هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر عاشقانه، از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که تنها به یک بوسه از معشوق راضی است و به هیچ چیز دیگری نیاز ندارد. شاعر از رنجهای عشق و فداکاریهای خود میگوید و تأکید میکند که تنها معشوق را میپسندد و به هیچ چیز دیگری در دنیا و آخرت علاقهای ندارد. او حتی حاضر است به عنوان سگ معشوق باشد، به شرطی که از او دور نشود. شاعر از معشوق میخواهد که به او توجه کند و حالش را بپرسد. در نهایت، او از عشق خود به معشوق دفاع میکند و میگوید که به نصیحتهای دیگران گوش نمیدهد.
رده سنی:
16+
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فداکاری در عشق و پذیرش شرایط سخت برای عشق، نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۵۰۰ - از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم
از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم
نخواهم شیشهٔ نوش و نباید شربت قندم ۱
مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید
و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم ۲
نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت
مرا چون شمع میسوزی و من چون گل همی خندم ۳
حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن
به کار من چه میماند؟ که در عشق تو جان کندم ۴
به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر
من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم ۵
پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو
ازین دنیا و مافیها به جز روی تو نپسندم ۶
سگم گفتی و دلشادم بدین تشریفها، لیکن
به شرط آنکه از کویت بگویی تا: نرانندم ۷
ز روی همچو ماه خود مده کام دلم هرگز
اگر با دیگری بینی ز روی مهر پیوندم ۸
نه چشم و سر بپیچیدی، ز من حالم بپرسیدی
اگر گوش تو بشنیدی که: چونت آرزومندم؟ ۹
نبینی بعد ازین روزی، مرا بیعشق دلسوزی
گذشت آن کز پری رویان فراغت بود یک چندم ۱۰
بیاور نای و چنگ و دف، میصافم بنه بر کف
نشاید شد برون زین صف، که صوفی میدهد پندم ۱۱
به همراه سفر گویند تا: موقوف ننشیند
که ایشان بار میبندد و من در بار و دربندم ۱۲
مرا گر اوحدی زین پس ملامت کم کند شاید
که من تا عاشقم گوش از نصیحتها بیا گندم ۱۳
نخواهم شیشهٔ نوش و نباید شربت قندم ۱
مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید
و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم ۲
نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت
مرا چون شمع میسوزی و من چون گل همی خندم ۳
حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن
به کار من چه میماند؟ که در عشق تو جان کندم ۴
به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر
من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم ۵
پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو
ازین دنیا و مافیها به جز روی تو نپسندم ۶
سگم گفتی و دلشادم بدین تشریفها، لیکن
به شرط آنکه از کویت بگویی تا: نرانندم ۷
ز روی همچو ماه خود مده کام دلم هرگز
اگر با دیگری بینی ز روی مهر پیوندم ۸
نه چشم و سر بپیچیدی، ز من حالم بپرسیدی
اگر گوش تو بشنیدی که: چونت آرزومندم؟ ۹
نبینی بعد ازین روزی، مرا بیعشق دلسوزی
گذشت آن کز پری رویان فراغت بود یک چندم ۱۰
بیاور نای و چنگ و دف، میصافم بنه بر کف
نشاید شد برون زین صف، که صوفی میدهد پندم ۱۱
به همراه سفر گویند تا: موقوف ننشیند
که ایشان بار میبندد و من در بار و دربندم ۱۲
مرا گر اوحدی زین پس ملامت کم کند شاید
که من تا عاشقم گوش از نصیحتها بیا گندم ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۳۹۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۹۹ - میخانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم
گوهر بعدی:غزل ۵۰۱ - چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.