هوش مصنوعی: این متن شعری از داستان عاشقانهٔ "ویس و رامین" است که روایتگر جدایی دردناک رامین از ویس و احساسات پیچیدهٔ آنهاست. رامین پس از تحمل رنج‌های بسیار، از ویس دور می‌شود و هر دو در فراق یکدیگر می‌نالند. ویس با ارسال هدایایی سعی در تسلی رامین دارد، اما رامین از بی‌وفایی و جفای زمانه شکایت می‌کند. این شعر پر از تصاویر احساسی و توصیفات غنایی از عشق، فراق و رنج‌های عاشقانه است.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانهٔ پیچیده، احساسات عمیق و گاه تلخ است که درک آن برای مخاطبان جوان‌تر دشوار بوده و ممکن است برای آنها سنگین باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جفا، فراق و پشیمانی نیاز به بلوغ عاطفی دارد.

رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس

چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بابدادان ۱

هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد ۲

چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه ۳

کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام ۴

چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن ۵

به دامی او فتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی ۶

به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماه آباد ۷

تنم را دردمندی می گدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد ۸

همی خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد ۹

مگر یابم نشان تندر ستی
رها گردد تنم از رنج و سستی ۱۰

به دشت و کوه بر من چند گاهی
بجویم خوشترین نخچیر گاهی ۱۱

گهی گیرم بیوزان غرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو ۱۲

گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بروی گمارم ۱۳

تذروان را به بازان ازمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم ۱۴

هر آن گاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه ۱۵

خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین ۱۶

ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد ۱۷

چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی ۱۸

به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد بر نشیند ۱۹

چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست ۲۰

بگفت از جای شاهنشاه بر خیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز ۲۱

ترا بر جای شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن ۲۲

تترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودست ۲۳

ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین ۲۴

همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست ۲۵

ز مهر ویس چندان رنج دیدی
کنون بنگر که از وی چه شنیدی ۲۶

مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید ۲۷

بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیموند فزونتر ۲۸

بپیمودم دم خر چند گاهی
گرفتم بر هوای دیو راهی ۲۹

سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم ۳۰

هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو ۳۱

چرا بیهوده گم کردم جوانی
چرا بر باد دادم زندگانی ۳۲

دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم ۳۳

به دست خود گلوی خود بریدن
به از بیغارهء ناکس شنیدن ۳۴

سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویران تر شود زود ۳۵

جدایی را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه ۳۶

چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن ۳۷

به هنگام آمد این بیغارهء سرد
که باری زو دلم را سرد تر کرد ۳۸

چو من زو دل همی خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن ۳۹

کنون کم داد دولت رایگانی
گریز ای دل ز سختی تا توانی ۴۰

گریز ای دل ز آسیب زمانه
گریز ای دل ز ننگ جاودانه ۴۱

دلا بگریز تا خونم نریزی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی ۴۲

درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل ۴۳

سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید ۴۴

پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دل آزار ۴۵

ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سی تخت مدهون ۴۶

دریشان جامهای بستی رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین ۴۷

به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگر گونه نگاری ۴۸

به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین ۴۹

پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لاکه گون و لعل دستار ۵۰

به نقش لعل در وی بافته زر
چو روی بیدل و رخسار دلبر ۵۱

پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند ۵۲

زمانی خرمی کردند و بازی
بپیچیده به هم هر دو نیازی ۵۳

ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین ۵۴

گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان ۵۵

سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دینار ۵۶

عقیق دو لبس پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته ۵۷

یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار ۵۸

به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده ۵۹

همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار ۶۰

نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین ۶۱

هنوز از مهر ما خود چند رفتست
که دلت از مهر ما سیری گرفتست ۶۲

همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهی و یاسمین بر ۶۳

بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی ۶۴

اگر مهر نُوت گشتست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا ۶۵

مکن رامین جفای هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن ۶۶

مکن رامین که باز ایی پشیمان
گسسته دوستی بشکسته پیمان ۶۷

چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی ۶۸

به دل با درد هجرانم نتابی
چو باز آیی مرا دشوار یابی ۶۹

کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عُجب و منی درویش باشی ۷۰

چو زیر چنگ پیش من بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی ۷۱

ز من بینی همین غم کز تو دیدی
چشی از من همین کز تو چشیدی ۷۲

همین گُشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز ۷۳

جوابش داد رامین سخن دان
که از راز من آگاهست یزدان ۷۴

همی دانی که از تو نا شکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم ۷۵

جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من ۷۶

پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهی به دریا ۷۷

نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری ۷۸

ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتی بدیدم ۷۹

همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران ۸۰

ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب ۸۱

به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم ۸۲

همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان ۸۳

هر آن گاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد ۸۴

هر آن گاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم ۸۵

چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان ۸۶

پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری ۸۷

به گیتی نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید ۸۸

چه باشد گر بود سالی جدایی
وزان پس جاودانه آشنایی ۸۹

جهان را چند گونه رنگ و بندست
که ناند باز کاو را بند چندست ۹۰

چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی
چه مایه بود خواهد روشنایی ۹۱

اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همی امید دارم ۹۲

اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزی نکاهم ۹۳

خدای ما که با عدلست و دادستن
همه کس را چنین آمید دادستن ۹۴

که روز رنج و سختی در گذاریم
پس اورا ناز و شادی درپس آریم ۹۵

مرا تا جن بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد ۹۶

توی خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد ۹۷

پس سختی بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه ۹۸

چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست ۹۹

گشاده آنگاهی گردد همه کار
که سختی بیش آرد بند و مسمار ۱۰۰

گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران ۱۰۱

سمنبر ویس گفت آری چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست ۱۰۲

نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید ۱۰۳

ازان ترسم که تو روزی به گوراب
ببینی دختری چون دُر خوشاب ۱۰۴

به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور ۱۰۵

پس آزرم وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سفاری ۱۰۶

نگر تا نگذری هر گز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب ۱۰۷

ز بس خوبان و مهرویان که بینی
ندانی زان کدامین بر گزینی ۱۰۸

چو روی خویش مردم را نمایند
بهروی و موی زیبا دل ربایند ۱۰۹

چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران ۱۱۰

بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو ۱۱۱

اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان ۱۱۲

و گر تو پیشهداری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن ۱۱۳

جهان افروز رامین گفت افر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه ۱۱۴

سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید ۱۱۵

همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ ۱۱۶

لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو ۱۱۷

دهد دیدنش پیران را جوانی
لبانش مردگان را زندگانی ۱۱۸

به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم ۱۱۹

ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور ۱۲۰

پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند ۱۲۱

دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همی پدرود کردند ۱۲۲

چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند ۱۲۳

چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند ۱۲۴

هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان ۱۲۵

دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند ۱۲۶

چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده بر داشت ۱۲۷

قصا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت ۱۲۸

شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب ۱۲۹

همی نالید ویسه در جدایی
شکیب از من جدا شد تا تو آیی ۱۳۰

قصای بد ترا در ره فگنده
هوای دل مرا در چه فگنده ۱۳۱

نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه ۱۳۲

چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت ۱۳۳

به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ ۱۳۴

چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم ۱۳۵

سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید ۱۳۶

به دریا در که یارد بود مادام
به دوزخ در که آرد کرد آرام ۱۳۷

چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که فویم دشمن من همچو من باد ۱۳۸

چو از در گه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین ۱۳۹

چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران ۱۴۰

اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر ۱۴۱

همی پیچید بر درد جدایی
نشسته بر رخان گرد جدایی ۱۴۲

نباشد هیچ عاشق را صبوری
نخاصه روز هجر و گاه دوری ۱۴۳

چو باشد در جدایی دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا ۱۴۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۴
کانال گوهرین در ایتا
۵۶۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:پاسخ دادن ویس موبد را
گوهر بعدی:رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.