هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از احساسات عمیق خود درباره زندگی، عشق، غم، امید و ناامیدی سخن میگوید. او از طبیعت، آسمان، ستارگان و عناصر مختلف برای بیان احساساتش استفاده میکند. شاعر همچنین به مفاهیمی مانند زمان، تقدیر، عشق به وطن و امید به آینده اشاره میکند. در بخشهایی از شعر، او از شخصیتهای تاریخی و اسطورهای نیز یاد میکند و از آنها برای بیان مفاهیم عمیقتر استفاده مینماید.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از اشارات تاریخی و اسطورهای ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز
هر صبح که نو جهان ببینم
از منزل جان نشان ببینم ۱
صبح آینهای شود که در وی
نقش دل آسمان ببینم ۲
پویم پی کاروان وسواس
غم بدرقه هم عنان ببینم ۳
هر بار نفس که برگشایم
غم تعبیه در میان ببینم ۴
صحرای دلم هزار فرسنگ
آتشگه کاروان ببینم ۵
خیزم که کمینگه فلک را
یک شیردل از نهان ببینم ۶
جویم که رصدگه زمان را
تنها روی آن زمان ببینم ۷
در کهف نیاز شیرمردان
جان را سگ آستان ببینم ۸
چون سر به سر دو زانو آرم
قرب دو سر کمان ببینم ۹
بس بینمک است عیش، وقت است
کز دیده نمک فشان ببینم ۱۰
نشگفت که چون نمک بر آتش
لب را مدد از فغان ببینم ۱۱
از جفتی غم به باد غصه
دل حاملهٔ گران ببینم ۱۲
خون گریم و از دو هندوی چشم
رومی بچگان روان ببینم ۱۳
بر هر مژه در چو اشک داود
برکرده به ریسمان ببینم ۱۴
میجویم داد و نیست ممکن
کاین نادره در جهان ببینم ۱۵
صورت نکنم که صورت داد
در گوهر انس و جان ببینم ۱۶
در صد غم تازهتر گریزم
گر یک غم جان ستان ببینم ۱۷
چو تبخالی که تب نشاند
دل را غم غم نشان ببینم ۱۸
ترسم که به چشم ابلق عمر
از ناخنه استخوان ببینم ۱۹
عمر است بهار نخل بندان
کش هر نفسی خزان ببینم ۲۰
گفتی بروم به وهم نونو
سوز جگر فلان ببینم ۲۱
تو سوز مرا گران نبینی
من وهم تو را گران ببینم ۲۲
عمری به کران کنم که اهلی
زین کوچهٔ باستان ببینم ۲۳
بر غوره چهار مه کنم صبر
تا باده به خمستان ببینم ۲۴
دل نشکنم از عتاب باری
چون بالش پرنیان ببینم ۲۵
بر آینه چشم از آن گمارم
کز همجنسی نشان ببینم ۲۶
سازم دل مرده را حنوطی
کز آینه زعفران ببینم ۲۷
هر شب که به صفههای افلاک
صفها زده میهمان ببینم ۲۸
جوشم ز حسد که از ثریا
شش همدم مهربان ببینم ۲۹
من خود نکنم طمع که شش یار
در شش سوی هفتخوان ببینم ۳۰
هم ظن نبرم که کعبتین را
شش نقش به سالیان ببینم ۳۱
اندیک دو دست فرقدان وار
در یک در آشیان ببینم ۳۲
پس گویم دیده گیر کآخر
هم فرقت فرقدان ببینم ۳۳
هر مه که به یک وطن مه و خور
با همچو دو عیش ران ببینم ۳۴
حالی به وداع از اشک هر دو
لون شفق ارغوان ببینم ۳۵
خور در تب و صرع دار یابم
مه در دق و ناتوان ببینم ۳۶
از قحط کرم کجا گریزم
کانجا دل میزبان ببینم ۳۷
جانی چو مزاج مشتری پاک
ز آلایش سوزیان ببینم ۳۸
طبعی چو بنات نعش ز آمال
دوشیزهٔ جاودان ببینم ۳۹
دیری است که این فلک نگون است
زودش چو زمین ستان ببینم ۴۰
گویم که فلک علوفهگاهی است
کورا ره کهکشان ببینم ۴۱
مه ز آن به اسد رسد به هر ماه
تا در دم شیر نان ببینم ۴۲
گو چرخ مکن ضمان روزی
همت بدل ضمان ببینم ۴۳
از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم ۴۴
روزی چه طلب کنم به خواری
خود بیطلب و هوان ببینم ۴۵
گر موم که پاسبان درج است
نگذاشت که لعل کان ببینم ۴۶
چون بر سر تاج شاه شد لعل
بیمنت پاسبان ببینم ۴۷
نینی به گمان نیکم از بخت
کارم همه چون گمان ببینم ۴۸
بختی که سیاه داشت در زین
خنگیش به زیر ران ببینم ۴۹
دل رفت گر اهل دل بیابم
زین مرهم زخم آن ببینم ۵۰
خسته نشوم ز خار نااهل
ز آن خار گل جنان ببینم ۵۱
بهرام نیم که طیره گردم
چون مقنع و دوکدان ببینم ۵۲
این تازه سخن که کردم ابداع
در روی زمین روان ببینم ۵۳
دیوان مرا که گنج عرشی است
عین الله گنجبان ببینم ۵۴
طرارانی که دزد گنجاند
هم دست بریدهشان ببینم ۵۵
طرار بریده سر چو طیار
آویخته بیزبان ببینم ۵۶
امید به طالع است کز عمر
هیلاج بقا چنان ببینم ۵۷
کاندر سنهٔ ثون اختر سعد
در طالع کامران ببینم ۵۸
شش سال دگر قران انجم
در آذر و مهرگان ببینم ۵۹
هر هفت رسد به برج میزان
با بیست و یکش قران ببینم ۶۰
نشگفت که چون نمک بر آتش
لب را مدد از فغان ببینم ۶۱
کیوان به کناره بینم ار چه
هر هفت به یک مکان ببینم ۶۲
گر خط شمال خسف گیرد
زی مکه روم امان ببینم ۶۳
در حد حجاز امن یابم
گر سوی خزر زیان ببینم ۶۴
در شانهٔ گوسپند گردون
من حکم به از شبان ببینم ۶۵
تا ظن نبری که هیچ نکبت
زین حکم دروغسان ببینم ۶۶
ره سوی یقین ندارد این حکم
هر چند ره بیان ببینم ۶۷
حقا که دروغ داستانی است
بطلانی داستان ببینم ۶۸
خاقانی را زبان حالت
از نا بده ترجمان ببینم ۶۹
از خسف چه باک چون پناهم
درگاه خدایگان ببینم ۷۰
دیدار سپاه دار ایران
در آینهٔ روان ببینم ۷۱
بر هفت فلک فراخته سر
تاج قزل ارسلان ببینم ۷۲
با کوکبهٔ مظفر الدین
دین همره و همرهان ببینم ۷۳
امر ملک الملوک مغرب
هم رتبت کن فکان ببینم ۷۴
جم ملکت و جم خصال و جم خوست
جم را ملک الزمان ببینم ۷۵
کیخسرو دین که در سپاهش
صد رستم پهلوان ببینم ۷۶
پرویز هدی که در بلادش
صد نعمان مرزبان ببینم ۷۷
تاج سر خاندان سلجوق
بر تخت زر کیان ببینم ۷۸
بر شاه کیان گهر فشانم
کورا گهر و کیان ببینم ۷۹
خورشید اسد سوار یابم
بهرام زحل سنان ببینم ۸۰
از رایتش آفتاب نصرت
در مشرق دودمان ببینم ۸۱
در بارگه دوم سلیمان
سیمرغ کرم عیان ببینم ۸۲
چون خوان سخا نهد سلیمان
عیسیش طفیل خوان ببینم ۸۳
گر سنگ پذیرد آب جودش
ز آتش زنه ضیمران ببینم ۸۴
دستارچهٔ سیاه نیزهاش
چتر سر خضرخان ببینم ۸۵
شیب سر تازیانهش از قدر
حبل الله شه طغان ببینم ۸۶
در یک سر ناخن از دو دستش
صد شیر نر ژیان ببینم ۸۷
او شاه سه وقت و چار ملت
بر شاه مدیح خوان ببینم ۸۸
دهر از فزعش به پنج هنگام
در ششدر امتحان ببینم ۸۹
از هفت سپهر و هشت خلدش
روز آخور و شب ستان ببینم ۹۰
نه چرخ ز قلزم کف شاه
مستسقی ده بنان ببینم ۹۱
روئین تن عالم است و قصدش
هر هفته به هفتخوان ببینم ۹۲
ماند به هلال شاه مغرب
کافزونش فروتر آن ببینم ۹۳
نشگفت کز آن هلال دولت
عید دل خاندان ببینم ۹۴
آری شه مغرب آن هلال است
کاندر حد قیروان ببینم ۹۵
بر خاک درش ز بوس شاهان
نقش رخ آبدان ببینم ۹۶
گر بر سر چرخ شد حسودش
هم در بن خاکدان ببینم ۹۷
کرکس که به مکر شد سوی چرخ
بر خاک چو ماکیان ببینم ۹۸
گر خصمش امیر مصر گردد
کورا عدن و عمان ببینم ۹۹
پندار سر خر و بن خار
در عرصهٔ بوستان ببینم ۱۰۰
انگار خروس پیرزن را
بر پایهٔ نردبان ببینم ۱۰۱
ای تاجور اردشیر اسلام
کاجری خورت اردوان ببینم ۱۰۲
ای سایهٔ حق که عقل کل را
ز اخلاق تو دایگان ببینم ۱۰۳
گردد فلک المحیط گویت
گر دست تو صولجان ببینم ۱۰۴
زیبد فلک البروج کوست
کز نوبه زدن نوان ببینم ۱۰۵
کیوانت شها، به عرض پرچم
بر رمح چو خیزران ببینم ۱۰۶
از پرز پلاس آخور تو
برجیس به طیلسان ببینم ۱۰۷
شمشیر هدی توئی که مریخ
شمشیر تو را فسان ببینم ۱۰۸
خورشید ز برق نعل رخشت
ناری است که بیدخان ببینم ۱۰۹
ناهید سزد هزاردستان
کایوان تو گلستان ببینم ۱۱۰
ز اوصاف تو تیر هندسی را
باد رطب اللسان ببینم ۱۱۱
هارون تو ماه وز ثریاش
شش زنگله در میان ببینم ۱۱۲
امر تو و ابلق شب و روز
یک فحل و دو مادیان ببینم ۱۱۳
محمود کفی که سیستانت
محکوم چو سیسجان ببینم ۱۱۴
فتح تو به سومنات یابم
غزو تو به مولتان ببینم ۱۱۵
چتر سیه و سپید پیلت
مالش ده سیستان ببینم ۱۱۶
چون قصد کنی فتوح قنوج
ملت ز تو شادمان ببینم ۱۱۷
گرد سپهت به نهرواله
سهم تو به نهروان ببینم ۱۱۸
تو خسرو خاور و ز امرت
تعظیم به خاوران ببینم ۱۱۹
تو دامغ روم و از حسامت
زلزال به دامغان ببینم ۱۲۰
دریا هبتی و کوه هیبت
کز ذات تو این و آن ببینم ۱۲۱
از رای تو صیقل فلک را
هفت آینه در دکان ببینم ۱۲۲
گر هیچ سپه کشی سوی شام
آنجا سقر و جنان ببینم ۱۲۳
از خلق تو خار و حنظل شام
گل شکر اصفهان ببینم ۱۲۴
صور و عکه در امان امرت
چون ارمن و نخجوان ببینم ۱۲۵
سگبانت شه فرنگ یابم
دربان شه عسقلان ببینم ۱۲۶
تو قاهر مصر و چاوشت را
بر قاهره قهرمان ببینم ۱۲۷
روزی که در ابرسان یمینت
برق گهر یمان ببینم ۱۲۸
شیر فلک از نهیب گرزت
چون گاو زمین جبان ببینم ۱۲۹
از ماه درفش تو مه چرخ
سوزان چو ز مه کتان ببینم ۱۳۰
طوفان شود آشکار کز خون
شمشیر تو سیل ران ببینم ۱۳۱
خنگ تو روان چو کشتی نوح
اندر طوفان روان ببینم ۱۳۲
چون فال برآرمت ز مصحف
نصر الله در قرآن ببینم ۱۳۳
در شان تو بینم آیت فتح
کاسباب نزول و شان ببینم ۱۳۴
ای عرش سریر آسمان صدر
گر بزم تو خلد جان ببینم ۱۳۵
در کعبهٔ خلد صدر بزمت
کوثر، نم ناودان ببینم ۱۳۶
بر خاک در تو آب حیوان
چون آتش رایگان ببینم ۱۳۷
در خواب جلالت تو دیدم
در بیداری همان ببینم ۱۳۸
زین شهر دو رنگ نشکنم دل
کورا دل ایرمان ببینم ۱۳۹
زین هفت رصد نیفکنم بار
کانصاف تو دیدهبان ببینم ۱۴۰
این هفت رصد بیفکنم باز
تا منزل کاروان ببینم ۱۴۱
از جور دو مار بر نجوشم
چون رایت کاویان ببینم ۱۴۲
فر تو خبر دهد که چندان
تایید ظفر رسان ببینم ۱۴۳
کز عمر هزار ساله چون نوح
صد دولت دیرمان ببینم ۱۴۴
برگ همه دوستان بسازم
مرگ همه دشمنان ببینم ۱۴۵
بر خاک درت زکات دربان
گنج زر شایگان ببینم ۱۴۶
این فال ز سعد مستعار است
هستیش ز مستعان ببینم ۱۴۷
از منزل جان نشان ببینم ۱
صبح آینهای شود که در وی
نقش دل آسمان ببینم ۲
پویم پی کاروان وسواس
غم بدرقه هم عنان ببینم ۳
هر بار نفس که برگشایم
غم تعبیه در میان ببینم ۴
صحرای دلم هزار فرسنگ
آتشگه کاروان ببینم ۵
خیزم که کمینگه فلک را
یک شیردل از نهان ببینم ۶
جویم که رصدگه زمان را
تنها روی آن زمان ببینم ۷
در کهف نیاز شیرمردان
جان را سگ آستان ببینم ۸
چون سر به سر دو زانو آرم
قرب دو سر کمان ببینم ۹
بس بینمک است عیش، وقت است
کز دیده نمک فشان ببینم ۱۰
نشگفت که چون نمک بر آتش
لب را مدد از فغان ببینم ۱۱
از جفتی غم به باد غصه
دل حاملهٔ گران ببینم ۱۲
خون گریم و از دو هندوی چشم
رومی بچگان روان ببینم ۱۳
بر هر مژه در چو اشک داود
برکرده به ریسمان ببینم ۱۴
میجویم داد و نیست ممکن
کاین نادره در جهان ببینم ۱۵
صورت نکنم که صورت داد
در گوهر انس و جان ببینم ۱۶
در صد غم تازهتر گریزم
گر یک غم جان ستان ببینم ۱۷
چو تبخالی که تب نشاند
دل را غم غم نشان ببینم ۱۸
ترسم که به چشم ابلق عمر
از ناخنه استخوان ببینم ۱۹
عمر است بهار نخل بندان
کش هر نفسی خزان ببینم ۲۰
گفتی بروم به وهم نونو
سوز جگر فلان ببینم ۲۱
تو سوز مرا گران نبینی
من وهم تو را گران ببینم ۲۲
عمری به کران کنم که اهلی
زین کوچهٔ باستان ببینم ۲۳
بر غوره چهار مه کنم صبر
تا باده به خمستان ببینم ۲۴
دل نشکنم از عتاب باری
چون بالش پرنیان ببینم ۲۵
بر آینه چشم از آن گمارم
کز همجنسی نشان ببینم ۲۶
سازم دل مرده را حنوطی
کز آینه زعفران ببینم ۲۷
هر شب که به صفههای افلاک
صفها زده میهمان ببینم ۲۸
جوشم ز حسد که از ثریا
شش همدم مهربان ببینم ۲۹
من خود نکنم طمع که شش یار
در شش سوی هفتخوان ببینم ۳۰
هم ظن نبرم که کعبتین را
شش نقش به سالیان ببینم ۳۱
اندیک دو دست فرقدان وار
در یک در آشیان ببینم ۳۲
پس گویم دیده گیر کآخر
هم فرقت فرقدان ببینم ۳۳
هر مه که به یک وطن مه و خور
با همچو دو عیش ران ببینم ۳۴
حالی به وداع از اشک هر دو
لون شفق ارغوان ببینم ۳۵
خور در تب و صرع دار یابم
مه در دق و ناتوان ببینم ۳۶
از قحط کرم کجا گریزم
کانجا دل میزبان ببینم ۳۷
جانی چو مزاج مشتری پاک
ز آلایش سوزیان ببینم ۳۸
طبعی چو بنات نعش ز آمال
دوشیزهٔ جاودان ببینم ۳۹
دیری است که این فلک نگون است
زودش چو زمین ستان ببینم ۴۰
گویم که فلک علوفهگاهی است
کورا ره کهکشان ببینم ۴۱
مه ز آن به اسد رسد به هر ماه
تا در دم شیر نان ببینم ۴۲
گو چرخ مکن ضمان روزی
همت بدل ضمان ببینم ۴۳
از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم ۴۴
روزی چه طلب کنم به خواری
خود بیطلب و هوان ببینم ۴۵
گر موم که پاسبان درج است
نگذاشت که لعل کان ببینم ۴۶
چون بر سر تاج شاه شد لعل
بیمنت پاسبان ببینم ۴۷
نینی به گمان نیکم از بخت
کارم همه چون گمان ببینم ۴۸
بختی که سیاه داشت در زین
خنگیش به زیر ران ببینم ۴۹
دل رفت گر اهل دل بیابم
زین مرهم زخم آن ببینم ۵۰
خسته نشوم ز خار نااهل
ز آن خار گل جنان ببینم ۵۱
بهرام نیم که طیره گردم
چون مقنع و دوکدان ببینم ۵۲
این تازه سخن که کردم ابداع
در روی زمین روان ببینم ۵۳
دیوان مرا که گنج عرشی است
عین الله گنجبان ببینم ۵۴
طرارانی که دزد گنجاند
هم دست بریدهشان ببینم ۵۵
طرار بریده سر چو طیار
آویخته بیزبان ببینم ۵۶
امید به طالع است کز عمر
هیلاج بقا چنان ببینم ۵۷
کاندر سنهٔ ثون اختر سعد
در طالع کامران ببینم ۵۸
شش سال دگر قران انجم
در آذر و مهرگان ببینم ۵۹
هر هفت رسد به برج میزان
با بیست و یکش قران ببینم ۶۰
نشگفت که چون نمک بر آتش
لب را مدد از فغان ببینم ۶۱
کیوان به کناره بینم ار چه
هر هفت به یک مکان ببینم ۶۲
گر خط شمال خسف گیرد
زی مکه روم امان ببینم ۶۳
در حد حجاز امن یابم
گر سوی خزر زیان ببینم ۶۴
در شانهٔ گوسپند گردون
من حکم به از شبان ببینم ۶۵
تا ظن نبری که هیچ نکبت
زین حکم دروغسان ببینم ۶۶
ره سوی یقین ندارد این حکم
هر چند ره بیان ببینم ۶۷
حقا که دروغ داستانی است
بطلانی داستان ببینم ۶۸
خاقانی را زبان حالت
از نا بده ترجمان ببینم ۶۹
از خسف چه باک چون پناهم
درگاه خدایگان ببینم ۷۰
دیدار سپاه دار ایران
در آینهٔ روان ببینم ۷۱
بر هفت فلک فراخته سر
تاج قزل ارسلان ببینم ۷۲
با کوکبهٔ مظفر الدین
دین همره و همرهان ببینم ۷۳
امر ملک الملوک مغرب
هم رتبت کن فکان ببینم ۷۴
جم ملکت و جم خصال و جم خوست
جم را ملک الزمان ببینم ۷۵
کیخسرو دین که در سپاهش
صد رستم پهلوان ببینم ۷۶
پرویز هدی که در بلادش
صد نعمان مرزبان ببینم ۷۷
تاج سر خاندان سلجوق
بر تخت زر کیان ببینم ۷۸
بر شاه کیان گهر فشانم
کورا گهر و کیان ببینم ۷۹
خورشید اسد سوار یابم
بهرام زحل سنان ببینم ۸۰
از رایتش آفتاب نصرت
در مشرق دودمان ببینم ۸۱
در بارگه دوم سلیمان
سیمرغ کرم عیان ببینم ۸۲
چون خوان سخا نهد سلیمان
عیسیش طفیل خوان ببینم ۸۳
گر سنگ پذیرد آب جودش
ز آتش زنه ضیمران ببینم ۸۴
دستارچهٔ سیاه نیزهاش
چتر سر خضرخان ببینم ۸۵
شیب سر تازیانهش از قدر
حبل الله شه طغان ببینم ۸۶
در یک سر ناخن از دو دستش
صد شیر نر ژیان ببینم ۸۷
او شاه سه وقت و چار ملت
بر شاه مدیح خوان ببینم ۸۸
دهر از فزعش به پنج هنگام
در ششدر امتحان ببینم ۸۹
از هفت سپهر و هشت خلدش
روز آخور و شب ستان ببینم ۹۰
نه چرخ ز قلزم کف شاه
مستسقی ده بنان ببینم ۹۱
روئین تن عالم است و قصدش
هر هفته به هفتخوان ببینم ۹۲
ماند به هلال شاه مغرب
کافزونش فروتر آن ببینم ۹۳
نشگفت کز آن هلال دولت
عید دل خاندان ببینم ۹۴
آری شه مغرب آن هلال است
کاندر حد قیروان ببینم ۹۵
بر خاک درش ز بوس شاهان
نقش رخ آبدان ببینم ۹۶
گر بر سر چرخ شد حسودش
هم در بن خاکدان ببینم ۹۷
کرکس که به مکر شد سوی چرخ
بر خاک چو ماکیان ببینم ۹۸
گر خصمش امیر مصر گردد
کورا عدن و عمان ببینم ۹۹
پندار سر خر و بن خار
در عرصهٔ بوستان ببینم ۱۰۰
انگار خروس پیرزن را
بر پایهٔ نردبان ببینم ۱۰۱
ای تاجور اردشیر اسلام
کاجری خورت اردوان ببینم ۱۰۲
ای سایهٔ حق که عقل کل را
ز اخلاق تو دایگان ببینم ۱۰۳
گردد فلک المحیط گویت
گر دست تو صولجان ببینم ۱۰۴
زیبد فلک البروج کوست
کز نوبه زدن نوان ببینم ۱۰۵
کیوانت شها، به عرض پرچم
بر رمح چو خیزران ببینم ۱۰۶
از پرز پلاس آخور تو
برجیس به طیلسان ببینم ۱۰۷
شمشیر هدی توئی که مریخ
شمشیر تو را فسان ببینم ۱۰۸
خورشید ز برق نعل رخشت
ناری است که بیدخان ببینم ۱۰۹
ناهید سزد هزاردستان
کایوان تو گلستان ببینم ۱۱۰
ز اوصاف تو تیر هندسی را
باد رطب اللسان ببینم ۱۱۱
هارون تو ماه وز ثریاش
شش زنگله در میان ببینم ۱۱۲
امر تو و ابلق شب و روز
یک فحل و دو مادیان ببینم ۱۱۳
محمود کفی که سیستانت
محکوم چو سیسجان ببینم ۱۱۴
فتح تو به سومنات یابم
غزو تو به مولتان ببینم ۱۱۵
چتر سیه و سپید پیلت
مالش ده سیستان ببینم ۱۱۶
چون قصد کنی فتوح قنوج
ملت ز تو شادمان ببینم ۱۱۷
گرد سپهت به نهرواله
سهم تو به نهروان ببینم ۱۱۸
تو خسرو خاور و ز امرت
تعظیم به خاوران ببینم ۱۱۹
تو دامغ روم و از حسامت
زلزال به دامغان ببینم ۱۲۰
دریا هبتی و کوه هیبت
کز ذات تو این و آن ببینم ۱۲۱
از رای تو صیقل فلک را
هفت آینه در دکان ببینم ۱۲۲
گر هیچ سپه کشی سوی شام
آنجا سقر و جنان ببینم ۱۲۳
از خلق تو خار و حنظل شام
گل شکر اصفهان ببینم ۱۲۴
صور و عکه در امان امرت
چون ارمن و نخجوان ببینم ۱۲۵
سگبانت شه فرنگ یابم
دربان شه عسقلان ببینم ۱۲۶
تو قاهر مصر و چاوشت را
بر قاهره قهرمان ببینم ۱۲۷
روزی که در ابرسان یمینت
برق گهر یمان ببینم ۱۲۸
شیر فلک از نهیب گرزت
چون گاو زمین جبان ببینم ۱۲۹
از ماه درفش تو مه چرخ
سوزان چو ز مه کتان ببینم ۱۳۰
طوفان شود آشکار کز خون
شمشیر تو سیل ران ببینم ۱۳۱
خنگ تو روان چو کشتی نوح
اندر طوفان روان ببینم ۱۳۲
چون فال برآرمت ز مصحف
نصر الله در قرآن ببینم ۱۳۳
در شان تو بینم آیت فتح
کاسباب نزول و شان ببینم ۱۳۴
ای عرش سریر آسمان صدر
گر بزم تو خلد جان ببینم ۱۳۵
در کعبهٔ خلد صدر بزمت
کوثر، نم ناودان ببینم ۱۳۶
بر خاک در تو آب حیوان
چون آتش رایگان ببینم ۱۳۷
در خواب جلالت تو دیدم
در بیداری همان ببینم ۱۳۸
زین شهر دو رنگ نشکنم دل
کورا دل ایرمان ببینم ۱۳۹
زین هفت رصد نیفکنم بار
کانصاف تو دیدهبان ببینم ۱۴۰
این هفت رصد بیفکنم باز
تا منزل کاروان ببینم ۱۴۱
از جور دو مار بر نجوشم
چون رایت کاویان ببینم ۱۴۲
فر تو خبر دهد که چندان
تایید ظفر رسان ببینم ۱۴۳
کز عمر هزار ساله چون نوح
صد دولت دیرمان ببینم ۱۴۴
برگ همه دوستان بسازم
مرگ همه دشمنان ببینم ۱۴۵
بر خاک درت زکات دربان
گنج زر شایگان ببینم ۱۴۶
این فال ز سعد مستعار است
هستیش ز مستعان ببینم ۱۴۷
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۴۷
۵۷۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۵۱ - در دلتنگی و شکایت از روزگار و خوشدلی از گوشهگیری و قناعت
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۵۳ - در شکایت از روزگار و مردم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.