هوش مصنوعی: این متن داستان عاشقانه‌ای است درباره رامین و ویس، دو عاشق که با موانع و جدایی‌های زیادی روبرو هستند. رامین از گرگان به مرو می‌آید و از دوری ویس رنج می‌برد. او با اشک و ناله به یاد ویس می‌افتد و سرانجام با کمک دایه ویس، راهی برای رسیدن به معشوقه خود پیدا می‌کند. پس از مدتی جدایی و رنج، آن‌ها به هم می‌رسند و شب‌هایی پر از عشق و شادی را سپری می‌کنند. اما دوباره مشکلات و دشمنان باعث جدایی آن‌ها می‌شوند و رامین در جستجوی ویس به کوه‌ها و بیابان‌ها می‌رود.
رده سنی: 16+ این متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، احساسات عمیق و گاهی اوقات توصیفات شاعرانه و نمادین است که ممکن است برای خوانندگان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از بخش‌های متن ممکن است حاوی مفاهیم عاطفی سنگین باشد که مناسب سنین بالاتر است.

آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس

چو رامین آمد از گرگان سوی مرو
تهی بد باغ شادی از گل و سرو ۱

ندید آن قد ویس اندر شبستان
بهشتی سرو و بار او گلستان ۲

نه هلگون دید طارم را ز رویش
نه مشکین یافت ایوان را ز مویش ۳

بدان خوشی و خوبی جایگاهی
ابی دلبر به چشمش بود چاهی ۴

تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان
ز بهر آن صنم بودند گریان ۵

چو رامین دید جای دوست بی دوست
چو ناری بشکفید اندر تنش پوست ۶

فرو بارید چشمش ناردانه
چو قطر باده ریزان از چمانه ۷

بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید
نگارین رو بر آن بومش بمالید ۸

صچنان بلبل که نالد زار بر جفت
همی نالید و در ناله همی گفتص ۹

سرایا تو همان خرم سرایی
که بودم آن صنم کبگ سرایی ۱۰

تو گردون بودی و خوبان ستاره
ولیکن مشرق ایشان را نظاره ۱۱

صروان بد در میان شان آفتابی
خرد را فتنه ای دل را عذابیص ۱۲

صزمین از روی او بت روی گشته
هوا از بوی او خوشبوی گشتهص ۱۳

بهر کنجی همی نالیدرودی
سرایان لعبتی با او سرودی ۱۴

به در گاه تو بر شیران رزمی
بر ایوان تو بر گوران بزمی ۱۵

کنون در تو نبینم آن حصاره
کزو آمد همی ماه و ستاره ۱۶

نه شیرانند بر جا و نه گوران
نه چندانی سپاه و خنگ و بوران ۱۷

نه آنی آنگه من دیدم نه آنی
کزین گیتی به رامین خود تومانی ۱۸

جهان جادو و خودسازست و خودکام
ستم کردست بر تو همچو بر رام ۱۹

ز تو بردست روز شادمانی
ز رامین برده روز کامرانی ۲۰

دریغا آن گذشته روزگارا
که چندان کام و شادی بود مارا ۲۱

نپندارم که روزی باز بینم
ترا شادان و بر تختت نشینم ۲۲

صکه روز کامرانی گر بدان حال
از آن بهتر که بی کامی به صد سالص ۲۳

چو بسیاری بگفت و گشت نومید
ز روی آن جهان آرای خورشید ۲۴

برون آمد ز دروازه غریوان
نهاده روی زی اشکفت دیوان ۲۵

بیابان کوه بود و راه دشوار
به چشمش بود گلزار و سمنزاد ۲۶

صبه راه اندر شب و روشن یکی بود
که جانش را صبوری اند کی بودص ۲۷

به نزد دز چنان آمد که شب بود
شبش دیدار دلبر را سبب بود ۲۸

صندیدندی به روزش دیده بانام
ندیدندی به شب در پاسبانانص ۲۹

همی دانست خود رامین گربز
که دلبندش کجا باشد در آن دز ۳۰

بدان سو شد که جای دلبرش بود
به تاری شب نشان خویش بننود ۳۱

نبود اندر جگان چون او کمان ور
نه نیز از جنگیان چون او دلاور ۳۲

خدنگ چار پر بر زه بپیوست
چو برق تیز بگشادش ازو دست ۳۳

بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان
رسول من توی نزدیک جانان ۳۴

تو هر جایی بری پیغام فرقت
ببر اکنون ز من پیغام وصلت ۳۵

چنان کاو خواست تیرش همچنان شد
به بام آفتاب نیکوان شد ۳۶

فرود آمد ز بام اندر سرایش
نشست اندر سرین شیر پایش ۳۷

سبک دایه برفت و تیر برداشت
ز شادی تیره شب را روز پنداشت ۳۸

ببرد آن تیر پیش ویس دلبر
بدو این همایون تیر بنگر ۳۹

رسول است این ز رامین خجسته
ازان رویین کمان او بجسته ۴۰

کجا فرخ نشان رام دارد
همش فروخندگی زین نام دارد ۴۱

سروش آمد سوی اشکفت دیوان
ازو روش شد این تاریک ایوان ۴۲

بر آمد آفتاب نیکبختی
ببرد از ما شب اندوه و سختی ۴۳

صازین پس با هوای دل نشینی
بجز شادی و کام دل نه بینیص ۴۴

چو ویسه دید تیر دوستگان را
برو نامش نگاریده نشان را ۴۵

هزاران بوسه زد بر نام دلبر
گهی بررخ نهاد و گه به دل بر ۴۶

گهی گفت ای خجسته تیر رامین
گرامی تر مرا از دو جهان بین ۴۷

صهمه کس را کند زخم تو خسته
مرا از خستگی کردی تو رستهص ۴۸

رسولی تو از آن دست و کف راد
که تا جاوید طوق گردنم باد ۴۹

کنم پیکانت از یاقوت سوده
چو سوفارت ز درّ نابسوده ۵۰

صکنم از سینه ام سیمینه تر کش
خداوندت بدان تر کش بود گشص ۵۱

دل از هجران رامین ریش دارم
درو صد تیر چون تو بیش دارم ۵۲

ولیکن تا تو نزد من رسیدی
همه پیکانم از دل بر کشیدی ۵۳

جز از تو تیر پیکان کش ندیدم
پیامی چون پیامت خوش ندیدم ۵۴

چو رامین تیر پرتابش بینداخت
سپاه دیو اندیشه برو تاخت ۵۵

که تیر من کنون یارب کجا شد
روا شد کام من یا ناروا شد ۵۶

اگر ویسه شدی از حالم آگاه
بصد جاره بجستی مرمرا راه ۵۷

پس آنگه گفت با دل کای دل من
بده جان و مررس از هیچ دشمن ۵۸

به یزدان جهان و ماه و خورشید
بدان مینو کجا داریم امثد ۵۹

کزین دز برنگردم تا بدان گاه
که یابم سوی کام خویشتن راه ۶۰

اگر دیوار او باشد از آهن
به آتش تافته همچون دل من ۶۱

صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر
سوی کنده جهانی مرد چون شیرص ۶۲

سر دیوار او پر مار شیبا
جهان از زخم او شد ناشکیبا ۶۳

صبدو در مردمش هنواره جادو
یکایک برق چنگ و کوه بازوص ۶۴

صدمان باد سنوم از زهر ایشان
میان باد زهر آلوده پیکانص ۶۵

دل از مردی درو هم راه لستی
در و دیوار او در هم شکستی ۶۶

نترسیدی دلم زان مار جادو
به فر کرد گار و زور بازو ۶۷

برون آوردمی زو دلبرم را
زمانه سجده کردی خنجرم را ۶۸

ببوسیدی دلیری هر دو دستم
ز بس که گردن گردان شکستم ۶۹

مرا تا جان شیرین یار باشد
وفای ویس جستن کار باشد ۷۰

نترسم گر چه بینم یک جهان مرد
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد ۷۱

منم کیوان گر ایشانند سرکش
منم دریا گر گر ایشانند آتش ۷۲

ز یک تخمیم در هنگام گوهر
بداند هر کسی به را ز بدتر ۷۳

از این سو مانده در اندیشه در رام
وازان سو ویس بانو مانده در دام ۷۴

زبان از دوستداری رام گویان
روان از مهربانی رام جویان ۷۵

صبر آتش روی اندیشه همی شست
و صال دوست را در چاره میجستص ۷۶

فسون گر دایه گفت ای جان مادر
ترا بخت است جفت و چرخ یاور ۷۷

صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست
جهان هنواره چون بفسرده دریاستص ۷۸

کنون از دست سرمای زمستان
نشیند دیدبان در خانه لرزان ۷۹

نباشد پاسبان بر بام اکنون
دو بار آید به شب از خانه بیرون ۸۰

چو مرد پاسبانت نیست بر بام
نکو گردد همه کارت سرانجام ۸۱

کجا رامین درین نزدیکی ماست
اگر چه او ز تاریکی نه پیداست ۸۲

همی داند که ما در دز کجاییم
نشسته در سرای پادشاییم ۸۳

بسی بود او درین دز با شهنشاه
به هر سنگی بر او داند دو صد راه ۸۴

فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
سوی دیوار دز در بر نهاده ست ۸۵

درش بگشا و پس آتش برافروز
به شب بنمای رامین را یکی روز ۸۶

کجا چون او ببیند روشنایی
دلش یابد از اندیشه رهایی ۸۷

دوان آید ز هامون سوی دیوار
بر آوردنش را آنگه کنم چار ۸۸

بگفت این دایه آنگه همچنین کرد
به تنبل دیو را زیر نگین کرد ۸۹

چو رامین روشنایی دید و آتش
به پیش روشنایی ماه دلکش ۹۰

بدانست او که آن خانه کجایست
وز آتش مهربانش را چه رایست ۹۱

چو زرین دید از آتش افسر کوه
دوان آمد ز هامون بر سر کوه ۹۲

نرفتی غرم پیونده در آن جای
تو گفتی گشت پران مرغ را پای ۹۳

چنین باشد دل اندر مهربانی
نه از سختی بنالد نه زیانی ۹۴

ز آن وصل دیگر کیش گیرد
غم عالم به جان خویش گیرد ۹۵

درازی راه را کوته شمارد
چو شیر تند را روبه شمارد ۹۶

بیابانش چو کاخ و گلشن آید
سرابش همچو دشت سوسن آید ۹۷

چه پر از شیر نر بیند نیستان
چه پر طاووس نر بیند گلستان ۹۸

چه دریا پیش او آید چه جویی
چه کهسارش به پیش آید چه موی ۹۹

هوا او را دهم چندان دلیری
که گویی از جهان آمدش سیری ۱۰۰

هوا را بهتر از دل مشتری نیست
ازیرا بر دل کس داوری نیست ۱۰۱

هوا خرد به آرام دل و جان
چنان داند که چثسی یافت ارزان ۱۰۲

هوا زشتی و نیکی را نداند
خرد زیرا هوا را کور خواند ۱۰۳

اگر بودی هوا را نور دیدار
نبودی هیچ زشتی را خریدار ۱۰۴

چو رامین تنگ شد در پای دیوار
بدیدش ویسه از بالای دیوار ۱۰۵

چهل دیبای چینی بسته در هم
دو تو بر هم فگنده سخت محکم ۱۰۶

فرو هشتند بر دل خسته رامین
برو بر رفت رامین همچو شاهین ۱۰۷

چو بر دز رفت بام دز چنان بود
که ماه و زهره را با هم قرار بود ۱۰۸

به یک جام اندر آمد شیر با مل
به یک باغ اندر آمد سوسن و گل ۱۰۹

بهم آمیخته شد زر و گوهر
چو اندر هم سرشته مشک و غنبر ۱۱۰

جهان نوش و گلابی در هم آمیخت
تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت ۱۱۱

شب تیره درخشان گشت و روشن
مه دی گشت چون هنگام گلشن ۱۱۲

دو عاشق را دل از ناله بیاسود
دو بیجاده لب از بوسه بفرسود ۱۱۳

دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد
بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد ۱۱۴

بشادی هر دو در کاشانه رفتند
به سیمین دست جام زر گرفتند ۱۱۵

بیفگندند بار فرقنت از دوش
ز می دادند کشت عشق را نوش ۱۱۶

گهی مرجان به بوسه شاد کردند
گاهی حال گذشته یار کردند ۱۱۷

گهی رامین بگفتی زاری خویش
ز درد عشق و هم بیماری خویش ۱۱۸

گهی ویسه بگفتی آن همه بد
که با او کرد شاهنشاه موبد ۱۱۹

شبدی ماه و گیتی در سیاهی
چو دیوی گشته از مه تا به ماهی ۱۲۰

سه گونه آتش از سه جای رخشان
به حانه در گل افشان بود ازیشان ۱۲۱

یکی آتش از آتشگاه خانه
چو سرو بسدّین او را زبانه ۱۲۲

دگر آتش ز جام می فروزان
نشاط او چو بخت نیک روزان ۱۲۳

سیم آتش ز روی ویس و رامین
نشان دود آتش زلف مشکین ۱۲۴

سه یار پاک دل با هم نشسته
در کاشانها چون سنگ بسته ۱۲۵

نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه
نشاط و عیش را بسته شود راه ۱۲۶

نه بیم آنکه روزی دور گردند
ز روی یکدگر مهجور گردند ۱۲۷

شبی چونان، به از عمری نه چونان
چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان ۱۲۸

چو رامین روی ویس دلستان دید
به کام خویش هنگام چنان دید ۱۲۹

سرودی گفت خوش بر رود طنبور
به آوازی که بر کندی دل حور ۱۳۰

چه باشد عاشقا گر رنج دیدی
بلا بردی و ناکامی کشیدی ۱۳۱

به آسانی نیابی شادکامی
به بی رنجی نیابی نیکنامی ۱۳۲

به هجر دوست گر دریا بریدی
ز وصل دوست بر گوهر رسیدی ۱۳۳

دلا گر در جدایی رنج بردی
ز رنج خویش اکنون بر بخوردی ۱۳۴

ترا گفتم بجا آور صبوری
که نزدیکی بود فرجام دوری ۱۳۵

زمستان را بود فرجام نوروز
چنانچون تیره شب را عاقبت روز ۱۳۶

چو در دست جدایی بیش مانی
ز وصلت بیش باشد شادمانی ۱۳۷

هر آن کاری که چارش بیش سازی
چو کام دل بیابی بیش نازی ۱۳۸

منم از آتش دوزخ برسته
بهشتی گشته با حوران نشسته ۱۳۹

مرا خانه ز رویت بوستانست
به دی مه از رخسانت گلفشانست ۱۴۰

وفا کشتم مرا شادی بر آورد
مه تابان به مهرم سر در آورد ۱۴۱

وفاداری پسندیدم به هر کار
ازیرا شد جهان با من وفادار ۱۴۲

چو بشنید این سخنها ویس دلبر
به یاد دوست پر می کرد ساغر ۱۴۳

چو نرگس داشت زرین جام بردست
چو شمشاد روان از جای برجست ۱۴۴

بگفت این باده فردم یاد رامین
وفادار و وفاجوی و وفا بین ۱۴۵

امیدم را فزون از پادشایی
دو چشمم را فزون از روشنایی ۱۴۶

برو دارد دلم حان بیش امید
که دارد مردم گیتی به خورشید ۱۴۷

بود تا مرگ در مهرش گرفتار
وفاداریش را باشم پرستار ۱۴۸

به یادش گر خورم زهر هلاهل
شود نوش روان و داروی دل ۱۴۹

پس آنگه نوش کرد آن جام پر می
ز رامین جام را صد بوسه در پی ۱۵۰

هر آن گاهی که جام می کشیدی
به نقل از بوسگان شکر چشیدی ۱۵۱

چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
به مشکین زلف جانان لب ستردن ۱۵۲

چو می خوردی لبش زی خود کشیدی
پس می شکر میگون چشیدی ۱۵۳

گهی مستان غنودی در بر یار
میان مشک و سیم و نارو گلنار ۱۵۴

بدین سان بود نه مه پیش رامین
عقیق تلخ با یاقوت شیرین ۱۵۵

عقیقش آوردی گنج مستی
چو یاقوتش بریدی رنج و سستی ۱۵۶

عقیق از جام زرین گشته رخشان
چو یاقوتش ز پروین گشته خندان ۱۵۷

به شادی بود هر شب تا سحن گاه
کنارش پر گل و بالینش پر ماه ۱۵۸

سحر گاهان بجستندی از آرام
به رامش دست بردندی سوی جام ۱۵۹

چو ویسه جام باده بر گرفتی
دلارامش سرودی خوش بگفتی ۱۶۰

می خون رنگ بزداید ز دل رنگ
می رنگین به رخ باز آورد رنگ ۱۶۱

هوا دردست و می درمان دردست
غمان گردست و می باران گردست ۱۶۲

گراندوهست می انده ربایست
و گر شادیست می شادی فزایست ۱۶۳

کجا انده بود اندوه سوزست
کجا شادی بود شادی فروزست ۱۶۴

مرا امروز دولت پایدارست
نگارم پیش و کارم چون نگارست ۱۶۵

گهی هستم میان سوسن و گل
گهی هستم میان مشک و سنبل ۱۶۶

لبم را شکر میگون شکارست
چو باغم را گل میگون به بارست ۱۶۷

ز دولت هست بورم سخت شاطر
به راه کام رفتن سخت قادر ۱۶۸

من آن بازم که پروازم بلندست
شکارم آفتاب دل پسندست ۱۶۹

تذور و کبگ نپسندم که گیرم
نباشد صید جز بدر منیرم ۱۷۰

نشاط من چو شیر چنگ رویین
به کام دل گرفته گور سیمین ۱۷۱

فرو کردم ز سر افسار دانش
نهادم پای در بازار رامش ۱۷۲

نباشد ساعتی بی کام جامام
نباشد ساعتی آسوده کامم ۱۷۳

همه سال از رخ و زلف و لب یار
گل و مشک و شکر بینم به خروار ۱۷۴

نخواهم باغ با رخشنده رویش
نخواهم مشک با خوش بوی مویش ۱۷۵

مرا این جای فردوس برینست
که در وی حور با من همنشینست ۱۷۶

ندیدم خور گشت و ساقیم ماه
چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه ۱۷۷

پس آنگه گفت با ویس سمنبر
به گفتاری بسی خوشتر ز شکر ۱۷۸

بیار ای ماه جام نوش گلگون
چو رویت لعل و چون وصلت همایون ۱۷۹

نه خویشتر زین بودمان روزگاری
نه نیکوتر ز رویت نوبهاری ۱۸۰

بهانه چیست گر بی غم نباشیم
به روز خرمی خرم نباشیم ۱۸۱

بیا تا ما کنون خرم نشینیم
که فردا هر چه باشد خود ببینیم ۱۸۲

بیا تا بهره برداریم ازین روز
که هر گز باز ناید روز امروز ۱۸۳

نه تو خواهی ز روی من جدایی
نه من خواهم ز عشق تو رهایی ۱۸۴

چنین باید وفا و مهربانی
چنین باید نشاط و زندگانی ۱۸۵

اگر بخشش چنین راندست دادار
ببینیم آنچه او راندست ناچار ۱۸۶

ترا در بند و در زندان نشاندند
مرا یبیمار در گرگان بماندند ۱۸۷

چو یزدان بخشش من راند با تو
مرا بر آسمان بنشاند با تو ۱۸۸

که داند کرد این جز کردگاری
که یاور نیستش در هیچ کاری ۱۸۹

وزان پس همچنین مانند نه ماه
به شادی و به رامش گاه و بیگاه ۱۹۰

گهی مست و گهی مخنور بودند
در آسایش همان رنجور بودند ۱۹۱

نهاده خوردنی صد ساله افزون
نبایست هیچ چیزی شان بیرون ۱۹۲

بدیدند از همه کامی روایی
بکندند از جگر خار جدایی ۱۹۳

نه دل بگرفت رامین را ز رامش
نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش ۱۹۴

دو تم در مهربانی همچو یک تن
بجز خوردن ندانستند و خفتن ۱۹۵

گهی می در کف و گه دوست در بر
نشاط مهر در دل باده در سر ۱۹۶

به رامش برده گوی مهربانی
به می پرورده شاخ زندگانی ۱۹۷

در دز با در اندوه بسته
سر خم با سر تو به شکسته ۱۹۸

سه کس در خرمی انباز گشته
ز گیتی کار ایشان راز گشته ۱۹۹

ندانست هیچ دشمن راز ایشان
مگر در مرو زرین گیس خاقان ۲۰۰

به گوهر دختر خاقان مهتر
به پیکر مهتر خوبان کضور ۲۰۱

رخش خورشید گشته نیکوی را
دلش استاد گشته جادوی را ۲۰۲

چنان در جادوی او بود استاد
که لاله بشکفانیدی ز فولاد ۲۰۳

چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه
برفت اندر سرای و گلشن شاه ۲۰۴

غریوان از همه سو ویس را جست
به رود دجله روی خویش را شست ۲۰۵

نه چشمش دید جان افزای رویش
نه مغزش یافت مهر انگیز بویش ۲۰۶

به یاد ویس گریان و نوان بود
چو دیوانه به هر گنجی دوان بود ۲۰۷

پس آنگه سود رفت از مرو بیرون
چو راه خستگان راهش پر از خون ۲۰۸

عنان بر تافت از راه بیابان
به راه کوه بیرون شد شتابان ۲۰۹

پلنگی بود گفتی جفت جویان
به ویرانی در آن کهسار پویان ۲۱۰

نشیبش را کشیده بن به قارون
فرازش را کشیده سر به گردون ۲۱۱

چنان دشتی که با وی بادیه باغ
چنان کوهی که با وی طور چون راغ ۲۱۲

گهی رامین چو یوسف بود در چاه
گهی مننده عیسی بود بر ماه ۲۱۳

همی دانست زرین گیس جادو
که درد رام را ویس است دارو ۲۱۴

به یاد ویس گریان و نوانست
چو دیوانه به کوه اندر دوانست ۲۱۵

گرفته راه صعب و دور در پیش
نیاید تا نیاید داروی خویش ۲۱۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۶
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۷۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:زارى کردن ویس از رفتن رامین
گوهر بعدی:آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.