هوش مصنوعی:
این متن مجموعهای از پندها و نصایح اخلاقی، دینی و اجتماعی است که بر پایهی تعالیم اسلامی و تجربیات زندگی تنظیم شده است. محتوای آن شامل توصیههایی دربارهی عبادت، رفتار با والدین، همسایگان، دوستان و دشمنان، آداب معاشرت، تجارت، مدیریت مال و زندگی، و دیگر موضوعات مرتبط با اخلاق فردی و اجتماعی میباشد.
رده سنی:
15+
متن حاوی مفاهیم عمیق اخلاقی و اجتماعی است که درک آن برای کودکان دشوار بوده و بیشتر مناسب نوجوانان و بزرگسالانی است که توانایی تحلیل و بهکارگیری این پندها را در زندگی خود دارند. همچنین، برخی موضوعات مانند تجارت، مدیریت مالی، و روابط پیچیدهی اجتماعی نیازمند تجربه و درک بالاتری هستند که معمولاً در سنین نوجوانی و بزرگسالی به دست میآید.
بخش ۲ - نصایح
چونکه گفتی او خداوند است و بس
پیرو احکام او می باش وبس ۱
چونکه گفتی بنده ام کن بندگی
تا نبینی خجلت و شرمندگی ۲
در نماز و روزه کوتاهی مکن
کاین دو می باشند دین را بیخ و بن ۳
این نماز و روزه مخصوص خداست
کار از بهر خداکردن رواست ۴
درنماز خویشتن سستی مکن
در عبادت تندی و چستی مکن ۵
در نماز و روزه گر کاهل شوی
رفته رفته از خدا غافل شوی ۶
هرگز استهزاء میاور بر نماز
با کسی شوخی مکن اندر نماز ۷
کوهلاک دین وهم دنیا بود
آفتی بر جان ز سر تا پا بود ۸
با پدر مادر چنان باش ای پسر
که زفرزندان خود داری نظر ۹
صبح ها بنگر به حال کهتران
تا ببینی خویش را از مهتران ۱۰
تا که آید از خدا خشنودیت
وز خدا هر دم رسد بهبودیت ۱۱
تا نپرسندت سخن چیزی مگو
تا به جا ماند برایت آبرو ۱۲
هر که پنت نشنود پندش مده
رنجش از صفرا است گلقندش مده ۱۳
تو ندانم بشنوی یا نشنوی
داری انشاء الله از دل پیروی ۱۴
بر ملاکس را مه پند ای عزیز
آبرویش را به پیش کس مریز ۱۵
تا توانی تخم نیکوئی فشان
تا که نیکوئی بری حاصل از آن ۱۶
نیکوئی روزی ثمر نیکودهد
هر چه بدهی بر تو بهتر او هد ۱۷
از غم و شادی مگوبا یار هیچ
خاصه ازغم زومکن اظهار هیچ ۱۸
نیک و بد چون پیشت آید درجهان
نه غمین ز این زود شونه شاد از آن ۱۹
کاین صفت باشد به حال کودکان
از برای نقل و مغز گردکان ۲۰
گر ستیزد با تو کس خاموش شو
هر چه او گردد زبان تو گوش شو ۲۱
باش خامش تا که خاموشش کنی
گوششو تا حلقه در گوشش کنی ۲۲
احمقان را هست خاموشی جواب
ز احمق واز صحبتش کن اجتناب ۲۳
حرمت از اقوام پیر خویش کن
ز آه پیران ای جوان تشویش کن ۲۴
حرمت از اقوام پیر خویش کن
ز آه پیران ای جوان تشویش کن ۲۵
خاصه ز آه پیر زن های فقیر
خاصه در آن نیم شب های چو قیر ۲۶
آهشان سوزنده تر باشد ز برق
شعله ور از غرب گردد تا به شرق ۲۷
کرد می باید حذر از آهشان
نیست پروائی به دل از شاهشان ۲۸
گر به شیر آسمان تیر افکنند
شیر را ازآسمان زیر افکنند ۲۹
نوک تیر آهشان از نه فلک
بگذرد چونانکه سوزن از قدک ۳۰
از فساد تن برآید کاهلی
دور از خود کرد باید کاهلی ۳۱
تن گر از فرمان تو بیرون رود
بنده فرمان تو جان چون شود ۳۲
تن ندارد بر توچون فرمانبری
بایدش در زیر فرمان آوری ۳۳
کن ستم بر تن که فرمانت برد
خسته اش کن تا اطاعت آورد ۳۴
چون کلام با صلاحی باشدت
شرم ازگفتار باید نایدت ۳۵
ای بسا شخصی که آمد شرم کیش
باز ماند از عرضهای حال خویش ۳۶
تیزی وتندی مکن با هیچکس
هم مباش از حلم خالی یک نفس ۳۷
نرم باش اما نه آن شدت که خلق
چون به حلوا بر تو بگشایند حلق ۳۸
هر گروهی را موافق باش و یار
تا تو را مرغ مراد آید شکار ۳۹
مشکلی هر گه تو را آید به پیش
گر چه حلش می توانی کرد خویش ۴۰
مستبد بر رأی خود هرگز مباش
کان پشیمانت نماید زود فاش ۴۱
مشورت را عیب وعار خود مدان
شور از پیران کن و از دوستان ۴۲
راستگو شو راستجو شوراستکار
تا بگردی در دو دنیا رستگار ۴۳
از دل وجان و زبان گرراستی
غم مخور دیگر که کار آراستی ۴۴
خود خبر داده است رب العالمین
زاینکه ان الله یحب الصادقین ۴۵
نیز فرمود آن رسول کائنات
ایها القوم ان فی الصدق النجات ۴۶
راست آمد تیر وکج باشد کمان
دشمن از پا افتد از این یا از آن ۴۷
شهره کن در راستگوئی خویش را
راست گو وزدل ببر تشویش را ۴۸
کن حذر از مکر وبهتان ودروغ
گرهمی خواهی تو را باشد فروغ ۴۹
راستی هم گر دروغ آسا بود
کس نمی باید بدوگویا شود ۵۰
آن دروغ راست سان با فروغ
بهتر است از راست همچون دروغ ۵۱
گر ز شخص محتشم با دوستان
عیب می بینی میاور بر زبان ۵۲
چیزی ار بینی که با دین عوام
متفق نبودمگواز آن کلام ۵۳
در عوان الناس غوغا می شود
زحمت از بهر تو پیدا می شود ۵۴
رازی ار نیک وبدش هست ازتو دور
سعی در دانستنش نبود ضرور ۵۵
راز پیش مردم ناکس مگو
زشت پندارد اگر گوئی نکو ۵۶
سرد گفتاری مکن با این وآن
دشمنی ز این تخم روید در جهان ۵۷
هر چه گوئی فکرناکرده مگو
تا پشیمانی نبینی بعد ازاو ۵۸
باش هم کم گوهم بسیار دان
نه که نادان باشی وهی قصه خوان ۵۹
گر خردمندی شود بسیار گو
مردمان بیزار می گردنداز او ۶۰
چون سخن گوئی بباید بنگری
گوهرت را جوئی اول مشتری ۶۱
مشتری گر هست شوگوهر فروش
ورنه بگذارش به جا بنشین خموش ۶۲
دشمن هرکس که باشد دوستت
دوستت نبودکه دشمن اوستت ۶۳
خویش را نادان چو دانا بشمرد
زوحذر میکن که باشد بی خرد ۶۴
راز خود با دوست خودهم مگو
تا نگردد دشمنت آگه از او ۶۵
هرکه زشتی از توگوید در غیاب
کز شنیدن افتی اندر پیچ وتاب ۶۶
باید او را داشتن معذور تر
زآنکه ازبهر تو آرد این خبر ۶۷
خواهی ار مردم بگویندت نکو
هم تو از مردم نکودایم بگو ۶۸
خواهی ار زخمی نیفتد بر دلت
کزعلاجش کار گرددمشکلت ۶۹
هیچ با نادان مشو پرخاشجو
زآنکه چاک دل نمی گردد رفو ۷۰
بس زیان دارد به شب خوردن طعام
بر خلاف رأی خلق از خاص وعام ۷۱
گر کسی رامیهمان خود کنی
حاضر او را چون به خوان خودکنی ۷۲
خوردنی ها را مگو از خوب و بد
کاین خوش ونیکوست یا معیوب ورد ۷۳
هی مگوز آن خور که نغز ودلکش است
یا چرا از این نخوردی این خوش است ۷۴
یا نمی باشد تو را اینها سزا
یا نشد ممکن که خوب آرم بجا ۷۵
عذر خواهی زومکن در خوردنی
تا نپندارند طبعت را دنی ۷۶
این شعار مردم بازاری است
طبع عالی ز این سخنها عاری است ۷۷
چاکران میهمان راکن نظر
تا برنداز تو نکونامی به در ۷۸
چاکران تو خطایی گر کنند
که تو را از حوصله خوددر کنند ۷۹
پیش مهمان جنگ با ایشان مکن
تلخکامی در بر مهمان مکن ۸۰
هر کسی راهم مشوخود میهمان
کاین به حال حشمتت دارد زیان ۸۱
هم مکن با چاکران میزبان
حکمرانی که فلان کن یا فلان ۸۲
این طبق را درفلان جا جای ده
یا بیار آن کاسه را اینجا بنه ۸۳
می شونداز میهمان هست ار فضول
میزبان وچاکران اوملول ۸۴
هست نان وکاسه چون از دیگران
دیگران راتومکن مهمان بر آن ۸۵
از مزاح ناخوش واز فحش دار
شرم تا هرگز نگردی خوار و زار ۸۶
با کسی کوکمتر است از تومزاح
الحذر هرگز مکن نبود صلاح ۸۷
تا بماندحشمت تو برقرار
ورنه از دستت رود بی اختیار ۸۸
قدرها را خوار میسازد مزاح
نورها را نار میسازد مزاح ۸۹
دوست ها را میکنددشمن مزاح
دشمن جان است وخصم تن مزاح ۹۰
آنچه گوئی لابد آن را بشنوی
خوارتر گردی کنی چون پیروی ۹۱
با کسی هرگز مکن جنگ ای جوان
کاین بود شغل زنان و کودکان ۹۲
نیمروز فصل تابستان بخواب
خوابت ار ناید بخلوت کن شتاب ۹۳
تا که گرما سستی از شدت کند
با توهر کس هست ناراحت کند ۹۴
هر زمان بر اسب میگردی سوار
اسب کوچک زیر ران خودمیار ۹۵
اسب کوچک مرد را سازد حقیر
گر چه میباشد سوار او امیر ۹۶
بر بزرگ اسبی نشیند گر حقیر
مینماید از شکوه اوچون امیر ۹۷
هرگز از مردن مشواندیشناک
زندگانی را ز پی باشد هلاک ۹۸
هرکه شد زاییده روزی میرد او
آن که جان را داده جان را گیرد او ۹۹
کن نگهداری نکوازمال خو
باش اندر فکر ماه وسال خود ۱۰۰
گرچه کم باشد نگهدارش نکو
تا نگهداری فزون را همچواو ۱۰۱
مال اگر ماند از اودشمن خورد
به که پیش دوست کس حاجت برد ۱۰۲
از امانت داری خلق الحذر
هست این کاری عبث زو درگذر ۱۰۳
گر کنی رد مال او را داده ای
مرحمی بر زخم اوننهاده ای ۱۰۴
صاحبش ممنون نگردد ازتو هیچ
هست این بندی به پای خود مپیچ ۱۰۵
ورنکردی مال اورا رد به او
خائنی وتیره روز وزرد رو ۱۰۶
ورتلف کردی شوی بدنام شهر
زندگانیت شود ضایع به دهر ۱۰۷
هیچگه سوگند درعالم مخور
گر رودمالت در این ره غم مخور ۱۰۸
درخرید و در فروش اندر بها
تا توانی دقت وکوشش نما ۱۰۹
زآنکه نیمی از تجارت باشداین
کس نگوید کز حقارت باشد این ۱۱۰
صابری کن پیشه اندر کارها
صابران را دوست می دارد خدا ۱۱۱
صابری گردیده دوم عاقلی
از صبوری گشته پیدا کاملی ۱۱۲
در صبوری حاصل آید کام دل
صبرکن خواهی اگر آرام دل ۱۱۳
شاخهای خشک تاک از صبر وتاب
غوره داد انگور شد آمد شراب ۱۱۴
خانه گر خواهی خریدن بهر زیست
باید اول بنگری همسایه کیست ۱۱۵
خانه جایی خر که از همسایگان
تو غنی تر باشی وبا عز وشان ۱۱۶
یا تو را باشد از آنها کمتری
گرمساوی بشد مشقت میبری ۱۱۷
ده طعام وهدیه بر همسایگان
محتشم تر تا شوی از این وآن ۱۱۸
طفلهاشان را نوازش کن همی
از دل ایشان ببر هست ار غمی ۱۱۹
بام را برتر کن از دیوارشان
تا نباشد سوی تو دیدارشان ۱۲۰
چون زن از تومحتشم تر شد مگیر
تا که نشمارد توراخوار وحقیر ۱۲۱
گر چه میری پیر باشد یا سیاه
زنگرش بیندمده درخانه راه ۱۲۲
با برادرها وفرزندان خویش
باش با هیبت که ترسند از تو بیش ۱۲۳
پیشه ای گر یاد فرزندان دهی
به که او را گنج در دامان نهی ۱۲۴
عیب نبود پیشه میباشد هنر
یک هنر بهتر ز صد گنج گهر ۱۲۵
گنج را گفتند از آن شه بود
و آن هنر هر جا روی همره بود ۱۲۶
هر چه داری خرج کن بر دختران
کارشان را بین وده بر شوهران ۱۲۷
تا که از اندوه ایشان وارهی
لیک دوشیزه به دوشیزه دهی ۱۲۸
از تو دامادت بیاید ای پسر
هم به نعمت هم به حشمت پست تر ۱۲۹
تا که فخر او به تو باشد همی
نهکه فخر تو به او آیددمی ۱۳۰
دوستی بیحجت از تو گر گله
کرد میباید نمایی حوصله ۱۳۱
دوستی او نباشد معتبر
باش ممنونش که خود دادت خبر ۱۳۲
دوست شوبا نیکوان وبا بدان
لیک آن را با دل این را با زبان ۱۳۳
گر کسی با دشمن تو دوست است
دوستیش مغز نبود پوست است ۱۳۴
زنهار وصد هزاران زینهار
زومشو غافل ندارد اعتبار ۱۳۵
گر تو را دشمن بود غمگین مشو
تنگدل آشفته حال از این مشو ۱۳۶
هر که را دشمن نباشد قدر نیست
گر خسوف او رانگیرد بدر نیست ۱۳۷
هرکه را دشمن دارد او شد با بها
فادخلوا الجنات من ابوابها ۱۳۸
پیش دشمن باش با فر وشکوه
کاه اگر هستی نما خود را چوکوه ۱۳۹
کن جسارت گرچه بس افتاده ای
نقش انگلیون شو ار چه ساده ای ۱۴۰
دشمن ار همسایه یا خویشت بود
کن حذر دایم چودر پیشت بود ۱۴۱
الحذر از دشمنان خانگی
ماندن آنجا بود دیوانگی ۱۴۲
خویش را در دوستی یکدل مساز
دوستی کن لیک از روی اعجاز ۱۴۳
از سفیهان و ز اوباش شریر
بردباری کن بر ایشان ره مگیر ۱۴۴
گردن ار داری به گردنکش بکش
بر شه شطرنج اوهی کش بکش ۱۴۵
چرب وآهسته سخن گو با کسان
دوست یا دشمن سخن را خوش رسان ۱۴۶
هر چه گوئی با کسان از نیک وبد
چشم دار آن را که می خواهی رسد ۱۴۷
بد نخواهی بشنوی هم مشنوآن
هم شوی خود چون کنی کس را نوان ۱۴۸
هر چه نتوانی بگویی پیش کس
هم نمی شاید که تا گوئی ز پس ۱۴۹
لاف بر ناکرده کار خودمزن
از کنم یا کرده ام کم گوسخن ۱۵۰
آنکه بتواند زبان بر توگشاد
پس زبان تو به رویش بسته باد ۱۵۱
از سخن چینان تو را اندیشه باد
خانه آنها خراب از ریشه باد ۱۵۲
کم ستایش کن به بی قدران که گر
وقتی آیدنشمرندت بی خبر ۱۵۳
هرکه می دانی به کارت آید او
همچوخر در زیر بارت آید او ۱۵۴
ترسش از اعراض وخشم خودمده
گر گناهی کرده پا بر آن بنه ۱۵۵
گر شنیدی از کسی حرفی توهیچ
اندر آن انگشت خود دیگرمپیچ ۱۵۶
خشمگین کم شو ترش منمای رو
ور شدی پس خشم خود را بر فرو ۱۵۷
جائی ار باید که عفو و عذر خواست
ننگ نبود خواه اگر بینی به جاست ۱۵۸
گر شوی واعظ چو برمنبر روی
بایدت بی باک درگفتن شوی ۱۵۹
حاضرین را همچو طفلان دان که تا
هر سخن را خوب بتوانی ادا ۱۶۰
در سخن گر دربمانی زودتر
زاین سخن رودر سخن های دگر ۱۶۱
بر سر منبر تروشروئی مکن
باک از هر چیز می گوئی مکن ۱۶۲
ای پسر گر قاضی ومفتی شوی
بایدت حق گوئی وحق بشنوی ۱۶۳
ترشرو بی خنده میباش وهیوب
استعانت جو زعلام الغیوب ۱۶۴
گر شوی تاجر چه بالا وچه پست
بایدت داد وستدبا زیر دست ۱۶۵
طالب بیع و شری گر می شوی
با کسی کز رتبه هست از توقوی ۱۶۶
با دیانت رحمش ار در دل بود
باک نبود ورنه بی حاصل بود ۱۶۷
نسیه کاری تا که بتوانی مکن
خانه ها را نسیه کند از بیخ وبن ۱۶۸
قیمت ار نقد است و نفع کم نمود
بهتر است از نسیه وبسیار سود ۱۶۹
آنچه را تاجر به سنگ و من خرد
زوبه مثقال و درم هر کس برد ۱۷۰
درتجارت بهترین چیزهاست
اینچنین چیزی تجارت را رواست ۱۷۱
آنچه میرد یا بود بشکستنی
نیستتاجرا را به اودل بستنی ۱۷۲
تاجر اینها را نمی باید خرد
ور خرد آخر پشمانی برد ۱۷۳
تاجران باید چودر شهری روند
از اراجیف جهان ساکت شوند ۱۷۴
از خبرهای نکو گویندو بس
هیچ ندهند اطلاع از موت کس ۱۷۵
در سفر تا راحتت گرددزیاد
کنمکاری را زخودخشنود وشاد ۱۷۶
تاجر از شهری چودرشهری رود
با سه صنف او آشنا باید شود ۱۷۷
با توانگریهای صاحب اعتبار
با جوانمردان عیار بکار ۱۷۸
هم به رهبان وشناسایان یوم
صرفه دارد دوستی این سه قوم ۱۷۹
نسیه کاری را اگر کردی هوس
الحذر نسیه مده بر چندکس ۱۸۰
لاف زنها وکسان بی درم
قاضی ومفتی وشخص محترم ۱۸۱
کودک ونوکیسه ونواب وصدر
الحذر نسیه مده شان هیچ قدر ۱۸۲
هیچ خطی را به خودحجت مساز
از برای خویشتن زحمت مساز ۱۸۳
معنی اواینکه بنویسی چوخط
برتواز آن خط نگیردکس غلط ۱۸۴
با کسی کاندر میان داری حساب
زودتر می کن حساب ورخ متاب ۱۸۵
دوست بسیار ار تو را باشد کم است
دوست بهتر ز آنچه اندر عالم است ۱۸۶
دوستی از نو همی در دست آر
دوستان کهنه را هم دوست دار ۱۸۷
گر شوی دهقان به عالم ای پسر
زآنچه می کاری اگر خواهی ثمر ۱۸۸
سعی کن تا نگذرد از وقتکار
آنچه باید کاشت پیش از وقت کار ۱۸۹
خواهی ار کشتی کنی در سال نو
در پی تدبیر آن امسال رو ۱۹۰
زودکاری را شعار خویش کن
کار را از وعده خود پیش کن ۱۹۱
کاسب ار گردی واز اهل هنر
کن بهمزد کم قناعت ای پسر ۱۹۲
تا کنی ده یازده یکبار کار
در دوباره پس به کف ده نیم آر ۱۹۳
از لجاجت درگذر در روزگار
ورنهمردم را دهی ازخودفرار ۱۹۴
پادشاهی را مقرب گر شوی
رأی شه را کرد باید پیروی ۱۹۵
برخلاف رأی شه حرفی مگو
بی ضرورت جز رضای اومجو ۱۹۶
پادشاهان صاحب تختند وتاج
غایت جهل است با شاهان لجاج ۱۹۷
عیب کس را در حضورشه مگو
تا کهبدنفست نخواند کینه جو ۱۹۸
غیر نیکوئی مکن از بیم شاه
هم مکن جز نیکوئی تعلیم شاه ۱۹۹
نان از آن سفره که خوردی بد مکن
بلکه بد تا خوب میباشد مکن ۲۰۰
کن جوانمردی که تا مردم شوی
بلکه وقتی داروی دردی شوی ۲۰۱
آنچه مذکور است از اهل تمیز
آمده است اصل جوانمردی سه چیز ۲۰۲
هر چه را گوئی کنم کن بی خلاف
راست گوخامش شو از لاف وگزاف ۲۰۳
کن شعار خویشتن صبرو شکیب
ای خوشا آنکس که دارد این نصیب ۲۰۴
مال خود را هیچگه ضایع مدار
گر چه باشد پوست نارنج ونار ۲۰۵
درنظر چیزی که خوار آید تورا
شاید آن روزی به کار آید تورا ۲۰۶
گر بود برگ درختان یا که سنگ
کار می آید تو را در روز تنگ ۲۰۷
کن قناعت پیشه که اصل پندهاست
هر که قانع شد رها از بندهاست ۲۰۸
بی طمع شو ورنه خواهی شد ذلیل
شوقناعت پیشه تا گردی جلیل ۲۰۹
طامعان مردند دل پر آرزو
قانعان راکم نگردید آبرو ۲۱۰
پیرو احکام او می باش وبس ۱
چونکه گفتی بنده ام کن بندگی
تا نبینی خجلت و شرمندگی ۲
در نماز و روزه کوتاهی مکن
کاین دو می باشند دین را بیخ و بن ۳
این نماز و روزه مخصوص خداست
کار از بهر خداکردن رواست ۴
درنماز خویشتن سستی مکن
در عبادت تندی و چستی مکن ۵
در نماز و روزه گر کاهل شوی
رفته رفته از خدا غافل شوی ۶
هرگز استهزاء میاور بر نماز
با کسی شوخی مکن اندر نماز ۷
کوهلاک دین وهم دنیا بود
آفتی بر جان ز سر تا پا بود ۸
با پدر مادر چنان باش ای پسر
که زفرزندان خود داری نظر ۹
صبح ها بنگر به حال کهتران
تا ببینی خویش را از مهتران ۱۰
تا که آید از خدا خشنودیت
وز خدا هر دم رسد بهبودیت ۱۱
تا نپرسندت سخن چیزی مگو
تا به جا ماند برایت آبرو ۱۲
هر که پنت نشنود پندش مده
رنجش از صفرا است گلقندش مده ۱۳
تو ندانم بشنوی یا نشنوی
داری انشاء الله از دل پیروی ۱۴
بر ملاکس را مه پند ای عزیز
آبرویش را به پیش کس مریز ۱۵
تا توانی تخم نیکوئی فشان
تا که نیکوئی بری حاصل از آن ۱۶
نیکوئی روزی ثمر نیکودهد
هر چه بدهی بر تو بهتر او هد ۱۷
از غم و شادی مگوبا یار هیچ
خاصه ازغم زومکن اظهار هیچ ۱۸
نیک و بد چون پیشت آید درجهان
نه غمین ز این زود شونه شاد از آن ۱۹
کاین صفت باشد به حال کودکان
از برای نقل و مغز گردکان ۲۰
گر ستیزد با تو کس خاموش شو
هر چه او گردد زبان تو گوش شو ۲۱
باش خامش تا که خاموشش کنی
گوششو تا حلقه در گوشش کنی ۲۲
احمقان را هست خاموشی جواب
ز احمق واز صحبتش کن اجتناب ۲۳
حرمت از اقوام پیر خویش کن
ز آه پیران ای جوان تشویش کن ۲۴
حرمت از اقوام پیر خویش کن
ز آه پیران ای جوان تشویش کن ۲۵
خاصه ز آه پیر زن های فقیر
خاصه در آن نیم شب های چو قیر ۲۶
آهشان سوزنده تر باشد ز برق
شعله ور از غرب گردد تا به شرق ۲۷
کرد می باید حذر از آهشان
نیست پروائی به دل از شاهشان ۲۸
گر به شیر آسمان تیر افکنند
شیر را ازآسمان زیر افکنند ۲۹
نوک تیر آهشان از نه فلک
بگذرد چونانکه سوزن از قدک ۳۰
از فساد تن برآید کاهلی
دور از خود کرد باید کاهلی ۳۱
تن گر از فرمان تو بیرون رود
بنده فرمان تو جان چون شود ۳۲
تن ندارد بر توچون فرمانبری
بایدش در زیر فرمان آوری ۳۳
کن ستم بر تن که فرمانت برد
خسته اش کن تا اطاعت آورد ۳۴
چون کلام با صلاحی باشدت
شرم ازگفتار باید نایدت ۳۵
ای بسا شخصی که آمد شرم کیش
باز ماند از عرضهای حال خویش ۳۶
تیزی وتندی مکن با هیچکس
هم مباش از حلم خالی یک نفس ۳۷
نرم باش اما نه آن شدت که خلق
چون به حلوا بر تو بگشایند حلق ۳۸
هر گروهی را موافق باش و یار
تا تو را مرغ مراد آید شکار ۳۹
مشکلی هر گه تو را آید به پیش
گر چه حلش می توانی کرد خویش ۴۰
مستبد بر رأی خود هرگز مباش
کان پشیمانت نماید زود فاش ۴۱
مشورت را عیب وعار خود مدان
شور از پیران کن و از دوستان ۴۲
راستگو شو راستجو شوراستکار
تا بگردی در دو دنیا رستگار ۴۳
از دل وجان و زبان گرراستی
غم مخور دیگر که کار آراستی ۴۴
خود خبر داده است رب العالمین
زاینکه ان الله یحب الصادقین ۴۵
نیز فرمود آن رسول کائنات
ایها القوم ان فی الصدق النجات ۴۶
راست آمد تیر وکج باشد کمان
دشمن از پا افتد از این یا از آن ۴۷
شهره کن در راستگوئی خویش را
راست گو وزدل ببر تشویش را ۴۸
کن حذر از مکر وبهتان ودروغ
گرهمی خواهی تو را باشد فروغ ۴۹
راستی هم گر دروغ آسا بود
کس نمی باید بدوگویا شود ۵۰
آن دروغ راست سان با فروغ
بهتر است از راست همچون دروغ ۵۱
گر ز شخص محتشم با دوستان
عیب می بینی میاور بر زبان ۵۲
چیزی ار بینی که با دین عوام
متفق نبودمگواز آن کلام ۵۳
در عوان الناس غوغا می شود
زحمت از بهر تو پیدا می شود ۵۴
رازی ار نیک وبدش هست ازتو دور
سعی در دانستنش نبود ضرور ۵۵
راز پیش مردم ناکس مگو
زشت پندارد اگر گوئی نکو ۵۶
سرد گفتاری مکن با این وآن
دشمنی ز این تخم روید در جهان ۵۷
هر چه گوئی فکرناکرده مگو
تا پشیمانی نبینی بعد ازاو ۵۸
باش هم کم گوهم بسیار دان
نه که نادان باشی وهی قصه خوان ۵۹
گر خردمندی شود بسیار گو
مردمان بیزار می گردنداز او ۶۰
چون سخن گوئی بباید بنگری
گوهرت را جوئی اول مشتری ۶۱
مشتری گر هست شوگوهر فروش
ورنه بگذارش به جا بنشین خموش ۶۲
دشمن هرکس که باشد دوستت
دوستت نبودکه دشمن اوستت ۶۳
خویش را نادان چو دانا بشمرد
زوحذر میکن که باشد بی خرد ۶۴
راز خود با دوست خودهم مگو
تا نگردد دشمنت آگه از او ۶۵
هرکه زشتی از توگوید در غیاب
کز شنیدن افتی اندر پیچ وتاب ۶۶
باید او را داشتن معذور تر
زآنکه ازبهر تو آرد این خبر ۶۷
خواهی ار مردم بگویندت نکو
هم تو از مردم نکودایم بگو ۶۸
خواهی ار زخمی نیفتد بر دلت
کزعلاجش کار گرددمشکلت ۶۹
هیچ با نادان مشو پرخاشجو
زآنکه چاک دل نمی گردد رفو ۷۰
بس زیان دارد به شب خوردن طعام
بر خلاف رأی خلق از خاص وعام ۷۱
گر کسی رامیهمان خود کنی
حاضر او را چون به خوان خودکنی ۷۲
خوردنی ها را مگو از خوب و بد
کاین خوش ونیکوست یا معیوب ورد ۷۳
هی مگوز آن خور که نغز ودلکش است
یا چرا از این نخوردی این خوش است ۷۴
یا نمی باشد تو را اینها سزا
یا نشد ممکن که خوب آرم بجا ۷۵
عذر خواهی زومکن در خوردنی
تا نپندارند طبعت را دنی ۷۶
این شعار مردم بازاری است
طبع عالی ز این سخنها عاری است ۷۷
چاکران میهمان راکن نظر
تا برنداز تو نکونامی به در ۷۸
چاکران تو خطایی گر کنند
که تو را از حوصله خوددر کنند ۷۹
پیش مهمان جنگ با ایشان مکن
تلخکامی در بر مهمان مکن ۸۰
هر کسی راهم مشوخود میهمان
کاین به حال حشمتت دارد زیان ۸۱
هم مکن با چاکران میزبان
حکمرانی که فلان کن یا فلان ۸۲
این طبق را درفلان جا جای ده
یا بیار آن کاسه را اینجا بنه ۸۳
می شونداز میهمان هست ار فضول
میزبان وچاکران اوملول ۸۴
هست نان وکاسه چون از دیگران
دیگران راتومکن مهمان بر آن ۸۵
از مزاح ناخوش واز فحش دار
شرم تا هرگز نگردی خوار و زار ۸۶
با کسی کوکمتر است از تومزاح
الحذر هرگز مکن نبود صلاح ۸۷
تا بماندحشمت تو برقرار
ورنه از دستت رود بی اختیار ۸۸
قدرها را خوار میسازد مزاح
نورها را نار میسازد مزاح ۸۹
دوست ها را میکنددشمن مزاح
دشمن جان است وخصم تن مزاح ۹۰
آنچه گوئی لابد آن را بشنوی
خوارتر گردی کنی چون پیروی ۹۱
با کسی هرگز مکن جنگ ای جوان
کاین بود شغل زنان و کودکان ۹۲
نیمروز فصل تابستان بخواب
خوابت ار ناید بخلوت کن شتاب ۹۳
تا که گرما سستی از شدت کند
با توهر کس هست ناراحت کند ۹۴
هر زمان بر اسب میگردی سوار
اسب کوچک زیر ران خودمیار ۹۵
اسب کوچک مرد را سازد حقیر
گر چه میباشد سوار او امیر ۹۶
بر بزرگ اسبی نشیند گر حقیر
مینماید از شکوه اوچون امیر ۹۷
هرگز از مردن مشواندیشناک
زندگانی را ز پی باشد هلاک ۹۸
هرکه شد زاییده روزی میرد او
آن که جان را داده جان را گیرد او ۹۹
کن نگهداری نکوازمال خو
باش اندر فکر ماه وسال خود ۱۰۰
گرچه کم باشد نگهدارش نکو
تا نگهداری فزون را همچواو ۱۰۱
مال اگر ماند از اودشمن خورد
به که پیش دوست کس حاجت برد ۱۰۲
از امانت داری خلق الحذر
هست این کاری عبث زو درگذر ۱۰۳
گر کنی رد مال او را داده ای
مرحمی بر زخم اوننهاده ای ۱۰۴
صاحبش ممنون نگردد ازتو هیچ
هست این بندی به پای خود مپیچ ۱۰۵
ورنکردی مال اورا رد به او
خائنی وتیره روز وزرد رو ۱۰۶
ورتلف کردی شوی بدنام شهر
زندگانیت شود ضایع به دهر ۱۰۷
هیچگه سوگند درعالم مخور
گر رودمالت در این ره غم مخور ۱۰۸
درخرید و در فروش اندر بها
تا توانی دقت وکوشش نما ۱۰۹
زآنکه نیمی از تجارت باشداین
کس نگوید کز حقارت باشد این ۱۱۰
صابری کن پیشه اندر کارها
صابران را دوست می دارد خدا ۱۱۱
صابری گردیده دوم عاقلی
از صبوری گشته پیدا کاملی ۱۱۲
در صبوری حاصل آید کام دل
صبرکن خواهی اگر آرام دل ۱۱۳
شاخهای خشک تاک از صبر وتاب
غوره داد انگور شد آمد شراب ۱۱۴
خانه گر خواهی خریدن بهر زیست
باید اول بنگری همسایه کیست ۱۱۵
خانه جایی خر که از همسایگان
تو غنی تر باشی وبا عز وشان ۱۱۶
یا تو را باشد از آنها کمتری
گرمساوی بشد مشقت میبری ۱۱۷
ده طعام وهدیه بر همسایگان
محتشم تر تا شوی از این وآن ۱۱۸
طفلهاشان را نوازش کن همی
از دل ایشان ببر هست ار غمی ۱۱۹
بام را برتر کن از دیوارشان
تا نباشد سوی تو دیدارشان ۱۲۰
چون زن از تومحتشم تر شد مگیر
تا که نشمارد توراخوار وحقیر ۱۲۱
گر چه میری پیر باشد یا سیاه
زنگرش بیندمده درخانه راه ۱۲۲
با برادرها وفرزندان خویش
باش با هیبت که ترسند از تو بیش ۱۲۳
پیشه ای گر یاد فرزندان دهی
به که او را گنج در دامان نهی ۱۲۴
عیب نبود پیشه میباشد هنر
یک هنر بهتر ز صد گنج گهر ۱۲۵
گنج را گفتند از آن شه بود
و آن هنر هر جا روی همره بود ۱۲۶
هر چه داری خرج کن بر دختران
کارشان را بین وده بر شوهران ۱۲۷
تا که از اندوه ایشان وارهی
لیک دوشیزه به دوشیزه دهی ۱۲۸
از تو دامادت بیاید ای پسر
هم به نعمت هم به حشمت پست تر ۱۲۹
تا که فخر او به تو باشد همی
نهکه فخر تو به او آیددمی ۱۳۰
دوستی بیحجت از تو گر گله
کرد میباید نمایی حوصله ۱۳۱
دوستی او نباشد معتبر
باش ممنونش که خود دادت خبر ۱۳۲
دوست شوبا نیکوان وبا بدان
لیک آن را با دل این را با زبان ۱۳۳
گر کسی با دشمن تو دوست است
دوستیش مغز نبود پوست است ۱۳۴
زنهار وصد هزاران زینهار
زومشو غافل ندارد اعتبار ۱۳۵
گر تو را دشمن بود غمگین مشو
تنگدل آشفته حال از این مشو ۱۳۶
هر که را دشمن نباشد قدر نیست
گر خسوف او رانگیرد بدر نیست ۱۳۷
هرکه را دشمن دارد او شد با بها
فادخلوا الجنات من ابوابها ۱۳۸
پیش دشمن باش با فر وشکوه
کاه اگر هستی نما خود را چوکوه ۱۳۹
کن جسارت گرچه بس افتاده ای
نقش انگلیون شو ار چه ساده ای ۱۴۰
دشمن ار همسایه یا خویشت بود
کن حذر دایم چودر پیشت بود ۱۴۱
الحذر از دشمنان خانگی
ماندن آنجا بود دیوانگی ۱۴۲
خویش را در دوستی یکدل مساز
دوستی کن لیک از روی اعجاز ۱۴۳
از سفیهان و ز اوباش شریر
بردباری کن بر ایشان ره مگیر ۱۴۴
گردن ار داری به گردنکش بکش
بر شه شطرنج اوهی کش بکش ۱۴۵
چرب وآهسته سخن گو با کسان
دوست یا دشمن سخن را خوش رسان ۱۴۶
هر چه گوئی با کسان از نیک وبد
چشم دار آن را که می خواهی رسد ۱۴۷
بد نخواهی بشنوی هم مشنوآن
هم شوی خود چون کنی کس را نوان ۱۴۸
هر چه نتوانی بگویی پیش کس
هم نمی شاید که تا گوئی ز پس ۱۴۹
لاف بر ناکرده کار خودمزن
از کنم یا کرده ام کم گوسخن ۱۵۰
آنکه بتواند زبان بر توگشاد
پس زبان تو به رویش بسته باد ۱۵۱
از سخن چینان تو را اندیشه باد
خانه آنها خراب از ریشه باد ۱۵۲
کم ستایش کن به بی قدران که گر
وقتی آیدنشمرندت بی خبر ۱۵۳
هرکه می دانی به کارت آید او
همچوخر در زیر بارت آید او ۱۵۴
ترسش از اعراض وخشم خودمده
گر گناهی کرده پا بر آن بنه ۱۵۵
گر شنیدی از کسی حرفی توهیچ
اندر آن انگشت خود دیگرمپیچ ۱۵۶
خشمگین کم شو ترش منمای رو
ور شدی پس خشم خود را بر فرو ۱۵۷
جائی ار باید که عفو و عذر خواست
ننگ نبود خواه اگر بینی به جاست ۱۵۸
گر شوی واعظ چو برمنبر روی
بایدت بی باک درگفتن شوی ۱۵۹
حاضرین را همچو طفلان دان که تا
هر سخن را خوب بتوانی ادا ۱۶۰
در سخن گر دربمانی زودتر
زاین سخن رودر سخن های دگر ۱۶۱
بر سر منبر تروشروئی مکن
باک از هر چیز می گوئی مکن ۱۶۲
ای پسر گر قاضی ومفتی شوی
بایدت حق گوئی وحق بشنوی ۱۶۳
ترشرو بی خنده میباش وهیوب
استعانت جو زعلام الغیوب ۱۶۴
گر شوی تاجر چه بالا وچه پست
بایدت داد وستدبا زیر دست ۱۶۵
طالب بیع و شری گر می شوی
با کسی کز رتبه هست از توقوی ۱۶۶
با دیانت رحمش ار در دل بود
باک نبود ورنه بی حاصل بود ۱۶۷
نسیه کاری تا که بتوانی مکن
خانه ها را نسیه کند از بیخ وبن ۱۶۸
قیمت ار نقد است و نفع کم نمود
بهتر است از نسیه وبسیار سود ۱۶۹
آنچه را تاجر به سنگ و من خرد
زوبه مثقال و درم هر کس برد ۱۷۰
درتجارت بهترین چیزهاست
اینچنین چیزی تجارت را رواست ۱۷۱
آنچه میرد یا بود بشکستنی
نیستتاجرا را به اودل بستنی ۱۷۲
تاجر اینها را نمی باید خرد
ور خرد آخر پشمانی برد ۱۷۳
تاجران باید چودر شهری روند
از اراجیف جهان ساکت شوند ۱۷۴
از خبرهای نکو گویندو بس
هیچ ندهند اطلاع از موت کس ۱۷۵
در سفر تا راحتت گرددزیاد
کنمکاری را زخودخشنود وشاد ۱۷۶
تاجر از شهری چودرشهری رود
با سه صنف او آشنا باید شود ۱۷۷
با توانگریهای صاحب اعتبار
با جوانمردان عیار بکار ۱۷۸
هم به رهبان وشناسایان یوم
صرفه دارد دوستی این سه قوم ۱۷۹
نسیه کاری را اگر کردی هوس
الحذر نسیه مده بر چندکس ۱۸۰
لاف زنها وکسان بی درم
قاضی ومفتی وشخص محترم ۱۸۱
کودک ونوکیسه ونواب وصدر
الحذر نسیه مده شان هیچ قدر ۱۸۲
هیچ خطی را به خودحجت مساز
از برای خویشتن زحمت مساز ۱۸۳
معنی اواینکه بنویسی چوخط
برتواز آن خط نگیردکس غلط ۱۸۴
با کسی کاندر میان داری حساب
زودتر می کن حساب ورخ متاب ۱۸۵
دوست بسیار ار تو را باشد کم است
دوست بهتر ز آنچه اندر عالم است ۱۸۶
دوستی از نو همی در دست آر
دوستان کهنه را هم دوست دار ۱۸۷
گر شوی دهقان به عالم ای پسر
زآنچه می کاری اگر خواهی ثمر ۱۸۸
سعی کن تا نگذرد از وقتکار
آنچه باید کاشت پیش از وقت کار ۱۸۹
خواهی ار کشتی کنی در سال نو
در پی تدبیر آن امسال رو ۱۹۰
زودکاری را شعار خویش کن
کار را از وعده خود پیش کن ۱۹۱
کاسب ار گردی واز اهل هنر
کن بهمزد کم قناعت ای پسر ۱۹۲
تا کنی ده یازده یکبار کار
در دوباره پس به کف ده نیم آر ۱۹۳
از لجاجت درگذر در روزگار
ورنهمردم را دهی ازخودفرار ۱۹۴
پادشاهی را مقرب گر شوی
رأی شه را کرد باید پیروی ۱۹۵
برخلاف رأی شه حرفی مگو
بی ضرورت جز رضای اومجو ۱۹۶
پادشاهان صاحب تختند وتاج
غایت جهل است با شاهان لجاج ۱۹۷
عیب کس را در حضورشه مگو
تا کهبدنفست نخواند کینه جو ۱۹۸
غیر نیکوئی مکن از بیم شاه
هم مکن جز نیکوئی تعلیم شاه ۱۹۹
نان از آن سفره که خوردی بد مکن
بلکه بد تا خوب میباشد مکن ۲۰۰
کن جوانمردی که تا مردم شوی
بلکه وقتی داروی دردی شوی ۲۰۱
آنچه مذکور است از اهل تمیز
آمده است اصل جوانمردی سه چیز ۲۰۲
هر چه را گوئی کنم کن بی خلاف
راست گوخامش شو از لاف وگزاف ۲۰۳
کن شعار خویشتن صبرو شکیب
ای خوشا آنکس که دارد این نصیب ۲۰۴
مال خود را هیچگه ضایع مدار
گر چه باشد پوست نارنج ونار ۲۰۵
درنظر چیزی که خوار آید تورا
شاید آن روزی به کار آید تورا ۲۰۶
گر بود برگ درختان یا که سنگ
کار می آید تو را در روز تنگ ۲۰۷
کن قناعت پیشه که اصل پندهاست
هر که قانع شد رها از بندهاست ۲۰۸
بی طمع شو ورنه خواهی شد ذلیل
شوقناعت پیشه تا گردی جلیل ۲۰۹
طامعان مردند دل پر آرزو
قانعان راکم نگردید آبرو ۲۱۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۹
۲۸۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱ - نصایح
گوهر بعدی:بخش ۳ - در مقاومت با امیران ومصاحبت با فقیران
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.