این شعر از حافظ، شاعر بزرگ ایرانی، بیانگر عشق و ارادت به خرابات و رندان آن است. شاعر خود را بندهٔ این رندان میداند که دنیا را بیارزش میشمارند. او از زندهدلانی سخن میگوید که در ظاهر ژندهپوشند اما حقیقتجویان راه طریقت هستند. شاعر به مینوشی و بیخیالی از دنیا دعوت میکند و از یار پنهانکار خود میخواهد که رخ نشان دهد. همچنین، او از زیبایی یار و شبهای تاریک سخن میگوید.
محتوا شامل مفاهیم عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به مینوشی و خرابات ممکن است برای گروههای سنی پایین مناسب نباشد.
غزل ۱۹۶ - آنها که مقیمان خرابات مغانند
ره جز به در خانه خمار ندانند ۱
من بنده رندان خرابات مغانم
کایشان همه عالم به پشیزی نستانند ۲
سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت
آن زنده دلانند که در ژنده نهانند ۳
بسیار خیال خرد و دین مپزای دل
کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند ۴
من جز به قدح بر نکنم دیده، چو نرگس
فردا که ز خاک لحدم باز نشانند ۵
گر خلق برآنند که برانند ز شهرم
من نیز برانم که همه خلق برانند ۶
ای کرده نهان رخ ز گران جانی اغیار
بنمای رخ از پرده که یاران نگرانند ۷
نقش رخ خوبت نتوان خواند و رخت را
شرط ادب آن است که خود نقش نخوانند ۸
روز رخ و زلف چو شبت پرده سلمان
بسیار دریدند و شب و روز درانند ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.