هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عاشقانه و ستایشآمیز است که به توصیف زیباییهای معشوق و قدرت و عدالت یک پادشاه یا شخصیت برجسته میپردازد. در بخشی از شعر، زیباییهای ظاهری معشوق مانند چشم، ابرو، رخسار و لب توصیف شده و در بخش دیگر، قدرت و عدالت یک حاکم یا پادشاه مورد ستایش قرار گرفته است. شاعر از عناصر طبیعت مانند گل، ماه، شب و خورشید برای تشبیه استفاده کرده و فضایی شاعرانه و پراحساس خلق کرده است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم پیچیدهی عاشقانه و ادبی است که ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اصطلاحات و تشبیهات به دانش ادبی نسبتاً بالایی نیاز دارند.
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویان
به چشم و ابرو و رخسار و غمزه میبرد دلبر
قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر ۱
نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا
شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور ۲
سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش
سمن سای ومه آسای وگل آرای وگهر پرور ۳
عذار وخط ورخسار ولب ودیدار و گفتارش
بهار وسبزه وصبح وشراب وشاهد وشکر ۴
نباشد خالی از فکر وخیال وذکر او مارا
روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس در بر ۵
نثار خاک پایت راز جسم وشخص وچشم ورخ
بر آرم جان ببازم سر ببارم در بریزم زر ۶
به بوی رنگ و زیب . فر چو تو کی روید و تابد
گل از گلشن می از ساغر مه از گردون خور از خاور ۷
مگر مالیده ای بر خاک نعل سم اسب شه
لب شیرین خط مشکین رخ نازک بر دلبر ۸
فلک قدری ملک صدری امیری خسروی کامد
سعادت بخت و دولت یار و ملک آرای و دین گستر ۹
قدر قدرت قضا فرمان شهنشهه شیخ حسن نویان
جهانگیر و جهان دارو جهان بخش و جهان دارو ۱۰
زرای و طلعت و احسان و افضالش بود روشن
چراغ مهر و چشم ماه و آب بحر و روی بر ۱۱
ز فیض لفظ و کلک و دست و طبعش زله می بندد
قصب قند و مگس شهد و صدف درو حجر گوهر ۱۲
به امرو رای و تدبیر و مراد اوست گردون را
ثبات و سیر و حل و عقد و امر و نهی و خیر و شر ۱۳
ز عدل و داد وجودش آنچه دین دارد کجا دارد
دماغ از عقل و عقل از روح و روح از طبع و طبع از خور ۱۴
زهی آراسته تخت و سپاه . ملک و دین ذاتت
چو دین عقل و روان جسم و حسب نفس و شرف گوهر ۱۵
تذرو و تیهو و دراج و کبک از پشتی عدلت
همایون فال و فارغ بال و طغرل صید و شاهین بر ۱۶
ز خال و عم و جد و باب موروثی است ذاتت را
کمال نفس و حسن نطق و عز و جاه و زیب و فر ۱۷
به کید و مکر و تزویر و حیل نتوان جداکردن
نسیم از مشک و رنگ از لعل و تاب از نارو نور از خور ۱۸
ز اقبال و جلال و عز و تمکین تو می بخشد
سری افسر شرف مسند امان خاتم طرب ساغر ۱۹
نمی بینم به دور عدل و داد و لطف طبعت جز
قدح گریان و دف نالان . می آب و نی لاغر ۲۰
دران ساعت که از پیکار و حرب و رزم کین گردد
اجل مالک روان هالک زمان دوزخ مکان محشر ۲۱
ز سهم تیر و عکس تیغ و گرد خاک و خون یابی
وجوه اصفر جبال اخضر سپهر اسود زمین احمر ۲۲
زواج گردو موج خون و آشوب فتن گردد
زمین گردون جهان دریا فرس کشتی بلا لنگر ۲۳
گهی گردد گهی لغزد گهی پیچد گهی لرزد
سر مردم سم اسب و بن رمح و دل خنجر ۲۴
تو بر قلب صف خیل سپاه دشمنان تازی
ظفر قاید قضا تابع ولی غالب عدو مضطر ۲۵
روان سوی عدو گرز و سنان و ناوک و تیرت
عدم دردم بلا در سر اجل در پی فنا در بر ۲۶
بیندازد و بنهد و فرو گیرند و بردارند
یلان اسپر سران گردن مهان مغفر شهان افسر ۲۷
به زیرت بادپا اسبی جهان پیمای آتش رو
جوان دولت مبارک پی قوی طالع بلند اختر ۲۸
به وقت صید و سبق و عزم و رزم و از وی فرو ماند
به سرعت و هم و جستن برق و رفتن سیل و تک صرصر ۲۹
به سیر و سرعت و رفتار و رفتن بگذرد چون او
نسیم از برو باداز بحر و ابر از کوه و سیل از در ۳۰
امیر خسروا شاها نوشتن وصف تو نتوان
بصد قرن و بصد دست و به صد کلک و به صد دفتر ۳۱
کلامی گرچه مطبوع و روان و دلکش است الحق
که دارد چون تو معشوقی نگار چابک و دلبر ۳۲
به فرو بخت و اقبالت جواب آن چو آب اینک
لطیف و روشن و پاک و خوش و عذاب و روان وتر ۳۳
بقای و فعل و تاثیر و مدار و سیر تا دارد
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و گردش و اختر ۳۴
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و اخترت بادا
مطیع و تابع و محکوم و خدمتکار و فرمان بر ۳۵
خداوندت مه و سال و شب و روز و گه و بیگه
معین و ناصر و هادی و یاور حافظ و یاور ۳۶
قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر ۱
نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا
شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور ۲
سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش
سمن سای ومه آسای وگل آرای وگهر پرور ۳
عذار وخط ورخسار ولب ودیدار و گفتارش
بهار وسبزه وصبح وشراب وشاهد وشکر ۴
نباشد خالی از فکر وخیال وذکر او مارا
روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس در بر ۵
نثار خاک پایت راز جسم وشخص وچشم ورخ
بر آرم جان ببازم سر ببارم در بریزم زر ۶
به بوی رنگ و زیب . فر چو تو کی روید و تابد
گل از گلشن می از ساغر مه از گردون خور از خاور ۷
مگر مالیده ای بر خاک نعل سم اسب شه
لب شیرین خط مشکین رخ نازک بر دلبر ۸
فلک قدری ملک صدری امیری خسروی کامد
سعادت بخت و دولت یار و ملک آرای و دین گستر ۹
قدر قدرت قضا فرمان شهنشهه شیخ حسن نویان
جهانگیر و جهان دارو جهان بخش و جهان دارو ۱۰
زرای و طلعت و احسان و افضالش بود روشن
چراغ مهر و چشم ماه و آب بحر و روی بر ۱۱
ز فیض لفظ و کلک و دست و طبعش زله می بندد
قصب قند و مگس شهد و صدف درو حجر گوهر ۱۲
به امرو رای و تدبیر و مراد اوست گردون را
ثبات و سیر و حل و عقد و امر و نهی و خیر و شر ۱۳
ز عدل و داد وجودش آنچه دین دارد کجا دارد
دماغ از عقل و عقل از روح و روح از طبع و طبع از خور ۱۴
زهی آراسته تخت و سپاه . ملک و دین ذاتت
چو دین عقل و روان جسم و حسب نفس و شرف گوهر ۱۵
تذرو و تیهو و دراج و کبک از پشتی عدلت
همایون فال و فارغ بال و طغرل صید و شاهین بر ۱۶
ز خال و عم و جد و باب موروثی است ذاتت را
کمال نفس و حسن نطق و عز و جاه و زیب و فر ۱۷
به کید و مکر و تزویر و حیل نتوان جداکردن
نسیم از مشک و رنگ از لعل و تاب از نارو نور از خور ۱۸
ز اقبال و جلال و عز و تمکین تو می بخشد
سری افسر شرف مسند امان خاتم طرب ساغر ۱۹
نمی بینم به دور عدل و داد و لطف طبعت جز
قدح گریان و دف نالان . می آب و نی لاغر ۲۰
دران ساعت که از پیکار و حرب و رزم کین گردد
اجل مالک روان هالک زمان دوزخ مکان محشر ۲۱
ز سهم تیر و عکس تیغ و گرد خاک و خون یابی
وجوه اصفر جبال اخضر سپهر اسود زمین احمر ۲۲
زواج گردو موج خون و آشوب فتن گردد
زمین گردون جهان دریا فرس کشتی بلا لنگر ۲۳
گهی گردد گهی لغزد گهی پیچد گهی لرزد
سر مردم سم اسب و بن رمح و دل خنجر ۲۴
تو بر قلب صف خیل سپاه دشمنان تازی
ظفر قاید قضا تابع ولی غالب عدو مضطر ۲۵
روان سوی عدو گرز و سنان و ناوک و تیرت
عدم دردم بلا در سر اجل در پی فنا در بر ۲۶
بیندازد و بنهد و فرو گیرند و بردارند
یلان اسپر سران گردن مهان مغفر شهان افسر ۲۷
به زیرت بادپا اسبی جهان پیمای آتش رو
جوان دولت مبارک پی قوی طالع بلند اختر ۲۸
به وقت صید و سبق و عزم و رزم و از وی فرو ماند
به سرعت و هم و جستن برق و رفتن سیل و تک صرصر ۲۹
به سیر و سرعت و رفتار و رفتن بگذرد چون او
نسیم از برو باداز بحر و ابر از کوه و سیل از در ۳۰
امیر خسروا شاها نوشتن وصف تو نتوان
بصد قرن و بصد دست و به صد کلک و به صد دفتر ۳۱
کلامی گرچه مطبوع و روان و دلکش است الحق
که دارد چون تو معشوقی نگار چابک و دلبر ۳۲
به فرو بخت و اقبالت جواب آن چو آب اینک
لطیف و روشن و پاک و خوش و عذاب و روان وتر ۳۳
بقای و فعل و تاثیر و مدار و سیر تا دارد
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و گردش و اختر ۳۴
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و اخترت بادا
مطیع و تابع و محکوم و خدمتکار و فرمان بر ۳۵
خداوندت مه و سال و شب و روز و گه و بیگه
معین و ناصر و هادی و یاور حافظ و یاور ۳۶
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۳۶
۴۷۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در وصف ساغر و می
گوهر بعدی:قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در مدح سلطان اویس
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.