هوش مصنوعی: این متن داستانی از دوران پادشاهی نوشین‌روان (خسرو پرویز) است که در آن، موبدی به نام مهبود و دو فرزندش به دلیل توطئه‌ای که توسط زروان و یک مرد جهود طراحی شده بود، به ناحق کشته می‌شوند. پس از کشف حقیقت، شاه دستور مجازات زروان و مرد جهود را می‌دهد و به جبران این ظلم، به بازماندگان مهبود کمک می‌کند. در ادامه، شاه به ساخت شهرها و کاخ‌های باشکوه می‌پردازد و به آبادانی و عدالت در کشورش توجه می‌کند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم پیچیده‌ای مانند توطئه، عدالت، و اخلاق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی صحنه‌های خشونت‌آمیز و موضوعات جدی مانند مرگ و خیانت در داستان وجود دارد که مناسب سنین بالاتر است.

بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج
چو کسری کسی نیز ننهاد تاج ۱

به بزم و برزم و به پرهیز وداد
چنو کس ندارد ز شاهان به یاد ۲

ز دانندگان دانش آموختی
دلش را بدانش برافروختی ۳

خور وخواب با موبدان داشتی
همی سر به دانش برافراشتی ۴

برو چون روا شد به چیزی سخن
تو ز آموختن هیچ سستی مکن ۵

نباید که گویی که دانا شدم
به هر آرزو بر توانا شدم ۶

چو این داستان بشنوی یادگیر
ز گفتار گوینده دهقان پیر ۷

بپرسیدم از روزگار کهن
ز نوشین روان یاد کرد این سخن ۸

که او را یکی پاک دستور بود
که بیدار دل بود و گنجور بود ۹

دلی پرخرد داشت و رای درست
ز گیتی به جز نیکنامی نجست ۱۰

که مهبود بدنام آن پاک مغز
روان و دلش پر ز گفتار نغز ۱۱

دو فرزند بودش چو خرم بهار
همیشه پرستندهٔ شهریار ۱۲

شهنشاه چون بزم آراستی
و گر به رسم موبدی خواستی ۱۳

نخوردی جز ازدست مهبود چیز
هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز ۱۴

خورش خانه در خان او داشتی
تن خویش مهمان او داشتی ۱۵

دو فرزند آن نامور پارسا
خورش ساختندی بر پادشا ۱۶

بزرگان ز مهبود بردند رشک
همی‌ریختندی برخ بر سرشک ۱۷

یکی نامور بود زروان به نام
که او را بدی بر در شاه کام ۱۸

کهن بود و هم حاجب شاه بود
فروزندهٔ رسم درگاه بود ۱۹

ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی
همه ساله بودی پر از آبروی ۲۰

همی‌ساختی تا سر پادشا
کند تیز برکار آن پارسا ۲۱

ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه
که کردی پرآزار زان جان شاه ۲۲

خردمند زان بد نه آگاه بود
که او را به درگاه بدخواه بود ۲۳

ز گفتار و کردار آن شوخ مرد
نشد هیچ مهبود را روی زرد ۲۴

چنان بد که یک روز مردی جهود
ز زروان درم خواست از بهر سود ۲۵

شد آمد بیفزود در پیش اوی
برآمیخت با جان بدکیش اوی ۲۶

چو با حاجب شاه گستاخ شد
پرستندهٔ خسروی کاخ شد ۲۷

ز افسون سخن رفت روزی نهان
ز درگاه وز شهریار جهان ۲۸

ز نیرنگ وز تنبل و جادویی
ز کردار کژی وز بدخویی ۲۹

چو زروان به گفتار مرد جهود
نگه کرد وزان سان سخنها شنود ۳۰

برو راز بگشاد و گفت این سخن
به جز پیش جان آشکارا مکن ۳۱

یکی چاره باید تو را ساختن
زمانه ز مهبود پرداختن ۳۲

که او را بزرگی به جایی رسید
که پای زمانه نخواهد کشید ۳۳

ز گیتی ندارد کسی رابکس
تو گویی که نوشین روانست و بس ۳۴

جز از دست فرزند مهبود چیز
خورشها نخواهد جهاندار نیز ۳۵

شدست از نوازش چنان پرمنش
که هزمان ببوسد فلک دامنش ۳۶

چنین داد پاسخ به زروان جهود
کزین داوری غم نباید فزود ۳۷

چو برسم بخواهد جهاندار شاه
خورشها ببین تا چه آید به راه ۳۸

نگر تابود هیچ شیر اندروی
پذیره شو وخوردنیها ببوی ۳۹

همان بس که من شیر بینم ز دور
نه مهبود بینی تو زنده نه پور ۴۰

که گر زو خورد بی‌گمان روی و سنگ
بریزد هم اندر زمان بی‌درنگ ۴۱

نگه کرد زروان به گفتار اوی
دلش تازه‌تر شد به دیدار اوی ۴۲

نرفتی به درگاه بی‌آن جهود
خور و شادی و کام بی او نبود ۴۳

چنین تا برآمد برین چندگاه
بد آموز پویان به درگاه شاه ۴۴

دو فرزند مهبود هر بامداد
خرامان شدندی برشاه راد ۴۵

پس پردهٔ نامور کدخدای
زنی بود پاکیزه و پاک رای ۴۶

که چون شاه کسری خورش خواستی
یکی خوان زرین بیاراستی ۴۷

سه کاسه نهادی برو از گهر
به دستار زربفت پوشیده سر ۴۸

زدست دو فرزند آن ارجمند
رسیدی به نزدیک شاه بلند ۴۹

خورشها زشهد وز شیر و گلاب
بخوردی وآراستی جای خواب ۵۰

چنان بد که یک روز هر دو جوان
ببردند خوان نزدنوشین‌روان ۵۱

به سر برنهاده یکی پیشکار
که بودی خورش نزد او استوار ۵۲

چو خوان اندرآمد به ایوان شاه
بدو کرد زروان حاجب نگاه ۵۳

چنین گفت خندان به هر دو جوان
که ای ایمن از شاه نوشین‌روان ۵۴

یکی روی بنمای تا زین خورش
که باشد همی شاه را پرورش ۵۵

چه رنگست کاید همی بوی خوش
یکی پرنیان چادر از وی بکش ۵۶

جوان زان خورش زود بگشاد روی
نگه کرد زروان ز دور اند روی ۵۷

همیدون جهود اندرو بنگرید
پس آمد چو رنگ خورشها بدید ۵۸

چنین گفت زان پس به سالار بار
که آمد درختی که کشتی به بار ۵۹

ببردند خوان نزد نوشین‌روان
خردمند و بیدار هر دو جوان ۶۰

پس خوان همی‌رفت زروان چو گرد
چنین گفت با شاه آزادمرد ۶۱

که ای شاه نیک اختر و دادگر
تو بی‌چاشنی دست خوردن مبر ۶۲

که روی فلک بخت خندان تست
جهان روشن از تخت و میدان تست ۶۳

خورشگر بیامیخت با شیر زهر
بداندیش را باد زین زهر بهر ۶۴

چو بشنید زو شاه نوشین‌روان
نگه کرد روشن به هر دوجوان ۶۵

که خوالیگرش مام ایشان بدی
خردمند و با کام ایشان بدی ۶۶

جوانان ز پاکی وز راستی
نوشتند بر پشت دست آستی ۶۷

همان چون بخوردند از کاسه شیر
توگویی بخستند هر دو به تیر ۶۸

بخفتند برجای هر دو جوان
بدادند جان پیش نوشین‌روان ۶۹

چوشاه جهان اندران بنگرید
برآشفت و شد چون گل شنبلید ۷۰

بفرمود کز خان مهبود خاک
برآرید وز کس مدارید باک ۷۱

بر آن خاک باید بریدن سرش
مه مهبود مانا مه خوالیگرش ۷۲

به ایوان مهبود در کس نماند
ز خویشان او درجهان بس نماند ۷۳

به تاراج داد آن همه خواسته
زن و کودک و گنج آراسته ۷۴

رسیده از آن کار زروان به کام
گهی کام دید اندر آن گاه نام ۷۵

به نزدیک او شد جهود ارجمند
برافراخت سر تا بابر بلند ۷۶

بگشت اندرین نیز چندی سپهر
درستی نهان کرده از شاه چهر ۷۷

چنان بد که شاه جهان کدخدای
به نخچیر گوران همی‌کرد رای ۷۸

بفرمود تا اسب نخچیرگاه
بسی بگذرانند در پیش شاه ۷۹

ز اسبان که کسری همی‌بنگرید
یکی را بران داغ مهبود دید ۸۰

ازان تازی اسبان دلش برفروخت
به مهبود بر جای مهرش بسوخت ۸۱

فروریخت آب از دو دیده بدرد
بسی داغ دل یاد مهبود کرد ۸۲

چنین گفت کان مرد با جاه و رای
ببردش چنان دیو ریمن ز جای ۸۳

بدان دوستداری و آن راستی
چرا زد روانش درکاستی ۸۴

نداند جز از کردگار جهان
ازان آشکارا درستی نهان ۸۵

وزان جایگه سوی نخچیرگاه
بیامد چنان داغ دل کینه خواه ۸۶

ز هر کس بره برسخن خواستی
ز گفتارها دل بیاراستی ۸۷

سراینده بسیار همراه کرد
به افسانه‌ها راه کوتاه کرد ۸۸

دبیران و زروان و دستور شاه
برفتند یک روز پویان به راه ۸۹

سخن رفت چندی ز افسون و بند
ز جادوی و آهرمن پرگزند ۹۰

به موبد چنین گفت پس شهریار
که دل رابه نیرنگ رنجه مدار ۹۱

سخن جز به یزدان و از دین مگوی
ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی ۹۲

بدو گفت زروان انوشه بدی
خرد را به گفتار توشه بدی ۹۳

ز جادو سخن هرچ گویند هست
نداند جز از مرد جادوپرست ۹۴

اگر خوردنی دارد از شیر بهر
پدیدار گرداند از دور زهر ۹۵

چو بشنید نوشین‌روان این سخن
برو تازه شد روزگار کهن ۹۶

ز مهبود و هر دو پسر یاد کرد
برآورد بر لب یکی باد سرد ۹۷

به ز روان نگه کرد و خامش بماند
سبک با ره گامزن را براند ۹۸

روانش ز اندیشه پر دود بود
که زروان بداندیش مهبود بود ۹۹

همی‌گفت کین مرد ناسازگار
ندانم چه کرد اندران روزگار ۱۰۰

که مهبود بردست ماکشته شد
چنان دوده را روز برگشته شد ۱۰۱

مگر کردگار آشکارا کند
دل و مغز ما را مدارا کند ۱۰۲

که آلوده بینم همی زو سخن
پر از دردم از روزگار کهن ۱۰۳

همی‌رفت با دل پر از درد وغم
پرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم ۱۰۴

به منزل رسید آن زمان شهریار
سراپرده زد بر لب جویبار ۱۰۵

چو زروان بیامد به پرده سرای
ز بیگانه پردخت کردند جای ۱۰۶

ز جادو سخن رفت وز شهد و شیر
بدو گفت شد این سخن دلپذیر ۱۰۷

ز مهبود زان پس بپرسید شاه
ز فرزند او تا چرا شد تباه ۱۰۸

چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید
ز زروان گنهکاری آمد پدید ۱۰۹

بدو گفت کسری سخن راست گوی
مکن کژی و هیچ چاره مجوی ۱۱۰

که کژی نیارد مگر کار بد
دل نیک بد گردد از یار بد ۱۱۱

سراسر سخن راست زروان بگفت
نهفته پدید آورید از نهفت ۱۱۲

گنه یک سر افگند سوی جهود
تن خویش راکرد پر درد و دود ۱۱۳

چو بشنید زو شهریار بلند
هم اندر زمان پای کردش ببند ۱۱۴

فرستاد نزد مشعبد جهود
دواسبه سواری به کردار دود ۱۱۵

چوآمد بدان بارگاه بلند
بپرسید زو نرم شاه بلند ۱۱۶

که این کار چون بود با من بگوی
بدست دروغ ایچ منمای روی ۱۱۷

جهود از جهاندار زنهار خواست
که پیداکند راز نیرنگ راست ۱۱۸

بگفت آنچ زروان بدو گفته بود
سخن هرچ اندر نهان رفته بود ۱۱۹

جهاندار بشنید خیره بماند
رد و موبد و مرزبان را بخواند ۱۲۰

دگر باره کرد آن سخن خواستار
به پیش ردان دادگر شهریار ۱۲۱

بفرمود پس تا دو دار بلند
فروهشته از دار پیچان کمند ۱۲۲

بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره بروبر همه کشورش ۱۲۳

به یک دار زروان و دیگر جهود
کشنده برآهخت و تندی نمود ۱۲۴

بباران سنگ و بباران تیر
بدادند سرها به نیرنگ شیر ۱۲۵

جهان را نباید سپردن ببد
که بر بد گمان بی‌گمان بد رسد ۱۲۶

ز خویشان مهبود چندی بجست
کزیشان بیابد کسی تندرست ۱۲۷

یکی دختری یافت پوشیده‌روی
سه مرد گرانمایه و نیک‌خوی ۱۲۸

همه گنج زروان بدیشان نمود
دگر هرچ آن داشت مرد جهود ۱۲۹

روانش ز مهبود بریان شدی
شب تیره تا روز گریان بدی ۱۳۰

ز یزدان همی‌خواستی زینهار
همی‌ریختی خون دل برکنار ۱۳۱

به درویش بخشید بسیار چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز ۱۳۲

که یزدان گناهش ببخشد مگر
ستمگر نخواند ورا دادگر ۱۳۳

کسی کو بود پاک و یزدان پرست
نیازد به کردار بد هیچ دست ۱۳۴

که گرچند بد کردن آسان بود
به فرجام زو جان هراسان بود ۱۳۵

اگر بد دل سنگ خارا شود
نماند نهان آشکارا شود ۱۳۶

وگر چند نرمست آواز تو
گشاده شود زو همه راز تو ۱۳۷

ندارد نگه راز مردم زبان
همان به که نیکی کنی درجهان ۱۳۸

چو بیرنج باشی و پاکیزه‌رای
ازو بهره یابی به هر دو سرای ۱۳۹

کنون کار زروان و مرد جهود
سرآمد خرد را بباید ستود ۱۴۰

اگر دادگر باشی و سرفراز
نمانی و نامت بماند دراز ۱۴۱

تن خویش را شاه بیدادگر
جز از گور و نفرین نیارد به سر ۱۴۲

اگر پیشه دارد دلت راستی
چنان دان که گیتی بیاراستی ۱۴۳

چه خواهی ستایش پس ازمرگ تو
خرد باید این تاج و این ترگ تو ۱۴۴

چنان کز پس مرگ نوشین‌روان
ز گفتار من داد او شد جوان ۱۴۵

ازان پس که گیتی بدوگشت راست
جز از آفرین در بزرگی نخواست ۱۴۶

بخفتند در دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همی میش وگرگ ۱۴۷

مهان کهتری را بیاراستند
به دیهیم بر نام او خواستند ۱۴۸

بیاسود گردن ز بند زره
ز جوشن گشادند گردان گره ۱۴۹

ز کوپال وخنجر بیاسود دوش
جز آواز رامش نیامد به گوش ۱۵۰

کسی را نبد با جهاندار تاو
بپیوست با هرکسی باژ و ساو ۱۵۱

جهاندار دشواری آسان گرفت
همه ساز نخچیر و میدان گرفت ۱۵۲

نشست اندر ایوان گوهرنگار
همی رای زد با می ومیگسار ۱۵۳

یکی شارستان کرد به آیین روم
فزون از دو فرسنگ بالای بوم ۱۵۴

بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ
به یک دست رود و به یک دست راغ ۱۵۵

چنان بد بروم اندرون پادشهر
که کسری بپیمود و برداشت بهر ۱۵۶

برآورد زو کاخهای بلند
نبد نزد کس درجهان ناپسند ۱۵۷

یکی کاخ کرد اندران شهریار
بدو اندر ایوان گوهرنگار ۱۵۸

همه شوشهٔ طاقها سیم و زر
بزر اندرون چند گونه گهر ۱۵۹

یکی گنبد از آبنوس وز عاج
به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج ۱۶۰

ز روم وز هند آنک استاد بود
وز استاد خویشش هنر یاد بود ۱۶۱

ز ایران وز کشور نیمروز
همه کارداران گیتی‌فروز ۱۶۲

همه گرد کرد اندران شارستان
که هم شارستان بود و هم کارستان ۱۶۳

اسیران که از بربر آورده بود
ز روم وز هر جای کازرده بود ۱۶۴

وزین هر یکی را یکی خانه کرد
همه شارستان جای بیگانه کرد ۱۶۵

چو از شهر یک سر بپرداختند
بگرد اندرش روستا ساختند ۱۶۶

بیاراست بر هر سویی کشتزار
زمین برومند و هم میوه دار ۱۶۷

ازین هریکی را یکی کار داد
چوتنها بد از کارگر یار داد ۱۶۸

یکی پیشه کار و دگر کشت ورز
یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز ۱۶۹

چه بازارگان و چه یزدان‌پرست
یکی سرفراز و دگر زیردست ۱۷۰

بیاراست آن شارستان چون بهشت
ندید اندرو چشم یک جای زشت ۱۷۱

ورا سورستان کرد کسری به نام
که درسور یابد جهاندار کام ۱۷۲

جز از داد و آباد کردن جهان
نبودش به دل آشکار و نهان ۱۷۳

زمانه چو او را ز شاهی ببرد
همه تاج دیگر کسی را سپرد ۱۷۴

چنان دان که یک سر فریبست و بس
بلندی وپستی نماند بکس ۱۷۵

کنون جنگ خاقان و هیتال گیر
چو رزم آیدت پیش کوپال گیر ۱۷۶

چه گوید سخنگوی باآفرین
ز شاه وز هیتال وخاقان چین ۱۷۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۷
کانال گوهرین در ایتا
۶۵۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳ - داستان بوزرجمهر
گوهر بعدی:بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.