هوش مصنوعی:
این متن حماسی بخشی از یک نبرد تن به تن بین دو پهلوان، رستم و برزو، را توصیف میکند. در این نبرد، هر دو جنگجو با تمام توان و مهارت خود میجنگند و از هیچ تلاشی برای غلبه بر دیگری دریغ نمیکنند. نبرد با تیراندازی، گرززنی و کشتیگیری ادامه مییابد و در نهایت رستم بر برزو پیروز میشود. متن پر از توصیفات شاعرانه و حماسی از نبرد، احساسات جنگجویان و تأثیرات نبرد بر طبیعت و اطرافیان است.
رده سنی:
15+
متن دارای صحنههای نبرد خشونتآمیز و توصیفات پیچیدهای است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، درک مفاهیم عمیق و تمثیلهای ادبی موجود در متن نیاز به بلوغ فکری دارد.
بخش ۱۵ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت چهارم
بر آید به زاری روان از تنت
نه آگه ازین راز پیراهنت ۱
نداند کسی در جهان راز تو
بر آورده گردد نهان نام تو ۲
چو برزو ز رویین گرد این شنید
به ژرفی پس و پشت او بنگرید ۳
به دل گفت آری روا باشد این
ندانم چه آید به ما بر ازین ۴
کرا نایدش زندگانی به سر
نمیرد، گر از تن بر آری جگر ۵
چو آمد زمانه به تنگی فراز
به چاره نگردد ز تو مرگ باز ۶
چنین بود تا بود گشت زمان
نباید که باشی شکسته روان ۷
به تن بر ندردت شمشیر پوست
کجا تیغ بران به فرمان اوست ۸
به رویین چنین گفت پس نامجوی
چه سازیم تدبیر این بازگوی ۹
بیازید رویین پیران دو چنگ
بر آن خوردنی ها به سان پلنگ ۱۰
یکی مرغ بریان از آن خوان پاک
به پیش سگ انداخت بر روی خاک ۱۱
سگان چون بخوردند اندر زمان
به سیری رسیدند از آن پس ز جان ۱۲
فتادند بر خاک و پیچان شدند
از آن کار هر دو غریوان شدند ۱۳
به رویین چنین گفت پس پهلوان
ز تو دور بادا بد بدگمان ۱۴
به ما بر ببخشود دیان پاک
نیامد سر نامداران به خاک ۱۵
همه نام رستم ازین گشت پست
بشستند از خوان او هر دو دست ۱۶
بفرمود کز پیش برداشتند
به گردون همی نعره برداشتند ۱۷
به مادر چنین گفت کای مهربان
نبینی تو کردار ایرانیان ۱۸
بر آتش بر افکن تو آن نره گور
که گشته ست دشمن ز نیرنگ کور ۱۹
برافروخت آتش هم اندر زمان
بر آتش برافکند گور ژیان ۲۰
بیاورد نزد سر افراز شیر
نمک بر پراکند گرد دلیر ۲۱
چو هر دو ز خوردن بپرداختند
دگرگونه آرایشی ساختند ۲۲
وزین روی گردان ایران به هوش
به آواز شیون نهاده دو گوش ۲۳
چو رویین بدیدند کآمد برش
بدان راه بی راه با لشکرش ۲۴
چنین گفت رستم به ایرانیان
همانا سر آمد به ما بر زمان ۲۵
ندانم سر انجام این کار چیست
که خواهان برین دشت بر ما گریست ۲۶
چو رویین به نزدیک برزو رسید
خود ونامداران بر او کشید ۲۷
بدانند نیرنگ و دستان ما
رهاند ازین چاره برزوی را ۲۸
سرافراز رویین مر او را کنون
ز نیرنگ گرگین بود رهنمون ۲۹
به گرگین چنین گفت رستم به خشم
به تیزی برو برگشاده دو چشم ۳۰
همه نام من گشت ازین کار ننگ
تو را خود همین است آیین جنگ ۳۱
چنین گفت گرگین از آن پس بدوی
که ای نامور شیر پرخاشجوی ۳۲
نباشد به توران زمین رای و هوش
به آورد بینی از ایشان خروش ۳۳
ز ترکان نباید که باشی دژم
ز پیکار زن، مرد گردد به غم؟ ۳۴
چو خم داد بر چرخ خورشید پشت
شدش خوابگه زیر پهلو درشت ۳۵
به رویین چنین گفت برزوی شیر
که ای نامور پهلوان دلیر ۳۶
بفرمای تا اسب را زین کنند
سواران همه دل پر از کین کنند ۳۷
بپوشند خفتان و جوشن به جنگ
بجویند پیکار جنگی پلنگ ۳۸
بیاورد خود و سپر مادرش
ببارید خون جگر بر برش ۳۹
بزد دست برزو چو شیر ژیان
بپوشید جوشن هم اندر زمان ۴۰
به کین سپهبد ببسته کمر
به گردن درافکنده زرین سپر ۴۱
یکی ترگ چینی گفت برزوی پس
به گیتی نمانده ست جاوید کس ۴۲
هر آن کو بزاید ببایدش مرد
کسی شخص زنده به مینو نبرد ۴۳
من آن روز تن را نهادم به مرگ
کجا بسته گشتم به دربند ارگ ۴۴
کنون آن به آید بدین جایگاه
شوم کشته بر دشت آوردگاه ۴۵
وگر زنده برگردم از جنگ باز
به ایران و توران شوم سرفراز ۴۶
برین گردش چرخ خرسند باش
جهان را درخت برومند برومند باش ۴۷
بگفت این و آمد به میدان جنگ
گشاده به پیکار رستم دو چنگ ۴۸
به میدان چو رستم مر او را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۴۹
به ایرانیان گفت شیر دژم
کزین شیر شد جان من پر ز غم ۵۰
به صد چاره از دست این اژدها
به میدان کین یافتم زو رها ۵۱
فرامرز را گفت ز آن پس پدر
که ای پهلوان زاده پر هنر ۵۲
دل اندر وفای زمانه مبند
که یکسان نگردد سپهر بلند ۵۳
به نیک و بد چرخ خرسند باش
جهان را چو شاخ برومند باش ۵۴
مرا چرخ بسیار بازی نمود
چه گویم ز هر گونه بود آنچه بود ۵۵
بسی دیو شد کشته در چنگ من
بسی رزم کوته شد از جنگ من ۵۶
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
همی بود ترسان ز من روز جنگ ۵۷
اگر زخم گرزم رسیدی به کوه
ز کوپال من کوه گشتی ستوه ۵۸
سپهر روان از برم گشت چند
زمانی نبودم به دل مستمند ۵۹
به پیکار این سیر گشتم ز جان
همی رفت خواهم بر او نوان ۶۰
اگر دست یابم برو روز کین
به خاکش در اندازم از پشت زین ۶۱
وگر جز برین گونه گردد زمان
تو باره برانگیز و ایدر ممان ۶۲
برو تا زنان نزد دستان سام
بگویش که ای پهلو نیک نام ۶۳
ندیدم کسی را سپهر روان
به گیتی بماندش همی جاودان ۶۴
به مردی من در زمانه نبود
به بالای من در فسانه نبود ۶۵
به گیتی همی نامداری نماند
که منشور تیغ مرا بر نخواند ۶۶
به جز برزوی نامور پهلوان
کز آورد او بر سر آمد زمان ۶۷
چو گشت این جهان جوی برکین سوار
به بازی شمارد همه کارزار ۶۸
همه جنگ و پیکار نام آوران
به رزمش به بازی شمردیم آن ۶۹
کنون چون رسیدم زمانه فراز
به من دست بیداد بر شد دراز ۷۰
نباید که داری فغان و خروش
همیشه همی باش با رای و هوش ۷۱
وزان پس بیامد به میدان جنگ
چو آشفته شیر و چو غران پلنگ ۷۲
بپوشید تن را به ببر بیان
به پیکار برزو ببسته میان ۷۳
یکی گرزه گاو پیکر به دست
همی تاخت ماننده پیل مست ۷۴
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم ۷۵
یکی نیزه در دست پیچان چو مار
بر آن تا برآرد ز دشمن دمار ۷۶
یکی ترگ چینی نهاده به سر
به گوهر بیاراسته سر به سر ۷۷
بپوشیده بر رخش بر گستوان
به آهن سر و پای او بد نهان ۷۸
بیامد سپهبد به میدان کین
به ابرو در افکنده از خشم چین ۷۹
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
چو رخش تکاور به میدان رسید ۸۰
به آواز گفت ای دلاور سوار
بر آسودی از گردش روزگار ۸۱
هماوردت آمد بر آرای جنگ
چو آشفته شیران و جنگی پلنگ ۸۲
چو برزوی شیراوزن او را بدید
فغانش به گردون گردان رسید ۸۳
به رستم چنین گفت کای پر خرد
از آزادگان این که کرده ست خود ۸۴
ز نام آوران کس نکرده ست این
چه گویند تو را مردم تیز بین ۸۵
تو را چون سواران دل و شرم نیست
جهان را به نزدیکت آرزم نیست ۸۶
نترسیدی از ننگ و از نام بد
و یا سوی ایزد سرانجام بد ۸۷
چه کردم به فرزند و به خویشان تو
به جز آنکه جستم ز زندان تو ۸۸
تو را شرم ناید ز ریش سفید
ز دیان همانا بریدی امید ۸۹
ندانی اگر چند مانی دراز
به دیان همی گشت بایدت باز ۹۰
چو با من بسنده نبودی به جنگ
سوی چاره گشتی و نیرنگ و رنگ ۹۱
کجا رفت آن زور بازوی تو
همان جنگ و پرخاش و نیروی تو ۹۲
دریغ آن به پروین شده نام تو
به خاک اندر آمد سرانجام تو ۹۳
نگفتی که من شیر رویین تنم
سر اژدها را ز تن بر کنم ۹۴
نگفتی به نیرو فزونم ز پیل
به مردی در آیم ز دریای نیل ۹۵
نهنگ از نهیبم گریزان شود
به دریا ز تیغم غریوان شود ۹۶
چو دیدم بدین گونه کردار تو
ندانم همی راست گفتار تو ۹۷
مرا داشت دارای گیتی نگاه
ز بند و ز نیرنگ ایران سپاه ۹۸
مرا دیده بودی به روز نخست
دلت کینه من ز بهر چه جست ۹۹
چرا چون به ره بر بدیدی مرا
نکردی همی دیده نادیده را ۱۰۰
به دیان که چون دیدمی از تو این
نبودی مرا با تو پرخاش و کین ۱۰۱
چو من رفتمی سوی توران زمین
ندیدی ز من جز همه آفرین ۱۰۲
ندیدی مرا نیز هرگز به جنگ
هم از شرم دستان وز نام و ننگ ۱۰۳
کنون چون بدیدم کردار تو
بگویم به توران همه کار تو ۱۰۴
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار ۱۰۵
ز ببر بیانت بسازم کفن
به خنجر سرت را ببرم ز تن ۱۰۶
ببندم دو دستت به خم کمند
به پیل سیاهت ببندم به بند ۱۰۷
به توران فرستم به افراسیاب
به راه خراسان بر آن روی آب ۱۰۸
سر نامدارت ببرم زتن
به کام بزرگان آن انجمن ۱۰۹
نماید به خاقان و شاهان تو را
بگرداندت گرد توران تو را ۱۱۰
چنان چون تو کردی به تورانیان
نمایم هم اکنون به ایرانیان ۱۱۱
ولیکن نیارم به فرزند تو
به دستان سام و به پیوند تو ۱۱۲
نمانم که بادی بر ایشان جهد
همان نیز باژی بر ایشان نهد ۱۱۳
که با من به شادی بد او روز و شب
به لابه گشادی سپهبد دو لب ۱۱۴
بگفت این و زان پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد ۱۱۵
سر ترکش تیر را بر گشاد
یکی تیر برداشت بر سان باد ۱۱۶
برآن نامور تیر باران گرفت
همه دل پر از کین ایران گرفت ۱۱۷
بپوشید روی هوا را به تیر
بپوشید پیکان او ماه و تیر ۱۱۸
سپر گشت از تیر او بهره ور
دل نامور گشت زیر و زبر ۱۱۹
همه خود و خفتان دریدن گرفت
دل نامداران طپیدن گرفت ۱۲۰
فروریخت بر گستوان ها ز هم
یکی را نیامد همی پشت خم ۱۲۱
بفرسود بازوی هر دو سوار
که یک تن نشد سیر از کارزار ۱۲۲
چو ترکش تهی شد ز پیکار اوی
بدان گونه نیرنگ و پیکار اوی(؟) ۱۲۳
به گرز گران بر بیازید چنگ
به میدان درآمد به سان پلنگ ۱۲۴
زکینه دو بازو بر افراختند
دل از جان به یک ره بپرداختند ۱۲۵
برآمد یکی آتش کارزار
ز کوپال گردان و تاب سوار ۱۲۶
ستاره به چرخ اندرون شد نهان
ز بیم سنان و ز گرز گران ۱۲۷
چو سندان سر و ترگ و گرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران ۱۲۸
ز گرد ستوران آوردگاه
سیه شد همی روی خورشید و ماه ۱۲۹
به ماهی رسیده نهیب سوار
فرو مانده گردنده گردون ز کار ۱۳۰
سر پهلوانان به گرد اندرون
ز هر سو همی رفت بر دشت خون ۱۳۱
ز بازوی هر دو برافراشت ترگ
همی گرز بارید همچون تگرگ ۱۳۲
همی سست شد بازوی هر دوان
همی سالخورده همان نوجوان ۱۳۳
همان ترگ از گرز پاره شده
ستاره بر ایشان نظاره شده ۱۳۴
فرو مانده بر جای اسبان ز تک
یکی را به تن در نجنبید رگ ۱۳۵
ببارید از دیده هر دو خون
نیامد یکی ز آن دو از زین برون ۱۳۶
به سیری رسیدند هر دو از آن
چو آشفته شیران مازندران، ۱۳۷
فکندند مر یکدگر را کمند
که آید یکی نامور زان به بند ۱۳۸
به خورشید نعره بر افراشتند
ز یکدیگران روی بر گاشتند ۱۳۹
ز تاب سواران و شیران کین
چو دریا به جنبش درآمد زمین ۱۴۰
نهادند بر گردن اسب سر
به خم کمند اندرون یال و بر ۱۴۱
همی زور کرد این بر آن، آن بر این
نجنبید یک مرد بر پشت زین ۱۴۲
بماندند بر جای هر دو سوار
به نیروی گردان نبد پایدار(؟) ۱۴۳
گسسته شد از تاب گردان کمند
یکی را نیامد از آن دو گزند ۱۴۴
جهان جوی را مادر از بیم جان
همی راند از دیده خون روان ۱۴۵
همی گفت کای کردگار جهان
خداوند و دارنده آسمان ۱۴۶
ز دست سپهدار پیروزگر
نسوزی دلم را زمرگ پسر ۱۴۷
ازین رزم او را رهایی دهی
ز تاریکی ش روشنایی دهی ۱۴۸
ستاده بر آن دشت برگرد و خاک
نیایش کنان پیش دیان پاک ۱۴۹
همی گفت و می راند خون جگر
ز دیده بر آن روی از غم چو زر ۱۵۰
چو بگسست از زور هر دو کمند
چنین گفت برزوی کای هوشمند ۱۵۱
بگیریم هر دو دوال کمر
برین دشت کینه یکی نامور(؟) ۱۵۲
ببینیم تا بر که گردد سپهر
به پیوند جان که یارد به مهر ۱۵۳
مگر بخت خفته درآید زخواب
شود شاد و خرم دل افراسیاب ۱۵۴
بدو گفت رستم که ای نامدار
به دارنده دادار پروردگار ۱۵۵
که هر چت بگویم بگویی تو راست
ندارم خود از تو دگر هیچ خواست ۱۵۶
به توران تو را خویش و پیوند کیست؟
ز تخم که ای و نژاد تو چیست؟ ۱۵۷
همانا که تو خود ز توران نه ای
که (جز) بافرین بزرگان نه ای ۱۵۸
بدو گفت برزو که ای پهلوان
سخن گوی و دانا و چیره زبان ۱۵۹
چه پرسی ازین بر شده نام من
ز تخم و نژاد و از آن انجمن ۱۶۰
به کینه تو را با نژادم چه کار
چه باید تو را خود ازین کارزار ۱۶۱
اگر جنگ جویی منم جنگ جوی
به میدان کینه در آورده روی ۱۶۲
که گفته ست در رزم نام و نشان
نبوده ست آیین گردن کشان ۱۶۳
بگفت این سر افراز پیروز بخت
گرفتش به کینه کمرگاه سخت ۱۶۴
هم آن پهلوان بند او را گرفت
زمانه از ایشان بمانده شگفت ۱۶۵
گرفته به دو دست بند کمر
چو شیران آشفته بر یکدیگر ۱۶۶
ز بس کاین بر آن، آن برین زور کرد
دو گرد دلاور دو شیر نبرد ۱۶۷
بپالود از ناخن هر دو خون
که یک تن نگشتند از ایشان نگون ۱۶۸
نجنبید بر زین یکی نامور
ز دیده بپالود خون جگر ۱۶۹
دل هر دو در بر طپیدن گرفت
همان خون ز ناخن دویدن گرفت ۱۷۰
دل نامداران ز کینه به درد
رخ پهلوانان از اندوه زرد ۱۷۱
تو گفتی که پیل اند آهن جگر
بپیچیده خرطوم بر یکدگر ۱۷۲
به هامون پلنگ و به دریا نهنگ
نبودی به میدان ایشان درنگ ۱۷۳
گرفته کمر بند پرخاشخر
نبودش ز نیروی رستم خبر ۱۷۴
ز بس تاب و نیروی شیر شکار
همی پاره شد بند هر دو سوار ۱۷۵
نجنبید یک مرد بر پشت زین
نیامد به مردی یکی بر زمین ۱۷۶
ز یکدیگران دست برداشتند
به گردون همی نعره بفراشتند ۱۷۷
بدو گفت برزوی کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۱۷۸
چه گوییم اکنون به آوردگاه
که گردد ازو تیره خورشید و ماه ۱۷۹
چنین گفت رستم که ای نامدار
ندیدم به میدان چو تو یک سوار ۱۸۰
به ایران و توران و مازندران
به بربرستان و به هاماوران ۱۸۱
ندانم به جز کشتی اکنون دگر
مگر یار باشند بدین ماه و خور ۱۸۲
به کشتی بکوشیم بر دست کین
همانا که افتد یکی بر زمین ۱۸۳
ببینیم تا این سپهر دوان
که را بخشد امروز جان و روان ۱۸۴
بگفتند وز اسب هر دو سوار
به زیر آمدند همچو شیر شکار ۱۸۵
ببستند هر دو کمرگاه سخت
بدان تا که را یاری آید ز بخت ۱۸۶
دل هر دو از غم شده سیل بار
از اندیشه و گردش روزگار ۱۸۷
تهمتن چنین گفت با خویشتن
که گر من شوم کشته زین اهرمن ۱۸۸
به مردی شده نام من در جهان
میان کهان و میان مهان ۱۸۹
چه گویند اکنون پس از مرگ من
چو بینند در خون سر و ترگ من ۱۹۰
که رستم جهان را به مردی گرفت
زمانه ز مردی او در شگفت ۱۹۱
ز خم کمندش دل سروران
شده خون چو دیوان مازندران ۱۹۲
به دشتی که در جنگ شد کشته شیر
از آن پس نخواند مرا کس دلیر ۱۹۳
شگفت آیدم از نهاد جهان
که چون آشکارا ندارد نهان ۱۹۴
برآرد یکی را به رخشنده ماه
ز گردونش آرد از آن پس به چاه ۱۹۵
نه بر شادیش شاد باید بدن
نه در رنج او دل به غم آزدن ۱۹۶
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی بر آرد به هفتاد دست ۱۹۷
نگه کن که چون مهره بازی کند
به ما بر چو گنجشک بازی کند ۱۹۸
فرو برد دامن به بند کمر
ز گردن برآورد زرین سپر ۱۹۹
ستادند هر دو بر آن روی خاک
دل هر دوان گشته از بیم چاک ۲۰۰
هم از بهر نام و هم از بهر ننگ
ببستند اندر میان پالهنگ ۲۰۱
چنین بود آیین آن روزگار
به هنگام رزم و گه کارزار ۲۰۲
نکردندی اسبان خود را رها
ز بیم بداندیش نراژدها ۲۰۳
چو اسبان ببستند اندر کمر
گرفتند مر بازوی یکدگر ۲۰۴
تو گفتی دو شیرند پرخاشخر
برآویختند هر دو با یکدگر ۲۰۵
و گر نه ز کینه دو پیل ژیان
ببستند بر جنگ جستن میان ۲۰۶
بگشتند یک دم به آوردگاه
همی خواستند یاری هور و ماه ۲۰۷
سر و یال هر دو ز بس خشم و کین
تو گفتی همی راست شد بر زمین ۲۰۸
که را بخت برگشت مردی چه سود
زمانه نه کاهد نه خواهد فزود ۲۰۹
کسی را که دیان کند نیک بخت
برو سهل گردد همه کار سخت ۲۱۰
بپالود خون از تن هر دو مرد
ز بس تاب گشته رخ هر دو زرد ۲۱۱
خروشید رخش جهان پهلوان
بر اسب سپهدار گرد جوان ۲۱۲
ز رخش تهمتن بتابید روی
گریزان شد از پیش پرخاشجوی ۲۱۳
بتابید از نامور مرد اسب
همی رفت بر سان آذر گشسب ۲۱۴
ز نیروی باره سرافراز مرد
به خاک اندر آمد به دشت نبرد ۲۱۵
برو چیره شد رستم شیرزاد
برآورد بازو به کردار باد ۲۱۶
مر او را به بر در بیفشرد سخت
بیفکند او را چو شاخ درخت ۲۱۷
برآورد و زد بر زمینش ز کین
تو گفتی بلرزید روی زمین ۲۱۸
چو شیری نشست از بر نامور
بدان تا ز کینه ببردش سر ۲۱۹
برآورد خنجر به کین از میان
خروشید بر سان شیر ژیان ۲۲۰
نه آگه ازین راز پیراهنت ۱
نداند کسی در جهان راز تو
بر آورده گردد نهان نام تو ۲
چو برزو ز رویین گرد این شنید
به ژرفی پس و پشت او بنگرید ۳
به دل گفت آری روا باشد این
ندانم چه آید به ما بر ازین ۴
کرا نایدش زندگانی به سر
نمیرد، گر از تن بر آری جگر ۵
چو آمد زمانه به تنگی فراز
به چاره نگردد ز تو مرگ باز ۶
چنین بود تا بود گشت زمان
نباید که باشی شکسته روان ۷
به تن بر ندردت شمشیر پوست
کجا تیغ بران به فرمان اوست ۸
به رویین چنین گفت پس نامجوی
چه سازیم تدبیر این بازگوی ۹
بیازید رویین پیران دو چنگ
بر آن خوردنی ها به سان پلنگ ۱۰
یکی مرغ بریان از آن خوان پاک
به پیش سگ انداخت بر روی خاک ۱۱
سگان چون بخوردند اندر زمان
به سیری رسیدند از آن پس ز جان ۱۲
فتادند بر خاک و پیچان شدند
از آن کار هر دو غریوان شدند ۱۳
به رویین چنین گفت پس پهلوان
ز تو دور بادا بد بدگمان ۱۴
به ما بر ببخشود دیان پاک
نیامد سر نامداران به خاک ۱۵
همه نام رستم ازین گشت پست
بشستند از خوان او هر دو دست ۱۶
بفرمود کز پیش برداشتند
به گردون همی نعره برداشتند ۱۷
به مادر چنین گفت کای مهربان
نبینی تو کردار ایرانیان ۱۸
بر آتش بر افکن تو آن نره گور
که گشته ست دشمن ز نیرنگ کور ۱۹
برافروخت آتش هم اندر زمان
بر آتش برافکند گور ژیان ۲۰
بیاورد نزد سر افراز شیر
نمک بر پراکند گرد دلیر ۲۱
چو هر دو ز خوردن بپرداختند
دگرگونه آرایشی ساختند ۲۲
وزین روی گردان ایران به هوش
به آواز شیون نهاده دو گوش ۲۳
چو رویین بدیدند کآمد برش
بدان راه بی راه با لشکرش ۲۴
چنین گفت رستم به ایرانیان
همانا سر آمد به ما بر زمان ۲۵
ندانم سر انجام این کار چیست
که خواهان برین دشت بر ما گریست ۲۶
چو رویین به نزدیک برزو رسید
خود ونامداران بر او کشید ۲۷
بدانند نیرنگ و دستان ما
رهاند ازین چاره برزوی را ۲۸
سرافراز رویین مر او را کنون
ز نیرنگ گرگین بود رهنمون ۲۹
به گرگین چنین گفت رستم به خشم
به تیزی برو برگشاده دو چشم ۳۰
همه نام من گشت ازین کار ننگ
تو را خود همین است آیین جنگ ۳۱
چنین گفت گرگین از آن پس بدوی
که ای نامور شیر پرخاشجوی ۳۲
نباشد به توران زمین رای و هوش
به آورد بینی از ایشان خروش ۳۳
ز ترکان نباید که باشی دژم
ز پیکار زن، مرد گردد به غم؟ ۳۴
چو خم داد بر چرخ خورشید پشت
شدش خوابگه زیر پهلو درشت ۳۵
به رویین چنین گفت برزوی شیر
که ای نامور پهلوان دلیر ۳۶
بفرمای تا اسب را زین کنند
سواران همه دل پر از کین کنند ۳۷
بپوشند خفتان و جوشن به جنگ
بجویند پیکار جنگی پلنگ ۳۸
بیاورد خود و سپر مادرش
ببارید خون جگر بر برش ۳۹
بزد دست برزو چو شیر ژیان
بپوشید جوشن هم اندر زمان ۴۰
به کین سپهبد ببسته کمر
به گردن درافکنده زرین سپر ۴۱
یکی ترگ چینی گفت برزوی پس
به گیتی نمانده ست جاوید کس ۴۲
هر آن کو بزاید ببایدش مرد
کسی شخص زنده به مینو نبرد ۴۳
من آن روز تن را نهادم به مرگ
کجا بسته گشتم به دربند ارگ ۴۴
کنون آن به آید بدین جایگاه
شوم کشته بر دشت آوردگاه ۴۵
وگر زنده برگردم از جنگ باز
به ایران و توران شوم سرفراز ۴۶
برین گردش چرخ خرسند باش
جهان را درخت برومند برومند باش ۴۷
بگفت این و آمد به میدان جنگ
گشاده به پیکار رستم دو چنگ ۴۸
به میدان چو رستم مر او را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۴۹
به ایرانیان گفت شیر دژم
کزین شیر شد جان من پر ز غم ۵۰
به صد چاره از دست این اژدها
به میدان کین یافتم زو رها ۵۱
فرامرز را گفت ز آن پس پدر
که ای پهلوان زاده پر هنر ۵۲
دل اندر وفای زمانه مبند
که یکسان نگردد سپهر بلند ۵۳
به نیک و بد چرخ خرسند باش
جهان را چو شاخ برومند باش ۵۴
مرا چرخ بسیار بازی نمود
چه گویم ز هر گونه بود آنچه بود ۵۵
بسی دیو شد کشته در چنگ من
بسی رزم کوته شد از جنگ من ۵۶
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
همی بود ترسان ز من روز جنگ ۵۷
اگر زخم گرزم رسیدی به کوه
ز کوپال من کوه گشتی ستوه ۵۸
سپهر روان از برم گشت چند
زمانی نبودم به دل مستمند ۵۹
به پیکار این سیر گشتم ز جان
همی رفت خواهم بر او نوان ۶۰
اگر دست یابم برو روز کین
به خاکش در اندازم از پشت زین ۶۱
وگر جز برین گونه گردد زمان
تو باره برانگیز و ایدر ممان ۶۲
برو تا زنان نزد دستان سام
بگویش که ای پهلو نیک نام ۶۳
ندیدم کسی را سپهر روان
به گیتی بماندش همی جاودان ۶۴
به مردی من در زمانه نبود
به بالای من در فسانه نبود ۶۵
به گیتی همی نامداری نماند
که منشور تیغ مرا بر نخواند ۶۶
به جز برزوی نامور پهلوان
کز آورد او بر سر آمد زمان ۶۷
چو گشت این جهان جوی برکین سوار
به بازی شمارد همه کارزار ۶۸
همه جنگ و پیکار نام آوران
به رزمش به بازی شمردیم آن ۶۹
کنون چون رسیدم زمانه فراز
به من دست بیداد بر شد دراز ۷۰
نباید که داری فغان و خروش
همیشه همی باش با رای و هوش ۷۱
وزان پس بیامد به میدان جنگ
چو آشفته شیر و چو غران پلنگ ۷۲
بپوشید تن را به ببر بیان
به پیکار برزو ببسته میان ۷۳
یکی گرزه گاو پیکر به دست
همی تاخت ماننده پیل مست ۷۴
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم ۷۵
یکی نیزه در دست پیچان چو مار
بر آن تا برآرد ز دشمن دمار ۷۶
یکی ترگ چینی نهاده به سر
به گوهر بیاراسته سر به سر ۷۷
بپوشیده بر رخش بر گستوان
به آهن سر و پای او بد نهان ۷۸
بیامد سپهبد به میدان کین
به ابرو در افکنده از خشم چین ۷۹
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
چو رخش تکاور به میدان رسید ۸۰
به آواز گفت ای دلاور سوار
بر آسودی از گردش روزگار ۸۱
هماوردت آمد بر آرای جنگ
چو آشفته شیران و جنگی پلنگ ۸۲
چو برزوی شیراوزن او را بدید
فغانش به گردون گردان رسید ۸۳
به رستم چنین گفت کای پر خرد
از آزادگان این که کرده ست خود ۸۴
ز نام آوران کس نکرده ست این
چه گویند تو را مردم تیز بین ۸۵
تو را چون سواران دل و شرم نیست
جهان را به نزدیکت آرزم نیست ۸۶
نترسیدی از ننگ و از نام بد
و یا سوی ایزد سرانجام بد ۸۷
چه کردم به فرزند و به خویشان تو
به جز آنکه جستم ز زندان تو ۸۸
تو را شرم ناید ز ریش سفید
ز دیان همانا بریدی امید ۸۹
ندانی اگر چند مانی دراز
به دیان همی گشت بایدت باز ۹۰
چو با من بسنده نبودی به جنگ
سوی چاره گشتی و نیرنگ و رنگ ۹۱
کجا رفت آن زور بازوی تو
همان جنگ و پرخاش و نیروی تو ۹۲
دریغ آن به پروین شده نام تو
به خاک اندر آمد سرانجام تو ۹۳
نگفتی که من شیر رویین تنم
سر اژدها را ز تن بر کنم ۹۴
نگفتی به نیرو فزونم ز پیل
به مردی در آیم ز دریای نیل ۹۵
نهنگ از نهیبم گریزان شود
به دریا ز تیغم غریوان شود ۹۶
چو دیدم بدین گونه کردار تو
ندانم همی راست گفتار تو ۹۷
مرا داشت دارای گیتی نگاه
ز بند و ز نیرنگ ایران سپاه ۹۸
مرا دیده بودی به روز نخست
دلت کینه من ز بهر چه جست ۹۹
چرا چون به ره بر بدیدی مرا
نکردی همی دیده نادیده را ۱۰۰
به دیان که چون دیدمی از تو این
نبودی مرا با تو پرخاش و کین ۱۰۱
چو من رفتمی سوی توران زمین
ندیدی ز من جز همه آفرین ۱۰۲
ندیدی مرا نیز هرگز به جنگ
هم از شرم دستان وز نام و ننگ ۱۰۳
کنون چون بدیدم کردار تو
بگویم به توران همه کار تو ۱۰۴
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار ۱۰۵
ز ببر بیانت بسازم کفن
به خنجر سرت را ببرم ز تن ۱۰۶
ببندم دو دستت به خم کمند
به پیل سیاهت ببندم به بند ۱۰۷
به توران فرستم به افراسیاب
به راه خراسان بر آن روی آب ۱۰۸
سر نامدارت ببرم زتن
به کام بزرگان آن انجمن ۱۰۹
نماید به خاقان و شاهان تو را
بگرداندت گرد توران تو را ۱۱۰
چنان چون تو کردی به تورانیان
نمایم هم اکنون به ایرانیان ۱۱۱
ولیکن نیارم به فرزند تو
به دستان سام و به پیوند تو ۱۱۲
نمانم که بادی بر ایشان جهد
همان نیز باژی بر ایشان نهد ۱۱۳
که با من به شادی بد او روز و شب
به لابه گشادی سپهبد دو لب ۱۱۴
بگفت این و زان پس به کردار باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد ۱۱۵
سر ترکش تیر را بر گشاد
یکی تیر برداشت بر سان باد ۱۱۶
برآن نامور تیر باران گرفت
همه دل پر از کین ایران گرفت ۱۱۷
بپوشید روی هوا را به تیر
بپوشید پیکان او ماه و تیر ۱۱۸
سپر گشت از تیر او بهره ور
دل نامور گشت زیر و زبر ۱۱۹
همه خود و خفتان دریدن گرفت
دل نامداران طپیدن گرفت ۱۲۰
فروریخت بر گستوان ها ز هم
یکی را نیامد همی پشت خم ۱۲۱
بفرسود بازوی هر دو سوار
که یک تن نشد سیر از کارزار ۱۲۲
چو ترکش تهی شد ز پیکار اوی
بدان گونه نیرنگ و پیکار اوی(؟) ۱۲۳
به گرز گران بر بیازید چنگ
به میدان درآمد به سان پلنگ ۱۲۴
زکینه دو بازو بر افراختند
دل از جان به یک ره بپرداختند ۱۲۵
برآمد یکی آتش کارزار
ز کوپال گردان و تاب سوار ۱۲۶
ستاره به چرخ اندرون شد نهان
ز بیم سنان و ز گرز گران ۱۲۷
چو سندان سر و ترگ و گرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران ۱۲۸
ز گرد ستوران آوردگاه
سیه شد همی روی خورشید و ماه ۱۲۹
به ماهی رسیده نهیب سوار
فرو مانده گردنده گردون ز کار ۱۳۰
سر پهلوانان به گرد اندرون
ز هر سو همی رفت بر دشت خون ۱۳۱
ز بازوی هر دو برافراشت ترگ
همی گرز بارید همچون تگرگ ۱۳۲
همی سست شد بازوی هر دوان
همی سالخورده همان نوجوان ۱۳۳
همان ترگ از گرز پاره شده
ستاره بر ایشان نظاره شده ۱۳۴
فرو مانده بر جای اسبان ز تک
یکی را به تن در نجنبید رگ ۱۳۵
ببارید از دیده هر دو خون
نیامد یکی ز آن دو از زین برون ۱۳۶
به سیری رسیدند هر دو از آن
چو آشفته شیران مازندران، ۱۳۷
فکندند مر یکدگر را کمند
که آید یکی نامور زان به بند ۱۳۸
به خورشید نعره بر افراشتند
ز یکدیگران روی بر گاشتند ۱۳۹
ز تاب سواران و شیران کین
چو دریا به جنبش درآمد زمین ۱۴۰
نهادند بر گردن اسب سر
به خم کمند اندرون یال و بر ۱۴۱
همی زور کرد این بر آن، آن بر این
نجنبید یک مرد بر پشت زین ۱۴۲
بماندند بر جای هر دو سوار
به نیروی گردان نبد پایدار(؟) ۱۴۳
گسسته شد از تاب گردان کمند
یکی را نیامد از آن دو گزند ۱۴۴
جهان جوی را مادر از بیم جان
همی راند از دیده خون روان ۱۴۵
همی گفت کای کردگار جهان
خداوند و دارنده آسمان ۱۴۶
ز دست سپهدار پیروزگر
نسوزی دلم را زمرگ پسر ۱۴۷
ازین رزم او را رهایی دهی
ز تاریکی ش روشنایی دهی ۱۴۸
ستاده بر آن دشت برگرد و خاک
نیایش کنان پیش دیان پاک ۱۴۹
همی گفت و می راند خون جگر
ز دیده بر آن روی از غم چو زر ۱۵۰
چو بگسست از زور هر دو کمند
چنین گفت برزوی کای هوشمند ۱۵۱
بگیریم هر دو دوال کمر
برین دشت کینه یکی نامور(؟) ۱۵۲
ببینیم تا بر که گردد سپهر
به پیوند جان که یارد به مهر ۱۵۳
مگر بخت خفته درآید زخواب
شود شاد و خرم دل افراسیاب ۱۵۴
بدو گفت رستم که ای نامدار
به دارنده دادار پروردگار ۱۵۵
که هر چت بگویم بگویی تو راست
ندارم خود از تو دگر هیچ خواست ۱۵۶
به توران تو را خویش و پیوند کیست؟
ز تخم که ای و نژاد تو چیست؟ ۱۵۷
همانا که تو خود ز توران نه ای
که (جز) بافرین بزرگان نه ای ۱۵۸
بدو گفت برزو که ای پهلوان
سخن گوی و دانا و چیره زبان ۱۵۹
چه پرسی ازین بر شده نام من
ز تخم و نژاد و از آن انجمن ۱۶۰
به کینه تو را با نژادم چه کار
چه باید تو را خود ازین کارزار ۱۶۱
اگر جنگ جویی منم جنگ جوی
به میدان کینه در آورده روی ۱۶۲
که گفته ست در رزم نام و نشان
نبوده ست آیین گردن کشان ۱۶۳
بگفت این سر افراز پیروز بخت
گرفتش به کینه کمرگاه سخت ۱۶۴
هم آن پهلوان بند او را گرفت
زمانه از ایشان بمانده شگفت ۱۶۵
گرفته به دو دست بند کمر
چو شیران آشفته بر یکدیگر ۱۶۶
ز بس کاین بر آن، آن برین زور کرد
دو گرد دلاور دو شیر نبرد ۱۶۷
بپالود از ناخن هر دو خون
که یک تن نگشتند از ایشان نگون ۱۶۸
نجنبید بر زین یکی نامور
ز دیده بپالود خون جگر ۱۶۹
دل هر دو در بر طپیدن گرفت
همان خون ز ناخن دویدن گرفت ۱۷۰
دل نامداران ز کینه به درد
رخ پهلوانان از اندوه زرد ۱۷۱
تو گفتی که پیل اند آهن جگر
بپیچیده خرطوم بر یکدگر ۱۷۲
به هامون پلنگ و به دریا نهنگ
نبودی به میدان ایشان درنگ ۱۷۳
گرفته کمر بند پرخاشخر
نبودش ز نیروی رستم خبر ۱۷۴
ز بس تاب و نیروی شیر شکار
همی پاره شد بند هر دو سوار ۱۷۵
نجنبید یک مرد بر پشت زین
نیامد به مردی یکی بر زمین ۱۷۶
ز یکدیگران دست برداشتند
به گردون همی نعره بفراشتند ۱۷۷
بدو گفت برزوی کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۱۷۸
چه گوییم اکنون به آوردگاه
که گردد ازو تیره خورشید و ماه ۱۷۹
چنین گفت رستم که ای نامدار
ندیدم به میدان چو تو یک سوار ۱۸۰
به ایران و توران و مازندران
به بربرستان و به هاماوران ۱۸۱
ندانم به جز کشتی اکنون دگر
مگر یار باشند بدین ماه و خور ۱۸۲
به کشتی بکوشیم بر دست کین
همانا که افتد یکی بر زمین ۱۸۳
ببینیم تا این سپهر دوان
که را بخشد امروز جان و روان ۱۸۴
بگفتند وز اسب هر دو سوار
به زیر آمدند همچو شیر شکار ۱۸۵
ببستند هر دو کمرگاه سخت
بدان تا که را یاری آید ز بخت ۱۸۶
دل هر دو از غم شده سیل بار
از اندیشه و گردش روزگار ۱۸۷
تهمتن چنین گفت با خویشتن
که گر من شوم کشته زین اهرمن ۱۸۸
به مردی شده نام من در جهان
میان کهان و میان مهان ۱۸۹
چه گویند اکنون پس از مرگ من
چو بینند در خون سر و ترگ من ۱۹۰
که رستم جهان را به مردی گرفت
زمانه ز مردی او در شگفت ۱۹۱
ز خم کمندش دل سروران
شده خون چو دیوان مازندران ۱۹۲
به دشتی که در جنگ شد کشته شیر
از آن پس نخواند مرا کس دلیر ۱۹۳
شگفت آیدم از نهاد جهان
که چون آشکارا ندارد نهان ۱۹۴
برآرد یکی را به رخشنده ماه
ز گردونش آرد از آن پس به چاه ۱۹۵
نه بر شادیش شاد باید بدن
نه در رنج او دل به غم آزدن ۱۹۶
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی بر آرد به هفتاد دست ۱۹۷
نگه کن که چون مهره بازی کند
به ما بر چو گنجشک بازی کند ۱۹۸
فرو برد دامن به بند کمر
ز گردن برآورد زرین سپر ۱۹۹
ستادند هر دو بر آن روی خاک
دل هر دوان گشته از بیم چاک ۲۰۰
هم از بهر نام و هم از بهر ننگ
ببستند اندر میان پالهنگ ۲۰۱
چنین بود آیین آن روزگار
به هنگام رزم و گه کارزار ۲۰۲
نکردندی اسبان خود را رها
ز بیم بداندیش نراژدها ۲۰۳
چو اسبان ببستند اندر کمر
گرفتند مر بازوی یکدگر ۲۰۴
تو گفتی دو شیرند پرخاشخر
برآویختند هر دو با یکدگر ۲۰۵
و گر نه ز کینه دو پیل ژیان
ببستند بر جنگ جستن میان ۲۰۶
بگشتند یک دم به آوردگاه
همی خواستند یاری هور و ماه ۲۰۷
سر و یال هر دو ز بس خشم و کین
تو گفتی همی راست شد بر زمین ۲۰۸
که را بخت برگشت مردی چه سود
زمانه نه کاهد نه خواهد فزود ۲۰۹
کسی را که دیان کند نیک بخت
برو سهل گردد همه کار سخت ۲۱۰
بپالود خون از تن هر دو مرد
ز بس تاب گشته رخ هر دو زرد ۲۱۱
خروشید رخش جهان پهلوان
بر اسب سپهدار گرد جوان ۲۱۲
ز رخش تهمتن بتابید روی
گریزان شد از پیش پرخاشجوی ۲۱۳
بتابید از نامور مرد اسب
همی رفت بر سان آذر گشسب ۲۱۴
ز نیروی باره سرافراز مرد
به خاک اندر آمد به دشت نبرد ۲۱۵
برو چیره شد رستم شیرزاد
برآورد بازو به کردار باد ۲۱۶
مر او را به بر در بیفشرد سخت
بیفکند او را چو شاخ درخت ۲۱۷
برآورد و زد بر زمینش ز کین
تو گفتی بلرزید روی زمین ۲۱۸
چو شیری نشست از بر نامور
بدان تا ز کینه ببردش سر ۲۱۹
برآورد خنجر به کین از میان
خروشید بر سان شیر ژیان ۲۲۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۰
۳۶۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۴ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت سوم
گوهر بعدی:بخش ۱۶ - آشنایی دادن شهرو میان رستم و برزوی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.