هوش مصنوعی:
این شعر از مولانا یا شاعری با سبک مشابه، به موضوعاتی مانند عشق، فنا، بیقراری، گمنامی، و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد. شاعر از مخاطب میخواهد تا از دلبستگیهای مادی دوری کند، به جای شهرت به گمنامی روی آورد، و مانند شمعی در راه عشق بسوزد. همچنین، اشارههایی به مفاهیم صوفیانه مانند فنا و بقا، و استفاده از نمادهایی مانند تیشهی فرهاد و شراب عرفانی دیده میشود.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات مانند 'بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید' ممکن است نیاز به تفسیر داشته باشد و برای سنین پایین نامناسب تلقی شود.
غزل ۱۶۲۷ - همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنید
همتی گر هست پایی بر سر دنیا زنید
همچو گردون خیمهای در عالم بالا زنید ۱
خانهپردازی نمیباید پی آرام جسم
این غبار رفته را در دامن صحرا زنید ۲
نیست ساز عافیت در محفلگفت و شنود
گوش اگر باز است باری قفل بر لب ها زنید ۳
میتوان فرهاد شد گر بیستون نتوان شدن
تیغ اگر بر سر نباشد تیشهای بر پا زنید ۴
شهرت موهوم ننگ بینشانی تا به کی
آتش گمنامیی در شهپر عنقا زنید ۵
نقد راحت بردهاند از کیسهگاه زندگی
بعد از این چون شعله در خاکستر خود وازنید ۶
خاک صحرای فنا خمخانهٔ جوش بقاست
یک قلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید ۷
کشتهٔ تیغ نگاه لاله رویانیم ما
شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید ۸
بزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست
ساقیان دستی به ساز گردن مینا زنید ۹
بیقراری همچو اشک از دیدهها افتادنست
حلقهای چون داغ باید بر در دلها زنید ۱۰
حسرت می گر نباشد نیست تشویش خمار
بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید ۱۱
مصرع آهی که گردد از شکست دل بلند
گر فتد موزون به گوش بیدل شیدا زنید ۱۲
همچو گردون خیمهای در عالم بالا زنید ۱
خانهپردازی نمیباید پی آرام جسم
این غبار رفته را در دامن صحرا زنید ۲
نیست ساز عافیت در محفلگفت و شنود
گوش اگر باز است باری قفل بر لب ها زنید ۳
میتوان فرهاد شد گر بیستون نتوان شدن
تیغ اگر بر سر نباشد تیشهای بر پا زنید ۴
شهرت موهوم ننگ بینشانی تا به کی
آتش گمنامیی در شهپر عنقا زنید ۵
نقد راحت بردهاند از کیسهگاه زندگی
بعد از این چون شعله در خاکستر خود وازنید ۶
خاک صحرای فنا خمخانهٔ جوش بقاست
یک قلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید ۷
کشتهٔ تیغ نگاه لاله رویانیم ما
شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید ۸
بزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست
ساقیان دستی به ساز گردن مینا زنید ۹
بیقراری همچو اشک از دیدهها افتادنست
حلقهای چون داغ باید بر در دلها زنید ۱۰
حسرت می گر نباشد نیست تشویش خمار
بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید ۱۱
مصرع آهی که گردد از شکست دل بلند
گر فتد موزون به گوش بیدل شیدا زنید ۱۲
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۲
۳۷۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۶۲۶ - کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید
گوهر بعدی:غزل ۱۶۲۸ - دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.