هوش مصنوعی:
این داستان درباره پسر کوچک و حقیری است که با وجود تحقیر از سوی پدر و برادرانش، با خردمندی و شجاعت خود ثابت میکند که ارزش انسان به ظاهر نیست، بلکه به هنر و شجاعت اوست. او در جنگ با دشمن، شجاعتی بینظیر نشان میدهد و پس از پیروزی، مورد توجه پدر قرار میگیرد و به ولیعهدی میرسد. برادرانش از روی حسادت به او زهر میخورانند، اما نقشهشان ناکام میماند و پدرشان آنها را تنبیه میکند.
رده سنی:
12+
این متن دارای مفاهیم اخلاقی و پیامهای عمیق است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و الهامبخش خواهد بود. همچنین، استفاده از زبان ادبی و تمثیلهای قدیمی ممکن است برای کودکان کوچکتر دشوار باشد.
حکایت ۳ - ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر
ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی؛ باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ.
اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ
لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا ۱
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری، به ابلهی فربه: ۲
اسبِ تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویلهای خر به ۳
پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران بهجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد ۴
هر پیسه گمان مبر نِهالی
باشد که پلنگ خفته باشد ۵
شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت:
آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری ۶
کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند
روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری ۷
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری ۸
اسب لاغرمیان به کار آید
روزِ میدان، نه گاوِ پرواری ۹
آوردهاند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و بهیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم ۱۰
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بهواجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیمنانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر ۱۱
ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر ۱۲
اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ.
اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ
لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا ۱
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری، به ابلهی فربه: ۲
اسبِ تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویلهای خر به ۳
پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران بهجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد ۴
هر پیسه گمان مبر نِهالی
باشد که پلنگ خفته باشد ۵
شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت:
آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری ۶
کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی میکند
روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری ۷
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری ۸
اسب لاغرمیان به کار آید
روزِ میدان، نه گاوِ پرواری ۹
آوردهاند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و بهیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم ۱۰
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بهواجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیمنانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر ۱۱
ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر ۱۲
تعداد ابیات: ۱۲
۳۳۴۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۲ - یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود
گوهر بعدی:حکایت ۴ - طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند
نظرها و حاشیه ها
ناشناس
۱۴۰۰/۱/۳۱ ۱۱:۳۸
پیام این حکایت چیست ؟