هوش مصنوعی: این متن داستانی است از شاهنامه فردوسی که در آن شاه نوشین‌روان خوابی عجیب می‌بیند و برای تعبیر آن به دنبال فردی دانا می‌گردد. بوزرجمهر، کودکی باهوش و دانا، خواب شاه را تعبیر می‌کند و به دلیل هوش و دانشش مورد توجه شاه قرار می‌گیرد. در ادامه، بوزرجمهر به عنوان مشاور و وزیر شاه انتخاب می‌شود و در طول داستان، پندها و نصایح حکیمانه‌ای به شاه و دیگران ارائه می‌دهد. این داستان پر از درس‌های اخلاقی، حکمت و پندهای زندگی است که از طریق گفتگوهای بین شخصیت‌ها بیان می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از زبان ادبی و مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی، برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. نوجوانان می‌توانند از طریق این داستان با مفاهیم اخلاقی و حکمت آشنا شوند، در حالی که بزرگسالان می‌توانند به تحلیل و درک عمیق‌تر این مفاهیم بپردازند.

بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

نگر خواب را بیهده نشمری
یکی بهره دانی ز پیغمبری ۱

به ویژه که شاه جهان بیندش
روان درخشنده بگزیندش ۲

ستاره زند رای با چرخ و ماه
سخنها پراگنده کرده به راه ۳

روانهای روشن ببیند به خواب
همه بودنیها چوآتش برآب ۴

شبی خفته بد شاه نوشین روان
خردمند و بیدار و دولت جوان ۵

چنان دید درخواب کز پیش تخت
برستی یکی خسروانی درخت ۶

شهنشاه را دل بیاراستی
می‌و رود و رامشگران خواستی ۷

بر او بران گاه آرام و ناز
نشستی یکی تیزدندان گراز ۸

چو بنشست می خوردن آراستی
وزان جام نوشین‌روان خواستی ۹

چوخورشید برزد سر از برج گاو
ز هر سو برآمد خروش چگاو ۱۰

نشست از بر تخت کسری دژم
ازان دیده گشته دلش پر ز غم ۱۱

گزارندهٔ خواب را خواندند
ردان را ابر گاه بنشاندند ۱۲

بگفت آن کجا دید در خواب شاه
بدان موبدان نماینده راه ۱۳

گزارندهٔ خواب پاسخ نداد
کزان دانش او را نبد هیچ یاد ۱۴

به نادانی آنکس که خستو شود
ز فام نکوهنده یک سو شود ۱۵

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت
پراندیشه دل را سوی چاره تافت ۱۶

فرستاد بر هر سویی مهتری
که تا باز جوید ز هر کشوری ۱۷

یکی بدره با هر یکی یار کرد
به برگشتن امید بسیار کرد ۱۸

به هر بدره‌ای بد درم ده هزار
بدان تاکند در جهان خواستار ۱۹

گزارنده خواب دانا کسی
به هر دانشی راه جسته بسی ۲۰

که بگزارد این خواب شاه جهان
نهفته بر آرد ز بند نهان ۲۱

یکی بدره آگنده او را دهند
سپاسی به شاه جهان برنهند ۲۲

به هر سو بشد موبدی کاردان
سواری هشیوار بسیار دان ۲۳

یکی از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه کسری بیامد به مرو ۲۴

بیامد همه گرد مرو او بجست
یکی موبدی دید بازند و است ۲۵

همی کودکان را بیاموخت زند
به تندی و خشم و ببانگ بلند ۲۶

یکی کودکی مهتر ایدر برش
پژوهنده زند وا ستا سرش ۲۷

همی‌خواندندیش بوزرجمهر
نهاده بران دفتر از مهر چهر ۲۸

عنانرا بپیچید موبد ز راه
بیامد بپرسید زو خواب شاه ۲۹

نویسنده گفت این نه کارمنست
زهر دانشی زند یارمنست ۳۰

ز موبد چو بشنید بوزرجمهر
بدو داد گوش و بر افروخت چهر ۳۱

باستاد گفت این شکارمنست
گزاریدن خواب کارمنست ۳۲

یکی بانگ برزد برو مرد است
که تو دفتر خویش کردی درست ۳۳

فرستاده گفت ای خردمند مرد
مگر داند او گرد دانا مگرد ۳۴

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد
بگوی آنچ داری بدو گفت یاد ۳۵

نگویم من این گفت جز پیش شاه
بدانگه که بنشاندم پیش گاه ۳۶

بدادش فرستاده اسب و درم
دگر هرچ بایستش از بیش و کم ۳۷

برفتند هر دو برابر ز مرو
خرامان چو زیر گل اندر تذرو ۳۸

چنان هم گرازان و گویان ز شاه
ز فرمان وز فر وز تاج و گاه ۳۹

رسیدند جایی کجا آب بود
چو هنگامه خوردن و خواب بود ۴۰

به زیر درختی فرود آمدند
چوچیزی بخوردند و دم بر زدند ۴۱

بخفت اندران سایه بوزرجمهر
یکی چادر اندرکشیده به چهر ۴۲

هنوز این گرانمایه بیدار بود
که با او به راه اندرون یار بود ۴۳

نگه کرد و پیسه یکی مار دید
که آن چادر از خفته اندر کشید ۴۴

ز سر تا به پایش ببویید سخت
شد ازپیش اونرم سوی درخت ۴۵

چو مار سیه بر سر دار شد
سر کودک از خواب بیدار شد ۴۶

چو آن اژدها شورش او شنید
بران شاخ باریک شد ناپدید ۴۷

فرستاده اندر شگفتی بماند
فراوان برو نام یزدان بخواند ۴۸

به دل گفت کین کودک هوشمند
بجایی رسد در بزرگی بلند ۴۹

وزان بیشه پویان به راه آمدند
خرامان به نزدیک شاه آمدند ۵۰

فرستاده از پیش کودک برفت
برتخت کسری خرامید تفت ۵۱

بدو گفت کای شاه نوشین‌روان
تویی خفته بیدار و دولت جوان ۵۲

برفتم ز درگاه شاها به مرو
بگشتم چو اندر گلستان تذرو ۵۳

ز فرهنگیان کودکی یافتم
بیاوردم و تیز بشتافتم ۵۴

بگفت آن سخن کزلب او شنید
ز مار سیاه آن شگفتی که دید ۵۵

جهاندار کسری ورا پیش خواند
وزان خواب چندی سخنها براند ۵۶

چوبشنید دانا ز نوشین روان
سرش پرسخن گشت و گویا زبان ۵۷

چنین داد پاسخ که در خان تو
میان بتان شبستان تو ۵۸

یکی مرد برناست کز خویشتن
به آرایش جامه کردست زن ۵۹

ز بیگانه پردخته کن جایگاه
برین رای ما تا نیابند راه ۶۰

بفرمای تا پیش تو بگذرند
پی خویشتن بر زمین بسپرند ۶۱

بپرسیم زان ناسزای دلیر
که چون اندر آمد به بالین شیر ۶۲

ز بیگانه ایوانش پردخت کرد
درکاخ شاهنشهی سخت کرد ۶۳

بتان شبستان آن شهریار
برفتند پر بوی و رنگ و نگار ۶۴

سمن بوی خوبان با ناز و شرم
همه پیش کسری برفتند نرم ۶۵

ندیدند ازین سان کسی در میان
برآشفت کسری چو شیر ژیان ۶۶

گزارنده گفت این نه اندر خورست
غلامی میان زنان اندرست ۶۷

شمن گفت رفتن بافزون کنید
رخ از چادر شرم بیرون کنید ۶۸

دگر باره بر پیش بگذاشتند
همه خواب را خیره پنداشتند ۶۹

غلامی پدید آمد اندر میان
به بالای سرو و بچهر کیان ۷۰

تنش لرز لرزان به کردار بید
دل از جان شیرین شده نا امید ۷۱

کنیزک بدان حجره هفتاد بود
که هر یک به تن سرو آزاد بود ۷۲

یکی دختری مهتر چاج بود
به بالای سرو و ببر عاج بود ۷۳

غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی
به خان پدر مهربان بد بدوی ۷۴

بسان یکی بنده در پیش اوی
به هر جا که رفتی بدی خویش اوی ۷۵

بپرسید ز و گفت کین مرد کیست
کسی کو چنین بنده پرورد کیست ۷۶

چنین برگزیدی دلیر و جوان
میان شبستان نوشین‌روان ۷۷

چنین گفت زن کین ز من کهترست
جوانست و با من ز یک مادرست ۷۸

چنین جامه پوشید کز شرم شاه
نیارست کردن به رویش نگاه ۷۹

برادر گر از تو بپوشید روی
ز شرم توبود آن بهانه مجوی ۸۰

چو بشنید این گفته نوشین‌روان
شگفت آمدش کار هر دو جوان ۸۱

برآشفت زان پس به دژخیم گفت
که این هر دو در خاک باید نهفت ۸۲

کشنده ببرد آن دو تن را دوان
پس پردهٔ شاه نوشین‌روان ۸۳

برآویختشان درشبستان شاه
نگونسار پرخون و تن پر گناه ۸۴

گزارندهٔ خواب را بدره داد
ز اسب وز پوشیدنی بهره داد ۸۵

فرومانده از دانش او شگفت
ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت ۸۶

نوشتند نامش به دیوان شاه
بر موبدان نماینده راه ۸۷

فروزنده شد نام بوزرجمهر
بدو روی بنمود گردان سپهر ۸۸

همی روز روزش فزون بود بخت
بدو شادمان بد دل شاه سخت ۸۹

دل شاه کسری پر از داد بود
به دانش دل ومغزش آباد بود ۹۰

بدرگاه بر موبدان داشتی
ز هر دانشی بخردان داشتی ۹۱

همیشه سخن گوی هفتاد مرد
به درگاه بودی بخواب و بخورد ۹۲

هرانگه که پردخته گشتی ز کار
ز داد و دهش وز می و میگسار ۹۳

زهر موبدی نوسخن خواستی
دلش را بدانش بیاراستی ۹۴

بدانگاه نو بود بوزرجمهر
سراینده وزیرک وخوب چهر ۹۵

چنان بدکزان موبدان و ردان
ستاره شناسان و هم بخردان ۹۶

همی دانش آموخت و اندر گذشت
و زان فیلسوفان سرش برگذشت ۹۷

چنان بد که بنشست روزی بخوان
بفرمود کاین موبدان را بخوان ۹۸

که باشند دانا و دانش پذیر
سراینده و باهش و یاد گیر ۹۹

برفتند بیداردل موبدان
زهر دانشی راز جسته ردان ۱۰۰

چو نان خورده شد جام می‌خواستند
به می جان روشن بیاراستند ۱۰۱

بدانندگان شاه بیدار گفت
که دانش گشاده کنید از نهفت ۱۰۲

هران کس که دارد به دل دانشی
بگوید مرا زو بود رامشی ۱۰۳

ازیشان هران کس که دانا بدند
بگفتن دلیر و توانا بدند ۱۰۴

زبان برگشادند برشهریار
کجا بود داننده را خواستار ۱۰۵

چو بوزرجمهر آن سخنها شنید
بدانش نگه کردن شاه دید ۱۰۶

یکی آفرین کرد و بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد و راست ۱۰۷

زمین بنده تاج وتخت تو باد
فلک روشن از روی و بخت تو باد ۱۰۸

گر ای دون که فرمان دهی بنده را
که بگشاید از بند گوینده را ۱۰۹

بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام
بدانش در از کمترین پایه‌ام ۱۱۰

نکوهش نباشد که دانا زبان
گشاده کند نزد نوشین‌روان ۱۱۱

نگه کرد کسری بداننده گفت
که دانش چرا باید اندر نهفت ۱۱۲

چوان برزبان پادشاهی نمود
ز گفتار او روشنایی فزود ۱۱۳

بدو گفت روشن روان آنکسی
که کوتاه گوید به معنی بسی ۱۱۴

کسی را که مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دیر یاب ۱۱۵

چو گفتار بیهوده بسیار گشت
سخن گوی در مردمی خوارگشت ۱۱۶

هنرجوی و تیمار بیشی مخور
که گیتی سپنجست و ما بر گذر ۱۱۷

همه روشنیهای تو راستیست
ز تاری وکژی بباید گریست ۱۱۸

دل هرکسی بندهٔ آرزوست
وزو هر یکی را دگرگونه خوست ۱۱۹

سر راستی دانش ایزدست
چو دانستیش زو نترسی بدست ۱۲۰

خردمند ودانا و روشن روان
تنش زین جهانست وجان زان جهان ۱۲۱

هران کس که در کار پیشی کند
همه رای وآهنگ بیشی کند ۱۲۲

بنایافت رنجه مکن خویشتن
که تیمارجان باشد و رنج تن ۱۲۳

ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی دروغ آید وکاستی ۱۲۴

ز دانش چوجان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست ۱۲۵

چو بردانش خویش مهرآوری
خرد را ز تو بگسلد داوری ۱۲۶

توانگر بود هر کرا آز نیست
خنک بنده کش آز انباز نیست ۱۲۷

مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود ۱۲۸

چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود ۱۲۹

توانگر شد آنکس که خشنود گشت
بدو آز و تیمار او سود گشت ۱۳۰

بموختن گر فروتر شوی
سخن را ز دانندگان بشنوی ۱۳۱

به گفتار گرخیره شد رای مرد
نگردد کسی خیره همتای مرد ۱۳۲

هران کس که دانش فرامش کند
زبان را به گفتار خامش کند ۱۳۳

چوداری بدست اندرون خواسته
زر و سیم و اسبان آراسته ۱۳۴

هزینه چنان کن که بایدت کرد
نشاید گشاد و نباید فشرد ۱۳۵

خردمند کز دشمنان دور گشت
تن دشمن او را چو مزدور گشت ۱۳۶

چو داد تن خویشتن داد مرد
چنان دان که پیروز شد در نبرد ۱۳۷

مگو آن سخن کاندرو سود نیست
کزان آتشت بهره جز دود نیست ۱۳۸

میندیش ازان کان نشاید بدن
نداند کس آهن به آب آژدن ۱۳۹

فروتن بود شه که دانا بود
به دانش بزرگ و توانا بود ۱۴۰

هر آنکس که او کردهٔ کردگار
بداند گذشت از بد روزگار ۱۴۱

پرستیدن داور افزون کند
ز دل کاوش دیو بیرون کند ۱۴۲

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست
نیازارد آن را که نازردنیست ۱۴۳

به یزدان گراییم فرجام کار
که روزی ده اویست و پروردگار ۱۴۴

ازان خوب گفتار بوزرجمهر
حکیمان همه تازه کردند چهر ۱۴۵

یکی انجمن ماند اندر شگفت
که مرد جوان آن بزرگی گرفت ۱۴۶

جهاندار کسری درو خیره ماند
سرافراز روزی دهان را بخواند ۱۴۷

بفرمود تا نام او سر کنند
بدانگه که آغاز دفتر کنند ۱۴۸

میان مهان بخت بوزرجمهر
چو خورشید تابنده شد بر سپهر ۱۴۹

ز پیش شهنشاه برخاستند
برو آفرینی نو آراستند ۱۵۰

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت
که مغز ودلش باخرد بود جفت ۱۵۱

زبان تیز بگشاد مرد جوان
که پاکیزه دل بود و روشن‌روان ۱۵۲

چنین گفت کز خسرو دادگر
نپیچید باید به اندیشه سر ۱۵۳

کجا چون شبانست ما گوسفند
و گر ما زمین او سپهر بلند ۱۵۴

نشاید گذشتن ز پیمان اوی
نه پیچیدن از رای و فرمان اوی ۱۵۵

بشادیش باید که باشیم شاد
چو داد زمانه بخواهیم داد ۱۵۶

هنرهاش گسترده اندرجهان
همه راز او داشتن درنهان ۱۵۷

مشو با گرامیش کردن دلیر
کزآتش بترسد دل نره شیر ۱۵۸

اگر کوه فرمانش دارد سبک
دلش خیره خوانیم و مغزش تنک ۱۵۹

همه بد ز شاهست و نیکی زشاه
کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه ۱۶۰

سرتاجور فر یزدان بود
خردمند ازو شاد وخندان بود ۱۶۱

ازآهرمنست آن کزو شاد نیست
دل و مغزش از دانش آباد نیست ۱۶۲

شنیدند گفتار مرد جوان
فروبست فرتوت را زو زبان ۱۶۳

پراگنده گشتند زان انجمن
پر از آفرین روز و شبشان دهن ۱۶۴

دگر هفته روشن دل شهریار
همی‌بود داننده را خواستار ۱۶۵

دل از کار گیتی به یکسو کشید
کجا خواست گفتار دانا شنید ۱۶۶

کسی کو سرافراز درگاه بود
به دانندگی درخور شاه بود ۱۶۷

برفتند گویندگان سخن
جوان و جهاندیده مرد کهن ۱۶۸

سرافراز بوزرجمهرجوان
بشد باحکیمان روشن‌روان ۱۶۹

حکیمان داننده و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند ۱۷۰

نهادند رخ سوی بوزرجمهر
که کسری همی زو برافروخت چهر ۱۷۱

ازیشان یکی بود فرزانه‌تر
بپرسید ازو از قضا و قدر ۱۷۲

که انجام و فرجام چونین سخن
چه گونه‌است و این برچه آید ببن ۱۷۳

چنین داد پاسخ که جوینده مرد
دوان وشب و روز با کار کرد ۱۷۴

بود راه روزی برو تارو تنگ
بجوی اندرون آب او با درنگ ۱۷۵

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت
همی گل فشاند برو بر درخت ۱۷۶

چنینست رسم قضا و قدر
ز بخشش نیابی به کوشش گذر ۱۷۷

جهاندار دانا و پروردگار
چنین آفرید اختر روزگار ۱۷۸

دگرگفت کان چیز کافزون ترست
کدامست و بیشی که را در خورست ۱۷۹

چنین گفت کان کس که داننده تر
به نیکی کرا دانش آید ببر ۱۸۰

دگرگفت کز ما چه نیکوترست
ز گیتی کرانیکویی درخورست ۱۸۱

چنین داد پاسخ که آهستگی
کریمی وخوبی وشایستگی ۱۸۲

فزونتر بکردن سرخویش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست ۱۸۳

بکوشد بجوید بگرد جهان
خرامد به هنگام با همرهان ۱۸۴

دگر گفت کاندر خردمند مرد
هنرچیست هنگام ننگ و نبرد ۱۸۵

چنین گفت کان کس که آهوی خویش
ببیند بگرداند آیین وکیش ۱۸۶

بپرسید دیگر که در زیستن
چه سازی که کمتر بود رنج تن ۱۸۷

چنین داد پاسخ که گر با خرد
دلش بردبارست رامش برد ۱۸۸

بداد وستد در کند راستی
ببندد در کژی و کاستی ۱۸۹

ببخشد گنه چون شود کامکار
نباشد سرش تیز و نا بردبار ۱۹۰

بپرسید دیگر که از انجمن
نگهبان کدامست برخویشتن ۱۹۱

چنین گفت کان کو پس آرزوی
نرفت از کریمی وز نیک خوی ۱۹۲

دگر کو بسستی نشد پیش کار
چو دید او فزونی بدروزگار ۱۹۳

دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی
کدامست نیکوتر از هر دو سوی ۱۹۴

کجا در دو گیتیش بارآورد
بسالی دو بارش بهارآورد ۱۹۵

چنین گفت کان کس که با خواسته
ببخشش کند جانش آراسته ۱۹۶

وگر بر ستاننده آرد سپاس
ز بخشنده بازارگانی شناس ۱۹۷

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست
وزان نیکوییها گرانمایه چیست ۱۹۸

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد
کجا نیکویی با سزاوار کرد ۱۹۹

ببالد به کردار سرو بلند
چو بالید هرگز نباشد نژند ۲۰۰

وگر ناسزا را بسایی به مشک
نبوید نروید گل از خار خشک ۲۰۱

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر
به بار آید ورای ناید ببر ۲۰۲

یکی گفت کاندر سرای سپنج
نباشد خردمند بی‌درد و رنج ۲۰۳

چه سازیم تا نام نیک آوریم
درآغاز فرجام نیک آوریم ۲۰۴

بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خویش خواه ۲۰۵

هران چیزکانت نیاید پسند
تن دوست و دشمن دران برمبند ۲۰۶

دگرگفت کوشش ز اندازه بیش
چن گویی کزین دوکدامست پیش ۲۰۷

چنین داد پاسخ که اندر خرد
جز اندیشه چیزی نه اندر خورد ۲۰۸

بکوشی چو در پیش کار آیدت
چوخواهی که رنجی به بار آیدت ۲۰۹

سزای ستایش دگر گفت کیست
اگر برنکوهیده باید گریست ۲۱۰

چنین گفت کان کو به یزدان پاک
فزون دارد امید و هم بیم و باک ۲۱۱

دگر گفت کای مرد روشن‌خرد
ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد ۲۱۲

کدامست خوشتر مرا روزگار
ازین برشده چرخ ناپایدار ۲۱۳

سخن گوی پاسخ چنین داد باز
که هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز ۲۱۴

به خوبی زمانه ورا داد داد
سزد گر نگیری جز از داد یاد ۲۱۵

بپرسید دیگر که دانش کدام
به گیتی که باشیم زو شادکام ۲۱۶

چنین گفت کان کو بود بردبار
به نزدیک اومرد بی‌شرم خوار ۲۱۷

دگر گفت کان کو نجوید گزند
ز خوها کدامش بود سودمند ۲۱۸

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم
بخوابد بخشم از گنهکار چشم ۲۱۹

دگر گفت کان چیست ای هوشمند
که آید خردمند را آن پسند ۲۲۰

چنین گفت کان کو بود پر خرد
ندارد غم آن کزو بگذرد ۲۲۱

وگر ارجمندی سپارد به خاک
نبندد دل اندر غم و درد پاک ۲۲۲

دگر کو ز نادیدنیها امید
چنان بگسلد دل چو از باد بید ۲۲۳

دگر گفت بد چیست بر پادشای
کزو تیره گردد دل پارسای ۲۲۴

چنین داد پاسخ که بر شهریار
خردمند گوید که آهو چهار ۲۲۵

یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ
و دیگر که دارد دل از بخش تنگ ۲۲۶

دگر آنک رای خردمند مرد
به یک سو نهد روز ننگ و نبرد ۲۲۷

چهارم که باشد سرش پرشتاب
نجوید به کار اندر آرام و خواب ۲۲۸

بپرسید دیگر که بی عیب کیست
نکوهیدن آزادگان را بچیست ۲۲۹

چنین گفت کین رابه بخشیم راست
که جان وخرد درسخن پادشاست ۲۳۰

گرانمایگان را فسون ودروغ
به کژی و بیداد جستن فروغ ۲۳۱

میانه بو د مرد کنداوری
نکوهشگر و سر پر از داوری ۲۳۲

منش پستی وکام برپادشا
به بیهوده خستن دل پارسا ۲۳۳

زبان راندن و دیده بی‌آب شرم
گزیدن خروش اندر آواز نرم ۲۳۴

خردمند مردم که دارد روا
خرد دور کردن ز بهر هوا ۲۳۵

بپرسید دیگر یکی هوشمند
که اندرجهان چیست آن بی‌گزند ۲۳۶

چنین داد پاسخ او کز نخست
درپاک یزدان بدانست وجست ۲۳۷

کزویت سپاس و بدویت پناه
خداوند روز و شب و هور و ماه ۲۳۸

دل خویش راآشکار و نهان
سپردن به فرمان شاه جهان ۲۳۹

تن خویشتن پروریدن به ناز
برو سخت بستن در رنج وآز ۲۴۰

نگه داشتن مردم خویش را
گسستن تن از رنج درویش را ۲۴۱

سپردن به فرهنگ فرزند خرد
که گیتی بنادان نشاید سپرد ۲۴۲

چوفرمان پذیرنده باشد پسر
نوازنده باید که باشد پدر ۲۴۳

بپرسید دیگر که فرزند راست
به نزد پدر جایگاهش کجاست ۲۴۴

چنین داد پاسخ که نزد پدر
گرامی چوجانست فرخ پسر ۲۴۵

پس ازمرگ نامش بماند به جای
ازیرا پسرخواندش رهنمای ۲۴۶

بپرسید دیگر که ازخواسته
که دانی که دارد دل آراسته ۲۴۷

چنین داد پاسخ که مردم به چیز
گرامیست وز چیز خوارست نیز ۲۴۸

نخست آنکه یابی بدو آرزوی
ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی ۲۴۹

وگر چون بباید نیاری به کار
همان سنگ وهم گوهر شاهوار ۲۵۰

دگر گفت با تاج و نام بلند
کرا خوانی از خسروان سودمند ۲۵۱

چنین داد پاسخ کزان شهریار
که ایمن بود مرد پرهیزکار ۲۵۲

وز آواز او بدهراسان بود
زمین زیر تختش تن آسان بود ۲۵۳

دگر گفت مردم توانگر بچیست
به گیتی پر از رنج و درویش کیست ۲۵۴

چنین گفت آنکس که هستش بسند
ببخش خداوند چرخ بلند ۲۵۵

کسی را کجا بخت انباز نیست
بدی در جهان بتر از آز نیست ۲۵۶

ازو نامداران فروماندند
همه همزبان آفرین خواندند ۲۵۷

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
نشست از بر تخت پیروز شاه ۲۵۸

بخواند آنکسی راکه دانا بدند
به گفتار ودانش توانا بدند ۲۵۹

بگفتند هرگونه‌ای هرکسی
همانا پسندش نیامد بسی ۲۶۰

چنین گفت کسری به بوزرجمهر
که از چادر شرم بگشای چهر ۲۶۱

سخن گوی دانا زبان برگشاد
ز هرگونه دانش همی‌کرد یاد ۲۶۲

نخست آفرین کرد بر شهریار
که پیروز بادا سر تاجدار ۲۶۳

دگر گفت مردم نگردد بلند
مگر سر بپیچد ز راه گزند ۲۶۴

چو باید که دانش بیفزایدت
سخن یافتن را خرد بایدت ۲۶۵

در نام جستن دلیری بود
زمانه ز بد دل به سیری بود ۲۶۶

وگر تخت جویی هنر بایدت
چوسبزی بود شاخ و بر بایدت ۲۶۷

چوپرسند پرسندگان از هنر
نشاید که پاسخ دهیم ازگهر ۲۶۸

گهر بی‌هنر ناپسندست وخوار
برین داستان زد یکی هوشیار ۲۶۹

که گر گل نبوید به رنگش مجوی
کز آتش بروید مگر آب جوی ۲۷۰

توانگر به بخشش بود شهریار
به گنج نهفته نه‌ای پایدار ۲۷۱

به گفتار خوب ار هنر خواستی
به کردار پیدا کند راستی ۲۷۲

فروتر بود هرک دارد خرد
سپهرش همی درخرد پرورد ۲۷۳

چنین هم بود مردم شاد دل
ز کژیش خون گردد آزاد دل ۲۷۴

خرد درجهان چون درخت وفاست
وزو بار جستن دل پادشاست ۲۷۵

چوخرسند باشی تن آسان شوی
چو آز آوری زو هراسان شوی ۲۷۶

مکن نیک مردی به جان کسی
که پاداش نیکی نیابی بسی ۲۷۷

گشاده دلانرا بود بخت یار
انوشه کسی کو بود بردبار ۲۷۸

هران کس که جوید همی برتری
هنرها بباید بدین داوری ۲۷۹

یکی رای وفرهنگ باید نخست
دوم آزمایش بباید درست ۲۸۰

سیوم یار باید بهنگام کار
ز نیک وز بد برگرفتن شمار ۲۸۱

چهارم که مانی بجا کام را
ببینی ز آغاز فرجام را ۲۸۲

به پنجم اگر زورمندی بود
به تن کوشش آری بلندی بود ۲۸۳

وزین هر دری جفت گردد سخن
هنرخیره بی‌آزمایش مکن ۲۸۴

ازان پس چو یارت بود نیکساز
بروبر به هنگامت آید نیاز ۲۸۵

چو کوشش نباشد تن زورمند
نیارد سر آرزوها ببند ۲۸۶

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت
چنان دان که کوشنده نومید گشت ۲۸۷

خوی مرد دانا بگوییم پنج
کزان عادت او خود نباشد به رنج ۲۸۸

چونادان عادت کند هفت چیز
ز وان هفت چیز به رنج‌ست نیز ۲۸۹

نخست آنک هرکس که دارد خرد
ندارد غم آن کزو بگذرد ۲۹۰

نه شادان کند دل بنایافته
نه گر بگذرد زو شود تافته ۲۹۱

چو از رنج وز بد تن آسان شود
ز نابودنیها هراسان شود ۲۹۲

چو سختیش پیش آید از هر شمار
شود پیش و سستی نیارد به کار ۲۹۳

ز نادان که گفتیم هفتست راه
یکی آنک خشم آورد بی‌گناه ۲۹۴

گشاده کند گنج بر ناسزای
نه زو مزد یابد بهر دو سرای ۲۹۵

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس
تن خویش را در نهان ناشناس ۲۹۶

چهارم که با هر کسی راز خویش
بگوید برافرازد آواز خویش ۲۹۷

به پنجم به گفتار ناسودمند
تن خویش دارد بدرد و گزند ۲۹۸

ششم گردد ایمن ز نا استوار
همی پرنیان جوید از خار بار ۲۹۹

به هفتم که بستیهد اندر دروغ
به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ ۳۰۰

چنان دان توای شهریار بلند
که از وی نبیند کسی جز گزند ۳۰۱

چو بر انجمن مرد خامش بود
ازان خامشی دل به رامش بود ۳۰۲

سپردن به دانای داننده گوش
به تن توشه یابد به دل رای وهوش ۳۰۳

شنیده سخنها فرامش مکن
که تاجست برتخت شاهی سخن ۳۰۴

چوخواهی که دانسته آید به بر
به گفتار بگشای بند از هنر ۳۰۵

چوگسترد خواهی به هر جای نام
زبان برکشی همچو تیغ از نیام ۳۰۶

چو بامرد دانات باشد نشست
زبردست گردد سر زیر دست ۳۰۷

ز دانش بود جان و دل را فروغ
نگر تا نگردی به گرد دروغ ۳۰۸

سخنگوی چون بر گشاید سخن
بمان تا بگوید تو تندی مکن ۳۰۹

زبان را چو با دل بود راستی
ببندد ز هر سو درکاستی ۳۱۰

ز بیکار گویان تو دانا شوی
نگویی ازان سان کزو بشنوی ۳۱۱

ز دانش دربی‌نیازی مجوی
و گر چند ازو سخنی آید بروی ۳۱۲

همیشه دل شاه نوشین‌روان
مبادا ز آموختن ناتوان ۳۱۳

بپرسید پس موبد تیز مغز
که اندر جهان چیست کردار نغز ۳۱۴

کجا مرد را روشنایی دهد
ز رنج زمانه رهایی دهد ۳۱۵

چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بیابد ز هر دو جهان بر خورد ۳۱۶

بدو گفت گرنیستش بخردی
خرد خلعتی روشنست ایزدی ۳۱۷

چنین داد پاسخ که دانش بهست
چو دانا بود برمهان برمهست ۳۱۸

بدو گفت گر راه دانش نجست
بدین آب هرگز روان را نشست ۳۱۹

چنین داد پاسخ که از مرد گرد
سرخویش را خوار باید شمرد ۳۲۰

اگر تاو دارد به روز نبرد
سر بدسگال اندر آرد بگرد ۳۲۱

گرامی بود بر دل پادشا
بود جاودان شاد و فرمانروا ۳۲۲

بدو گفت گرنیستش بهره زین
ندارد پژوهیدن آیین و دین ۳۲۳

چنین داد پاسخ که آن به که مرگ
نهد بر سر او یکی تیره ترگ ۳۲۴

دگر گفت کزبار آن میوه دار
که دانا بکارد به باغ بهار ۳۲۵

چه سازیم تاهرکسی برخوریم
وگر سایهٔ او به پی بسپریم ۳۲۶

چنین داد پاسخ که هر کو زبان
ز بد بسته دارد نرنجد روان ۳۲۷

کسی را ندرد به گفتار پوست
بود بر دل انجمن نیز دوست ۳۲۸

همه کار دشوارش آسان شود
ورا دشمن ودوست یکسان شود ۳۲۹

دگر گفت کان کو ز راه گزند
بگردد بزرگست و هم ارجمند ۳۳۰

چنین داد پاسخ که کردار بد
بسان درختیست با بار بد ۳۳۱

اگر نرم گوید زبان کسی
درشتی به گوشش نیاید بسی ۳۳۲

بدان کز زبانست گوشش به رنج
چو رنجش نجویی سخن را بسنج ۳۳۳

همان کم سخن مرد خسروپرست
جز از پیش گاهش نشاید نشست ۳۳۴

دگر از بدیهای نا آمده
گریزد چو از دام مرغ و دده ۳۳۵

سه دیگر که بر بد توانا بود
بپرهیزد ار ویژه دانا بود ۳۳۶

نیازد به کاری که ناکردنیست
نیازارد آن را که نازردنیست ۳۳۷

نماند که نیکی برو بگذرد
پی روز نا آمده نشمرد ۳۳۸

بدشمن ز نخچیر آژیرتر
برو دوست همواره چون تیر و پر ۳۳۹

ز شادی که فرجام او غم بود
خردمند را ارز وی کم بود ۳۴۰

تن آسانی و کاهلی دور کن
بکوش وز رنج تنت سور کن ۳۴۱

که ایدر تو را سود بی‌رنج نیست
چنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست ۳۴۲

ازین باره گفتار بسیار گشت
دل مردم خفته بیدار گشت ۳۴۳

جهان زنده باد به نوشین‌روان
همیشه جهاندار و دولت جوان ۳۴۴

برو خواندند آفرین موبدان
کنارنگ و بیداردل بخردان ۳۴۵

ستودند شاه جهان را بسی
برفتند با خرمی هرکسی ۳۴۶

دوهفته برین نیز بگذشت شاه
بپردخت روزی ز کاری سپاه ۳۴۷

بفرمود تا موبدان و ردان
به ایوان خرامند با بخردان ۳۴۸

بپرسید شاه ازبن و از نژاد
ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد ۳۴۹

ز شاهی وز داد کنداوران
ز آغاز وفرجام نیک اختران ۳۵۰

سخن کرد زین موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آید به کار ۳۵۱

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که رخشنده گوهر برآر از نهفت ۳۵۲

یکی آفرین کرد بوزرجمهر
که‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر ۳۵۳

چنان دان که اندر جهان نیز شاه
یکی چون تو ننهاد برسرکلاه ۳۵۴

به داد و به دانش به تاج و به تخت
به فر و به چهر و برای و به بخت ۳۵۵

چوپرهیزکاری کند شهریار
چه نیکوست پرهیز با تاجدار ۳۵۶

ز یزدان بترسد گه داوری
نگردد به میل و بکنداوری ۳۵۷

خرد راکند پادشا بر هوا
بدانگه که خشم آورد پادشا ۳۵۸

نباید که اندیشهٔ شهریار
بود جز پسندیدهٔ کردگار ۳۵۹

ز یزدان شناسد همه خوب و زشت
به پاداش نیکی بجوید بهشت ۳۶۰

زبان راست گوی و دل آزرم‌جوی
همیشه جهان را بدو آبروی ۳۶۱

هران کس که باشد ورا رای‌زن
سبک باشد اندر دل انجمن ۳۶۲

سخن گوی وروشن دل و دادده
کهان را بکه دارد و مه به مه ۳۶۳

کسی کو بود شاه را زیر دست
نباید که یابد به جائی شکست ۳۶۴

بدانگه شد تاج خسرو بلند
که دانا بود نزد او ارجمند ۳۶۵

نگه داشتن کار درگاه را
به زهر آژدن کام بدخواه را ۳۶۶

چو دارد ز هر دانشی آگهی
بماند جهاندار با فرهی ۳۶۷

نباید که خسبد کسی دردمند
که آید مگر شاه را زو گزند ۳۶۸

کسی کو به بادافره اندرخورست
کجا بدنژادست و بد گوهرست ۳۶۹

کند شاه دور از میان گروه
بی‌آزار تا زو نگردد ستوه ۳۷۰

هران کس که باشد به زندان شاه
گنهکار گر مردم بیگناه ۳۷۱

به فرمان یزدان بباید گشاد
بزند و باست آنچ کردست یاد ۳۷۲

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه
براساید از درد فریادخواه ۳۷۳

چو آژیر باشی ز دشمن برای
بداندیش را دل برآید ز جای ۳۷۴

همه رخنهٔ پادشاهی بمرد
بداری به هنگام پیش از نبرد ۳۷۵

به چیزی که گردد نکوهیده شاه
نکوهش بود نیز با فر و گاه ۳۷۶

ازو دور گشتن به رغم هوا
خرد را بران رای کردن گوا ۳۷۷

فزودن به فرزند برمهر خویش
چو در آب دیدن بود چهر خویش ۳۷۸

ز فرهنگ وز دانش آموختن
سزد گر دلت یابد افروختن ۳۷۹

گشادن برو بر در گنج خویش
نباید که یادآورد رنج خویش ۳۸۰

هرانگه که یازد ببد کار دست
دل شاه بچه نباید شکست ۳۸۱

چو بر بد کنش دست گردد دراز
به خون جز به فرمان یزدان میاز ۳۸۲

و گر دشمنی یابی اندر دلش
چو خوباشد از بوستان بگسلش ۳۸۳

که گر دیر ماند بنیرو شود
وزو باغ شاهی پرآهو شود ۳۸۴

چوباشد جهانجوی با فر و هوش
نباید که دارد به بدگوی گوش ۳۸۵

ز دستور بد گوهر و گفت بد
تباهی به دیهیم شاهی رسد ۳۸۶

نباید شنیدن ز نادان سخن
چو بد گوید از داد فرمان مکن ۳۸۷

همه راستی باید آراستن
نباید که دیو آورد کاستن ۳۸۸

چواین گفتها بشنود پارسا
خرد راکند بر دلش پادشا ۳۸۹

کند آفرین تاج برشهریار
شود تخت شاهی برو پایدار ۳۹۰

بنازد بدو تاج شاهی و تخت
بداندیش نومید گردد زبخت ۳۹۱

چو برگردد این چرخ ناپایدار
ازو نام نیکو بود یادگار ۳۹۲

بماناد تا روز باشد جوان
هنر یافته جان نوشین‌روان ۳۹۳

ز گفتار او انجمن خیره شد
همه رای دانندگان تیره شد ۳۹۴

چو نوشین‌روان آن سخنها شنود
به روزیش چندانک بد برفزود ۳۹۵

وزان پندها دیده پر آب کرد
دهانش پر از در خوشاب کرد ۳۹۶

یکی انجمن لب پر از آفرین
برفتند ز ایوان شاه زمین ۳۹۷

برین نیز بگذشت یک هفته روز
بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز ۳۹۸

بیانداخت آن چادر لاژورد
بیاراست گیتی به دیبای زرد ۳۹۹

شهنشاه بنشست با موبدان
جهاندیده و کار کرده ردان ۴۰۰

سرموبد موبدان اردشیر
چو شاپور وچون یزدگرد دبیر ۴۰۱

ستاره شناسان و جویندگان
خردمند و بیدار گویندگان ۴۰۲

سراینده بوزرجمهر جوان
بیامد برشاه نوشین‌روان ۴۰۳

بدانندگان گفت شاه جهان
که باکیست این دانش اندر نهان ۴۰۴

کزو دین یزدان به نیرو شود
همان تخت شاهی بی‌آهو شود ۴۰۵

چوبشنید زو موبد موبدان
زبان برگشاد از میان ردان ۴۰۶

چنین داد پاسخ که از داد شاه
درفشان شود فر دیهیم و گاه ۴۰۷

چو با داد بگشاید از گنج بند
بماند پس از مرگ نامش بلند ۴۰۸

دگر کو بشوید زبان از دروغ
نجوید به کژی ز گیتی فروغ ۴۰۹

سپهبد چو با داد و بخشایشست
ز تاجش زمانه پرآسایشست ۴۱۰

و دیگر که از کهتر پرگناه
چو پوزش کند باز بخشدش شاه ۴۱۱

به پنجم جهاندار نیکوسخن
که نامش نگردد به گیتی کهن ۴۱۲

همه راست گوید سخن کم وبیش
نگردد بهر کار ز آیین خویش ۴۱۳

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش
چنان مهر دارد که بر بخت خویش ۴۱۴

به هفتم سخن هرک دانا بود
زبانش بگفتن توانا بود ۴۱۵

نگردد دلش سیر ز آموختن
از اندیشگان مغز را سوختن ۴۱۶

به آزادیست ازخرد هرکسی
چنانچون ببالد ز اختر بسی ۴۱۷

دلت مگسل ای شاه راد از خرد
خرد نام و فرجام را پرورد ۴۱۸

منش پست وکم دانش آنکس که گفت
کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت ۴۱۹

چنین گفت پس یزدگرد دبیر
که ای شاه دانا و دانش‌پذیر ۴۲۰

ابرشاه زشتست خون ریختن
به اندک سخن دل برآهیختن ۴۲۱

همان چون سبک سر بود شهریار
بداندیش دست اندآرد به کار ۴۲۲

همان با خردمند گیرد ستیز
کند دل ز نادانی خویش تیز ۴۲۳

دل شاه گیتی چو پر آز گشت
روان ورا دیو انباز گشت ۴۲۴

و رایدون که حاکم بود تیزمغز
نیاید ز گفتار او کار نغز ۴۲۵

دگر کارزاری که هنگام جنگ
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ ۴۲۶

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت
شکم زمین بهتر او را نهفت ۴۲۷

چو بر مرد درویش کنداوری
نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری ۴۲۸

چوکژی کند پیر ناخوش بود
پس ازمرگ جانش پرآتش بود ۴۲۹

چو کاهل بود مرد برنا به کار
ازو سیر گردد دل روزگار ۴۳۰

نماند ز نا تندرستی جوان
مبادش توان و مبادش روان ۴۳۱

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز
شنید و بدانش بیاراست مغز ۴۳۲

چنین گفت باشاه خورشید چهر
که بادا به کام تو روشن سپهر ۴۳۳

چنان دان که هرکس که دارد خرد
بدانش روان را همی‌پرورد ۴۳۴

نکوهیده ده کار بر ده گروه
نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه ۴۳۵

یکی آنک حاکم بود با دروغ
نگیرد بر مرد دانا فروغ ۴۳۶

سپهبد که باشد نگهبان گنج
سپاهی که او سر بپیچد ز رنج ۴۳۷

دگر دانشومند کو از بزه
نترسد چو چیزی بود بامزه ۴۳۸

پزشکی که باشد به تن دردمند
ز بیمار چون باز دارد گزند ۴۳۹

چو درویش مردم که نازد به چیز
که آن چیز گفتن نیرزد به نیز ۴۴۰

همان سفله کز هر کس آرام و خواب
ز دریا دریغ آیدش روشن آب ۴۴۱

وگرباد نوشین بتو برجهد
سپاسی ازان برسرت برنهد ۴۴۲

بهفتم خردمند کاید به خشم
به چیز کسان برگمارد دو چشم ۴۴۳

بهشتم به نادان نماینده راه
سپردن به کاهل کسی کارگاه ۴۴۴

همان بیخرد کو نیابد خرد
پشیمان شود هم ز گفتار بد ۴۴۵

دل مردم بیخرد به آرزوی
برین گونه آویزد ای نیک‌خوی ۴۴۶

چوآتش که گوگرد یابد خورش
گرش درنیستان بود پرورش ۴۴۷

دل شاه نوشین‌روان زنده باد
سران جهان پیش او بنده باد ۴۴۸

برین نیزبگذشت یک هفته ماه
نشست از بر تخت پیروز شاه ۴۴۹

به یک دست موبد که بودش وزیر
بدست دگر یزدگرد دبیر ۴۵۰

همان گرد بر گرد او موبدان
سخن گو چو بوزرجمهر جوان ۴۵۱

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
که‌ای مرد پر دانش و نیک‌خواه ۴۵۲

سخنها که جان را بود سودمند
همی مرد بی‌ارز گردد بلند ۴۵۳

ازو گنج گویا نگیرد کمی
شنودن بود مرد را خرمی ۴۵۴

چنین گفت موبد به بوزرجمهر
که‌ای نامورتر ز گردان سپهر ۴۵۵

چه دانی که بیشیش بگزایدت
چوکمی بود روز بفزایدت ۴۵۶

چنین داد پاسخ که کمتر خوری
تن آسان شوی هم روان پروری ۴۵۷

ز کردار نیکی چو بیشی کنی
همی برهماورد پیشی کنی ۴۵۸

چنین گفت پس یزدگرد دبیر
که‌ای مرد گوینده و یاد گیر ۴۵۹

سه آهو کدامند با دل به راز
که دارند وهستند زان بی‌نیاز ۴۶۰

چنین داد پاسخ که باری نخست
دل از عیب جستن ببایدت شست ۴۶۱

بی‌آهو کسی نیست اندر جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان ۴۶۲

چومهتر بود بر تو رشک آوری
چوکهتر بود زو سرشک آوری ۴۶۳

سه دیگر سخن چین و دوروی مرد
بران تا برانگیزد از آب گرد ۴۶۴

چو گوینده‌ای کو نه برجایگاه
سخن گفت و زو دور شد فر و جاه ۴۶۵

همان کو سخن سر به سر نشنود
نداند به گفتار و هم نگرود ۴۶۶

به چیزی ندارد خردمند چشم
کزو بازماند بپیچد ز خشم ۴۶۷

بپرسید پس موبد موبدان
که این برتر از دانش بخردان ۴۶۸

کسی نیست بی‌آرزو درجهان
اگر آشکارست و گر در نهان ۴۶۹

همان آرزو را پدیدست راه
که پیدا کند مرد را دستگاه ۴۷۰

کدامین ره آید تو را سودمند
کدامست با درد و رنج و گزند ۴۷۱

چنین داد پاسخ که راه از دو سوست
گذشتن تو را تا کدام آرزوست ۴۷۲

ز گیتی یکی بازگشتن به خاک
که راهی درازست با بیم و باک ۴۷۳

خرد باشدت زین سخن رهنمون
بدین پرسش اندر چرایی و چون ۴۷۴

خرد مرد راخلعت ایزدیست
سزاوار خلعت نگه کن که کیست ۴۷۵

تنومند را کو خرد یار نیست
به گیتی کس او را خریدار نیست ۴۷۶

نباشد خرد جان نباشد رواست
خرد جان پاکست و ایزد گو است ۴۷۷

چوبنیاد مردی بیاموخت مرد
سرافراز گردد به ننگ و نبرد ۴۷۸

ز دانش نخستین به یزدان گرای
که او هست و باشد همیشه به جای ۴۷۹

بدو بگروی کام دل یافتی
رسیدی به جایی که بشتافتی ۴۸۰

دگر دانش آنست کز خوردنی
فراز آوری روی آوردنی ۴۸۱

بخورد و بپوشش به یزدان گرای
بدین دار فرمان یزدان به جای ۴۸۲

گر آیدت روزی به چیزی نیاز
به دشت و به گنج و به پیلان مناز ۴۸۳

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی
ز نامش نگردد نهان آبروی ۴۸۴

همان دوستی باکسی کن بلند
که باشد بسختی تو را سودمند ۴۸۵

تو در انجمن خامشی برگزین
چوخواهی که یک سر کنند آفرین ۴۸۶

چو گویی همان گوی کموختی
به آموختن درجگر سوختی ۴۸۷

سخن سنج و دینار گنجی مسنج
که در دانشی مرد خوارست گنج ۴۸۸

روان در سخن گفتن آژیرکن
کمان کن خرد را سخن تیرکن ۴۸۹

چو رزم آیدت پیش هشیار باش
تنت را ز دشمن نگهدار باش ۴۹۰

چو بدخواه پیش توصف برکشید
تو را رای وآرام باید گزید ۴۹۱

برابر چو بینی کسی هم نبرد
نباید که گردد تو را روی زرد ۴۹۲

تو پیروزی ار پیشدستی کنی
سرت پست گردد چوسستی کنی ۴۹۳

بدانگه که اسب افگنی هوش دار
سلیح هم آورد را گوش دار ۴۹۴

گرو تیز گردد تو زو برمگرد
هشیوار یاران گزین در نبرد ۴۹۵

چودانی که با او نتابی مکوش
ببرگشتن از رزم باز آر هوش ۴۹۶

چنین هم نگه دار تن در خورش
نباید که بگزایدت پرورش ۴۹۷

بخور آن چنان کان بنگزایدت
ببیشی خورش تن بنفزایدت ۴۹۸

مکن درخورش خویش را چار سوی
چنان خور که نیزت کند آرزوی ۴۹۹

ز می نیزهم شادمانی گزین
که مست ازکسی نشنود آفرین ۵۰۰

چو یزدان پسندی پسندیده‌ای
جهان چون تنست و تو چون دیده‌ای ۵۰۱

بسی از جهان آفرین یاد کن
پرستش برین یاد بنیاد کن ۵۰۲

بشر رفی نگه دار هنگام را
به روز و به شب گاه آرام را ۵۰۳

چودانی که هستی سرشته ز خاک
فرامش مکن راه یزدان پاک ۵۰۴

پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن
تو نو باش گرهست گیتی کهن ۵۰۵

به نیکی گرای و غنیمت شناس
همه ز آفریننده دار این سپاس ۵۰۶

مگرد ایچ گونه به گرد بدی
به نیکی گر ای اگر بخردی ۵۰۷

ستوده‌ترآنکس بود در جهان
که نیکش بود آشکار و نهان ۵۰۸

هوا را مبر پیش رای وخرد
کزان پس خرد سوی تو ننگرد ۵۰۹

چوخواهی که رنج تو آید به بر
ز آموزگاران مپرتاب سر ۵۱۰

دبیری بیاموز فرزند را
چوهستی بود خویش و پیوند را ۵۱۱

دبیری رساند جوان را به تخت
کند نا سزا را سزاوار بخت ۵۱۲

دبیریست از پیشه‌ها ارجمند
کزو مرد افگنده گردد بلند ۵۱۳

چو با آلت و رای باشد دبیر
نشیند بر پادشا ناگزیر ۵۱۴

تن خویش آژیر دارد ز رنج
بیابد بی‌اندازه از شاه گنج ۵۱۵

بلاغت چو با خط گرد آیدش
براندیشه معنی بیفزایدش ۵۱۶

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر
بخط آن نماید که دلخواه‌تر ۵۱۷

خردمند باید که باشد دبیر
همان بردبار و سخن یادگیر ۵۱۸

هشیوار و سازیدهٔ پادشا
زبان خامش از بد به تن پارسا ۵۱۹

شکیبا و با دانش و راست‌گوی
وفادار و پاکیزه و تازه‌روی ۵۲۰

چو با این هنرها شود نزد شاه
نشاید نشستن مگر پیش گاه ۵۲۱

سخنها چوبشنید از و شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار ۵۲۲

چنین گفت کسری به موبد که رو
ورا پایگاهی بیارای نو ۵۲۳

درم خواه وخلعت سزاوار اوی
که در دل نشستست گفتار اوی ۵۲۴

دگر هفته چون هور بفراخت تاج
بیامد نشست از بر تخت عاج ۵۲۵

ابا نامور موبدان و ردان
جهاندار و بیدار دل بخردان ۵۲۶

همی‌خواست ز ایشان جهاندارشاه
همان نیز فرخ دبیر سپاه ۵۲۷

هم از فیلسوفان وز مهتران
ز هر کشوری کار دیده سران ۵۲۸

همان ساوه و یزدگرد دبیر
به پیش اندرون بهمن تیزویر ۵۲۹

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
که دل را بیارای و بنمای راه ۵۳۰

زمن راستی هرچ دانی بگوی
به کژی مجو ازجهان آبروی ۵۳۱

پرستش چگونه است فرمان من
نگه داشتن رای و پیمان من ۵۳۲

ز گیتی چو آگه شوند این مهان
شنیده بگویند با همرهان ۵۳۳

چنین گفت با شاه بیدار مرد
که ای برتر از گنبد لاژورد ۵۳۴

پرستیدن شهریار زمین
نجوید خردمند جز راه دین ۵۳۵

نباید به فرمان شاهان درنگ
نباید که باشد دل شاه تنگ ۵۳۶

هرآنکس که برپادشا دشمنست
روانش پرستار آهرمنست ۵۳۷

دلی کو ندارد تن شاه دوست
نباید که باشد ورا مغز و پوست ۵۳۸

چنان دان که آرام گیتیست شاه
چونیکی کنیم او دهد دستگاه ۵۳۹

به نیک و بد او را بود دست رس
نیازد بکین و بزرم کس ۵۴۰

تو مپسند فرزند را جای اوی
چوجان دار در دل همه رای اوی ۵۴۱

به شهری که هست اندرو مهرشاه
نیابد نیاز اندران بوم راه ۵۴۲

بدی را تو از فر او بگذرد
که بختش همه نیکویی پرورد ۵۴۳

جهان را دل ازشاه خندان بود
که بر چهر او فر یزدان بود ۵۴۴

چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش
که داری همیشه به فرمانش گوش ۵۴۵

به اندیشه گر سربپیچی ازوی
نبیند به نیکی تو را بخت روی ۵۴۶

چو نزدیک دارد مشو برمنش
وگر دور گردی مشو بدکنش ۵۴۷

پرستنده گر یابد از شاه رنج
نگه کن که با رنج نامست و گنج ۵۴۸

نباید که سیر آید از کارکرد
همان تیز گردد ز گفتار سرد ۵۴۹

اگر گشن شد بنده را دستگاه
به فر و به نام جهاندار نه شاه ۵۵۰

گر از ده یکی باژ خواهد رواست
چنان رفت باید که او را هواست ۵۵۱

گرامی‌تر آنکس بود نزد شاه
که چون گشن بیند ورا دستگاه ۵۵۲

ز بهری که اورا سراید ز گنج
نماند که باشد بدو درد و رنج ۵۵۳

ز یزدان بود آنک ماند سپاس
کند آفرین مرد یزدان‌شناس ۵۵۴

و دیگر که اندر دلش راز شاه
بدارد نگوید به خورشید وماه ۵۵۵

به فرمان شاه آنک سستی کند
همی از تن خویش مستی کند ۵۵۶

نکوهیده باشد گل آن درخت
که نپراگند بار بر تاج وتخت ۵۵۷

ز کسهای او پیش او بدمگوی
که کمتر کنی نزد او آبروی ۵۵۸

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی
به بسیار گفتن مبر آبروی ۵۵۹

هرآنکس که بسیار گوید دروغ
به نزدیک شاهان نگیرد فروغ ۵۶۰

سخن کان نه اندر خورد با خرد
بکوشد که بر پادشا نشمرد ۵۶۱

فزونست زان دانش اندر جهان
که بشنید گوش آشکار و نهان ۵۶۲

کسی را که شاه جهان خوار کرد
بماند همیشه روان پر ز درد ۵۶۳

همان در جهان ارجمند آن بود
که با او لب شاه خندان بود ۵۶۴

چو بنوازدت شاه کشی مکن
اگر چه پرستنده باشی کهن ۵۶۵

که هرچند گردد پرستش دراز
چنان دان که هست او ز تو بی‌نیاز ۵۶۶

اگر با تو گردد ز چیزی دژم
به پوزش گرای و مزن هیچ دم ۵۶۷

اگر پرورد دیگری را همان
پرستار باشد چو تو بی گمان ۵۶۸

و گر نیستت آگهی زان گناه
برهنه دلت را ببر نزد شاه ۵۶۹

وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل
بدو روی منمای و پی برگسل ۵۷۰

به فرش ببیند نهان تو را
دل کژ و تیره روان تو را ۵۷۱

ازان پس نیابی تو زو نیکوی
همان گرم گفتار او نشنوی ۵۷۲

در پادشا همچو دریا شمر
پرستنده ملاح وکشتی هنر ۵۷۳

سخن لنگر و بادبانش خرد
به دریا خردمند چون بگذرد ۵۷۴

همان بادبان را کند سایه دار
که هم سایه‌دارست و هم مایه دار ۵۷۵

کسی کو ندارد روانش خرد
سزد گر در پادشا نسپرد ۵۷۶

اگر پادشا کوه آتش بدی
پرستنده را زیستن خوش بدی ۵۷۷

چو آتش گه خشم سوزان بود
چوخشنود باشد فروزان بود ۵۷۸

ازو یک زمان شیروشهدست بهر
به دیگر زمان چون گزاینده زهر ۵۷۹

به کردار دریا بود کارشاه
به فرمان او تابد از چرخ ماه ۵۸۰

ز دریا یکی ریگ دارد به کف
دگر دربیابد میان صدف ۵۸۱

جهان زنده بادا بنوشین‌روان
همیشه به فرمانش کیوان روان ۵۸۲

نگه کرد کسری بگفتا راوی
دلش گشت خرم به دیدار اوی ۵۸۳

چو گفتی که زه بدره بودی چهار
بدین گونه بد بخشش شهریار ۵۸۴

چو با زه بگفتی زهازه بهم
چهل بدره بودی ز گنجش درم ۵۸۵

چو گنجور باشاه کردی شمار
به هربدره بودی درم ده هزار ۵۸۶

شهنشاه با زه زهازه بگفت
که گفتار او با درم بود جفت ۵۸۷

بیاورد گنجور خورشید چهر
درم بدره‌ها پیش بوزرجمهر ۵۸۸

برین داستان برسخن ساختم
به مهبود دستور پرداختم ۵۸۹

میاسای ز آموختن یک زمان
ز دانش میفگن دل اندرگمان ۵۹۰

چوگویی که فام خرد توختم
همه هرچ بایستم آموختم ۵۹۱

یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار ۵۹۲

ز دهقان کنون بشنو این داستان
که برخواند از گفتهٔ باستان ۵۹۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۹۳
کانال گوهرین در ایتا
۲۴۹۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری
گوهر بعدی:بخش ۴ - داستان مهبود با زروان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.