هوش مصنوعی: این متن بخشی از یک داستان حماسی است که نبرد بین قهرمانان ایرانی و تورانی را به تصویر می‌کشد. در این بخش، شخصیت‌هایی مانند رستم، فرامرز، برزو، افراسیاب و دیگران درگیر نبردهای تن به تن و جمعی می‌شوند. فرامرز با حیله خود را رستم معرفی می‌کند و برزو را شکست می‌دهد. سپس نبرد گسترده‌تری بین دو لشکر درمی‌گیرد که در آن شجاعت و مهارت‌های رزمی به نمایش گذاشته می‌شود. در نهایت، زواره و بیژن نیز وارد میدان نبرد می‌شوند و صحنه‌های حماسی دیگری خلق می‌شود.
رده سنی: 14+ متن دارای صحنه‌های نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، استفاده از زبان کهن و مفاهیم پیچیده‌تر ادبی، درک آن را برای سنین پایین دشوار می‌سازد.

بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم

چو بشنید ازو این سخن در نهان
بدو گفت کای پهلوان جهان ۱

درین کار دل هیچ رنجه مدار
که فردا چو با من کند کارزار ۲

بگردم به آورد با او چنان
که گردد دل پهلوان شادمان ۳

برش را بدوزم به پیکان تیر
بر خسرو آرم مر او را اسیر ۴

به خم کمندش به خاک افکنم
همی گردن و پشت او بشکنم ۵

چنین گفت رستم به سالارخوان
که پیش آر و فرزانگان رابخوان ۶

نشستند گردان و رستم به هم
همی گفت هر کس خود از بیش و کم ۷

شب تیره گشت از جهان ناپدید
سپیده ز روی هوا بردمید ۸

خروش خروس آمد و زخم کوس
بفرمود خسرو به سالار طوس ۹

به پیلان و مردان بپوشان زمین
سواران شمشیر زن برگزین ۱۰

چنان کن که چون روز گردد همی
زمین را به مردی نوردد همی ۱۱

فریبرز با کاویانی درفش
همان نامداران زرینه کفش ۱۲

ببندند دامن به دامن درون
به میدان به شمشیر ریزند خون ۱۳

ز دل ترس یک باره بیرون کنند
ز کین دشت آورد پر خون کنند ۱۴

وزین روی افراسیاب دلیر
بغرید بر سان آشفته شیر ۱۵

به پیران چنین گفت کای نامدار
سپه را به آیین گردان بدار ۱۶

بفرمای تا همچو دی سر به سر
ببندند بر جنگ جستن کمر ۱۷

ز زربفت ده پنج بر گستوان
یکی اسب اندر خور پهلوان ۱۸

ببر نزد برزوی آزاده خوی
بگویش که ای نامور جنگ جوی ۱۹

چو از رزم برگردی آیی برم
به دیان دادار و جان و سرم ۲۰

که ایران و توران سراسر توراست
به من بر تو را کام و فرمان رواست ۲۱

چو بشنید پیران به کردار باد
بیامد پیامش به برزو بداد ۲۲

بیاورد آن اسب و آن خواسته
یکی زین به گوهر بیاراسته ۲۳

وز آنجا بیامد به کردار شیر
بر نامور بارمان دلیر ۲۴

بفرمود تا ساز جنگ آورند
در آن کینه جستن درنگ آورند ۲۵

برآمد خروشیدن کره نای
دورویه از آن هر دو پرده سرای ۲۶

ز بانگ سواران و آوای کوس
رخ روز شد همچو شب سندروس ۲۷

ز بس نیزه و گونه گونه درفش
هوا گشت زرد و کبود و بنفش ۲۸

به کردار دریا زمین بر دمید
ز هر سوی چون شاه لشکر کشید ۲۹

سواران به میدان دوان تاختند
به گرز گران گردن افراختند ۳۰

چو خسروچنان دید کافراسیاب
ز مردان زمین کرد دریای آب ۳۱

به ایرانیان گفت چندین درنگ
ز بهر چه سازید بر دشت جنگ ۳۲

بجوشید بر زین و جنگ آورید
سر دشمنان زیر سنگ آورید ۳۳

درین بود خسرو که برزو دلیر
به میدان در آمد به کردار شیر ۳۴

کمانی به بازو و نیزه به دست
به کردار پیل بر آشفته مست ۳۵

یکی ترک زرین نهاده به سر
ببسته میان را به زرین کمر ۳۶

جهنده ستورش چو باد بزان
چنین گفت برزو به ایرانیان ۳۷

که آن مرد نام آورجنگ جوی
که با من به میدان در آورد روی ۳۸

همانا که شد سیر از کارزار
نیامد به ناورد شیر شکار ۳۹

کجا شد فریبرز کاوس و طوس
کز آورد شد روی شان سندروس ۴۰

همانا که نایند پیشم به جنگ
چه سنجد همی غرم پیش پلنگ ۴۱

چو بشنید ازو شاه گند آوران
چنین گفت زآن پس به نام آوران ۴۲

ز لشکر یکی مرد بیرون شوید
به آورد با او به هامون شوید ۴۳

به آورد با او کمین آورید
ز اسبش به روی زمین آورید ۴۴

از ایرانیان کس نشد کینه خواه
فرو ماند بر جای شاه و سپاه ۴۵

فرامرز جوشید از پیش صف
همی بر لب آورد از کینه کف ۴۶

بدو گفت گرگین که ای نامدار
هماوردت آمد بر آرای کار ۴۷

فرامرز گفت ای گو نام جوی
از ایدر برو تا زنان پیش اوی ۴۸

به آورد با او زمانی بگرد
به نیزه برآور به خورشید گرد ۴۹

بدان تا ببینم که برزو به جنگ
چه سازد به کین و چه گیرد به چنگ ۵۰

بدو گفت گرگین بدین کیمیا
فکندی تنم در دم اژدها ۵۱

اگر من بتابم ز فرمانت سر
نخوانند گردان مرا کینه ور ۵۲

برفتم من اکنون به فرمان تو
به دیان دادار و پیمان تو ۵۳

چو بینی کزو بر من آید ستم
نباشی برین جای بر بیش و کم ۵۴

بیایی به میدان این جنگ جوی
نمانی که آرد مرا بد به روی ۵۵

که دانم که با او نتابم به جنگ
به آوردگه چون گشاید دو چنگ ۵۶

بگفت این و آمد به میدان دوان
به برزو چنین گفت کای پهلوان ۵۷

چه تازی به میدان تو را کین ز کیست
که گردون به مرگ تو خواهد گریست ۵۸

بدو گفت برزوی کای نامدار
برآشفت با تو مگر روزگار ۵۹

همانا که از خویش سیر آمدی
که چونین به چنگال شیر آمدی ۶۰

بغرید و چون شیر نر بردمید
بزد دست و گرز گران بر کشید ۶۱

ز بازو برون کرد گرگین کمان
یکی تیر زد بر سر پهلوان ۶۲

به افسون و نیرنگ و چاره به دشت
زمانی بر آورد با او بگشت ۶۳

دو لشکر نظاره بر آن هر دوان
که چون گشت خواهد سپهر روان ۶۴

به میدان نگه کرد شاه جهان
فرامرز را گفت کای پهلوان ۶۵

نباید که بر دست این نامدار
شود کشته گرگین درین کارزار ۶۶

در آمد به میدان چو غرنده شیر
جوان جهان جوی، گرد دلیر ۶۷

به برزوی شیراوزن آواز داد
که ای پهلوان زاده پاک زاد ۶۸

نه مرد نبرد تو است این سوار
هماوردت آمد برآرای کار ۶۹

به گرگین چنین گفت کای نامور
بمان تا ببندم به کینش کمر ۷۰

چو برزوی جنگاور او را بدید
بپژمرد بر جای و دم در کشید ۷۱

فرامرز را دید با یال و برز
کمانی به بازوش و در دست گرز ۷۲

دلش گشت در بر ز اندیشه خون
تو گفتی ز زین اندر آمد نگون ۷۳

به نرمی بدو گفت کای جنگ جوی
چه تازی به میدان چنین پوی پوی ۷۴

به آوردگاه از چه دیرآمدی
همانا که از جنگ سیر آمدی ۷۵

فرامرز گفت ای سپهدارتور
همی رزم باشد مرا جای سور ۷۶

چو دی بازگشتم ز آوردگاه
خود و نامداران ایران سپاه ۷۷

به می شاد بودند گردان همه
خود و شاه (و) گردن کشان رمه ۷۸

مرا شاه ازایشان فزون داد می
همی خورد بر یاد کاوس و کی ۷۹

چو برزوی بشنید آواز اوی
بدانست آن چاره و راز اوی ۸۰

چنین گفت با خویشتن کاین سوار
چو آشفته شیری به دشت شکار ۸۱

نه آن نامور مرد پرخاش جوست
به آواز و پیکار باری نه اوست ۸۲

سپهدار برزوی آواز داد
فرامرز را گفت کای پاک زاد ۸۳

مرا در دل افتاد دیگر گمان
به خورشید و شمشیر و گرز گران ۸۴

که آن مرد کو کرد با من نبرد
ز خورشید رخشان برآورد گرد ۸۵

کجا شد که امروز نامد به جنگ
به دریا درون شد مگر چون نهنگ ۸۶

همی گرز و این نیزه و بادپای
همی جوشن و تیر و رومی قبای ۸۷

که با توست با او بد اندر نبرد
نداری تو خود تاب مردان مرد ۸۸

چه نیرنگ سازی به میدان کنون
به چاره به آورد سازی فسون ۸۹

فرامرزگفتش که دیوانه ای
چنین با خرد از چه بیگانه ای ۹۰

همانا که با تو من اندر نبرد
به گردون برانگیختم تیره گرد ۹۱

نداری همانا کنون تاب جنگ
همی چاره جویی ز جنگ پلنگ ۹۲

نشان تهمتن همه باز داد
جوان خیره اندر گمان اوفتاد ۹۳

بدو گفت برزوی کای پهلوان
چه نامی و نام تو چیست ازگوان؟ ۹۴

فرامرز گفتش که من رستمم
هم از تخمه نامور نیرمم ۹۵

منم پور دستان سام سوار
نیارد به مردی چو من روزگار ۹۶

همه کام من جنگ شیران بود
نشاطم ز خون دلیران بود ۹۷

دل لشکر شاه افراسیاب
شد از آتش تیغ تیزم کباب ۹۸

بدو گفت رستم که نام تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست ۹۹

چو بشنید برزوی بگریست زار
ز دیده ببارید خون بر کنار ۱۰۰

ز سهراب یاد آمدش از پدر
بدو گفت کای گرد پر خاشخر ۱۰۱

تو را چون سواران دل و شرم نیست
کسی را به نزدیکت آزرم نیست ۱۰۲

که چونان سواری ابا شاخ و یال
فراوان به مردی و اندک به سال، ۱۰۳

بکشتی چنان نامور مرد را
برآوردی از جان او گرد را ۱۰۴

دلت را بر او بر نیاورد مهر
همی آب شرمت نیامد به چهر ۱۰۵

فرامرز گفتش که ای نام جوی
ز بهر تن خویشتن چاره جوی ۱۰۶

که من با تو پیکار چونان کنم
که زاینده را بر تو گریان کنم ۱۰۷

به نوک سنان دیده ات بر کنم
تنت را به خاک سیاه افکنم ۱۰۸

بگفت این وآمد دوان سوی جنگ
یکی گرزه گاو پیکر به چنگ ۱۰۹

بغرید مانند دریا دلیر
به برزو در آمد به کردار شیر ۱۱۰

برآورد بازو و برگفت نام
که من رستمم، پور دستان سام ۱۱۱

سپر بر سر آورد برزو چو باد
فرامرز بازو بر و بر گشاد ۱۱۲

همی کوفت چون پتک آهنگران
چنان چون بود زخم گند آوران ۱۱۳

نجنبید بر زین سپهدار نو
تو گفتی همی گردش افشاند گو ۱۱۴

برانگیخت برزوی باره زکین
بلرزید گفتی ز تابش زمین ۱۱۵

برآورد گرز گران را به دوش
همی کوفت تا گشت بی تاب و توش ۱۱۶

ز بس زخم کوپال بر دشت کین
تو گفتی که شد پاره روی زمین ۱۱۷

ز بس تاب او اسب را رفت هوش
فرو رفت دستش به سوراخ موش ۱۱۸

بیفتاد برزوی چون پیل مست
فرامرز بگشاد آن گاه دست ۱۱۹

کمندش ز فتراک زین برگشاد
درافکند در گردن پاک زاد ۱۲۰

چنین گفت کاین را به نزدیک شاه
برم تا ببینند شاه و سپاه ۱۲۱

بیفشارد ران و برانگیخت اسب
خروشید مانند آذرگشسب ۱۲۲

چو از دورافراسیاب آن بدید
بزد دست و تیغ از میان بر کشید ۱۲۳

به لشکر چنین گفت جنگ آورید
سر نامور زیر سنگ آورید ۱۲۴

ممانید کایرانیان دررسند
جهان جوی نو را به هم برزنند ۱۲۵

چو بشنید پیران بر آشفت سخت
همی گفت کامروز برگشت بخت ۱۲۶

بیاورد نام آوران صد هزار
همه نیزه داران خنجر گزار ۱۲۷

چو نزد جهان جوی نو تاختند
به کین دلیران سر افراختند ۱۲۸

چنین گفت پیران که جنگ آورید
همه رای و رسم پلنگ آورید ۱۲۹

جهان پهلوان در میان آورید
سرش را به گرز گران بشکنید ۱۳۰

بدان تا مر اورا به چنگ آورید
بر آورده نامش به ننگ آورید ۱۳۱

چو کیخسرو از پشت پیل آن بدید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید ۱۳۲

که ای نامداران نبرد آورید
سر دشمنان زیر گرد آورید ۱۳۳

سبک تیغ تیز از میان برکشید
به نزد فرامرز رستم کشید ۱۳۴

که برزو بپیچید ز خم کمند
سر وپایش آورده جمله به بند ۱۳۵

نباید که وی را ستانند باز
شود دیگر این کار بر ما دراز ۱۳۶

چو بشنید گودرز و گرگین و گیو
همان نامداران و گردان نیو ۱۳۷

همه نامداران ایرانیان
بر آن جنگ بستند یکسر میان ۱۳۸

فریبرز کاووس و گستهم و طوس
ببستند بر کوهه پیل کوس ۱۳۹

چو رستم شد آگاه از آن کارزار
وز آن گردش و بخشش و گیر و دار ۱۴۰

زواره بفرمود تا بر نشست
خود و نامداران خسرو پرست ۱۴۱

ز لشکر برون کن سواری هزار
فرامرز را باش در جنگ یار ۱۴۲

نباید که دشمن شود چیره دست
رها گردد از بند، آن پیل مست ۱۴۳

زواره چو آمد به نزدیک اوی
همی تاخت بر هر سویی جنگ جوی ۱۴۴

به گردش درون لشکری جنگ ساز
همی کرد بر لشکر ترک تاز ۱۴۵

ز فتراک بگشاده پیچان کمند
یکی ژنده پیل آوریده به بند ۱۴۶

بر آن خاک برزوی چون پیل مست
به خم کمند اندرون یال و دست ۱۴۷

فرامرز تن را نهاده به جنگ
همی تاخت هر سوی همچون پلنگ ۱۴۸

به یک دست گرز و به دیگر عنان
کیانی کمر بسته اندرمیان ۱۴۹

زواره چو دیدش بر آن ساز جنگ
به میدان در آمد بیازید چنگ ۱۵۰

به یک حمله بر هم شکستش سپاه
پراکنده شد لشکر کینه خواه ۱۵۱

به نزد فرامرز آمد چو باد
بدو گفت کای شیر فرخ نژاد ۱۵۲

چه داری مر این دیو را سر به بند
به خاکش در آور ز خم کمند ۱۵۳

به من ده تو این را و بگشای دست
به پیران و هومان چو آشفته مست ۱۵۴

فرامرز گفت ای دلاور سوار
مر این را ببر تا بر شهریار ۱۵۵

به مردی مر این را از ایدر ببر
به نزد سواران پرخاشخر ۱۵۶

یکی انجمن لشکر نامور
ببر همچنین تا بر تاجور ۱۵۷

وز آنجا به نزد جهان پهلوان
بدان تا شود شاد و روشن روان ۱۵۸

ببیند همی پهلوی و یال اوی
که چون بود پیکار پرخاشجوی ۱۵۹

بدو داد آن گاه خم کمند
سر و پای برزوی کرده به بند ۱۶۰

زواره به اسب اندر آورد پای
همی تاخت تا سوی پرده سرای ۱۶۱

پیاده، دوان، دست بسته چو سنگ
همی برد برزوی را چون پلنگ ۱۶۲

سواران به گردش دوان زابلی
کشیده همه خنجر کابلی ۱۶۳

چو از دور افراسیاب آن بدید
به پیران ویسه همی بنگرید ۱۶۴

که لشکر بران سوی برزوی شیر
سر نامداران در آور به زیر ۱۶۵

که بردند برزوی را تا زنان
پیاده به ایران و بر سر زنان ۱۶۶

بکوشید و وی را به چنگ آورید
مگر پهلوان را به چنگ آورید ۱۶۷

بگفت این و از جای انگیخت اسب
بیامد به کردار آذرگشسب ۱۶۸

زواره چو از دور او را بدید
بزد دست و گرز گران بر کشید ۱۶۹

همه لشکر ترک پیرو جوان
گشادند بازو به تیر وکمان ۱۷۰

زواره چو دید آن چنان خیره شد
جهان پیش چشمش همه تیره شد ۱۷۱

به دل گفت ترسم که آمد زمان
رها گردد از بند شیر ژیان ۱۷۲

بماند سرم زیر ننگ اندرون
تهمتن ببارد بدین کینه خون ۱۷۳

به نزد فرامرز هومان به کین
همی بر نوردید روی زمین ۱۷۴

ز هر سو کمین کرده بر پهلوان
فرامرز را کرده اندر میان ۱۷۵

ز هر سو که رفتی جهان جوی مرد
بر آوردی از جان بدخواه گرد ۱۷۶

بسی نامداران لشکر بکشت
چو لشکر چنان دید بنمود پشت ۱۷۷

به هومان چنین گفت ای بدکنش
سزاوار پیغاره و سرزنش ۱۷۸

چرا چون زنان چاره جویی به جنگ
کمین آوری پیش جنگی پلنگ ۱۷۹

چو من با تو روی اندر آرم به روی
همه پشت بینم ز پیکار روی ۱۸۰

خود و نامداران به بیراه و راه
شوی تا به نزدیک توران سپاه ۱۸۱

بدو گفت هومان که ای نامور
از آن راه گیریم به پیروزگر ۱۸۲

که برزوی نام آور از بند تو
شود رسته از چنگ و پیوند تو ۱۸۳

از آن نامداران توران سپاه
بگیرند پیش تو هر سوی راه ۱۸۴

جهاندار افراسیاب دلیر
به جنگ زواره ست مانند شیر ۱۸۵

بپیچید از آن گفت او جنگ جوی
برانگیخت باره به پیکار اوی ۱۸۶

چو دیدند ایرانیان جنگ اوی
به پیکار توران نهادند روی ۱۸۷

بجنبید کیخسرو از پشت پیل
زمین گشت بر سان دریای نیل ۱۸۸

دو لشکر به جنگ اندر آویختند
همی یک به دیگر بر آمیختند ۱۸۹

پدر را ندانست فرزند باز
چو بیژن چنان دید جنگ دراز ۱۹۰

یکی بر خروشید چون پیل مست
به گرزگران برد آن گاه دست ۱۹۱

به گودرزیان گفت جنگ آورید
مگر نامداران به چنگ آورید ۱۹۲

ببندیم دامن یک اندر دگر
به ترکان نماییم یکسر هنر ۱۹۳

برفتند گودرزیان ده هزار
سر افرازشان بیژن نامدار ۱۹۴

بر آن سو کجا بود افراسیاب
جهان کرد مانند دریای آب ۱۹۵

بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که گرید همی بر تو بر تاج و تخت ۱۹۶

تو را نیست جز چاره جستن به جنگ
چو روبه گریزی ز پیش پلنگ ۱۹۷

چنین است آیین نام آوران
به پیکار شیران و گند آوران ۱۹۸

تو را آمدن ایدر از بهر چیست
همانا ندانی که این مرد کیست ۱۹۹

سر تو نشد سیر ازین داوری
که هر دم یکی مرد نو آوری ۲۰۰

سپاری مر او را به شمشیر تیز
نبیند از آن پس ز تو جز گریز ۲۰۱

زواره چو بشنید آواز اوی
به جنگ اندرون چاره و ساز اوی ۲۰۲

که بیژن بدان سوی لشکر کشید
خروشان چو دریای کین بردمید ۲۰۳

به بیژن چنین گفت کای نامور
به گردان ز مردی بر آورده سر ۲۰۴

تو این نامور بسته زین در ببر
به نزدیک گردان پیروزگر ۲۰۵

که تا من نمایم به افراسیاب
بدین خاک تیره یکی رود آب ۲۰۶

به بیژن سپرد آنگهی بسته را
چنان نامور مرد دل خسته را ۲۰۷

وزان پس بزد دست و گرزگران
بر آورد چون پتک آهنگران ۲۰۸

در آن لشکر شاه ترکان فتاد
چو آشفته دریا و چون تند باد ۲۰۹

پراکند از یکدگرشان چنان
که باد خزان برگ های رزان ۲۱۰

چو نزدیکی شاه ترکان رسید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید ۲۱۱

گرفتش کمرگاه مرد دلیر
بر آن سان که غرم ژیان نره شیر ۲۱۲

به ابرو درافکند از خشم چین
بدان تا مر او را رباید ز زین ۲۱۳

بزد دست افراسیاب دلیر
گرفتش کمرگاه ارغنده شیر ۲۱۴

همی زور کرد این بر آن، آن بر این
بدان تا در افتد یکی را ز زین ۲۱۵

زواره در این بود کز پس دوان
سواری در آمد چو شیر ژیان ۲۱۶

سپهدار شیده که روز نبرد
به مردی بر آوردی از شیر گرد ۲۱۷

ز تخم فریدون (و) افراسیاب
پناه بزرگان و زیبای گاه ۲۱۸

بر آورد ناگاه گرز گران
بدان تا زند بر سر پهلوان ۲۱۹

ز نیرو تکاور در آمد به روی
بیفتاد از پشت او کینه جوی ۲۲۰

هم اندر زمان اسب بر پای جست
یکی دست مرد سپهبد بخست ۲۲۱

زواره کمرگاه افراسیاب
گرفته ز هر دو شده زور و تاب ۲۲۲

ز بس زور و پرخاش پیر و جوان
تو گفتی ندارند در تن روان ۲۲۳

بپالود از هر دو تن خون و خوی
هم از پهلوان زاده و هم ز کی ۲۲۴

دل هر دو در بر طپیدن گرفت
چو خونشان ز ناخن چکیدن گرفت ۲۲۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۵
کانال گوهرین در ایتا
۴۸۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۰ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت سوم
گوهر بعدی:بخش ۱۲ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت اول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.