هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی، بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق و عشق الهی است. شاعر از فراق و هجران مینالد و از شدت عشق و اشتیاق خود سخن میگوید. او از فداکاری و ایثار در راه عشق سخن میگوید و اشارههایی به مفاهیم عرفانی مانند شهیدان و کربلا دارد. در پایان، شاعر به رندی و بیقراری خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به او توجه کند.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای سنین پایین قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات مانند شهیدان و کربلا نیاز به سطحی از بلوغ فکری برای درک صحیح دارند.
غزل ۳۳ - در روی تو دل به ما نمیمٰاند
در روی تو دل به ما نمیمٰاند
در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند ۱
برقع ز جمٰال اگر براندازی
یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند ۲
گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهد
در گوشهٔ انزوا نمیـــمٰاند ۳
گر نیم تبسم از لبان ریزی
یک خاطر مبتلا نمیــــمٰاند ۴
یا رب تو چه قبلهای که در طوفت
یک حاجت ناروا نمیــــمٰاند ۵
آیم چو برت که مُدعا گویم
صد حیف که مدعا نمیــــمٰاند ۶
ای عشق که سوزیم به کام دل
کام تو ز اژدها نمیمــــٰاند ۷
آغشته به خاک و خون شهیدان را
کوی تو ز کربلا نمیــــماند ۸
ای ماه اگر به او تو مانندی
او هیچ بتو چرا نمیـــمٰاند ۹
گر جان برود چه غم فدای او
آخر غم او به ما نمیـــــمٰاند ۱۰
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بیگانه به آشنا نمیـــــمٰاند ۱۱
خوش باش بدوستان که این بستان
پیوسته به این هوا نمیـــــمٰاند ۱۲
میخور دمی و غنیمتی بشمر
کاین نغمه به این نوا نمیـــــمٰاند ۱۳
گوئی که رسی به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نمیـــمٰاند ۱۴
رندی که نمانده هیچ در جائی
درمانده به هیچ جا نمیـــمٰاند ۱۵
ای آنکه نشان کوی او پرسی
آنجاست که سر ز پا نمیـــمٰاند ۱۶
گفتی که بیا اگر جگر داری
آنجا جگری به ما نمیـــماند ۱۷
زنهار مگوی از رضی حرفی
کان هیچ به حرف ما نمـــیمٰاند ۱۸
در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند ۱
برقع ز جمٰال اگر براندازی
یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند ۲
گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهد
در گوشهٔ انزوا نمیـــمٰاند ۳
گر نیم تبسم از لبان ریزی
یک خاطر مبتلا نمیــــمٰاند ۴
یا رب تو چه قبلهای که در طوفت
یک حاجت ناروا نمیــــمٰاند ۵
آیم چو برت که مُدعا گویم
صد حیف که مدعا نمیــــمٰاند ۶
ای عشق که سوزیم به کام دل
کام تو ز اژدها نمیمــــٰاند ۷
آغشته به خاک و خون شهیدان را
کوی تو ز کربلا نمیــــماند ۸
ای ماه اگر به او تو مانندی
او هیچ بتو چرا نمیـــمٰاند ۹
گر جان برود چه غم فدای او
آخر غم او به ما نمیـــــمٰاند ۱۰
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بیگانه به آشنا نمیـــــمٰاند ۱۱
خوش باش بدوستان که این بستان
پیوسته به این هوا نمیـــــمٰاند ۱۲
میخور دمی و غنیمتی بشمر
کاین نغمه به این نوا نمیـــــمٰاند ۱۳
گوئی که رسی به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نمیـــمٰاند ۱۴
رندی که نمانده هیچ در جائی
درمانده به هیچ جا نمیـــمٰاند ۱۵
ای آنکه نشان کوی او پرسی
آنجاست که سر ز پا نمیـــمٰاند ۱۶
گفتی که بیا اگر جگر داری
آنجا جگری به ما نمیـــماند ۱۷
زنهار مگوی از رضی حرفی
کان هیچ به حرف ما نمـــیمٰاند ۱۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۸
۵۰۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۲ - حیف که اوقات ما تمام هبا شد
گوهر بعدی:غزل ۳۴ - مرا نه سر نه سامان آفریدند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.