هوش مصنوعی:
این شعر به مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی میپردازد، از جمله جدایی از تعلقات دنیوی، جستجوی معنا در هستی، و ناپایداری وجود انسان. شاعر از رهایی از وهمها و پیوندهای نفسانی سخن میگوید و بر بیتعلقی و عبور از محدودیتهای مادی تأکید دارد.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم پیچیدهی فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، زبان شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۱۵ - توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندت
توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندت
کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت ۱
درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بیتعلق زی
که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت ۲
ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدانگشتی
دنائت پشهای داریکه نتوان از زمینکندت ۳
ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا
کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت ۴
غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی
به غیر از خود نمیباشد عیال و مال و فرزندت ۵
به هر دشت و در، از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت ۶
ز خودگریکقلم جستی ز وهم جزو وکلرستی
تعلقها نفسواریست کاش از دل برآرندت ۷
دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمیخواهد
بهگردون بردهاست از یکنفس سحر سحرخندت ۸
زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن
چهخواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت ۹
ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمیآید
کجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت ۱۰
خرابات تعین بر حبابت خندهها دارد
سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت ۱۱
بهحرف و صوتممکن نیست تمثالتنشان دادن
نفسگیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت ۱۲
بهمعنیگر شریکمعنیات پیدانشد بیدل
جهانگشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت ۱۳
کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت ۱
درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بیتعلق زی
که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت ۲
ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدانگشتی
دنائت پشهای داریکه نتوان از زمینکندت ۳
ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا
کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت ۴
غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی
به غیر از خود نمیباشد عیال و مال و فرزندت ۵
به هر دشت و در، از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت ۶
ز خودگریکقلم جستی ز وهم جزو وکلرستی
تعلقها نفسواریست کاش از دل برآرندت ۷
دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمیخواهد
بهگردون بردهاست از یکنفس سحر سحرخندت ۸
زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن
چهخواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت ۹
ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمیآید
کجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت ۱۰
خرابات تعین بر حبابت خندهها دارد
سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت ۱۱
بهحرف و صوتممکن نیست تمثالتنشان دادن
نفسگیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت ۱۲
بهمعنیگر شریکمعنیات پیدانشد بیدل
جهانگشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۴۱۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۱۴ - هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت
گوهر بعدی:غزل ۴۱۶ - چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.