هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان عاشقانه ویس و رامین است که در آن شاه موبد پس از بازگشت از سفر و پیروزی‌هایش، متوجه رابطه پنهانی رامین و ویس می‌شود. او با خشم و کین به سوی مرو می‌شتابد تا انتقام بگیرد. در این مسیر، سپاهیانش او را همراهی می‌کنند. هنگامی که شاه موبد به مرو می‌رسد، ویس و دایه‌اش را به شدت مجازات می‌کند. رامین نیز فرار می‌کند و در کوه‌ها پنهان می‌شود. متن پر از توصیفات احساسی، عاشقانه و غم‌انگیز است و به روابط پیچیده بین شخصیت‌ها می‌پردازد.
رده سنی: 16+ متن دارای صحنه‌های خشونت‌آمیز، مجازات‌های شدید و روابط عاشقانه پیچیده است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد. همچنین، درک کامل مفاهیم و احساسات عمیق موجود در متن نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد.

آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس

چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت
به پیروزی و کام خویش بر گشت ۱

سراسر ارمن و ارّان گرفته
چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته ۲

شهانش زیر دست و او زبر دست
هم از شاهی هم از شادی شده مست ۳

سپهرش جای تاج و جای پیکر
زمینش جای تخت و جای لشکر ۴

ز تاجش رخنه دیده روی گردون
ز رختش کوه گشته روی هامون ۵

ز بخت خویش دیده روشنایی
ز شاهان برده گوی پادشایی ۶

ز هر شاهی و هر کضور خدایی
به در غاهش سپاهی یا نوایی ۷

به بند آورده شاهان جهان را
به پیروزی که من شاهم شهان را ۸

چو شاهنشاه شد در مرو خرم
پدید آمد به جای سور ماتم ۹

کجا گفتار زرین گیس بشنود
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود ۱۰

ز کین دل همی جوشید بر جای
زمانی دیر و آنگه جست برپای ۱۱

نقیبان را به سالاران فرستاد
یکایک را ز رفتن آگهی داد ۱۲

پس آنگه کوس گران شد به در گاه
کهو مه را ز رفتن کرد آگاه ۱۳

تبیره بر در خسرو فغان کرد
که چندین راه شاها چون توان کرد ۱۴

همیدون نای روبین شد غریوان
بران دویار در اشکفت دیوان ۱۵

همی دانست گفتی حال رامین
که او را تلخ گردد عیش شیرین ۱۶

شه شاهان همی شد کین گرفته
شتاب کشتن رامین گرفته ۱۷

سپاهی نیمی از ره نارسیده
به سختی راه یکساله بریده ۱۸

دگر نیمه کمرهاناگشاده
کلاه راه از سر نا نهاده ۱۹

به ناکامی همه باوی برفتند
ره اشکفت دیوان بر گرفتند ۲۰

یکی گفتی که ره مان ناتمامست
کنون این ره تمامی راه رامست ۲۱

یکی گفتی همیشه راهواریم
که رامین را ز ویسه باز داریم ۲۲

یکی گفتی که شه را ویس بدتر
به خان اندر ز صد خاقان و قیصر ۲۳

همی شد شاه با لشکر شتابان
چو ابر و باد در کوه و بیابان ۲۴

به راه اندر چو دیوی گرد لشکر
کشیده از ژمین بر آسمان سر ۲۵

ز دیده دیدبان از دز نگه کرد
سیه ابری بدید از لشکر و گرد ۲۶

سپهبد زرد را گفتند ناگاه
همی آید به پیروزی شهنشاه ۲۷

خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
چنان کاندر درختان اوفتد باد ۲۸

پذیره نا شده او را سپهبد
به در گاهش در آمد شاه موبد ۲۹

شتابان تر به راه از تیر آرش
دو چشم از کین دل کرده چو آتش ۳۰

چو بر در گاه روی زرد را دید
ز کین زرد روی اندر هم آورد ۳۱

بدو گفت ای دلم را بدترین درد
مرا اندر جهان دادار داور ۳۲

رهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما به ۳۳

بود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همی گوهر سرشتند ۳۴

ندانم کز کدام اختر سرشتند
یکی در جادوی با دیو همبر ۳۵

یکی از ابلهی با خر برابر
یو با گاوان به گه پایی سزایی ۳۶

چگونه ویس را از رام پایی
سزاوارم به هر دردی که بینم ۳۷

چو گاوی را به دزداری گزینم
تو از بیرون نشسته در ببسته ۳۸

درون رامین به کام دل نشسته
تو پنداری که کاری نیک کردی ۳۹

به کار من بسی تیمار خوردی
ز نادانی که هستی می ندانی ۴۰

که رامین بر تو می خندد نهانی
تو از بیرون نشسته بانگ داران ۴۱

به خانه او نشسته شاد خواران
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه ۴۲

به چون تو کس دریغ آید چنین گاه
سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ ۴۳

به شادی آمدی زین راه فرخ
مکن غمگین به یافه خویشتن را ۴۴

مده در خویشتن راه اهرمن را
تو شاهی آنچه دانی یا ندانی ۴۵

ز نیکی و بدی گفتن توانی
مثل شد در زبان هفت کضور ۴۶

شهان دانند باز ماده از نر
کجا شاهان جهان را پیشگاهند ۴۷

نترسند و بگویند آنچه خواهند
اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست ۴۸

که یارد مر ترا گفتن چنین نیست
تو بر جانم همی بندی گناهی ۴۹

مرا در وی نبوده هیچ راهی
تو رامین را ز پیش من ببردی ۵۰

چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی
نه مرغی بود کز پیشت بپرید ۵۱

جهانی را به پروازی بدرید
نه تیریبد بدین دز چون بر آمد ۵۲

بدین در های بسته چون در آمد
ببین مهرت بدین در های بسته ۵۳

بدو بر گرد یکساله نشسته
دزی کش کوه سنگین باره روبین ۵۴

دروبند آهنین و مهر زرین
به هر راهی نشسته دیدبانان ۵۵

به هر بامی نشسته پاسبانان
اگر رامین هزاران چاره دانست ۵۶

چنین درها گشادن چون توانست
کرا باور فند هر گز که رامین ۵۷

گشاید بندهای بسته چونین
گر یان درهای بسته بر گشادند ۵۸

دگر ره مهر تو چون بر نهادند
مکن شاها چنین گفتار باور ۵۹

خرد را کن درین اندیشه داور
مگو چیزی که در دانش نگنجد ۶۰

خرد او را به یک جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گویی ۶۱

ز بند در بهانه چند جویی
چه سود از بندسخت و استواری ۶۲

چو تو با او نکردی هوشیاری
به دزها بر نگهبانان هشیار ۶۳

بسی بهتر ز قفل و بند بسیار
اگر چه هست والا چرخ گردان ۶۴

شهاب او را نگهبان کرد یزدان
ببستی خانه را از بیش درگاه ۶۵

سپرده جای خویشت را به بدخواه
چه سود این بند اگرچه دل پسندست ۶۶

که بی شلوار خود شلوار بندست
چه بندی مند شلوارت به کوشش ۶۷

که بی شلوار ازو نایدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر کردم ۶۸

که چون تو سست رایی را سپردم
هر آن نامی که من کردم به یک سال ۶۹

سراسر ننگ من کردی بدین حال
سرایی بود نامم بوستان رنگ ۷۰

سیه کردی در و دیوارش از ننگ
چو لشتی دل گرانی کرد با زرد ۷۱

کلید در گه از موزه بر آورد
بدو افگند گفتا بند بگشای ۷۲

که نه زین بند سود آمد نه زین جای
شده از جرس درها دایه آگاه ۷۳

شنید آواز گفتار شهنشاه
به پیش ویس بانو تاخت چون باد ۷۴

ز شاهنشه مرو را آگهی داد
بدو گفت اینک آمد شاه موبد ۷۵

ز خاور سر بر آورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزار ۷۶

ز کوه کین در آمد سیل تیمار
هم اکنون اژدهایی تند بینی ۷۷

که با وی جادوی را کند بینی
هم اکنون آتشی بینی جهان سوز ۷۸

که بادودش جهان را شب بود روز
چو در ماندند ویس و دایه از چار ۷۹

فرو هشتند رامین را به دیوار
بشد رامین دوان بر کوه چون غرم ۸۰

روانش پر نهیب و دل پر از گرم
خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت ۸۱

دوان در کوهها با دل همی گفت
چه خواهی ای قصا از من چه خواهی ۸۲

که کارم را نیاری جز تباهی
همی خواهیکه با بختم ستیزی ۸۳

به تیغ هجر خون من بریزی
گهی جان مرا سختی نمایی ۸۴

گهی عیش مرا تلخی فزایی
چو تیرانداز شد گشت زمانه ۸۵

فراقش تیر و جان من نشانه
قرارم چون شکسته کارواینست ۸۶

روانم چون کآشفته دودمانیست
بدم بر گاه دی چون شهر یاران ۸۷

کنون غرمی شدم بر کوهساران
صدو چشمم ابر بارندست بر کوه ۸۸

فتاده بردلم صد گونه اندوهص
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ ۸۹

بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد کبگ با من گاه شبگیر ۹۰

تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر
نباشد با خروشم رعد همبر ۹۱

که آن از دود خیزد این از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتا ۹۲

که آن قطره ست و این آشفته دریا
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر ۹۳

کنون نه دل بماندستم نه دلبرص
صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت ۹۴

تو گویی آسمان من زمین گشتص
بهاران بود آن خوش روزگارم ۹۵

نیابم بیس در گیتی قرارم
چو رامین رفت لختی بر سر کوه ۹۶

دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه
غم هجران و یاد دلربایش ۹۷

فروبستند گویی هر دو پایش
نبودش هیچ چاره جز نشستن ۹۸

زمانی بر دل و دلبر گرستن
کجا چون دیده ریزد اشک بسیار ۹۹

گشاده گردد از دل ابر تیمار
نه بینی کابر پیوسته بر آید ۱۰۰

چو باران زو ببارد بر گشاید
به هر جایی که بنشست آن و فاجوی ۱۰۱

همی راند از سرشک دیدگان جوی
به تنهایی سخنهایی سرایان ۱۰۲

که گویند آن سخن مهر آزمایان
همانا دلبرا حالم ندانی ۱۰۳

که چون تلخست بی تو زندگانی
چنانم در فراقت ای دلارام ۱۰۴

که بر من می بگرید کبگ در دام
که زیرا مستمند و دل فگارم ۱۰۵

وز احوال تو آگاهی ندارم
ندانم چه نهیب آمد به رویت ۱۰۶

چو سختی دید جان مهر جویت
مرا شاید که باشد درد و آزار ۱۰۷

مبادا مر ترا خود هیچ تیمار
فدای روی خوبت باد جانم ۱۰۸

فدای من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرت ۱۰۹

که بر جانم نگاریده ست چهرت
اگر خوبیت یک یک بر شمارم ۱۱۰

سر آید زان شمردن روزگارم
اگر گریم مرا گریه سزا شد ۱۱۱

که چونان خوب رو از من جدا شد
به صد لابه همی خواهم ز دادار ۱۱۲

نمانم تا ترا بینم دگر بار
و لیکن چون ز تو تنها بمانم ۱۱۳

نپندارم که تا فردا بمانم
چو ویس دلبر از رامین جدا ماند ۱۱۴

تو گویم در دهان اژدها ماند
چو دیوانه دوید اندر شبستان ۱۱۵

زنان دو دست سیمین بر گلستان
گه از روی نگارین گل همی کند ۱۱۶

گه از زلف سیه سنبل همی کند
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش ۱۱۷

هوا پر دود و آذر شد ز هویش
چو از دل بر کشیدی آذرین هو ۱۱۸

روان از سر بکندی عنبرین مو
دز اشکفتش شدی مانند مجمر ۱۱۹

در و اتش ز مشک و هم ز عنبر
همی زد مشت بر سینه بی آزرم ۱۲۰

همی راند از مژه خونابهء گرم
دلش بد همچو تفند آهن و روی ۱۲۱

که گاه کوفتن آتش جهد زوی
هم از دیده رونده سیل گوهر ۱۲۲

هم از گردن گسسته عقد زیور
زمین چون آسمان گشته ازیشان ۱۲۳

برو گوهر چو کو کبهای رخشان
ز تن بر کنده زربفت بهاری ۱۲۴

سیه پوشید جامهء سو کواری
دلش پر درد گشته روی پر گرد ۱۲۵

نه از موبدش یاد آمد نه از زرد
همه تیمارش از بهر دلارام ۱۲۶

کجا زو دور شد ناگاه و ناکام
چو آمد شاه موبد در شبستان ۱۲۷

بدیدش کنده روی چون گلستان
چهل تا جامهء وشی و بیرم ۱۲۸

بسان رشته در هم بسته محکم
به پیش ویس بانو او فتاده ۱۲۹

هنوز از وی گرهها نا گشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دایه ۱۳۰

که خود پتیاره را او بود مایه
به خاک اندر نشسته ویس بانو ۱۳۱

دریده جامه و خاییده بازو
کمندین گیسوان از سر بکنده ۱۳۲

پرندین جامه ها از بر فگنده
همه خاک زمین بر سر فشانده ۱۳۳

ز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ویسا دیو زادا ۱۳۴

که نفرین دو گیتی بر تو بادا
نه از مردم بترسی نه ز یزدان ۱۳۵

نه نیز از بند بشکوهی و زندان
فسوس آید ترا اندرز و پندم ۱۳۶

چو خوار آید ترا زندان و بندم
نگویی تا چه باید کرد با تو ۱۳۷

بجز کشتن چه شاید کرد بر گو
زبس کت هست در سر رنگ و افسون ۱۳۸

چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
اگر بر چرخ با این عادت گست ۱۳۹

شوی گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بند ۱۴۰

نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
ترا زین پیش بسیار آم ۱۴۱

چه پاداش و چه پادافره ننودم
نه از پاداش من رامش پذیری ۱۴۲

نه از پادافرهم پرهیز گیری
مگر گرگی همه کس را زیانکار ۱۴۳

مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار
ز منظر همچو گوهر با کمالی ۱۴۴

ز مخبر همچو بشکسته سفالی
بخوبی و لطیفی چون روانی ۱۴۵

ز غدر و بی وفایی چون جهانی
دریغ این صورت و دیدار نیکو ۱۴۶

بیالوده به چندین گونه آهو
بسی کردم به دل با تو مدارا ۱۴۷

بسی گفتم نهان و آشکارا
مکن ویسا مرا چندین میازار ۱۴۸

که آزارم هلاکت آورد بار
زندانی بکشتی تخم زشتی ۱۴۹

به بار آمد کنون تخمی که کشتی
ندارم بیش ازین در مهرت امید ۱۵۰

اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید
نجویم بیش ازین با تو مدارا ۱۵۱

که گشت آهوت یکسر آشکارا
به چشمم ماه بودی مار گشتی ۱۵۲

زبس خواری که جستی خوار گشتی
نجویم نیز مهر تو نجویم ۱۵۳

که من نه آهنم نه سنگ و رویم
چه آن روزی که من با تو گذارم ۱۵۴

چه آن نفشی که بر آبی نگارم
چه آن پندی که من بر تو بخوانم ۱۵۵

چه آن تخمی که در شوره فشانم
اگر هر گز ز گرگ آید شبانی ۱۵۶

ز تو آید وفا و مهربانی
اگر تو نوشی از تو سیر گشتم ۱۵۷

نهال صابری در دل بکشتم
چنان چون من ز تو شادی ندیدم ۱۵۸

ز دیدارت همه تلخی چشیدم
کنم کردار با تو چون تو کردی ۱۵۹

خورم ز نهار با تو چون تو خوردی
جنان سیرت کنم از جان شیرین ۱۶۰

کجا هر گز نیندیشی ز رامین
نه رامین هر گز از تو شاد باشد ۱۶۱

نه هر گز دلت زو او یاد باشب
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور ۱۶۲

نه تو با او نشینی مست و مخنور
نه او با تو نماید رود سازی ۱۶۳

نه تو او را نمایی دل نوازی
به جان چندان نهیب آرم شما را ۱۶۴

که بر هم دو بندالد سنگ خارا
شمانا دوستی با هم نمایید ۱۶۵

مرا دشمنترین دشمن شمایید
هر آن گاهی که با هم عشق بازید ۱۶۶

بجز تدییر جان من نسازید
من اکنون بر شما گردانم این کار ۱۶۷

دل از دشمن بپردازم به یک بار
اگر رای دل فرزانه دارم ۱۶۸

چرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه ۱۶۹

چه آن کش خفته باشد شیر در راه
چه آن کش دشمنی باشد نگهبان ۱۷۰

چه آن کش مار باشد در گریبان
پس آنگه رفت نزد ویس بانو ۱۷۱

گرفتش هر دو مشک آلود گیسو
ز تخت شیر پا اندر کشیدش ۱۷۲

میان خاک و خاکستر کشیدش
بپیچیدش بلورین بازو و دست ۱۷۳

چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازیانه زدش چندان ۱۷۴

ابر پشت و سرین و سینه و ران
که اندامش چو ناری شد کفیده ۱۷۵

وزو چون ناردانه خون چکیده
همی شد خونش از اندام سیمین ۱۷۶

چو ریزان باده از جام بلورین
ز کافوری تنش شنگرفت می زاد ۱۷۷

چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
تنش بسیار جای از زخم چون نیل ۱۷۸

روان از نیل خون سرچشمهء نیل
کبودی اندر آن سرخی چنان بود ۱۷۹

که گفتی لاله زار و عفران بود
پس آنگه دایه را زان بیشتر زد ۱۸۰

کجا زخمش همه بردوش و سر زد
بی آزرمش همی زد تا بمیرد ۱۸۱

و یا از زخم چونان پند گیرد
بیفتادند ویس و دایه بیهوش ۱۸۲

ز خون اندام ایشان ارغوان پوش
چو بیجاده به نقره بر نشانده ۱۸۳

و یا خیری به سوسن بر فشانده
ندانست ایچ کس کایشان بمانند ۱۸۴

دگر ره نامهء روزی بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگند ۱۸۵

به مرگ هردوان دل کرد خرسند
در خانه بریشان سخت بسته ۱۸۶

جهانی دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بیاورد ۱۸۷

ز گردانش یکی او را بدل کرد
به یک هفته به مرو شایگان شد ۱۸۸

ز غم خسته دل و خستهروان شد
پشیمان گشته بر آزردن جفت ۱۸۹

نهانی روز و شب با دل همی گفت
چه دوداست این که از جانم بر آمد ۱۹۰

ازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود این خشم و این آزار چندین ۱۹۱

به جنانی که چون جان بود شیرین
اگر چه شاه شاهان جهانم ۱۹۲

درین شاهی به کام دشمانم
چرا با دلبری تندی ننودم ۱۹۳

که در عشقش چنین دیوانه بودم
چرا ای دل شدستی دشمن خویش ۱۹۴

به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش
همانا عاسقا با جان به کینی ۱۹۵

که با امروز فردا را نبینی
به نادانی کنی امروز کاری ۱۹۶

که فردا زو گزد بر دلت ماری
مبادا هیچ عاشق تند و سر کش ۱۹۷

که تندی افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردباری ۱۹۸

نبیند خرمی از مهر کاری
چرا تندی نماید مهربانی ۱۹۹

که از دلدار نشکیبد زمانی
گناه دوست عاشق دوست دارد ۲۰۰

ز بهر آنکه تا زو در گذارد
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۱
کانال گوهرین در ایتا
۵۲۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس
گوهر بعدی:مویه کردن شهرو پیش موبد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.