هوش مصنوعی: این متن داستان عاشقانه‌ای از شاهنامه فردوسی است که به ماجرای عشق رامین و ویس می‌پردازد. در این بخش، شاهنشاه از رابطه آن‌ها آگاه می‌شود و به خشم می‌آید. ویس و رامین با مشکلات و جدایی‌های بسیاری روبرو می‌شوند و در نهایت، شاهنشاه تصمیم به مجازات آن‌ها می‌گیرد. متن پر از احساسات عاشقانه، غم، خشم و پشیمانی است.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، احساسات شدید و صحنه‌های خشونت‌آمیز است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد. همچنین، زبان شعر و مفاهیم عمیق آن برای درک بهتر نیاز به بلوغ فکری دارد.

آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ

چو شاهنشاه آگه شد ز رامین
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین ۱

همه شب با دل او را بود پیگار
که تا کی زین فرو مایه کشم بار ۲

همی تا در جهان یک تن بماند
به نام زشت یاد من بماند ۳

سپردم نام نیکو اهرمن را
علم کردم به زشتی خویشتن را ۴

اگر ویسه نه ویسست آفتابست
چو مینو نیک بختان را ثوابست ۵

نیرزد جور او چندین کشیدن
ز مهرش این همه تیمار دیدن ۶

چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
که چون آتش روانم را عذابست ۷

چه سودست ار لبش نوش جهانست
که جانم را شرنگ جاودانست ۸

چه سودست ار بخوبی حور عینست
که با من مثل دیو بد به کینست ۹

مرا بی بر بود زو مهر جستن
چنان کز بهر پاکی خشت شستن ۱۰

چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن ۱۱

چرا من آزموده آزمایم
چرا من رنج بیحوده فزایم ۱۲

چرا از دیو جستم مهربانی
چرا از کور جستم دیدباری ۱۳

چرا از خعس چستم دلگشئی
چرا از غول جستم رهنمایی ۱۴

چرا از ویس جستم مهر کاری
چرا از دایه جستم استواری ۱۵

هزاران در به بند و مهر کردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم ۱۶

چه آشفته دلم چه سست رایم
که چندین آزموده آزمایم ۱۷

سپردم مشک خود باد بزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را ۱۸

گزیدم آنکه نادانان گزینند
نشستم همچنان کایشان نشینند ۱۹

گزیند کارها را مردنادان
نشیند زان سپس کور و پشیمان ۲۰

سزایمگر نشینم هر چه بدتر
که هم کورم به کار خویش هم کر ۲۱

ببینم دیده را باور ندارم
که جان را از خرد یاور ندارم ۲۲

دلم را گر خرد استاد بودی
همیشه نه چنین نا شاد بودی ۲۳

گر اکنون باز پس گردم ازین راه
همه لشکر شوند از رازم آگاه ۲۴

ندانم تا چه خوانندم ازین پس
که تا اکنون همی خوانند نا کس ۲۵

سپاهم گر کهان و گر مهانند
همه یکسر مرا نامرد خوانند ۲۶

اگر نامرد خوانندم سزایم
چه مردم من که با زن بر نیایم ۲۷

همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از اندیشه همی پیمود صد راه ۲۸

گهی گفتی که این زشتی بپوشم
به بدنامی و رسوایی نکوشم ۲۹

گهی گفتی هم اکنون باز گردم
بهل تا در جهان آواز گردم ۳۰

گهی او را خرد خشنود کردی
گه او را دیو خشم آلود کردی ۳۱

گهی چون آب گشتی روشن و خوش
گهی چون دود گشتی تند و سرکش ۳۲

چو اندیشه به کار اندر فزون شد
خرد دردست خشم و کین زبون شد ۳۳

چو از خاور بر آمد ماه تابان
شهنشه سوی مرو آمد شتابان ۳۴

نبودش در سرای خویشتن راه
کجا با بند و مهرش بود در گاه ۳۵

بیامد دایه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را کرد خشنود ۳۶

سراسر بندها چونانکه او بست
یکایک دید نابرده بدو دست ۳۷

قفس را دید در چون سنگ بسته
سرایی کبگ او از بند جسته ۳۸

سر رشته به مهر و ناگشاده
ولیکن گوهر از عقد او فتاده ۳۹

به دایه گفت ویسم را چه کردی
بدین درهای بسته چون ببردی ۴۰

چو آهرمن شما را ره نماید
در بسته شما را کی بپاید ۴۱

درم با بند و ویس از بند رفتست
مگر امشب به دنباوند رفتست ۴۲

چرا رفتست کاو خود نامدارست
چو صحاکش هزاران پیشکارست ۴۳

پس آنگه تازیانه زدش چندان
که بیهش گشت دایه همچو بیجان ۴۴

سرای و گلشن و ایوان سراسر
نهفت و نا نهفتش زیر و از بر ۴۵

بگشت و ویس را جست از همه جای
ندید آن روی دلبند و دلارای ۴۶

قبایش دید جایی او فتاده
چو جایی کفش زرینش نهاده ۴۷

کرا هر گز گمان بودی که آن ماه
از اطناب سراپرده کند راه ۴۸

چو اندر باگ شد شاه جهاندار
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار ۴۹

خجسته ویس چون آن شمعها دید
کبوتروار دلش از تن بپرید ۵۰

به رامین گفت خیز اییار و بگریز
کجا از دشمنان نیکوست پوهیز ۵۱

نگر تا پیش من دیگر نپایی
که تاریکیست با این روشنایی ۵۲

به جنگ ما همی آید شهنشاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه ۵۳

ترا باید که باشد رستگاری
مرا شاید که باشد زخم خواری ۵۴

هر آن دردی که تو خواهی کشیدن
هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن ۵۵

چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد
همه شادی و پیروزی ترا باد ۵۶

کنون رو در پنداه پاک یزدان
مرا بگذار با این سیل و طوفان ۵۷

که من گشتم ز بخش بد فسانه
ز تو بوسی وزو صد تازیانه ۵۸

نخواهم خورد یک خرمای بی خار
نه دیدن خرمی بی درد و تیمار ۵۹

دل رامین بیچاره چنان گشت
که گفتی همچو مرده بی روان گشت ۶۰

به سان صورتی بد مانده بر جای
شده زورش هم از دست و هم از پای ۶۱

ز بهر ویس بودش درد بر دل
تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل ۶۲

پس آنگاه از برش بر خاست ناکام
به چاه افتاد جانش جسته از دام ۶۳

کجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدایی پیش او چاه ۶۴

گر از دام گزند آور برون جست
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست ۶۵

کجا پیوند گیرد آشنایی
نباشد هیچ دشمن چون جدایی ۶۶

همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان ۶۷

دلش را هر بلایی خوار باشد
هر آن گه کان بلا با یار باشد ۶۸

مبادا هیچ کس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ایشان ۶۹

چو رامین از کنار ویس بر جست
چو تیری از کمان خانه بدر جست ۷۰

چنان بر شد بروی ساده دیوار
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار ۷۱

چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
نکو آمد به دام و بس نکو جست ۷۲

سمنبر ویس هم بر جای بغنود
به یک زاری که از کشتن بتر بود ۷۳

به یاد رفته رامین کرده بالین
به زیر زلف مشکین دست سیمین ۷۴

به زیر زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهی بود در شست ۷۵

دلش ساقی و دو دیده پیاله
رخش می خوار بر خیری و لاله ۷۶

نگار دست آن روی نگارین
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین ۷۷

نگارین روی آن ماه حصارین
چو باغ شاه شاهان بد بآیین ۷۸

به بالینش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده از آسمان ماه ۷۹

بپا او را بجنبانید بسیار
نگشت از خواب ماه خفته بیدار ۸۰

چنان بیهوش بود از درد هجران
که با جانانش گفتی زو بشد جان ۸۱

شه شاهان فرستاد استواران
به هر سو هم پیاده هم سواران ۸۲

به هر راهی و بی راهی برفتند
سراسر باغ را جستن گرفتند ۸۳

به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
مگر بر شاخ مرغان نواگر ۸۴

دگر باره درختان را بجستند
میان هر درختی بنگرستند ۸۵

همی جستند رامین را به صد دست
ندانستند کز دیوار چون جست ۸۶

شهنشه گفت با ویس سمنبر
نگویی تا چه کارت بود ایدر ۸۷

ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و دیوار ۸۸

چو من رفتم یکی شب نارمیدی
چو مرغی از سرایم بر پریدی ۸۹

چو دیوی کت نبندد هیچ استاد
به افسون و به نیرنگ و به فولاد ۹۰

خرد دور ز تو مثل آسمانت
هوا نزدیک تو همچون روانست ۹۱

ز بهر آنکه بخت شور داری
دو گوش و چشم کر و کور داری ۹۲

بود بی سود با تو پند چون در
چو دیگ سفله و چون کفش گازر ۹۳

اگر من بر زبان پند تو رانم
حرد بیزار گردد از روانم ۹۴

چو گویم با تو چندین پند بی مر
زبانم بر سخن باشد ستمگر ۹۵

زبس کز تو پدید آمد مرا بد
نه یک یک بینمت آهو که صدصد ۹۶

همانا یادگار بیمشی تو
که از نیکی همیشه سر کشی تو ۹۷

اگر در پیش تو صورت شود داد
بخواند جانت از دیدنش فریاد ۹۸

سر نیکی اگر بینی ببری
دل پاکی اگر یابی بدری ۹۹

همیشه راستی را دشمنی تو
دو چشمی گر ببینی بر کنی تو ۱۰۰

تو یک دیوی و لیکن آشکاری
تو یک غولی و لیکن چون نگاری ۱۰۱

سرای پارسایی را تو سوزی
دو چشم نیکنامی را تو دوزی ۱۰۲

ز تو بی شرم تر کس را ندانم
و یا خود من که بر تو مهربانم ۱۰۳

مگر گفتست با تو دیو زشتی
که گر زشتی کنی باشی بهشتی ۱۰۴

نه تو بادی نه آن کت دوستدارست
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست ۱۰۵

به جان من که تو حلالست
که جانت بر بسی جانها و بالست ۱۰۶

ترا درمان به جز تیغم ندانم
که مرگ بخش و چانت ستانم ۱۰۷

هم اکنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو ۱۰۸

گرفت آنگه کمندین گیسووانش
کشید آن اژدهای جان ستانش ۱۰۹

به یک دستش پرند آب داده
به دیگر دست مشکین تاب داده ۱۱۰

که دید از آب و از آهن پرندی
که دید از مشک و از عنبرکمندی ۱۱۱

مهش را خواست از سروش بریدن
گلش را باز با گل گستریدن ۱۱۲

سمنبر ویس را شمشیر بر سر
ز درد هجر دلبر بود کمتر ۱۱۳

سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان
بزی خرم به کام نیک خواهان ۱۱۴

مکش گر خون این بانو بریزی
تو درد خویش را دارو بریزی ۱۱۵

بریده سر دگر باره نروید
ازیرا هیچ دانا خون نجوید ۱۱۶

بسا روزا که در گیتی بر آید
چنین زیبا رخی دیگر نزاید ۱۱۷

چو یاد آید ترا زین ماه رویش
بپیچی بیشتر زین مار مویش ۱۱۸

به مینو در چنین حورا نیابی
به گیتی در ازین زیبا نیابی ۱۱۹

پشیمان گردی و سودی ندارد
بسی خون مر ترا از دیده بارد ۱۲۰

یکی بار آزمودی زو جدایی
نپندارم که دیگر آزمایی ۱۲۱

اگر خوب آمدت آن رنگ منکر
فرو زن هم بدو این دست دیگر ۱۲۲

چو او از تو ببرد این خوب چهرش
ترا دیدم که چون بودی ز مهرش ۱۲۳

گهی با آهوان بودی به صحرا
گهی با ماهیان بودی به دریا ۱۲۴

گهی با گور بودی در بیابان
گهی با شیر بودی در نیستان ۱۲۵

فرامش کردی آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بودست و مارا ۱۲۶

ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار ۱۲۷

از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردی و خوردی پیش دادار ۱۲۸

مخور زنهار شاها کت نباید
یکی روز این خورش جان را گزاید ۱۲۹

به یاد آور ز حرمتهای شهرو
به یاد آور ز خدمتهای ویرو ۱۳۰

اگر دیدی گناهی زو یکی روز
تو دانی کش گناهی نیست امروز ۱۳۱

اگر تنها به باغی در بخفتست
ز مردم این نه کاری بس شکفتست ۱۳۲

چرا بر وی همی بندی گناهی
که در وی آن گنه را نیست راهی ۱۳۳

چنین باغی به پروین برده دیوار
درش را بر زده پولاد مسمار ۱۳۴

اگر با وی بدی در باغ جفتی
بدین هنگام ازیدر چون برفتی ۱۳۵

نه زین در مرغ بتواند پریدن
نه دیو این بند بتواند دریدن ۱۳۶

مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ ۱۳۷

بپرس از وی که چون بودست حالش
پس آنگه هم به گفتاری بمالش ۱۳۸

گر این خنجر زنی بر ویس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر ۱۳۹

ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد ۱۴۰

برید از گیسوانش حلقه ای چند
بدان گیسو بریدن گشت خرسند ۱۴۱

گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رویش گلستان ۱۴۲

به یزدان جهانش داد سوگند
که امشب چون بجستی زین همه بند ۱۴۳

نه مرغی و نه تیری و نه بادی
درین باغ از شبستان چون فتادی ۱۴۴

مرا در دل چنان آمد گمانی
که تو نیرنگ و جادو نیک دانی ۱۴۵

کسی باید که افسون نیک دانی
و گر کار چونین کی توانی ۱۴۶

سمنبر ویس گفتش کردگارم
همی نیکو کند همواره کارم ۱۴۷

چه باشد گر توم زشتی نمایی
چو یزدانم نماید نیک رایی ۱۴۸

گهی جان من از تیغت رهاند
گهی داد من از جانت ستاند ۱۴۹

توم کاهی و یزدانم فزاید
توم بندی و دادارم گشاید ۱۵۰

چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن
تو با یزدان همی کوشی نه با من ۱۵۱

کجا او هرچه تو دوزی بدرد
همیدون هر چه تو کاری ببرد ۱۵۲

گهم در دز کنی گه در شبستان
گهم تندی نمایی گاه دستان ۱۵۳

خدایم در بلای تو نماند
ز چندین بند و زندانت رهاند ۱۵۴

اگر تو دشمنی او جان من بس
و گر تو خسروی او خان من بس ۱۵۵

بس است او چارهء بیچارهگان را
همو یاور بود بی یاوران را ۱۵۶

چو من دلتنگ بودم در سرایت
بدو نالیدم از جور و جفایت ۱۵۷

ستمهای تو با یزدان بگفتم
در آن زاری و دل تنگی بخفتم ۱۵۸

به خواب اندر فراز آمد سروشی
جوانی خوب رویی سبزپوشی ۱۵۹

مرا برداشت از کاخ شبستان
بخوابانید در باغ و گلستان ۱۶۰

مرا امشب ز بند تو رها کرد
چنان کاندر تنم مویی نیازرد ۱۶۱

ز نسرین بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامین در بر من ۱۶۲

همی بودیم هر دو شاد و خرم
همی گفتیم راز خواش با هم ۱۶۳

بدان خوشی بکام خویش خفته
بگرد ما گل و نسرین شکفته ۱۶۴

چو چشم از خواب نوشین بر گشادم
از آن خوشی به ناخوشی فتادم ۱۶۵

ترا دیدم بسان شیر غران
چو آتش بر کشیده تیغ بران ۱۶۶

اگر باور کنی ورنه چنین بود
به خواب اندر سروشم همنشین بود ۱۶۷

اگر کردار تو بر من نیست
تو خود دانی که بر خفته قلم نیست ۱۶۸

شهنشه این سخن زو کرد باور
کجا گفتش دروغی ماه پیکر ۱۶۹

گناه خویش را پوزش بسی کرد
بر آن حال گذشته غم همی خورد ۱۷۰

به ویس و دایه چیزی بیکران داد
گزیده جامها و گوهران داد ۱۷۱

گذشتی رنج نابوده گرفتند
می لعلین آسوده گرفتند ۱۷۲

چنین باشد دل فرزند آدم
نیارد یاد رفته شادی و غم ۱۷۳

بدان روزی که از تو شد چه نالی
وزآن روزی که نامد چه سگالی ۱۷۴

چه باید رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن ۱۷۵

نه زاندوه تو دی با تو بیاید
نه از تیمار تو فردا بپاید ۱۷۶

اگر صد سال باشی شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکی روز ۱۷۷

اگر سختی بری گر کام جویی
ترا آن روز باشد کاندر اویی ۱۷۸

بس آن بهتر که با رامش نشینی
ز عمر خویش روز خوش گزینی ۱۷۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۹
کانال گوهرین در ایتا
۵۸۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ
گوهر بعدی:بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.