خشم ۱۴۶
سپیده چو از کوه سر برزند
سپاه دو کشور به هم برزند ۱۴۷
چو خورشید تابان برآید به گاه
بپوشد با من دو رخسار ماه ۱۴۸
همآورد برزو منم در نبرد
به نیزه برآرم ز بدخواه گرد ۱۴۹
ببینیم تا این سپهر روان
زکین که دارد خلیده روان ۱۵۰
که باز آید از جنگ پیروز و شاد
بدو گفت گودرز کاین خود مباد ۱۵۱
که ما زنده بر جا و شه جنگ جوی
چرا باید این لشکر و گفت وگوی ۱۵۲
اگر شاه با وی نبرد آورد
سر سرکشان زیر گرد آورد ۱۵۳
تو را دل نباید بدین کار بست
به پرهیز از مرگ هرگز که رست ۱۵۴
که من چون برآید به چرخ آفتاب
به شمشیر و زوبین از افراسیاب ۱۵۵
ز خون روی هامون چو جیحون کنم
دل و چشم او را پر از خون کنم ۱۵۶
ز یک تن که افزون شد این باک نیست
سرانجام مردم جز از خاک نیست ۱۵۷
بباشد همه بودنی بی گمان
چنین بود تا بود چرخ روان ۱۵۸
چو خسرو ز گودرز بشنید این
بخندید از آن شهریار زمین ۱۵۹
به گودرز برآفرین کرد و گیو
بر آن نامداران و گردان نیو ۱۶۰
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک رستم خلیده روان ۱۶۱
ز گودرز و خسرو چو بشنید راز
به پیش برادر همه گفت باز ۱۶۲
که گودرز کشواد و خسرو به هم
چه گفتند با یکدگر بیش و کم ۱۶۳
تهمتن چو بشنید یک سر سخن
بپیچید از درد مرد کهن ۱۶۴
بدو گفت مشنو ازین سان سخن
ره سیستان گیر و تندی مکن ۱۶۵
عماری بیاور مرا در نشان
برو با سواران گردن کشان ۱۶۶
که من بی گمانم ازین جنگ جوی
که روی اندر آورد با من به روی ۱۶۷
نماند به ایران همی برگ و بار
نه این لشکر نامور شهریار ۱۶۸
دریغ آن سر و تاج و شاه و سپاه
وزان نامور باگهر پیشگاه ۱۶۹
تو بگزین یکی لشکر زابلی
زره دار با خنجر کابلی ۱۷۰
که تا من شوم سوی دستان سام
بخوانیم سیمرغ را از کنام ۱۷۱
ببینیم که تا بر چه گردد سپهر
بدین نامور تابد از مهر مهر؟ ۱۷۲
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک گردان روشن روان ۱۷۳
که یک سر همه ساز راه آورید
سوی بارگاه سپهبد روید ۱۷۴
شما با تهمتن بسیجید راه
من ایدر بباشم به نزدیک شاه ۱۷۵
چنین گفت با من جهان پهلوان
نتابم ز فرمان رستم روان ۱۷۶
نبینیم کآین لشکر جنگ جوی
چگونه به دشمن نمایند روی ۱۷۷
خروشی برآمد ز ایرانیان
که تیره شد این بخت گند آوران ۱۷۸
به ناله همی بانگ برداشتند
درفش و سراپرده بگذاشتند ۱۷۹
همی گفت هر یک که این انجمن
چنان اند بی تو چو بی مرد زن ۱۸۰
نماند ز ما یک تن اکنون به جای
کجا چون نباشد تهمتن به پای ۱۸۱
نه ایران بماند نه شاه و نه پیل
ز خون دشت ایران شود رود نیل ۱۸۲
چو مرغیم بی تو به چنگال باز
شده دست دشمن به ما بر دراز ۱۸۳
چو رستم ز ایرانیان این شنید
سرشکش ز دیده به رخ برچکید ۱۸۴
به ایرانیان گفت رستم به درد
سر آمد مرا روزگار نبرد ۱۸۵
چه گویم چو فردا به دشت نبرد
به ابر اندر آرد هماورد گرد ۱۸۶
مرا جوید و من شکسته دو دست
نیارم به رخش تکاور نشست ۱۸۷
به دندان گراز و به چنگال شیر
توانند بودن به پیکار چیر ۱۸۸
یلان هم به بازو بیازند چنگ
که بی دست هرگز نجستند جنگ ۱۸۹
اگر دست بودی مرا کارگر
مرا ننگ بودی شدن چاره گر ۱۹۰
سپهبد به آورد و من چاره جوی
نکردم ز گردون چنین آرزوی ۱۹۱
به گیتی مجوی ایچ فریادرس
به هر کار دیان تو را یار بس ۱۹۲
تهمتن درین بود و ایرانیان
به زاری گشاده سراسر زبان ۱۹۳
که ناگه در آمد زواره چو شیر
به پیش اندرون نامدار دلیر ۱۹۴
چو آمد به نزد تهمتن فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۱۹۵
پیام فرامرز یک یک بداد
جهان پهلوان گشت ازین مرد شاد ۱۹۶
بدو گفت رستم که اکنون کجاست
که دارد زمانه بدو پشت راست ۱۹۷
چنین گفت کای نامور پهلوان
جهاندار و پشت و پناه گوان ۱۹۸
به شبگیر نزدیک بانگ خروس
بیامد سپهبد خود و پیل و کوس ۱۹۹
چنین گفت با من جهان جوی نو
که برخیز تازان از ایدر برو ۲۰۰
بدان تا ببینی همی روی شاه
همان نامور پهلوان سپاه ۲۰۱
لب پهلوانان پر از خنده شد
تو گفتی که گردون ز سر بنده شد ۲۰۲
چنین است کردار کار جهان
نداند کسش آشکار و نهان ۲۰۳
بدان گه که با تو بپیوست مهر
نهان کرد خواهد ز تو پاک چهر ۲۰۴
نجوید خردمند روشن روان
یکی کام ازین کوژپشت روان ۲۰۵
چو نیمی گذشت از شب تیره راست
همی بانگ کوس جهان جوی خاست ۲۰۶
فرامرز نزدیک رستم رسید
جهان پهلوان را بر آن گونه دید ۲۰۷
به کش کرد دست و زمین بوسه داد
نیایش کنان را زبان بر گشاد ۲۰۸
که دائم جهان پهلوان شاد باد
همه ساله از بخت پرداد باد ۲۰۹
چه بازی نمودت سپهر بلند
ازین سان چرا گشته ای مستمند ۲۱۰
بدو گفت رستم کز آن سوی آب
یکی لشکر آورد افراسیاب ۲۱۱
بدو اندرون نامداری دلیر
به تن زنده پیل و به دل نره شیر ۲۱۲
به بالا بلند و(به) بازو قوی
به رخساره ماه و به تن پهلوی ۲۱۳
همانا که باشد کم ازتو به سال
ندانم به گیتی کس او را همال ۲۱۴
تو گفتی که سهراب یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد ۲۱۵
به بالای سام و به پهنای تو
به پای و رکیب و به سیمای تو ۲۱۶
همی ننگ دارد به شمشیر جنگ
نگیرد به جز گرز دیگر به چنگ ۲۱۷
چو دست آورد سوی پیکار تیر
جهان را کند همچو دریای قیر ۲۱۸
ازو بر من امروز آن بد رسید
که چشم کس اندر جهان آن ندید ۲۱۹
ابا یکدگر چون برآویختیم
همی خون ز اسبان فرو ریختیم ۲۲۰
سرانجام دست مرا خسته کرد
تو گفتی که گردون مرا بسته کرد ۲۲۱
اگر کوه بودی به پیشم درون
تو دانی که گشتی ز چنگم زبون ۲۲۲
کمرگاه او را گرفتم به چنگ
بدان سان که نخجیر گیرد پلنگ ۲۲۳
نجنبید یک ذره از پشت زین
نیامد به ابروش در جنگ چین ۲۲۴
چو از بند او دست کردم رها
خروشی برآورد چون اژدها ۲۲۵
برافراشت بازو به گرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران ۲۲۶
سر و دست و یالم به هم درشکست
فروماند از زخم او هر دو دست ۲۲۷
من از بیم بر سر گرفتم سپر
همی کوفت بر پشت و پهلو و بر ۲۲۸
به چاره بجستم زدست جوان
بدان تا بپیچم ز درد روان ۲۲۹
به بیچارگی روی برگاشتم
به میدان ورا خوار بگذاشتم ۲۳۰
کنون چون تو اندر رسیدی مگر
جهاندار دیان پیروزگر ۲۳۱
به ما بر ببخشود از مهر و داد
هما (ن) بخت گم بوده را باز داد ۲۳۲
کنون چون بر آرد سر از کوه شید
سیاهی شود همچو سیم سپید ۲۳۳
شب تیره بگریزد از چنگ اوی
چو پیدا شود بر فلک رنگ اوی ۲۳۴
بفرمای تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند ۲۳۵
تو بگشای این جوشنت از میان
برت را بپوشان به ببر بیان ۲۳۶
همان نیزه و گرز سام سوار
ببر، کینه جوی از یل نامدار ۲۳۷
چنان کن که از من نداندت باز
چنان چون بود مردم چاره ساز ۲۳۸
مگر دست یابی تو بر وی به جنگ
سر شاه ترکان در آری به ننگ ۲۳۹
که گردون گردان مراد تو داد
تو باید که باشی از آورد شاد ۲۴۰
به گردون گردان رسد نام تو
چو فردا برآید ازو کام تو ۲۴۱
بدان نامداران همی بنگرید ۱
به گودرز گفتش که این مرد کیست؟
ز گردان توران ورا نام چیست؟ ۲
سواران توران بدیدم بسی
ازین سان ز گردان ندیدم کسی ۳
نژادش کدام است و شهرش کدام؟
از آن نامداران ورا چیست نام؟ ۴
چو خسرو چنین گفت طوس سوار
بدو گفت کای نامور شهریار ۵
ورا نام برزوی گرد اوزن است
سر افراز توران و آن برزن است ۶
نژاد وی از شهر شنگان زمین
ورا آرزو جنگ ایران زمین ۷
جهانجوی نام آور افراسیاب
بدان آمد این بار زین سوی آب ۸
که با پور دستان نبرد آورد
سر نامور زیر گرد آورد ۹
گمانش چنان است افراسیاب
که رستم نیارد به آورد تاب ۱۰
شود کشته بر دست او پور زال
به پروین برآرد ازین رزم یال ۱۱
فریبرز داند که چون است مرد
کزو جوشنش پر ز خون است وگرد ۱۲
به کوپال آن کرد با ما دو تن
که گفتیم جوشن شودمان کفن ۱۳
چو افتاد بر ما دو چشمش ز دور
همی رزمگاه آمدش جای سور ۱۴
بینداخت آن تاب داده کمند
همی یال هر دو در آمد به بند ۱۵
برآورد پس هر دوان را ز زین
به آسانی در افکندمان برزمین ۱۶
دو دست ازپس پشت بستش چو سنگ
به گردن درافکندمان پالهنگ ۱۷
همی تافت تازان چو دریای آب
سپهدار تا نزد افراسیاب ۱۸
چو از طوس کیخسرو ایدون شنید
یکی باد سرد از جگر بر کشید ۱۹
چنین گفت با گیو بردار پای
برو شاد تا پیش پرده سرای ۲۰
روان شد ز پیش سپهدار گیو
همی رفت تازان بر مرد نیو ۲۱
چنین گفت با او جهان پهلوان
سپهبد چرا گشت خیره روان ۲۲
بدو گفت گیو ای سر راستان
هم از نامور تخمه باستان ۲۳
برت را بپوشان به ببر بیان
که می جنگ جویند از ایرانیان ۲۴
یکی نامور جنگ خواه آمده ست
که با یال (و) برز است و با زور دست ۲۵
که برزوش خوانند با یال (و) برز
درختیش در دست مانند گرز ۲۶
تو گویی که کوهی ست ز آهن روان
ز بیمش بلرزد به تن در روان ۲۷
میان دو لشکر به کردار پیل
همی برخروشد چو دریای نیل ۲۸
سپهبد بدو گفت بازآر هوش
نباید که باشی چنین در خروش ۲۹
ستاره بدان جای روشن بود
(که پیش مه از میغ جوشن بود) ۳۰
به چشم کسی باشد آتش بلند
که از آب ناید برو بر گزند ۳۱
چو من پای در زین کین آورم
به ابرو در از خشم چین آورم ۳۲
به دریا نهنگ (و) به هامون پلنگ
ندارند در پیش زخمم درنگ ۳۳
بگفت این و پوشید ببر بیان
به رخش اندر آمد چو شیر ژیان ۳۴
ابا او زواره بیامد به هم
سواران زابل همه بیش و کم ۳۵
چو برزوی را دید بر پشت اسب
خروشید بر سان آذرگشسب ۳۶
سر و پای او پهلوان بنگرید
به ایران وتوران چو او کس ندید ۳۷
به جوشن بپوشید یال و برش
به خورشید تابان رسیده سرش ۳۸
چو دریای جوشان و چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۳۹
چو رستم ورا دید جوشان به دشت
ز بیمش جهان پهلوان خیره گشت ۴۰
چنین گفت با خویشتن پهلوان
کزین سان نخیزد ز توران جوان ۴۱
رخ نامور گشت مانند کاه
زواره بدو گفت کای کینه خواه ۴۲
چرا پهلوان گشت خسته بدین
بدین ترک کآمد ز توران زمین ۴۳
بدو گفت رستم هم ایدر بدار
درفش من و زابلی صد سوار ۴۴
یکی جامه و تن به آهن بپوش
دو چشمت به من دار و بگشای گوش ۴۵
فرود آی از چرمه راهوار
درفش و سواران هم ایدر بدار ۴۶
به دیان که تا من کمر بسته ام
بسی لشکر ترک بشکسته ام ۴۷
مرا ترس در دل نیامد زکس
ز ترکان همین مرد دیدیم و بس ۴۸
همانا که گردون مرا برکشید
ز بهر چنین روز می پرورید ۴۹
اگر خود بدین گونه گردد سپهر
ازیدر برون ران و منمای چهر ۵۰
به راه بیابان سوی سیستان
بپرداز از ایران و کس را ممان ۵۱
به دستان بگوی ای فروزنده گاه
نماند به کس تاج و تخت و کلاه ۵۲
بهشتی بدی گیتی از رنگ و بو
اگر مرگ و پیری نبودی دروی ۵۳
سرم را به مردی به گردون کشید
وزان پس ز من خوارتر کس ندید ۵۴
چنین است کردار گردان سپهر
به یک دست کین و به یک دست مهر ۵۵
چو بنمود کین زود مهر آورید
به نیک و بد هیچ (کس) ننگرید ۵۶
بگفت این و چون باد باره براند
ز ماهی همی خاک بر مه فشاند ۵۷
چو آمد سپهبد زبان برگشاد
به برزوی شیراوژن آواز داد ۵۸
که ای ترک نام آور جنگ جوی
چه آری همی آب کینه به جوی ۵۹
تو را جنگ مردان نیامد به پیش
که چندین بنازی به بازوی خویش ۶۰
چه جویی نبرد سواران کین
کز ایشان به بند است خاقان چین ۶۱
چو بینی ز من دست برد نبرد
نداری تن خویشتن را به مرد ۶۲
به گرز گران گردنت بشکنم
به خم کمندت به خاک افکنم ۶۳
بدو گفت برزوی کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۶۴
چه افتاد تا شد سپهبد به درد
که بی کینه از ما برآورد گرد ۶۵
چو من با تو تندی نکردم به جنگ
به خیره چرا پیش سازی تو جنگ ۶۶
چرا غره گشتی بدین کتف و یال
نه گودرز و گیوی و نه پور زال ۶۷
اگر آتشی تو، منم تند آب
نگیرد بر من فروغ تو تاب ۶۸
من اندک به سال و تو بسیار سال
اگر چند برزم به بازو و یال ۶۹
مرا از تو آموخت باید خرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد ۷۰
چو گفت این به زه بر نهادش کمان
به میدان در آمد چو شیر دمان ۷۱
تهمتن برو نیز بگشاد شست
چو آشفته شیری و چون پیل مست ۷۲
دو زاغ کمان را نهاده به زه
سپهر و ستاره همی گفت: زه ۷۳
بر آمد یکی ابر و بارانش تیر
دل مرد دانا شد از زخم پیر ۷۴
به خون و به خوی غرقه بر گستوان
دو لشکر نظاره بدان هر دوان ۷۵
چو از تیر و ترکش بپرداختند
به گرز گران گردن افراختند ۷۶
چو سندان و چون پتک آهنگران
سر نامداران و گرز گران ۷۷
ز بس کوفتن گرز شد چون کمان
دل هر دو آمد به سیری ز جان ۷۸
ستادند یک دم ز پیکار باز
جهان را چنین است آیین و ساز ۷۹
ز بهر فزونی و بیشی آز
پدر را ندانست فرزند باز ۸۰
گرفتند زان پس دوال کمر
همی زور کردند بر یکدگر ۸۱
ز نیروی بازوی هر دو سوار
نبدشان دوال کمر پایدار ۸۲
بفرسود ناخن بپالود خون
ز مردی نیامد یکی زان نگون ۸۳
گسسته شد از هر دو بند کمر
دگر باره آن هر دو پرخاشخر ۸۴
نهادند بر دسته گرز دست
چو شیران آشفته و پیل مست ۸۵
یکی چون درختی زآهن به بار
یکی همچو اهریمن کینه دار ۸۶
بیازید بازوی، برزو دلیر
سپر بر سر آورد رستم چو شیر ۸۷
بزد گرز بر تارک پور زال
درآمد سر گرز بر کتف و یال ۸۸
ز زخمش بشد هوش از پهلوان
تو گفتی ندارد به تن در روان ۸۹
فروماند یک دست رستم ز کار
چنان کرد کان پهلوان سوار ۹۰
ندانست کش دست آزرده گشت
ز پیکار شد خیره بر پهن دشت ۹۱
چو برزو به رستم نگه کرد گفت
که چون تو نباشد به بازو و سفت ۹۲
به دشتی که چون تو بود نامدار
که را آرزو آیدش کارزار ۹۳
تهمتن به چاره بیازید دست
بر آن نامور گرد خسرو پرست ۹۴
بپیچید از درد و از بیم جان
به برزوی گفت ای دلاور جوان ۹۵
اگر چند هستیم ما جنگ جوی
چه کردند این بادپایان بگوی ۹۶
که گشتند از آورد بی زور و تاو
فرو مانده از کار مانند گاو ۹۷
کجا نیز خورشید بالا گرفت
ز تابیدنش دشت گرما گرفت ۹۸
ز گرما دل ما طپیدن گرفت
ز جوشن همی خوی دویدن گرفت ۹۹
تو زایدر برو تا به پرده سرای
که تا من همی بازگردم به جای ۱۰۰
ز پیکار یک دم همی دم زنیم
زمانی دو دیده به هم بر زنیم ۱۰۱
بدان نیمه روز بار دگر
ببندیم بر جنگ جستن کمر ۱۰۲
به رستم چنین گفت کایدون کنیم
زمانی ز تن رنج بیرون کنیم ۱۰۳
چو آید تو را آرزو جنگ من
بیا تا ببینی همی چنگ من ۱۰۴
بگفت این و آمد دوان همچو شیر
به نزدیک افراسیاب دلیر ۱۰۵
زمین را ببوسید و اندر نهان
چنین گفت کای شهریار جهان ۱۰۶
هماورد من کیست این شیرمرد
که چون او ندیدم به دشت نبرد ۱۰۷
چه نام است و از تخمه کیست اوی؟
نباشد همانا چنین جنگ جوی ۱۰۸
همانا که پیکان و نیزه هزار
زدم بر سر و اسب آن نامدار ۱۰۹
نیامد مر او را ز من هیچ باک
چه پیکان تیرش چه یک مشت خاک ۱۱۰
به گرز و به تیغ و به بند و کمند
ورا آزمودم بر این هر سه بند ۱۱۱
بسی آزمودم بدین دشت جنگ
بر آن سان که پر خاش جوید نهنگ ۱۱۲
نیامد به دلش اندرون ترس و بیم
دل من ز پیکار او شد دو نیم ۱۱۳
ندانم که فرجام او چون بود
به میدان که را خاک پر خون بود ۱۱۴
بدو گفت افراسیاب آن زمان
که بنشین و بگشای بند از میان ۱۱۵
به خوردن نهادند سرها همه
شبان و همان روز خورده رمه ۱۱۶
وزین روی رستم بیامد دوان
به نزدیک خسرو خلیده روان ۱۱۷
سر و دست آزرده و روی زرد
پر از درد جان و لبان پر ز گرد ۱۱۸
شکسته روان پیش خسرو دوید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید ۱۱۹
زواره بفرمود کآید برش
که او بود درنیک و بد یاورش ۱۲۰
بدو گفت بگشای بند مرا
ز فتراک خم کمند مرا ۱۲۱
زواره بزد دست و بگشاد بند
ز هر گونه او را بسی داد پند ۱۲۲
دگر گفت با خسرو تاجور
که دیدم بسی مرد پرخاشخر ۱۲۳
دریدم جگرگاه دیو سپید
به مردی نگشتم ز جان ناامید ۱۲۴
مرا جنگ کاموس و خاقان چین
به بازی شمردم به پیکار این ۱۲۵
دو بهره ز توران ستورم بکند
نیامد از ایشان به رویم گزند ۱۲۶
نه گرزم برو کار کرد و نه تیغ
بترسم که ماهم درون شد به میغ ۱۲۷
ز ایران ندانم و را هم نبرد
ازین جنگ جویان و مردان مرد ۱۲۸
چو در جنگ او بر من آید شکست
که یازد به پیکار با او دو دست ۱۲۹
چو دریا بجوشد که کین آورد
همان آسمان بر زمین آورد ۱۳۰
کمانش نیارد کشیدن سپهر
به پیکان بدوزد همی روی مهر ۱۳۱
به تک بگذرد اسبش از تند باد
همانا که از باد دارد نژاد ۱۳۲
بر آن کس بگرید زمانه به خون
که با او به میدان بود اندرون ۱۳۳
فرامرز اگر بودی ایدر مگر
به پیکار با او ببستی کمر ۱۳۴
(مگر آورد پیش زخمش درنگ
اگر چند با او نتابد به جنگ) ۱۳۵
ولیکن به هندوستان است اوی
به پیکار چیپال بنهاد روی ۱۳۶
ازایدر بدان جا دو ماه است راه
ندانم که چون گردد این چرخ و ماه ۱۳۷
دو اسپه سوار ار شود پیش اوی
به دو ماه آید همی جنگ جوی ۱۳۸
مگر بخت برگشت از ایرانیان
که پیروز گشتند تورانیان ۱۳۹
خروشی به ایران سپه در فتاد
چو گاه خزان در رزان تند باد ۱۴۰
چو خسرو ز رستم شنید این سخن
برو تازه شد درد و کین کهن ۱۴۱
به گردان چنین گفت کای سروان
مدارید ازین ترک خسته، روان ۱۴۲
نگردد به جز کام ما روزگار
چنین است فرمان پروردگار ۱۴۳
چه گویند، کاین گنبد تیزگرد
برآورد از لشکر ترک گرد ۱۴۴
از آن نامداران که من دیده ام
ز کردنگشان نیز بشنیده ام ۱۴۵
شما زآن ندیدید صد یک به چشم
ز یک مرد چندین مگیرید خشم ۱۴۶
سپیده چو از کوه سر برزند
سپاه دو کشور به هم برزند ۱۴۷
چو خورشید تابان برآید به گاه
بپوشد با من دو رخسار ماه ۱۴۸
همآورد برزو منم در نبرد
به نیزه برآرم ز بدخواه گرد ۱۴۹
ببینیم تا این سپهر روان
زکین که دارد خلیده روان ۱۵۰
که باز آید از جنگ پیروز و شاد
بدو گفت گودرز کاین خود مباد ۱۵۱
که ما زنده بر جا و شه جنگ جوی
چرا باید این لشکر و گفت وگوی ۱۵۲
اگر شاه با وی نبرد آورد
سر سرکشان زیر گرد آورد ۱۵۳
تو را دل نباید بدین کار بست
به پرهیز از مرگ هرگز که رست ۱۵۴
که من چون برآید به چرخ آفتاب
به شمشیر و زوبین از افراسیاب ۱۵۵
ز خون روی هامون چو جیحون کنم
دل و چشم او را پر از خون کنم ۱۵۶
ز یک تن که افزون شد این باک نیست
سرانجام مردم جز از خاک نیست ۱۵۷
بباشد همه بودنی بی گمان
چنین بود تا بود چرخ روان ۱۵۸
چو خسرو ز گودرز بشنید این
بخندید از آن شهریار زمین ۱۵۹
به گودرز برآفرین کرد و گیو
بر آن نامداران و گردان نیو ۱۶۰
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک رستم خلیده روان ۱۶۱
ز گودرز و خسرو چو بشنید راز
به پیش برادر همه گفت باز ۱۶۲
که گودرز کشواد و خسرو به هم
چه گفتند با یکدگر بیش و کم ۱۶۳
تهمتن چو بشنید یک سر سخن
بپیچید از درد مرد کهن ۱۶۴
بدو گفت مشنو ازین سان سخن
ره سیستان گیر و تندی مکن ۱۶۵
عماری بیاور مرا در نشان
برو با سواران گردن کشان ۱۶۶
که من بی گمانم ازین جنگ جوی
که روی اندر آورد با من به روی ۱۶۷
نماند به ایران همی برگ و بار
نه این لشکر نامور شهریار ۱۶۸
دریغ آن سر و تاج و شاه و سپاه
وزان نامور باگهر پیشگاه ۱۶۹
تو بگزین یکی لشکر زابلی
زره دار با خنجر کابلی ۱۷۰
که تا من شوم سوی دستان سام
بخوانیم سیمرغ را از کنام ۱۷۱
ببینیم که تا بر چه گردد سپهر
بدین نامور تابد از مهر مهر؟ ۱۷۲
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک گردان روشن روان ۱۷۳
که یک سر همه ساز راه آورید
سوی بارگاه سپهبد روید ۱۷۴
شما با تهمتن بسیجید راه
من ایدر بباشم به نزدیک شاه ۱۷۵
چنین گفت با من جهان پهلوان
نتابم ز فرمان رستم روان ۱۷۶
نبینیم کآین لشکر جنگ جوی
چگونه به دشمن نمایند روی ۱۷۷
خروشی برآمد ز ایرانیان
که تیره شد این بخت گند آوران ۱۷۸
به ناله همی بانگ برداشتند
درفش و سراپرده بگذاشتند ۱۷۹
همی گفت هر یک که این انجمن
چنان اند بی تو چو بی مرد زن ۱۸۰
نماند ز ما یک تن اکنون به جای
کجا چون نباشد تهمتن به پای ۱۸۱
نه ایران بماند نه شاه و نه پیل
ز خون دشت ایران شود رود نیل ۱۸۲
چو مرغیم بی تو به چنگال باز
شده دست دشمن به ما بر دراز ۱۸۳
چو رستم ز ایرانیان این شنید
سرشکش ز دیده به رخ برچکید ۱۸۴
به ایرانیان گفت رستم به درد
سر آمد مرا روزگار نبرد ۱۸۵
چه گویم چو فردا به دشت نبرد
به ابر اندر آرد هماورد گرد ۱۸۶
مرا جوید و من شکسته دو دست
نیارم به رخش تکاور نشست ۱۸۷
به دندان گراز و به چنگال شیر
توانند بودن به پیکار چیر ۱۸۸
یلان هم به بازو بیازند چنگ
که بی دست هرگز نجستند جنگ ۱۸۹
اگر دست بودی مرا کارگر
مرا ننگ بودی شدن چاره گر ۱۹۰
سپهبد به آورد و من چاره جوی
نکردم ز گردون چنین آرزوی ۱۹۱
به گیتی مجوی ایچ فریادرس
به هر کار دیان تو را یار بس ۱۹۲
تهمتن درین بود و ایرانیان
به زاری گشاده سراسر زبان ۱۹۳
که ناگه در آمد زواره چو شیر
به پیش اندرون نامدار دلیر ۱۹۴
چو آمد به نزد تهمتن فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۱۹۵
پیام فرامرز یک یک بداد
جهان پهلوان گشت ازین مرد شاد ۱۹۶
بدو گفت رستم که اکنون کجاست
که دارد زمانه بدو پشت راست ۱۹۷
چنین گفت کای نامور پهلوان
جهاندار و پشت و پناه گوان ۱۹۸
به شبگیر نزدیک بانگ خروس
بیامد سپهبد خود و پیل و کوس ۱۹۹
چنین گفت با من جهان جوی نو
که برخیز تازان از ایدر برو ۲۰۰
بدان تا ببینی همی روی شاه
همان نامور پهلوان سپاه ۲۰۱
لب پهلوانان پر از خنده شد
تو گفتی که گردون ز سر بنده شد ۲۰۲
چنین است کردار کار جهان
نداند کسش آشکار و نهان ۲۰۳
بدان گه که با تو بپیوست مهر
نهان کرد خواهد ز تو پاک چهر ۲۰۴
نجوید خردمند روشن روان
یکی کام ازین کوژپشت روان ۲۰۵
چو نیمی گذشت از شب تیره راست
همی بانگ کوس جهان جوی خاست ۲۰۶
فرامرز نزدیک رستم رسید
جهان پهلوان را بر آن گونه دید ۲۰۷
به کش کرد دست و زمین بوسه داد
نیایش کنان را زبان بر گشاد ۲۰۸
که دائم جهان پهلوان شاد باد
همه ساله از بخت پرداد باد ۲۰۹
چه بازی نمودت سپهر بلند
ازین سان چرا گشته ای مستمند ۲۱۰
بدو گفت رستم کز آن سوی آب
یکی لشکر آورد افراسیاب ۲۱۱
بدو اندرون نامداری دلیر
به تن زنده پیل و به دل نره شیر ۲۱۲
به بالا بلند و(به) بازو قوی
به رخساره ماه و به تن پهلوی ۲۱۳
همانا که باشد کم ازتو به سال
ندانم به گیتی کس او را همال ۲۱۴
تو گفتی که سهراب یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد ۲۱۵
به بالای سام و به پهنای تو
به پای و رکیب و به سیمای تو ۲۱۶
همی ننگ دارد به شمشیر جنگ
نگیرد به جز گرز دیگر به چنگ ۲۱۷
چو دست آورد سوی پیکار تیر
جهان را کند همچو دریای قیر ۲۱۸
ازو بر من امروز آن بد رسید
که چشم کس اندر جهان آن ندید ۲۱۹
ابا یکدگر چون برآویختیم
همی خون ز اسبان فرو ریختیم ۲۲۰
سرانجام دست مرا خسته کرد
تو گفتی که گردون مرا بسته کرد ۲۲۱
اگر کوه بودی به پیشم درون
تو دانی که گشتی ز چنگم زبون ۲۲۲
کمرگاه او را گرفتم به چنگ
بدان سان که نخجیر گیرد پلنگ ۲۲۳
نجنبید یک ذره از پشت زین
نیامد به ابروش در جنگ چین ۲۲۴
چو از بند او دست کردم رها
خروشی برآورد چون اژدها ۲۲۵
برافراشت بازو به گرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران ۲۲۶
سر و دست و یالم به هم درشکست
فروماند از زخم او هر دو دست ۲۲۷
من از بیم بر سر گرفتم سپر
همی کوفت بر پشت و پهلو و بر ۲۲۸
به چاره بجستم زدست جوان
بدان تا بپیچم ز درد روان ۲۲۹
به بیچارگی روی برگاشتم
به میدان ورا خوار بگذاشتم ۲۳۰
کنون چون تو اندر رسیدی مگر
جهاندار دیان پیروزگر ۲۳۱
به ما بر ببخشود از مهر و داد
هما (ن) بخت گم بوده را باز داد ۲۳۲
کنون چون بر آرد سر از کوه شید
سیاهی شود همچو سیم سپید ۲۳۳
شب تیره بگریزد از چنگ اوی
چو پیدا شود بر فلک رنگ اوی ۲۳۴
بفرمای تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند ۲۳۵
تو بگشای این جوشنت از میان
برت را بپوشان به ببر بیان ۲۳۶
همان نیزه و گرز سام سوار
ببر، کینه جوی از یل نامدار ۲۳۷
چنان کن که از من نداندت باز
چنان چون بود مردم چاره ساز ۲۳۸
مگر دست یابی تو بر وی به جنگ
سر شاه ترکان در آری به ننگ ۲۳۹
که گردون گردان مراد تو داد
تو باید که باشی از آورد شاد ۲۴۰
به گردون گردان رسد نام تو
چو فردا برآید ازو کام تو ۲۴۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۱
۳۵۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.