هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه و عرفانی از مولانا بیانگر درد عشق و فراق است. شاعر از بی‌وفایی دنیا و ناپایداری آن می‌گوید و تأکید می‌کند که تنها عشق حقیقی ارزش توجه دارد. او از کسانی که در راه عشق قدم نگذاشته‌اند، انتقاد می‌کند و معتقد است که تنها کسانی که طالب حقیقت هستند، می‌توانند گوهر وجودی او را درک کنند.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب‌تر است. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.

غزل ۱۷۰ - آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد ۱

دل گوشمال یافت ز سودای زلف او
تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد ۲

در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست
کو دید روی ما و هوادار ما نشد ۳

سودی ندید آن دل بی‌مایه کو بجان
سودای ما نکرد خریدار ما نشد ۴

سودی که رفت بر سر بازار شوق ما
خود کیست آن که در سر بازار ما نشد؟ ۵

ما گنج گوهریم به کنج خراب دل
چیزی نیافت هر که طلب کار ما نشد ۶

ز ارباب حال نیست چو بلبل کسی که دید
ما را و عاشق گل و رخسار ما نشد ۷

در کار ما نرفت که در کار ما نرفت
فی‌الجمله که بود که در کار ما نشد ۸

آن دیده را که صوفی صافی به هفت آب
هر دم نشست، لایق دیدار ما نشد ۹

سلمان مگر شنید حدیثی ازین دهن
بیچاره خود به هیچ گرفتار ما نشد ۱۰
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۰
کانال گوهرین در ایتا
۴۰۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۱۶۹ - باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
گوهر بعدی:غزل ۱۷۱ - نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.