هوش مصنوعی: این متن عرفانی از زبان شبلی، عارفی بزرگ، سخن می‌گوید و به مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا در ذات حق، وحدت وجود، عشق الهی، و رسیدن به حقیقت از طریق سلوک معنوی می‌پردازد. شاعر با استفاده از اصطلاحات عرفانی مانند «اناالحق»، «فنا»، و «بقا» سعی در بیان تجربه‌های معنوی خود دارد و مخاطب را به گذر از ظاهر و رسیدن به باطن دعوت می‌کند.
رده سنی: 18+ محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات پیچیده و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.

حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور ازعالم و در بی نشانی یافتن فرماید

چنین گفت است شبلی پیر عشاق
که گردیدم بسی در گرد آفاق ۱

سلوکم بیحد و اندازه کردم
که تا من مغز جان را تازه کردم ۲

نشان میجستم اندر عالم جان
که تا بوئی برم از راز پنهان ۳

نشان میجستمو چون بنگریدم
یقین جز بی نشانی می ندیدم ۴

همه در بی نشانی یافتم من
که اینجا بی نشانی بود روشن ۵

تمامت بی نشان خواهیم گشتن
کسی باشد که این خواهد نگشتن ۶

نهان شو سوی مردان در دل و جان
که تا یابی همه اسرار پنهان ۷

چو فانی گردی و باقی شوی تو
همه ذرّات را ساقی شوی تو ۸

ببین جام جم اندر خود یقین باز
یده یک ذرّه از ذرّات ز آغاز ۹

تو زانجام ارْدمی ز آنجا بنوشی
عیان جملگی باشی خموشی ۱۰

کن اینجا همچو مردان جام درکش
برافکن چار و پنج اینجا تو با شش ۱۱

همه کن محو ای بود فنا تو
که بنمودی یقین راز بقا تو ۱۲

همه کن محو در دیدار جانان
که این باشد یقین اسرار جانان ۱۳

همه کن محو خود باش و اناالحق
زن و برگوی بر کل راز مطلق ۱۴

اناالحق گوی وز جان کن گذر باز
حجاب اوّل و آخر برانداز ۱۵

اناالحق گوی چون دیدی یقینت
مبین گرمرد عشقی کفر و دینت ۱۶

اناالحق گوی و سلطان شو بعالم
یقین بشناس اندر خود دمادم ۱۷

یقین بشناس چون منصور اینجا
که از ظلمت شوی پر نور اینجا ۱۸

یقین بشناس و در جانان نگر تو
دمادم میدهم اینجا خبر تو ۱۹

خبر اندر نمود جسم و جانست
ولیکن بی خبر این سر ندانست ۲۰

نداند بیخبر اسرارِ توحید
که او میننگرد جز عین تقلید ۲۱

نداند بیخبر سرّ خدائی
که ماندست او همیشه در جدائی ۲۲

نداند بیخبر اسرار بیچون
که ماند است او همیشه در چه و چون ۲۳

نداند بیخبر اسرار عشّاق
اگر او فی المثل گردد در آفاق ۲۴

نداند بیخبر راز نهانی
که تا اینجا نگردد عین فانی ۲۵

نداند بیخبر توحید اللّه
که چون کافر بود پیوسته گمراه ۲۶

اگر یابی خبر اینجا حقیقت
قدم بسپار اینجا در شریعت ۲۷

خدا گردی بمعنی و بصورت
ز پیشت دور گردد هر کدورت ۲۸

خدا گردی و یابی جُمله در خَود
شوی فارغ یقین از نیک و هر بد ۲۹

خدا گردی و بودت در نهانی
زنددائم اناالحق جاودانی ۳۰

خدا گردی تو اندر جوهر ذات
تمامت بندگی دارند ذرّات ۳۱

خدا گردی و جمله بنده باشد
ز نورت سر بسر تابنده باشد ۳۲

خدا گردی تو در دید خدائی
دهی مر جملگی را روشنائی ۳۳

خدا گردی بکل منصور باشی
چو حق در جملگی مشهور باشی ۳۴

خدا گردی و باشی ناپدیدار
ولی در جملگی آئی پدیدار ۳۵

خدا گردی و باشی جاودانه
نگیرد هیچکس اینجا بهانه ۳۶

خدا گردی تو اندر جمله اشیاء
ز پنهانی شوی در جمله پیدا ۳۷

خدا گردی بصورت هم بمعنی
تو باشی بیشکی دنیا و عقبی ۳۸

خدا گردی و بود خویش یابی
همه اینجایگه درویش یابی ۳۹

چگویم این بیان هر کس نداند
ولیکن این محقق باز داند ۴۰

چگویم اندر این معنی بیچون
که این معنی فتادم بی چه و چون ۴۱

چگویم ذات مخفی گشتم اینجا
ز پنهانی شدم در دوست پیدا ۴۲

چگویم هر صفت در معرفت من
چوهستم این زمان کُل بی صفت من ۴۳

صفاتم بی صفت آمد پدیدار
حقیقت معرفت گردم نمودار ۴۴

ز عین معرفت عطّار مستست
حقیقت نیست شد در جمهل هستست ۴۵

دم وحدت مراتحقیق باشد
کزان سر مر مرا توفیق باشد ۴۶

شدستم بیدل و جان در دل و جان
حقیقت جان ودل گشتست جانان ۴۷

یقینم این زمان من جوهر یار
پدید آورده و خود ناپدیدار ۴۸

نمودم مینماید سرّ توحید
گذر کردستم از تشبیه و تقلید ۴۹

حقایق منکشف آرم دمادم
عیان سرّ جانان همچو خاتم ۵۰

حقایق دارم از اسرار اینجا
که پیدا کردهام من یار اینجا ۵۱

صفاتم ذات شد بیچون من حق
که اینجا مینمایم سرّ مطلق ۵۲

صفاتم در همه کون و مکان است
که جانم این زمان کل جان جانست ۵۳

دل و جانم همه جانان گرفتست
ز پیدائی همه پنهان گرفتست ۵۴

چنان واصل شدم در جوهر یار
که از پیدائی من ناپدیدار ۵۵

حقیقت واصلی چون خود ندیدم
که اینجا در همه من ناپدیدم ۵۶

حقیقت واصلم در جوهر ذات
که اینجا میشناسم جمله ذرّات ۵۷

ز من پیدا ز من پنهان شده باز
ز من جان و ز من جانان شده باز ۵۸

ز من آمد ظهور این عالم جان
که من بودم در اوّل آدم جان ۵۹

همه در مَن من اندر خود شده خَود
نمایم نیک و هرگز نیستم بد ۶۰

همه من دارم از اصل نمودم
که من باشم یقنی و جمله بودم ۶۱

دمامد رخش دارم زیر رانم
بهرجائی که میخواهم برانم ۶۲

بحالم همه بحالم ایستاده
منم سالک منم واصل فتاده ۶۳

چنین اسرار اینجا کس نگفتست
که حق هم گفته و هم خود شنفتست ۶۴

چنین اسرار بود عاشقانست
ببر گوئی که معنی کامرانست ۶۵

خراباتی شو از عین خرابی
که این معنی بیک لحظه بیابی ۶۶

خراباتی شو و خود مست گردان
حقیقت نیست شو خود هست گردان ۶۷

رهائی یافت زنده تا نماید
عیان قوّت و حظّی فزاید ۶۸

چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل
ز فرقت میرسد زیشان ابا اصل ۶۹

یقین در اصل خود نیکو ببینی
بدانی این اگر صاحب یقینی ۷۰

که اصل جان تو با صورت اینجا
نمیبُد اصل چون شیر مصفّا ۷۱

چو جفتش کرد با هم در نمودار
ز اصل آمد یقین فرعی بدیدار ۷۲

نمود اصل وفرع اینجا یکی بود
که بیشک در دوئی این روی بنمود ۷۳

به آخر جایگه یک مسکن آمد
نمود جان حقیقت در تن آمد ۷۴

یکی دان جان و صورت آخر کار
که همچون او کند آخر در اسرار ۷۵

چو جانت زندهٔ اصل است بینش
نمود جسم آمد آفرینش ۷۶

نه هر دو جوهر ذاتند هر یک
ولیکن بهتر آمد پیش آن یک ۷۷

چو جانت بهتر آمد در نمودار
حقیقت گشت صورت ناپدیدار ۷۸

چو اصل اینجایگه مر زنده باشد
که از اعیان کل بگزیده باشد ۷۹

حقیقت هر دو حق بُد ازنهانی
ولیکن جان برش رازِ نهانی ۸۰

چو اینجا جوهر جان نور ذاتست
فتاده در نمودار صفاتست ۸۱

صفاتت روشن و جانت عیانست
ولی آن زنده گه اینجا نهانست ۸۲

نهانش زان بُد اینجا تا بدانند
همه ذرّات از او حیران بمانند ۸۳

ز اصلت جسم و جان بود خدایست
مدان کین هر دو بر فرع خدایست ۸۴

چو اصلند این یکی ازدید اللّه
یقین دان خویشتن توحید اللّه ۸۵

تو زان اصلی که وصل عاشقانست
نمودش بیشکی کون و مکانست ۸۶

تو زان اصلی که بود جملگی اوست
حقیقت اوست مغز و مر توئی پوست ۸۷

تو زان اصلی اگر خود باز دانی
بدان کاینجا حقیقت جان جانی ۸۸

ترا این اصل اینجا وصل بنمود
حقیقت بود تو از اصل بنمود ۸۹

توئی اصل تمامت آفرینش
که پیدا شد بتو اسرار بینش ۹۰

توئی اصل خداوندی در اینجا
که ماندستی و در بندی در اینجا ۹۱

توئی اصل از نمود نفخهٔ ذات
که خدمتکارتست این جمله ذرّات ۹۲

توئی اصل حقیقت در طریقت
که پیدا آمدستی در شریعت ۹۳

خدائی داری و اینجا ندیدی
از آن مخفی نمانده ناپدیدی ۹۴

خدائی داری و عین نمودار
بتو شد آشکارا جمله اسرار ۹۵

همه اسرارتست و تو چنین مست
بمانده زار و حیرانی و پابست ۹۶

شده در عین این دنیا چنینی
کجا اسرار خود اینجا ببینی ۹۷

تو در اسرار جان راهی نداری
بهرزه عمر در غم میگذاری ۹۸

غم تو جملگی از بهر دنیاست
کجا میل تو اندر سوی عقبی است ۹۹

اگر عقبی ترا روئی نماید
نمود جانت اینجا در رُباید ۱۰۰

چو آخر جایت اندر سوی عقبی است
چرا میلت چنین در سوی دنیاست ۱۰۱

چو آخر جان تو اینجاست تحقیق
طمع بُر تا بیابی عزّ و توفیق ۱۰۲

ترا اینجا حقیقت گفتگویست
تنت گردان در این میدان چو گویست ۱۰۳

در اینجا گوی چرخت ذرّه باشد
نمود جانت اینجا قطره باشد ۱۰۴

حقیقت بگذر از صورت بصورت
که چیزی مینیابد بی ضرورت ۱۰۵

چو صورت فانی آمد اندر این راه
چو مردان باش از توحید آگاه ۱۰۶

دمی این دم مزن بی سرّ توحید
نظر میکن تو اندر دیدهٔ دید ۱۰۷

طلب میکن که روزی برگشاید
تر این راز اینجاگه نماید ۱۰۸

چو بگشاید درت ناگاه اینجا
شوی یکبارگی آگاه اینجا ۱۰۹

چو بگشاید درت در سرّ اسرار
وجود خویش بینی ناپدیدار ۱۱۰

چو بگشاید درت درعین توحید
نگنجد هیچ اینجا گاه تقلید ۱۱۱

چو بگشاید درت در اندرون آی
نمود خویشتن اینجای بنمای ۱۱۲

چو بگشاید درت مانند منصور
شوی در جزو و کل نور علی نور ۱۱۳

چو بگشاید درت از اصل آغاز
ببینی مسکن جان عاقبت باز ۱۱۴

چو بگشاید درت کلّی خدا گرد
ز بود جسم و جان کلّی جداگرد ۱۱۵

چو بگشاید درت حق بین تو درخویش
نمود پردهها بردار از پیش ۱۱۶

تو اندر پرده اکنون ماندهٔ باز
چو واصل آمدی پرده برانداز ۱۱۷

در این پرده نهان مانند خورشید
طلب کن نور ذات اینجا تو جاوید ۱۱۸

ز نور ذات برخوردار میباش
ز پرده دائما بیزار میباش ۱۱۹

چو خواهی تو که اینجا پرده بازی
رها کن این زمان این پرده بازی ۱۲۰

فناباش و فنابگزین تو اینجا
حقیقت در فنا بودست یکتا ۱۲۱

نمود تو ز جمله گر چه پیداست
نمودت از فنا اینجا هویداست ۱۲۲

یقین بشناس حق اندر فنایت
که آمد مرفنا عین بقایت ۱۲۳

فنا آمد بقای جمله مردان
فنا را دان حقیقت جان جانان ۱۲۴

همه اینجا فنا خواهیم بودن
همه در عین کل خواهیم بودن ۱۲۵

فنا شو در صفات و نور حق باش
حقیقت در عیان منصور حق باش ۱۲۶

فنا شو همچو مردان اندر این سرّ
برافکن این زمان اسرار ظاهر ۱۲۷

اگرچه ظاهرت اوّل فنا بود
حقیقت آن زمان عین خدا بود ۱۲۸

نمود ظاهر آمد اندر اینجا
دگر باطن شود از این مسمّا ۱۲۹

چوباطن گرددت اینجا حقیقت
یکی باشد نمودار شریعت ۱۳۰

بدانی آن زمان کاینجا چه بوداست
که ازتو جملگی گفت و شنوداست ۱۳۱

همه قائم بتوست و تو نهٔ خَود
کنون بشنو زمن ای مرد بِخَرد ۱۳۲

نهان شو همچو مردان اندر این راه
که تا گردی عیان قل هو اللّه ۱۳۳

نهان شو همچو مردان در صفاتت
نگه کن آنگهی در دید ذاتت ۱۳۴

خراباتی شو و جامی تو درکش
برون آ این زمان از آب و آتش ۱۳۵

خراباتی شو و و بر باد ده نار
ز بودِ کفرِ جان بر بند زنّار ۱۳۶

خراباتی شو و شوری برانگیز
حقیقت آب را بر خاک تن ریز ۱۳۷

خراباتی شو و اسرار بشنو
دمادم در یکی تکرار بشنو ۱۳۸

خراباتی شو و جانان طلب کن
نمود او یقین از جان طلب کن ۱۳۹

خراباتی شو و درکش سه تا جام
نمود خود نگه کن در سرانجام ۱۴۰

خراباتی شو و رند جهان شو
دو روزی خود نمای عاشقان شو ۱۴۱

خراباتی شو و رسوا شو اینجا
ز بودِ بودِ خود شیدا شو اینجا ۱۴۲

خراباتی شو و رُخها سیه کن
دمادم عشقبازی در کنه کن ۱۴۳

خراباتی شو و شو ننگ عالم
بخود زن جمله خاک و سنگ عالم ۱۴۴

خراباتی شو و آتش برافروز
نمود جسم خود اینجا تو میسوز ۱۴۵

خراباتی شو اینجا در خرابات
رها کن مسجد و زهد و مناجات ۱۴۶

خراباتی شو و در کل فنا گرد
تو با مردان حقیقت آشناگرد ۱۴۷

خراباتی شو و خود را تو بردار
کن اینجاگاه سرّ خود نگهدار ۱۴۸

اگر خواهی که اینجا رازگوئی
نمود دوست اینجا بازگوئی ۱۴۹

جز این معنی که من گویم مگو حق
چو منصور اندر اینجا زن اناالحق ۱۵۰

اناالحق زن مبین خود را به جز یار
میندیش اندر اینجاگه ز اغیار ۱۵۱

اناالحق زن جهان جاودان شو
ز دید خویش بی نام و نشان شو ۱۵۲

اناالحق زن تو اندر عالم دل
بجمله بر گُشا این راز مشکل ۱۵۳

اناالحق زن تو چون فرعون پنهان
که او هم دیده بُد تحقیق جانان ۱۵۴

اناالحق زن تو همچون من رآنی
حقیقت بازدان اینجا که آنی ۱۵۵

اناالحق زن تو چون موسی نهان شو
ز دیدخویش بی نام ونشان شو ۱۵۶

اناالحق زن تو مانند شجر زود
یقین موسای جان را ده خبر زود ۱۵۷

اناالحق زن تو چون منصور بردار
که اینجاگاه باشی تو نمودار ۱۵۸

اناالحق زن تو و فارغ یقین باش
عیان بود عشق و کفر و دین باش ۱۵۹

یقین درکافری زنّار معنی
ببند و زود از او بردار معنی ۱۶۰

یقین در کافری اسرار برگوی
که سرگردان شدی در ذات چون گوی ۱۶۱

یقین در کافری اینجا قدم زن
نمود جمله اشیا بر عدم زن ۱۶۲

یقین در کافری برگو اناالحق
نه باطل باش الّا جملگی حق ۱۶۳

یقین حق مبین جز حق میندیش
بجز حق جملگی بردار از پیش ۱۶۴

یقین حق بین و نور جاودانی
نشان بین خویش را عین نشانی ۱۶۵

خدا را دان اگر صاحب صفاتی
اناالحق زن که کلّی عین ذاتی ۱۶۶

در اینجاشو تو واصل پیش مردان
بلای عشق یابی رخ مگردان ۱۶۷

زناکامی اگر صاحب یقینی
بلای عشق و رسوائی گزینی ۱۶۸

برسوائی دراندازی تو خود را
شوی فارغ بکل ازنیک و بد را ۱۶۹

برسوائی قدم زن هر دمی تو
مبین اینجایگه نامحرمی تو ۱۷۰

همه محرم شناس اندر جفایت
وزایشان کش نمودار بلایت ۱۷۱

یکی دان جملگی راتو در آزار
نهادخویشتن راتو میازار ۱۷۲

یکی دان جملگی مر جوهر خویش
نمودار دوئی بردار از پیش ۱۷۳

یکی دان جملگی را در نظر تو
مباش اینجا حقیقت بیخبر تو ۱۷۴

یکی دان جملگی رادر صفاتت
ولیکن خویشتن بین نور ذاتت ۱۷۵

یکی دان جملگی را در حقیقت
که تو آوردهای شان در طبیعت ۱۷۶

یکی دان جملگی را و یکی بین
همه در خویشتن تو مر یکی بین ۱۷۷

یکی دان جملگی از جوهر ذات
که پیداشان تو کردستی ز ذرّات ۱۷۸

بگو اینجا حقیقت آشکاره
اناالحق گر کنندت پاره پاره ۱۷۹

بگو اینجا بری جمله حقایق
مپرس از فعل و گفتار دقایق ۱۸۰

بگو اینجا حقیقت لااله است
که او داری میان جان پناهست ۱۸۱

برو گر هست اینجا خود نهٔ تو
بگو تا کیست اینجاگه توئی تو ۱۸۲

توئی اصل و توئی اینجایگه فرع
توئی اصل حقیقت نیز هم فرع ۱۸۳

توئی اصل و تمامت هرچه دیدی
حقیقت زان نمود دید دیدی ۱۸۴

چو گفتی راز خود در نزد جمله
کند در فعل پنهان جمله جمله ۱۸۵

مپرس و شاد باش از جمله آزاد
همه مانند خاکی ده تو بر باد ۱۸۶

در اینجا رازگوی و باز جایت
شو و بین ابتدا و انتهایت ۱۸۷

در اینجا سیرزن اسرار خود تو
که راندستی قلم بر نیک و بد تو ۱۸۸

در اینجا سیرزن در هستی خویش
حقیقت خویش بین در هستی خویش ۱۸۹

در اینجا سیرزن اسرار جمله
که تو داری توئی اسرار جمله ۱۹۰

در اینجا سیرزن باشد نمودار
که آوردی تو از خودشان پدیدار ۱۹۱

در اینجا سیرزن احوال عالم
که پیدا گشته شد هم از تو آدم ۱۹۲

در اینجا سیرزن ذات فعالت
ز ماضی دان تو مستقبل ز حالت ۱۹۳

خبر یاب ارچه جمله عاقلانند
بگو اسرار خود تا جمله دانند ۱۹۴

بگو اسرار خود چون گفته باشی
حقیقت دُرّ معنی سُفته باشی ۱۹۵

تو خودگوئی وز خود هم بجوئی
که خود بشنیده باشی خود بگوئی ۱۹۶

تو خودگوئی کسی دیگر نباشد
حقیقت جمله خیر و شر نباشد ۱۹۷

تو خود گوئی ز خود حق دیده باشی
عیان خویشتن بگزیده باشی ۱۹۸

بلا از خویش بین و ز غیر منگر
که اینجا غیر نیست و سیر منگر ۱۹۹

بلا از خویش بین و تن فروده
اگر تو عاشقی کل داد او ده ۲۰۰

بلا از خویش بین صورت رها کن
از این آلودگی خود با صفا کن ۲۰۱

بلا از خویش بین اندر سوی دار
شو و خود کن ز اسرارت نمودار ۲۰۲

بلا از خویش بین و جان برافشان
که تاجانت شود دیدار جانان ۲۰۳

بلا از خویش بین کاینجا لقایست
لقای دوست در عین بلایست ۲۰۴

بلا از خویش بین ای واصل یار
که این باشد حقیقت حاصل یار ۲۰۵

بلا از خویش بین از دید صورت
چنین افتاد در اوّل ضرورت ۲۰۶

چنین خواهد بدن در آخر کار
که ویرانی پذیرد نقش پرگار ۲۰۷

چنین باشد چنین خواهد بدن کار
که ویران گردد این جمله بیکبار ۲۰۸

چنین خواهد بُدن در سرّ اوّل
که این صورت شود آخر مبدّل ۲۰۹

چنین خواهد بدن گر راز دانی
سزد کین جمله معنی بازدانی ۲۱۰

نخواهد ماند جزدلدار تحقیق
نمیبینیم به جز او سرّ توفیق ۲۱۱

اگر مرد رهی اینجا بلاکش
بلا مانند جمله انبیاکش ۲۱۲

اگر جمله بلای دید ایشان
کشی اینجایگه توحید ایشان ۲۱۳

ترا پیدا شود مانند منصور
یکی گردد حقیقت جاودان نور ۲۱۴

تو باشی در همه چیزی نمودار
کز این سانست سرّ عشق تکرار دمادم در ۲۱۵

یکی میآید ای دوست
طلب کن مغز و بگذر زود از پوست ۲۱۶

دمادم در یکی میگویمت من
دوای درد و دل میجویمت من ۲۱۷

دواکن خویشتن را زین نمودار
که باشد آخر کارت دوا یار ۲۱۸

طبیعت درد جان دلدار باشد
شفای جانِ تو هم یار باشد ۲۱۹

دوای درد جان چبود بلایش
بلا دیدند مردان بس لقایش ۲۲۰

شد ایشان را همی روشن حقیقت
که بسپردند کلّی در شریعت ۲۲۱

دل و جان سوی یار و یار گشتند
تمامت صاحب اسرار گشتند ۲۲۲

تو ترک جان کن و جانان یقین بین
ز کفر و عقل و عشق و سرّ و دین بین ۲۲۳

که اینجا جملگی بند حجابست
ولیکن شرع در عین حسابست ۲۲۴

تو ترک جان کن و دلدار دریاب
در اینجاگه حقیقت یار دریاب ۲۲۵

تو ترک جان کن و جانان ببین کل
نمود عشق او آسان ببین کل ۲۲۶

تو ترک جان کن اینجا همچو منصور
اناالحق گوی از نزدیک وز دور ۲۲۷

تو نزدیکی ولی از خویش دوری
حقیقت ظلمت و در عین نوری ۲۲۸

ترا چندان در این ره پیش بینی
نیامد تانمود جان ببینی ۲۲۹

ترا چندان در اینجاگفت و گویست
که دل گردان شده مانند گویست ۲۳۰

ترا چندان در این ره باز ماندست
که جانت پر ز حرص و آز ماندست ۲۳۱

ترا چندین در این ره کفر و دین است
کجا دید ترا عین الیقین است ۲۳۲

ترا چندین در این ره گفتم ای جان
که بیش از پیش مر خود را مرنجان ۲۳۳

بلاها میکشی از نفس مردار
گرفته آینه دل جمله زنگار ۲۳۴

بلاها میکشی از خوی بد تو
بدوزخ باز مانی تا ابد تو ۲۳۵

اگر این نفس اینجاگه بسوزی
بمانده غافل اندر خود هنوزی ۲۳۶

اگر این نفس بر تو چیره گردد
نمود عشق اینجا تیره گردد ۲۳۷

بیابی آنچه که گم کردهٔ تست
چه دانی تا چه اندر پردهٔ تست ۲۳۸

بنادانی گرفتار اندر اینجا
حقیقت خویش آزاری در اینجا ۲۳۹

بنادانی ندیدی یار خود تو
فتادستی چنین در نیک و بد تو ۲۴۰

بنادانی چنین مغرور ماندی
تو از دیدار جانان دور ماندی ۲۴۱

بنادانی بشد بر باد ناگاه
بشد عمر و ندیدستی رخ شاه ۲۴۲

بنادانی بسی کردی جهولی
در این دنیای دون در کل فضولی ۲۴۳

بنادانی گرفتار آمدت جان
بماندی مبتلا در بند و زندان ۲۴۴

بنادانی ز دانائی خبر تو
نداری و فتادستی بسر تو ۲۴۵

بنادانی رهی آنجا ببردی
میان آب حیوان تشنه مردی ۲۴۶

بنادانی لب آب حیاتی
نمیدانی و مانده در مماتی ۲۴۷

بنادانی چو داری آب حیوان
چرا غافل شدی مانند حیوان ۲۴۸

بنادانی چرا در ظلمت تن
نمیابی حقیقت آب روشن ۲۴۹

تو داری آب حیوان اندر این دل
گشاده گشته بر تو راز مشکل ۲۵۰

تو داری چشمهٔ حیوان بَرِ خود
حقیقت گردی اینجا رهبر خود ۲۵۱

چرا غافل شدی ای خضر دریاب
که اینجا آب حیوانست خور آب ۲۵۲

در این ظلمت تو ای خضر حقیقی
که با الیاس جانت هم رفیقی ۲۵۳

ببین هان چشمهٔ معنی بخور آب
دمی الیاس را از عشق دریاب ۲۵۴

تو داری باطن سرّ معانی
بخور آب و بده او را عیانی ۲۵۵

چو هر دو در صفت دارند معنی
نمود عالم عشقست تقوی ۲۵۶

شما را هر دو دیدار است باقی
که در ظلمت شما را دوست ساقی ۲۵۷

بود ای جان دمی معنیّ اسرار
شود این لحظه تو پندم نگهدار ۲۵۸

چو علم کل ترا کل متّصف شد
تنت باجان و جانان منتصف شد ۲۵۹

تو خوردی آب حیوان اندر اینجا
نَمیری تا ابد پنهان در اینجا ۲۶۰

ز جسم عالمی بر آفرینش
تو داری در نهان عین الیقینش ۲۶۱

یقین داری که بود حق تو دیدی
ز علم اینجا بکام دل رسیدی ۲۶۲

ز علم اینجا زدی دم در یکی تو
خدا را یافتی خود بیشکی تو ۲۶۳

ز علم اینجا زدی دم همچو حلّاج
ندادی بر سرت از دست شد تاج ۲۶۴

ز علم اینجا زدی دم همچو او تو
ندیدی هیچ بد الّا نکوتو ۲۶۵

در این دم عالم معنی تو داری
حقیقت دنیا و عقبی تو داری ۲۶۶

در این دم آندمِ اوّل ز جانت
دمادم روح میآرد عیانت ۲۶۷

در این دم ایندمِ عین الیقین است
که اوّل بود دیدی آخر این است ۲۶۸

در این تن جوهری داری نگهدار
بر عاشق تو میکن آن نگهدار ۲۶۹

در این دم نیست کلّی نفخهٔ صور
که اینجا میدهی نزدیکی ودور ۲۷۰

مشو چون این دمت اللّه بخشید
ترااز خود دلِ آگاه بخشید ۲۷۱

ترا بخشایش و اسرار آنجاست
حقیقت دریکی تکرار آنجاست ۲۷۲

تراملک است و مال و جاه دایم
که داری ذات هستی نور قائم ۲۷۳

بذات حق شدی اکنون مبرّا
رموز عشق بگشادی هویدا ۲۷۴

ز ذاتی و صفاتت هست غافل
صفات وفعل تو هم گشت واصل ۲۷۵

صفات و فعل تو ذات قدیمند
از آن اینجایگه بی خوف و بیمند ۲۷۶

صفات و فعل تو دیدارجانست
ز چشم آفرینش آن نهانست ۲۷۷

صفات و فعل تو اندر اناالحق
ز دید اینجای گشتند راز مطلق ۲۷۸

صفات و فعل تو دیدار آمد
حقیقت جملگی انوار آمد ۲۷۹

صفات و فعل تو اللّه خواهد
شدند تحقیق میچیزی نکاهد ۲۸۰

صفات و فعل تو خدا شدن نور
محیط جملهٔ اشیا و مشهور ۲۸۱

صفات و فعل تو گردان نور است
از آن واصل شده اندر حضور است ۲۸۲

صفات و فعل تو آمد منزّه
که کرده است اندر این معنیّ تو ره ۲۸۳

صفات و فعل تو پرده چو برداشت
بدید اسرار و آنگه دیده برداشت ۲۸۴

حقیقت عشق تو اینجا صفاتت
صفاتت محو شد اعیان ذاتت ۲۸۵

صفات نور دارد در نمودار
کسی باید که یابد این نمودار ۲۸۶

صفاتت برتر از دیدار دیدم
حقیقت جملگی اسرار دیدم ۲۸۷

صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شد
دل عشاق دیدت دید دل شد ۲۸۸

تمامت مشکلات اینجا یقین است
کسی داند که از تو پیش بین است ۲۸۹

ز تو پیدا، ز تو پنهان تمامت
همه از جان و دل گشته غلامت ۲۹۰

غلامت شد در اینجا هر چه پیداست
ز تو آمد شد آخر نیز یکتا است ۲۹۱

بتو در آخر و اوّل بدیدن
همه از تو بذات تو رسیدن ۲۹۲

بتو زنده است جسم و جان عشاق
که ذات تست اندر جانها طاق ۲۹۳

بهر معنی که گویم بهتر از آن
دگر میآئی ای اسرار پنهان ۲۹۴

مکن پنهان نمودت آشکارا
کن اینجا و مکن ضایع تو ما را ۲۹۵

مکن پنهان که فاشت این نمودت
بر عطّار بیشک بود بودت ۲۹۶

مکن پنهان ورا در آخر کار
که تااینجا شوی کلّی پدیدار ۲۹۷

تو پیدا کردی او را در بر خویش
توئی تحقیق او را رهبر خویش ۲۹۸

نهان خواهیش کردن آخر کار
که تا اینجا شوی کلّی پدیدار ۲۹۹

تو میدانی مراد جانم ای جان
که از تو یافتم اسرار پنهان ۳۰۰

تو میدانی امید جان چه دارم
که آونگم کنی در عین دارم ۳۰۱

تو بردارم کنی اینجا چو مشهور
تو گردانی مرا در جمله منصور ۳۰۲

ز تو گریانم و وز تو شده من
بدیدار یقین از تو شده من ۳۰۳

تو بنمودی مرا اسرار توحید
ز خود کردی مرا اینجای جاوید ۳۰۴

ز دیدارت چنان حیران و مستم
که جامت اوفتاد اینجا زدستم ۳۰۵

ز دیدارت همه دیدار دارم
که هر لحظه بسی اسرار دارم ۳۰۶

ز دیدارت چنان مدهوشم ای جان
که بیخود مینویسم راز پنهان ۳۰۷

ز دیدارت پدید اینجا بکاغذ
برم یکسانست اینجا نیک با بد ۳۰۸

تو دارم در جهان و کس ندارم
که عمری سوی دیدت میگذارم ۳۰۹

تو دارم هیچ اینجا نیست جانا
ز دید تو همه یکّی است جانا ۳۱۰

یکی دیدم ترا بیمثل و مانند
که یکتا مر ترا هر لحظه خوانند ۳۱۱

یکی دیدم که بی همتائی اینجا
منزّه در همه یکتائی اینجا ۳۱۲

یکی دیدم صفات ذات اول
که جان دانست اینجا راز مشکل ۳۱۳

یکی دیدم صفات لامکانت
که کردستی ز خود عین العیانت ۳۱۴

یکی دیدم که ازتو گشت ظاهر
همه در تو تو اندر جمله قادر ۳۱۵

یکی دیدم که بیچونی و بی چه
در این معنی چه داری جملگی چه ۳۱۶

تو سلطانی و جمله بندگانند
بجز تو هیچ اگر چه میندانند ۳۱۷

ز یکتائی ترا بشناختستم
ز تو در تو تمامت باختستم ۳۱۸

ز یکتائی ترا دیدم حقیقت
سپردم من ترا اینجا طریقت ۳۱۹

ز یکی دیدمت اندر یکیام
ز تو قائم شده من بیشکیام ۳۲۰

ز یکی دیدمت اینجا نمودت
درون خویشتن من بود بودت ۳۲۱

ز یکی دیدمت اینجا نهانی
زدم دم بیشکی از تو معانی ۳۲۲

مرا شد منکشف از اهل ذاتت
که بشنفتم بسی دید صفاتت ۳۲۳

گمانم بود اوّل بی یقین من
بدم غافل ز راز اوّلین من ۳۲۴

گمانم بُد یقین شد آخر کار
چو در جانم شدی اینجا پدیدار ۳۲۵

گمانم بُد ولی تحقیق دیدم
ز بخت اینجا بکام دل رسیدم ۳۲۶

گمانم رفت واصل کردیم کل
همه امّید حاصل کردیم کل ۳۲۷

گمانم رفت اینجا در یقینم
تو هستی اوّلین و آخرینم ۳۲۸

گمانم رفت ای جان خود نمودی
گره از کارم اینجا برگشودی ۳۲۹

گمانم رفت دیدم رویت ای جان
گذرکردم کنون درکویت ای جان ۳۳۰

درونِ خانهٔ تو تاختم من
نمود خویشتن در باختم من ۳۳۱

زهی حسن تو نور روی خورشید
که در وی محو گشته سایه جاوید ۳۳۲

زهی حسن تو نور جمله آفاق
فتاده لون او و خویشتن طاق ۳۳۳

زهی حسن تو مغز جان عشّاق
نواها بر زده بر کلّ آفاق ۳۳۴

زهی حسن تو داده ماه را نور
که در آفاق او دیدیم مشهور ۳۳۵

زهی نور تجلّی در دل و جان
فکنده عاشقان بیجان بسا جان ۳۳۶

زهی نورت یقینِ جان و دل شد
از آن این مشکلاتِ جمله حل شد ۳۳۷

که نورت روشنست و چشم تاریک
فتاده در برت چون موی باریک ۳۳۸

ز نورت پرتوی بر جانم افتاد
رموز جملگی اینجای بگشاد ۳۳۹

ز نورت پرتوی در وادی جان
فتاد و یافت بس موسیّ عمران ۳۴۰

ترا اندر تجلّی آشکاره
اگرچه کوه تن شد پاره پاره ۳۴۱

ز نورت جز نمودی نیست جانا
چگویم چونکه سودی نیست جانا ۳۴۲

بهر رازی که میگویم ترا من
برِ آفاق در اسرارِ روشن ۳۴۳

همی ترسم که پنهانم کنی تو
در آخر عهد جانم بشکنی تو ۳۴۴

نمودار الستم فاش گردان
مرا ای جان و دل ضایع مگردان ۳۴۵

نمودار الستم آنچه گفتی
که خود گفتی وهم مر خود شنفتی ۳۴۶

یقین دانم تو من چیزی ندانم
تو پیوستی و گفتی حق آنم ۳۴۷

کمالت در دل و جان یافتستم
چو برق اندر رهت بشتافتستم ۳۴۸

کمالت در خود ای جانم یقین شد
که دید اوّلین و آخرین شد ۳۴۹

کمالت در دل و جانم پدید است
ولی صورت ز چشمم ناپدیداست ۳۵۰

کمالت در دل و جانم عیانست
نموددیدت ازجمله نهانست ۳۵۱

کمالت یافتم نقصان شدستم
صور یکبارگی پنهان شدستم ۳۵۲

کمالت یافتم ای جوهر ذات
بتو پنهان شدم اینجا ز ذرّات ۳۵۳

کمالت یافتم بیچون چرائی
از آن کاینجا چگونه در لقائی ۳۵۴

کمالت یافتم من ناتوانم
که در دیدارتو کلّی نهانم ۳۵۵

کمالت یافتم بی مثل و مانند
ز صورت هر کسی اینجا ندانند ۳۵۶

کمالت در وصال جان نهانی
چگویم پیش از این اکنون تو دانی ۳۵۷

کمال تو تو میدانی یقین بس
که هستی اوّلین و آخرین بس ۳۵۸

کمال نقد میدانی که چونست
که ازمعنی و از صورت برونست ۳۵۹

کمال تو تو میدانی که هستی
درون جان ودل کلّی نشستی ۳۶۰

که داند وصف کرد اینجای در خود
که یکسانست اینجا نیک با بد ۳۶۱

که داند وصفت ای جانها بتو شاد
که از تو شد جهان جانم آزاد ۳۶۲

که داند تا چه چیزی وز کجائی
همی دانم که در عین لقائی ۳۶۳

که داند وصفت اینجا کردن ای جان
که پیدائی حقیقت مانده پنهان ۳۶۴

که داند راه بردن نیز سویت
همه سرگشته اندر خاک کویت ۳۶۵

که داند شرح وصفت در بیان گفت
که بتواند بیان هر زبان گفت ۳۶۶

که بتواند صفاتت وصف کردن
کجا جان سوی ذاتت راه بردن ۳۶۷

ندانم هم تو دانی اوّل کار
در آخر کردهٔ خود را پدیدار ۳۶۸

در آخر روی خود اینجا نمودی
نبودی فاش اکنون فاش بودی ۳۶۹

در آخر ذات پاکت باز دیدم
ز نور ذات تو اینجا رسیدم ۳۷۰

در آخر واصلم خواهی تو کردن
که بنهادستمت ای دوست گردن ۳۷۱

قبولش کن که دیدستت نهانی
دم تو زد دمادم در معانی ۳۷۲

قبولش کن مران از حضرت خود
ببخشش اندر اینجا قربت خود ۳۷۳

قبولش کن که زار و ناتوانست
فتاده خوار و رسوای جهانست ۳۷۴

قبولش کن که دیدار تو دید است
کنون در دید دیدت ناپدیدست ۳۷۵

قبولش کن در آخر ای همه تو
که در آخر تو داری سر همه تو ۳۷۶

حجاب آخر مرا بردار از پیش
که هستم جان و دل اینجایگه ریش ۳۷۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۷۷
کانال گوهرین در ایتا
۴۲۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید
گوهر بعدی:مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.