هوش مصنوعی: این متن شعری است که روایتگر غم و اندوه شاهرو پس از مرگ ویس، معشوقه‌اش، است. او از موبد، که مقصر اصلی این اتفاق است، شکایت می‌کند و از درد فراق ویس می‌نالد. شاهرو از زیبایی‌ها و فضایل ویس یاد می‌کند و آرزو می‌کند که بتواند انتقام مرگ او را بگیرد. در نهایت، با بازگشت ویس، شادی به دربار بازمی‌گردد.
رده سنی: 16+ متن حاوی موضوعات عمیق عاطفی مانند عشق، فقدان، انتقام و مرگ است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر سنگین یا نامفهوم باشد. همچنین، برخی از تصاویر و توصیفات ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.

مویه کردن شهرو پیش موبد

چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان
نبد همراه با او ماه ماهان ۱

به پیش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان ۲

همی گفت ای نیازی جان مادر
به هر دردی رخت در مان مادر ۳

چرا موبد نیاوردت بدین بار
چه بد دیدی ازین دیو ستمگار ۴

چه پیش امد ترا از بخت بد ساز
چه تیمار و چه سختی دیده ای باز ۵

پس آنگه گفت موبد را به زاری
چه عذر آری که ویسم را نیاری ۶

چه کردی آفتاب دلبران را
چرا بی ماه کردی اختران را ۷

شبستانت بدو بودی شبستان
کنون چه این شبستان چه بیابان ۸

سرایت را همی بی نور بینم
بهشتت را همی بی حور بینم ۹

اگر دخت مرا با من سپاری
وگر نه خون کنم دریا به زاری ۱۰

بنالم تا بنالد کوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من ۱۱

بگیریم تا بگیرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن ۱۲

اگر ویس مرا با من نمایی
وگرنه زین شهنشاهی بر آیی ۱۳

بگیرد خون ویس دلربایت
شود انگشت پایت بند پایت ۱۴

چو شهرو پیش موبد زار بگریست
شهنشه نیز هم بسیار بگریست ۱۵

بدو گفت ار بنالی ور ننالی
مرا زشتی و یا خوبی سگالی ۱۶

بکردم آنچه پیش و پس نکردم
شکوه خویش و آب تو ببردم ۱۷

اگر تو روی آن بت روی بینی
میان خاک بینی نقش چینی ۱۸

یکی سرو سهی بینی بریده
میان خاک و خون در خوابنیده ۱۹

جوانی بر تن سیمینش نالان
چه خوبی بر رخ گلگونش گریان ۲۰

نهفته ابر گل خورشید رویش
بخورده زنگ خون زنجیر مویش ۲۱

چو بشنید این سخن شهرو ز موبد
چو کوهی خویشتن را بر زمین زد ۲۲

زمین ز اندام او شد خر من گل
سرای از اشک او شد ساغر مل ۲۳

ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار
به خاک اندر همی پیچید چون مار ۲۴

همی گفت ای فرو مایه زمانه
بدزدیدی ز من در یگانه ۲۵

مگر گفتست با تو هوشیاری
که گر دزدی کنی در دزد باری ۲۶

مگر چون من بدان در سخت شادی
که چون گنجش به خاکاندر نهادی ۲۷

مگر چون دیدی آن سرو بهشتی
به باغ جاودانی در بکشتی ۲۸

چرا بر کندی آن سرو بار
چو بر کندی چرا کردی نگونسار ۲۹

نگون گشته صنوبر چون بروید
به زیر خاک عنبر چون ببوید ۳۰

الا ای خاک مردم خوار تا کی
خوری ماه و نگار و خرو و کی ۳۱

نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز
کنون خوردی چنان ماه دل افروز ۳۲

بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک
کجا بی شک بریزد سیم در خاک ۳۳

چرا تیره نباشد اختر من
که در خاک است ریزان گوهر من ۳۴

به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو
که سرو من بریده گشت در مرو ۳۵

به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه
که ماه من نهفته گشت در چاه ۳۶

مگر پروین به دردو شد نظاره
که گرد آمد بهم چندین ستاره ۳۷

نگارا شرو قدا ماه رویا
بتا زنجیر مویا مشک بویا ۳۸

تو بودی غمگسار روزگارم
کنون اندوه تو با که گسارم ۳۹

من این مُست گران را با که گویم
من این بیداد را داد از که جویم ۴۰

جهانی را بکشت آنکه ترا کشت
ولیکن زان همه بدتر مرا کشت ۴۱

پزشک آرمز روم و هند و ایران
مگر درد مرا دانند درمان ۴۲

نگارا در جهان بودی تو تنها
ندیدی هیچ کس را با تو همتا ۴۳

دلت بگرفت از گیتی برفتی
به مینو در سزا جفتی گرفتی ۴۴

بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ امید من با تو بمردست ۴۵

کرا شاید کنون پیرایهء تو
کرا یابم به سنگ و سایهء تو ۴۶

به که شاید پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت ۴۷

که یارد بردن آگاهی به ویرو
که گریان شد به مرگ ویسه شهرو ۴۸

بشد ویس آفتاب ماهرویان
بماندم ویس گویان ویس جویان ۴۹

بشد ویس و ببرد آب خور و ماه
که تابان بود چون ماه و خور از گاه ۵۰

مه کوه غور بادا مه دز غور
که آنجا گشت چشم من کور ۵۱

به کوه غور ماهم را بکشتند
چنان کشته در اشکفتی بهشتند ۵۲

به کوه غور در اشکفت دیوان
همی شادی کنند امروز دیوان ۵۳

همه دانند زین خون خود چه خیزی
چه مایه خون آزادان بریزد ۵۴

به خون ویسه گر جیحون برانم
ز خون دشمان وز دیدگانم ۵۵

نباشد قیمت یک قطره خونش
که آمد زان رخان لاله گونش ۵۶

الا ای مرو پیرایهء خراسان
مدار این خون و این پتیاره آسان ۵۷

ز کوه غور گر آب تو زاید
بجای آب زین پس خون نماید ۵۸

شود امسال خونین جویبارت
بلا روید ز کوه و مرغزارت ۵۹

فزون از برگها بر شاخساران
سنان بینی و تیغ نامداران ۶۰

نیارامد شه تو تا به شاهی
ببارد زی تو طوفان تباهی ۶۱

کمر بندد به خون ویس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور ۶۲

چو آیند از همه گیتی سواران
بسایندت به سم راهواران ۶۳

جهان بر دست موبد گشت ویران
نیازی دخترم چون شد ز گیهان ۶۴

شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین
که منده نیست آن یاقوت رنگین ۶۵

به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد
که منده نیست آن شمشاد آزاد ۶۶

کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر
که مانده نیست آن دو زلف دلبر ۶۷

کنون لاله دمد بر کوه و هامون
که منده نیست آن رخسار گلگون ۶۸

حسود ویس بودی روز نوروز
که نه چون روی او بودی دل افروز ۶۹

کنون امسال گل زیبا بر آید
نبیند چون رخش رعناتر آید ۷۰

بهار امسال نیکوتر بخندد
که شرم ویس بر وی ره نبندد ۷۱

دریغا ویس من بانوی ایران
دریغا ویس من خاتون توران ۷۲

دریغا ویس من مهر خراسان
دریغا ویس من ماه کهستان ۷۳

دریغا ویس من ماه سخن گوی
دریغا ویس من سرو سمن بوی ۷۴

دریغا ویس من خورشید کشور
دریغا ویس من امید مادر ۷۵

کجایی ای نگار من کجایی
چرا جویی همی از من جدایی ۷۶

کجا جویم ترا ای ماه تابان
به طارم یا به گلشن یا به ایوان ۷۷

هر آن روزی بنشستی به طارم
به طارم در تو بودی باغ خرم ۷۸

هر آن روزی که بنشستی به گلشن
به گلشن در نگشتی ماه روشن ۷۹

هر آن روزی که بنشستی به ایوان
به ایوان در نبودی تاج کیوان ۸۰

اگر بی تو ببینم لاله در باغ
نهد لاله برین خسته دلم داغ ۸۱

اگر بی تو ببینم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل ۸۲

اگر بی تو ببینم بر فلک ماه
به چشمم ماه مار است و فلک جاه ۸۳

ندانم چون توانم زیست بی تو
که چشمم رودخون بگریست بی تو ۸۴

ببایستم همی مرگ تو دیدن
به پیری زهر هجرانت چشیدن ۸۵

اگر بر کوه خارا باشد این درد
به یک ساعت کند مر کوه را گرد ۸۶

وگر بر ژرف دریا باشد این غم
به یک ساعت کند چون سنگ بی نم ۸۷

چرا زادم چنین بدنخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند ۸۸

نبایستم به پیری ماه زادن
بپروردن به دست دیو دادن ۸۹

روم تا مرگ بنشینم غریوان
بنالم بر دز اشکفت دیوان ۹۰

بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم ۹۱

دزی کان جای دیوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز ۹۲

روم خود را بیندازم از آن کوه
که چون جشنی بود مرگی به انبوه ۹۳

نبینم کام دل تا زو جدا ام
به ناکامی چنین زنده چرا ام ۹۴

روم آنجا سپارم جان پاکم
بر آمیزم به خاک ویس خاکم ۹۵

ولیکن جان خویش آنگه سپارم
که دود از جان شاهنشه بر آرم ۹۶

نشاید ویس من در خاک خفته
شهنشه دیگری در بر گرفته ۹۷

نشاید ویس من در خاک ریزان
شهنشه می خورد در برگ ریزان ۹۸

شوم فتنه برانگیزم ز گیهان
بگویم با همه کس راز پنهان ۹۹

شوم با باد گویم تو همانی
که بوی از ویس من بردی نهانی ۱۰۰

به حق آنکه بو از وی گرفتی
هر آن گاهی که بر زلفش برفتی ۱۰۱

مرا در خون آن بت باشد یاور
هلاک از دشمان او بر آور ۱۰۲

شوم با ماه گویم تو همانی
که بر ویسم حسد بردی نهانی ۱۰۳

به حق آنکه بودی آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام ۱۰۴

مرا یاری ده اندر خون آن ماه
که من خونش همی خواهم ز بدخواه ۱۰۵

شوم با مهر گویم کامگارا
به نام خویش یاور باش مارا ۱۰۶

کجا خود ویس را افسر تو بودی
و یا بر افسرش گوهر تو بودی ۱۰۷

به حق آنکه تو مانند اویی
چو او خوبی چو او رخشنده رویی ۱۰۸

به شهر دوستانش نور بفزای
به شهر دشمانش روی منمای ۱۰۹

روم با ابر گویم تو همانی
که چون گفتار ویسم در فشانی ۱۱۰

دو دست ویس با تو یار بودی
همیشه چون تو گوهر بار بودی ۱۱۱

به حق آنکه او بود ابر رادی
بجای برق خنده ش بود و شادی ۱۱۲

به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سیل اندر جهنده برق رخشان ۱۱۳

شوم لابه کنم در پیش دادار
به خاک اندر بمالم هر دو رخسار ۱۱۴

خدایا تو حکیم و بردباری
که بر موبد همی آتش نباری ۱۱۵

جهان دادی به دست این ستمگر
که هست اندر بدی هر روز بدتر ۱۱۶

نبخشاید همی بر بندگانت
به بیدادی همی سوزد جهانت ۱۱۷

چو تیغ آمد همه کارش بریدن
چو گرگ آمد همه رایش دریدن ۱۱۸

خدایا داد من بستان ز جانش
تهی کن زو سرای و خان و مانش ۱۱۹

چو دود از من بر آورد این ستمگر
تو دود از شادی و جانش برآور ۱۲۰

چو موبد دید زریهای شهرو
هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو ۱۲۱

بدو گفت ای گرامی تر ز دیده
ز من بسیار گونه رنج دیده ۱۲۲

مرا تو خواهری ویرو برادر
سمنبر ویسه ام بانو و دلبر ۱۲۳

مرا ویس است چشم و روشنایی
فزون از جان و چوز و پادشایی ۱۲۴

بر آن بی مهر چو نان مهربانم
که او را دوستر دارم ز جانم ۱۲۵

گر او نا راستی با من نکردی
به کام دل ز مهرم بر بخوردی ۱۲۶

کنون حالش همی از تو نهفتم
ازیرا با تو این بیهوده گفتم ۱۲۷

من آن کس را بکشتن چون توانم
که جانش دوستر دارم ز جانم ۱۲۸

اگر چه من به دست او اسیرم
همی خواهم که در پیشش بمیرم ۱۲۹

اگر چه من به داغ او چنینم
همی خواهم که او را شاد بینم ۱۳۰

تو بر دردش مخوان فریاد چندین
مزن بر روی زرین دست سیمین ۱۳۱

کجا من نیز همچون تو نژندم
نژندی خویشتن را کی پسندم ۱۳۲

فرستم ویس را از دز بیارم
که با دردش همی طاقم ندارم ۱۳۳

ندانم زو چه خواهد دید جانم
خطا گفتم ندانم نیک دانم ۱۳۴

بسا تلخی که من خواهم چشیدن
بسا سختی که من خواهم کشیدن ۱۳۵

مرا تا ویس باشد در شبستان
نبینم زو مگر نیرنگ و دستان ۱۳۶

مرا تا ویس جفت و یار باشد
همین اندوه خوردن کار باشد ۱۳۷

هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش
همی بینم سراسر زین دل ریش ۱۳۸

دلی دارم که در فرمان من نیست
تو پنداری که این دل زان من نیست ۱۳۹

به تخت پادشاهی بر نشسته
چنان گورم به چنگ شیر خسته ۱۴۰

در کامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزایاد ایچ فرزند ۱۴۱

مرا کزدست دل روزی طرب نیست
گر از ویسم نباشد بس عجب نیست ۱۴۲

پس آنگه زرد را فرمود خسرو
که چون باد شتابان سوی دز رو ۱۴۳

ببر با خویشتن دو صد دلاور
دگر ره ویس را از دز بیاور ۱۴۴

بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به یک مه ویس را پیش شه آورد ۱۴۵

هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گوری جسته از دام ۱۴۶

بد آن یک ماه رامین دل شکسته
به خان زرد متواری نشسته ۱۴۷

پس آنگه زرد پیش شاه شاهن
سخن گفت از پی رامین فراوان ۱۴۸

دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد ۱۴۹

دگر ره دیو کینه روی بنهفت
گل شادی به باغ مهر بشکفت ۱۵۰

دگر ره در سرای شاه شاهان
فروزان گشت روی ماه ماهان ۱۵۱

به رامش گشت عیش شاه شیرین
به باده بود دست ماه رنگین ۱۵۲

گشاده دست شادی بند رادی
گرفته باز رادی کبگ شادی ۱۵۳

دگر باره بر آمد روزگاری
که جز رامش نکردند ایچ کاری ۱۵۴

زمین را در گل و نسرین گرفتند
روان را در می نوشین گرفتند ۱۵۵

جهنده شد به نیکی باد ایشان
برفت آن رنجها از یاد ایشان ۱۵۶

نه غم ماند نه شادی این جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را ۱۵۷

به شادی دار را تا توانی
که بفزاید ز شادی زندگانی ۱۵۸

چو روز ما همی بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید ۱۵۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۰
کانال گوهرین در ایتا
۶۸۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس
گوهر بعدی:سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.