هوش مصنوعی:
این شعر از عرفی شیرازی، شاعر ایرانی، روایتگر دیدار شاعر با یک صنم بادهفروش در صومعه است. صنم با جام شراب و زنار بر دوش، عهد شکنی کرده و شاعر را به نوشیدن شراب دعوت میکند. شاعر در نهایت تسلیم میشود و توبهاش را میشکند. شعر با توصیف صحنههای مستی و عشق و هجران، پایان مییابد.
رده سنی:
18+
اشاره به مصرف شراب و مفاهیم عرفانی پیچیده که ممکن است برای مخاطبان جوان قابل درک نباشد.
غزل ۳۹۷ - دوش در صومعه آمد صنم باده فروش
دوش در صومعه آمد صنم باده فروش
جام می در کف و زنار حمایل بر دوش ۱
همه سرمایهٔ سودای دل خام طمع
همه نقصان متاع من اسلام فروش ۲
غمزه اش گرم عنان گشته که بگریز، مَایست
عشوه اش طنزکنان گفته بیندیش، مکوش ۳
غمزهٔ شوخ در انداخته با نرگس مست
موجهٔ طعنه برانگیخته از چشمهٔ نوش ۴
گفت ای عهد شکن صومعه به بود ز دیر
نغمهٔ عود کمی داشت ازین ذکر و خروش ۵
توبه از باده و بربستن چشم از رخ من
ترک زنار و برافکندن سجاده به دوش ۶
ننگ بادت که نه ایمانت حلال است و نه کفر
شرم بادت که نه مستیت به ذوق است و نه هوش ۷
جز دل سوخته را، صوفی افسرده، دل است
در خم طرهٔ ما باز فشاندی از جوش ۸
باز از توبه شکن، عهد ز ما، خود نه رواست
هان بگیر این قدح، ای توبه شکن، زود بنوش ۹
توبهٔ اول اگر زود شکستی رستی
ور نه خود ریشه دواند به دل بیهده کوش ۱۰
بگرفتم ز وی آن جام که نوشم بادا
بگشودم لب خاموش و دل پند نیوش ۱۱
من صنم گوی و مریدان همه در هایاهای
من قدح نوش و مغان نغمه زن نوشانوش ۱۲
بعد از آن بر سر صلح آمده رفتیم به دیر
خنده بر زمرهٔ اسلام زنان جوشاجوش ۱۳
عرفی این قصهٔ ز خلوت نبری در بازار
هان مبادا شنود محتسب شهر، خموش ۱۴
جام می در کف و زنار حمایل بر دوش ۱
همه سرمایهٔ سودای دل خام طمع
همه نقصان متاع من اسلام فروش ۲
غمزه اش گرم عنان گشته که بگریز، مَایست
عشوه اش طنزکنان گفته بیندیش، مکوش ۳
غمزهٔ شوخ در انداخته با نرگس مست
موجهٔ طعنه برانگیخته از چشمهٔ نوش ۴
گفت ای عهد شکن صومعه به بود ز دیر
نغمهٔ عود کمی داشت ازین ذکر و خروش ۵
توبه از باده و بربستن چشم از رخ من
ترک زنار و برافکندن سجاده به دوش ۶
ننگ بادت که نه ایمانت حلال است و نه کفر
شرم بادت که نه مستیت به ذوق است و نه هوش ۷
جز دل سوخته را، صوفی افسرده، دل است
در خم طرهٔ ما باز فشاندی از جوش ۸
باز از توبه شکن، عهد ز ما، خود نه رواست
هان بگیر این قدح، ای توبه شکن، زود بنوش ۹
توبهٔ اول اگر زود شکستی رستی
ور نه خود ریشه دواند به دل بیهده کوش ۱۰
بگرفتم ز وی آن جام که نوشم بادا
بگشودم لب خاموش و دل پند نیوش ۱۱
من صنم گوی و مریدان همه در هایاهای
من قدح نوش و مغان نغمه زن نوشانوش ۱۲
بعد از آن بر سر صلح آمده رفتیم به دیر
خنده بر زمرهٔ اسلام زنان جوشاجوش ۱۳
عرفی این قصهٔ ز خلوت نبری در بازار
هان مبادا شنود محتسب شهر، خموش ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۴۸۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۹۶ - شهید او که بود آب و رنگ یاقوتش
گوهر بعدی:غزل ۳۹۸ - تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.