هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان عاشقانهٔ ویس و رامین است که در آن رامین برای دیدار معشوقهاش ویس به باغ شاه میرود. ویس نیز با وجود موانع و بندهای بسیار، خود را به رامین میرساند و دو دلداده پس از مدتی جدایی، یکدیگر را در باغ مییابند و لحظات عاشقانهای را سپری میکنند. اما با رسیدن صبح، زمان جدایی فرا میرسد و جهان دوباره روی زشت خود را به آنها نشان میدهد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، برخی از عبارات و تشبیهات بهکاررفته نیاز به درک ادبی بالاتری دارند که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ
شب دوشنبه و روز بهاری
که شد باز آمد از گرگان و ساری ۱
سرای خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین ۲
کلید رومی و قفل الانی
ز پولادی زده هندوستانی ۳
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن ۴
چنان شد ز استواری خانهء شاه
کجا در وی نبودی باد را راه ۵
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر ۶
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد ۷
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردی بجا آر ۸
به زاول رفت خواهم چند گاهی
در رنگ من بود کم بیش ماهی ۹
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم ۱۰
کلید در ترا دادم به زنهار
یکی این بار زنهارم نگه دار ۱۱
تو خود دانی که در زنهار داری
نه بس فرخ بود زنهار خواری ۱۲
بدین بارت بخواهم آزمودن
اگر نیکی کنی نیکی نمودن ۱۳
همی دانم که رنج خود فزایم
که چیزی آزموده آزمایم ۱۴
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
کجا از زیر کان ایدون شنیدم ۱۵
چو چیز خویش دزدان را سپاری
ازیشان بیش یابی استواری ۱۶
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
کلید خانه وی را داد ناچار ۱۷
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادی رفت بیرون ۱۸
به لشکر گه فرود آمد یکی روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز ۱۹
غم دوری و تیمار جدایی
برو بر تلخ کرده پادشایی ۲۰
به لشکر گاه رامین بود با شاه
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه ۲۱
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا می خورد با او دو سه جام ۲۲
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون ۲۳
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
برانست تا ببیند روی دلبر ۲۴
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه ۲۵
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ ۲۶
خروشان و نوان با یوبهء جفت
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت ۲۷
نگارا تا مرا از تو بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند ۲۸
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
ز غم دستی به دل دستی به بالین ۲۹
شب تاریک پنداری که دریاست
کنار و غعر او هر دو نه پیداست ۳۰
منم غرقه درین دریای منکر
بدو در اشک من مرجان و گوهر ۳۱
اگر چه در میان بوستانم
ز اشک خویش در موج دمانم ۳۲
ز دیده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار کردم گلستان را ۳۳
چه سود ار من همی گریم به زاری
که از خالم تو آگاهی نداری ۳۴
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بسوزم این سرای و بند محکم ۳۵
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وی جای دارد دلفروزم ۳۶
اگر آتش رسد وی را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من ۳۷
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
نشستستند جانم را برابر ۳۸
کمان ابروت بر من کشیده
به تیر غمزه جانم را خلیده ۳۹
اگر بختم ز پیش تو براندست
خیالت سال و مه با من بماندست ۴۰
گهی خوابم همی از دیده راند
گهی خونم همی بر رخ فشاند ۴۱
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پیشت برفته ۴۲
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل ۴۳
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین ۴۴
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس ۴۵
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم ۴۶
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود
که بوی باغ بودی دلبرش بود ۴۷
شه بی دل به باغ اندر غنوده
نگارش روی مه پیکر شخوده ۴۸
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان ۴۹
همی دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بی او تفته داغست ۵۰
به زاری دایه را خواهش همی کرد
که بر گیر از دلم دایه این درد ۵۱
هم از جانم هم از در بند بگشای
شب تیره مرا خورشید بنمای ۵۲
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک ۵۳
زبس در های بسته سخت چون سنگ
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ ۵۴
دریغا کاش بودی راه دشوار
نبودی در میان این بند بسیار ۵۵
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
کلید در بیاور بند بگشای ۵۶
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند ۵۷
بسست این بندهای عشق خویشم
دری بسته چه باید نیز پیشم ۵۸
دلی بستهچو در بر وی ببستند
تنی خسته دگر باره بخستند ۵۹
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
به مشکین سلسله جانم ببستست ۶۰
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش ۶۱
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته ۶۲
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبینم نا جوانمردی من کس ۶۳
خداوندی چو شه زین برفته
به من چندین نصیحتها بگفته ۶۴
هم امشب بند او چون برگشایم
چو چشم آورد با او چون بر آیم ۶۵
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
نپندارم که با موبد بر آینده ۶۶
خود این جست او ز من زنهارداری
نگویی چون کنم زنهار خواری ۶۷
به رامین ار تو صد چندین شتابی
ز من این ناجوانمردی نیابی ۶۸
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر ۶۹
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
دگر کرد آزمایش را نمایش ۷۰
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید ۷۱
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد ۷۲
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدی یک روز پیش آید بدان را ۷۳
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه ۷۴
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدی تیز ۷۵
به تیمار این یکی شب صابری کن
وزان پس تا توانی داوری کن ۷۶
که من امشب همی ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وی یکی بد ۷۷
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس ۷۸
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
همی گفت و همی زد دست بربر ۷۹
نه روزی دید و رخنه جایگاهی
نه بر بام سرایش دید راهی ۸۰
چو تاب مهر جانش راهمی تافت
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت ۸۱
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان ۸۲
برو بسته طناب سخت بسیار
یکایک ویس را درمان و تیمار ۸۳
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین ۸۴
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام ۸۵
برهنه سر برهنه پای مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده ۸۶
شکسته گوشوارش پاک در گوش
ابی زیور بمانده روی نیکوش ۸۷
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ ۸۸
قصب چادرش را در گوشه ای بست
درو زد دست و از باره فرو جست ۸۹
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره ۹۰
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش ۹۱
گسسته بند کستی بر میانش
چو شلوارش دریده بر دو رانش ۹۲
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
دریده بود یا افتاده یکسر ۹۳
برهنده پای گرد باغ گردان
به هر مرزی دوان و دوست جویان ۹۴
هم از چشمش روان خونو هم از پای
همی گفتی ازین بخت نگون وای ۹۵
کجا جویم نگار سعتری را
کجا جویم بهار دلبری را ۹۶
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم ۹۷
به حق دوستی ای باد شبگیر
برای من زمانی رنج بر گیر ۹۸
اگر با بیدلان هستی نکورای
منم بیدل یکی بر من ببخشای ۹۹
که پایت گر جهانی بر نوردد
چو نازک پای من خونین نگردد ۱۰۰
نه راهی دور می بایدت رفتی
نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن ۱۰۱
گغر کن بر دو نسرین شکفته
یکی پیدا یکی از من نهفته ۱۰۲
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسول کرد همچون من بسی را ۱۰۳
هزاران پردگی را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگغاشت ۱۰۴
هزاران دل بخشم از جای بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند ۱۰۵
ببین حال مرا در مهر کاری
بدین سختی و رسوایی و زاری ۱۰۶
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
به صد گونه جفا بی صبر و آرام ۱۰۷
پیام من بدان روی نکو بر
که خوبی انجمن دارد بدو بر ۱۰۸
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای ۱۰۹
بگو ای نوبهار بوستانی
سزای خرمی و شادمانی ۱۱۰
بگو ای آفتاب دلربایی
به خوبی یافته فرمان روایی ۱۱۱
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تاری شب به بام و در فگنده ۱۱۲
نکرده با من بیدل مواسا
نجسته با من مسکین مدارا ۱۱۳
مرا بخت بد از گیتی برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده ۱۱۴
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم ۱۱۵
کنم از بیدلی و بخت فریاد
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد ۱۱۶
مرا گفتی چرا ایدر نیایی
من اینک آمدستم تو کجایی ۱۱۷
چرا پیشم نیایی از که ترسی
چرا بیمار هجران را نپرسی ۱۱۸
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم ۱۱۹
به جای روی تو گر ماه بینم
چنان دانم که تاری چاه بینم ۱۲۰
به جای زلف تو گر مشک بویم
نماید مشک سارا خاک کویم ۱۲۱
به جای دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم ۱۲۲
مرا جانان توی نه مشک و غنبر
مرا درمان توی نه نوش و شکر ۱۲۳
دلم را مار زلفینت گزیدست
خلیده جان من بر لب رسیدست ۱۲۴
بود تریاک جان من لبانت
همان خورشید بخت من رخانت ۱۲۵
بدا بخت منا امشب کجایی
چرا ببریدی از من آشنایی ۱۲۶
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشایی تو بر من ۱۲۷
کجایی ای مه تابان کجایی
چرا از بختر بر می نیایی ۱۲۸
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه ۱۲۹
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده ۱۳۰
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور ۱۳۱
به فر خویش ما را یاوری کن
به نور خویش ما را رهبری کن ۱۳۲
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
جهان بی رویتان بر من سیاهست ۱۳۳
خدایا بر من مسکین ببخشای
مرا دیدار آن دو ماه بنمای ۱۳۴
یکی مه را فروخ و روشنایی
یکی مه را شکوه و پادشایی ۱۳۵
یکی را جای برج چرخ گردان
یکی را چای تخت و زین و میدان ۱۳۶
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد ۱۳۷
چو سیمین زروقی در ژرف دریا
چو دست ابر نجنی در دست حورا ۱۳۸
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست ۱۳۹
پدید آمد مرو را یار خفته
میان گل بسان گل شکفته ۱۴۰
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین ۱۴۱
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهاری باد مشکین از گلستان ۱۴۲
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروی یاسمین بار ۱۴۳
نجست از جای و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش ۱۴۴
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور ۱۴۵
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
گهی از لعل و شکر فشان کرد ۱۴۶
لب هر دو بسان میم بر میم
بر هر دو بسان سیم بر سیم ۱۴۷
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده روی بر روی ۱۴۸
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت ۱۴۹
ز روی هر دوشان شب روز گشته
ز شادی رزشان نوروز گشته ۱۵۰
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
همه شب عشق ایشان را ستایان ۱۵۱
ز شادی شان همی خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله ۱۵۲
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّی ۱۵۳
چو راز دوستی با هم گشادند
به خوشی کام یکدیگر بدادند ۱۵۴
زمانه زشت روی خویش بنمود
به تیغ رنج کشت ناز بدرود ۱۵۵
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد ۱۵۶
جهان را گوهر آمد زشت کاری
چرا زو مهربانی گوش داری ۱۵۷
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم ۱۵۸
که شد باز آمد از گرگان و ساری ۱
سرای خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین ۲
کلید رومی و قفل الانی
ز پولادی زده هندوستانی ۳
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن ۴
چنان شد ز استواری خانهء شاه
کجا در وی نبودی باد را راه ۵
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر ۶
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد ۷
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردی بجا آر ۸
به زاول رفت خواهم چند گاهی
در رنگ من بود کم بیش ماهی ۹
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم ۱۰
کلید در ترا دادم به زنهار
یکی این بار زنهارم نگه دار ۱۱
تو خود دانی که در زنهار داری
نه بس فرخ بود زنهار خواری ۱۲
بدین بارت بخواهم آزمودن
اگر نیکی کنی نیکی نمودن ۱۳
همی دانم که رنج خود فزایم
که چیزی آزموده آزمایم ۱۴
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
کجا از زیر کان ایدون شنیدم ۱۵
چو چیز خویش دزدان را سپاری
ازیشان بیش یابی استواری ۱۶
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
کلید خانه وی را داد ناچار ۱۷
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادی رفت بیرون ۱۸
به لشکر گه فرود آمد یکی روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز ۱۹
غم دوری و تیمار جدایی
برو بر تلخ کرده پادشایی ۲۰
به لشکر گاه رامین بود با شاه
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه ۲۱
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا می خورد با او دو سه جام ۲۲
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون ۲۳
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
برانست تا ببیند روی دلبر ۲۴
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه ۲۵
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ ۲۶
خروشان و نوان با یوبهء جفت
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت ۲۷
نگارا تا مرا از تو بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند ۲۸
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
ز غم دستی به دل دستی به بالین ۲۹
شب تاریک پنداری که دریاست
کنار و غعر او هر دو نه پیداست ۳۰
منم غرقه درین دریای منکر
بدو در اشک من مرجان و گوهر ۳۱
اگر چه در میان بوستانم
ز اشک خویش در موج دمانم ۳۲
ز دیده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار کردم گلستان را ۳۳
چه سود ار من همی گریم به زاری
که از خالم تو آگاهی نداری ۳۴
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بسوزم این سرای و بند محکم ۳۵
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وی جای دارد دلفروزم ۳۶
اگر آتش رسد وی را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من ۳۷
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
نشستستند جانم را برابر ۳۸
کمان ابروت بر من کشیده
به تیر غمزه جانم را خلیده ۳۹
اگر بختم ز پیش تو براندست
خیالت سال و مه با من بماندست ۴۰
گهی خوابم همی از دیده راند
گهی خونم همی بر رخ فشاند ۴۱
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پیشت برفته ۴۲
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل ۴۳
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین ۴۴
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس ۴۵
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم ۴۶
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود
که بوی باغ بودی دلبرش بود ۴۷
شه بی دل به باغ اندر غنوده
نگارش روی مه پیکر شخوده ۴۸
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان ۴۹
همی دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بی او تفته داغست ۵۰
به زاری دایه را خواهش همی کرد
که بر گیر از دلم دایه این درد ۵۱
هم از جانم هم از در بند بگشای
شب تیره مرا خورشید بنمای ۵۲
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک ۵۳
زبس در های بسته سخت چون سنگ
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ ۵۴
دریغا کاش بودی راه دشوار
نبودی در میان این بند بسیار ۵۵
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
کلید در بیاور بند بگشای ۵۶
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند ۵۷
بسست این بندهای عشق خویشم
دری بسته چه باید نیز پیشم ۵۸
دلی بستهچو در بر وی ببستند
تنی خسته دگر باره بخستند ۵۹
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
به مشکین سلسله جانم ببستست ۶۰
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش ۶۱
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته ۶۲
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبینم نا جوانمردی من کس ۶۳
خداوندی چو شه زین برفته
به من چندین نصیحتها بگفته ۶۴
هم امشب بند او چون برگشایم
چو چشم آورد با او چون بر آیم ۶۵
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
نپندارم که با موبد بر آینده ۶۶
خود این جست او ز من زنهارداری
نگویی چون کنم زنهار خواری ۶۷
به رامین ار تو صد چندین شتابی
ز من این ناجوانمردی نیابی ۶۸
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر ۶۹
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
دگر کرد آزمایش را نمایش ۷۰
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید ۷۱
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد ۷۲
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدی یک روز پیش آید بدان را ۷۳
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه ۷۴
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدی تیز ۷۵
به تیمار این یکی شب صابری کن
وزان پس تا توانی داوری کن ۷۶
که من امشب همی ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وی یکی بد ۷۷
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس ۷۸
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
همی گفت و همی زد دست بربر ۷۹
نه روزی دید و رخنه جایگاهی
نه بر بام سرایش دید راهی ۸۰
چو تاب مهر جانش راهمی تافت
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت ۸۱
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان ۸۲
برو بسته طناب سخت بسیار
یکایک ویس را درمان و تیمار ۸۳
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین ۸۴
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام ۸۵
برهنه سر برهنه پای مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده ۸۶
شکسته گوشوارش پاک در گوش
ابی زیور بمانده روی نیکوش ۸۷
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ ۸۸
قصب چادرش را در گوشه ای بست
درو زد دست و از باره فرو جست ۸۹
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره ۹۰
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش ۹۱
گسسته بند کستی بر میانش
چو شلوارش دریده بر دو رانش ۹۲
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
دریده بود یا افتاده یکسر ۹۳
برهنده پای گرد باغ گردان
به هر مرزی دوان و دوست جویان ۹۴
هم از چشمش روان خونو هم از پای
همی گفتی ازین بخت نگون وای ۹۵
کجا جویم نگار سعتری را
کجا جویم بهار دلبری را ۹۶
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم ۹۷
به حق دوستی ای باد شبگیر
برای من زمانی رنج بر گیر ۹۸
اگر با بیدلان هستی نکورای
منم بیدل یکی بر من ببخشای ۹۹
که پایت گر جهانی بر نوردد
چو نازک پای من خونین نگردد ۱۰۰
نه راهی دور می بایدت رفتی
نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن ۱۰۱
گغر کن بر دو نسرین شکفته
یکی پیدا یکی از من نهفته ۱۰۲
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسول کرد همچون من بسی را ۱۰۳
هزاران پردگی را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگغاشت ۱۰۴
هزاران دل بخشم از جای بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند ۱۰۵
ببین حال مرا در مهر کاری
بدین سختی و رسوایی و زاری ۱۰۶
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
به صد گونه جفا بی صبر و آرام ۱۰۷
پیام من بدان روی نکو بر
که خوبی انجمن دارد بدو بر ۱۰۸
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای ۱۰۹
بگو ای نوبهار بوستانی
سزای خرمی و شادمانی ۱۱۰
بگو ای آفتاب دلربایی
به خوبی یافته فرمان روایی ۱۱۱
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تاری شب به بام و در فگنده ۱۱۲
نکرده با من بیدل مواسا
نجسته با من مسکین مدارا ۱۱۳
مرا بخت بد از گیتی برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده ۱۱۴
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم ۱۱۵
کنم از بیدلی و بخت فریاد
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد ۱۱۶
مرا گفتی چرا ایدر نیایی
من اینک آمدستم تو کجایی ۱۱۷
چرا پیشم نیایی از که ترسی
چرا بیمار هجران را نپرسی ۱۱۸
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم ۱۱۹
به جای روی تو گر ماه بینم
چنان دانم که تاری چاه بینم ۱۲۰
به جای زلف تو گر مشک بویم
نماید مشک سارا خاک کویم ۱۲۱
به جای دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم ۱۲۲
مرا جانان توی نه مشک و غنبر
مرا درمان توی نه نوش و شکر ۱۲۳
دلم را مار زلفینت گزیدست
خلیده جان من بر لب رسیدست ۱۲۴
بود تریاک جان من لبانت
همان خورشید بخت من رخانت ۱۲۵
بدا بخت منا امشب کجایی
چرا ببریدی از من آشنایی ۱۲۶
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشایی تو بر من ۱۲۷
کجایی ای مه تابان کجایی
چرا از بختر بر می نیایی ۱۲۸
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه ۱۲۹
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده ۱۳۰
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور ۱۳۱
به فر خویش ما را یاوری کن
به نور خویش ما را رهبری کن ۱۳۲
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
جهان بی رویتان بر من سیاهست ۱۳۳
خدایا بر من مسکین ببخشای
مرا دیدار آن دو ماه بنمای ۱۳۴
یکی مه را فروخ و روشنایی
یکی مه را شکوه و پادشایی ۱۳۵
یکی را جای برج چرخ گردان
یکی را چای تخت و زین و میدان ۱۳۶
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد ۱۳۷
چو سیمین زروقی در ژرف دریا
چو دست ابر نجنی در دست حورا ۱۳۸
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست ۱۳۹
پدید آمد مرو را یار خفته
میان گل بسان گل شکفته ۱۴۰
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین ۱۴۱
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهاری باد مشکین از گلستان ۱۴۲
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروی یاسمین بار ۱۴۳
نجست از جای و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش ۱۴۴
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور ۱۴۵
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
گهی از لعل و شکر فشان کرد ۱۴۶
لب هر دو بسان میم بر میم
بر هر دو بسان سیم بر سیم ۱۴۷
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده روی بر روی ۱۴۸
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت ۱۴۹
ز روی هر دوشان شب روز گشته
ز شادی رزشان نوروز گشته ۱۵۰
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
همه شب عشق ایشان را ستایان ۱۵۱
ز شادی شان همی خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله ۱۵۲
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّی ۱۵۳
چو راز دوستی با هم گشادند
به خوشی کام یکدیگر بدادند ۱۵۴
زمانه زشت روی خویش بنمود
به تیغ رنج کشت ناز بدرود ۱۵۵
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد ۱۵۶
جهان را گوهر آمد زشت کاری
چرا زو مهربانی گوش داری ۱۵۷
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم ۱۵۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۸
۵۶۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:مویه کردن شهرو پیش موبد
گوهر بعدی:آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.