هوش مصنوعی:
این متن حماسی بخشی از یک نبرد بزرگ را توصیف میکند که در آن سپهبدی شجاع با لشکریان خود در برابر دشمنان میجنگد. صحنههای نبرد با جزئیات فراوان و تصاویر شاعرانه توصیف شدهاند، از جمله حرکت سپاه، درگیریهای تن به تن، و استفاده از سلاحهای مختلف مانند تیغ، گرز، و نیزه. در نهایت، سپهبد پیروز میشود و دشمنان شکست میخورند. پس از نبرد، مهراج شاه از سپهبد تقدیر میکند و هدایایی به او و سپاهیانش میدهد.
رده سنی:
16+
این متن حاوی صحنههای خشونتآمیز و توصیفات دقیق از نبرد است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، زبان پیچیده و ادبی آن برای درک بهتر به سطح بلوغ فکری و ادبی نیاز دارد.
جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو
سپهبد چو دید آن خروش سپاه
سبک خواست خفتان و رومی کلاه ۱
به مهراج گفت از سپاه تو کس
میار از سر کُه تومی و بس ۲
بهر تیغ کُه دیدهبان برگماشت
به هامون سپه صف کشیده بداشت ۳
سوی راست لشکر به مهیار داد
سوی چپ به بهپور سالار داد ۴
بفرمود کاذرشن و بُرزَهم
بسازند جنگ و طلایه به هم ۵
کمین داد سنبان و گرداب را
که کردندی از کینه گرداب را ۶
نگهبان سه لشکر سه گرد دلیر
هژیر و گراهون و نشواد شیر ۷
به قلب اندرون هر که بُد زاولی
پس پشتشان ارفش کاولی ۸
به هر سو که دو گرد کین ساز بود
میانشان یکی آتش انداز بود ۹
چنان بر صف پیل بگشاد جای
که گر کس گریزد بکوبد بپای ۱۰
جدا هر صفی هم بر بدگمان
صفی همچو تیر و صفی چون کمان ۱۱
کمند افکنان از پس خیل خویش
به تیغوزره نیزهداران زپیش ۱۲
پیاده سپر در سپر آخته
خدنگ افکن از پس کمین ساخته ۱۳
به هر سو نگهبانی از بهر کین
به هر گوشهای جنگیی در کمین ۱۴
سوار اندر آمد شدن کین گزار
پیاده به قلب اندرون پایدار ۱۵
چو شیر زیان پهلوان پیش صف
درفش از پس پشت و خنجر بهکف ۱۶
تو گفتی سمندش کُه آهنست
و گر گرد پاش ابر هامون کنست ۱۷
همان اژدها فش درفش سیاه
همی درکشد گفتی از چرخ ماه ۱۸
ستاده به پیش گو شیر دل
به بر گستوان اسپ جنگی چهل ۱۹
دلیران به جنگ اندر آویختند
به هر گوشه گردی برانگیختند ۲۰
غوهایوهوی از دو لشکر بخاست
جهان پردها ده شد از چپوراست ۲۱
بغرید بر کوس چرم هژیر
دم نای رویین برآمد به ابر ۲۲
پُر از اژدها گشت گردون ز گرد
پُر از شیر هامون ز مردان مرد ۲۳
کمند سواران سرآویز شد
پرند آوران ابر خونریز شد ۲۴
چنان تف خنجر جهان برفروخت
که برچرخ ازو گاو و ماهی بسوخت ۲۵
به دریا رسید از تف تیغ تاب
به کُه سنگ آتش شد و آهن آب ۲۶
جهان آینه جوش جوشن گرفت
زمین گونه روی روشن گرفت ۲۷
چکاکاک خنجر به گردون رسید
ز هندوستان خون به جیحون رسید ۲۸
هر ایرانیی در کمد و کمین
کشیدی همی هندوی بر زمین ۲۹
تو گفتی که شیرند در کارزار
همی دیو گیرند هر یک به مار ۳۰
چو پیکار ایرانیان شد درشت
یل پهلوان اندر آمد به پشت ۳۱
به تو پال و پیلان و هندو گروه
نهاد از کمین سر چو یکپاره کوه ۳۲
بهتیر و بهخشت و بهگرز و بهتیغ
همی ریخت پولاد چون ژاله میغ ۳۳
کجا گرز کین کوفت کُه غار شد
کجا نیزه زد عیبه گلنار شد ۳۴
زتیغش همی دشت و گردون بهتفت
ز بانگش همی کوهوهامون به کف ۳۵
چوشد یک زمان دشتوپستوبلند
همه دست و پای و تن و سر فکند ۳۶
به نوک سنان پیل برداشتی
سپاهی به یک حمله برگاشتی ۳۷
صف زنده پیلان همه کرد پست
سوار و پیاده به هم در شکست ۳۸
همی پیل بر پیل جنگی فتاد
چو کشتی که بر کشتی افتد ۳۹
چو توپال دید آن دم رستخیز
ز باد ز یک تن جهانی سپه در گریز ۴۰
برانگیخت گلرنگ رزم از میان
بزد نیزه بر پهلوی پهلوان ۴۱
سنان زخم ناورد و شد نیزه خُرد
به تیغ اندر آمد سپهدار گرد ۴۲
چنان زدش بر سر که شد سرنشیب
سر و ترگ بگذاشتن تا رکیب ۴۳
به زخمی دونیمه شد از خشموزور
ز بالا سوار و ز پهنا ستور ۴۴
به دیگر سپه خنجر اندر نهاد
ز هر سو سپاهی به خون در نهاد ۴۵
همی میمنه کوفت بر میسره
در افکند پیش آن سپه یکسره ۴۶
نگه کرد از دور سالار تیو
گریزان سپه دید بیهوش و تیو ۴۷
سواران به زیر پی پیل خوار
پیاده نگون زیر نعل سوار ۴۸
نهاد از کمین سر که سالار بود
عمودش ز پولاد بالار بود ۴۹
همی تاخت هر سو ز پیش سپاه
گزیدندگان را همی بست راه ۵۰
سپه را چنین پنج ره باز گاشت
به صد چاره بر جایگهشان بداشت ۵۱
همی گفت ازینسان سپاهی به جنگ
ز یک تن گریزان ندارید ننگ ۵۲
ز ضحاک جز جادوی پیشه چیست
همین رزم ایرانیان جادویست ۵۳
ز سر گرد کینشان برآید پاک
وزین جادویها مدارید باک ۵۴
گرفتند پاسخ همه تن به تن
کزین یک سوارست بز ما شکن ۵۵
نبینی کزو کشته را جای نیست
بَر زخم او پیل را پای نیست ۵۶
ز خنجر به زخم آتش آرد همی
ز گرز گران کوه بارد همی ۵۷
همان گرد گردنکش اجرا به نام
که از شیر جستی به شمشیر کام ۵۸
ببد تند و گفت این چه آشفتنست
ز یک تن چه چندین سخن گفتنست ۵۹
من اکنون روم سوی آورد او
هم از خونش بنشانم این گرد اوُ ۶۰
سبک باره با باد انباز کرد
به ایرانیان آمد آواز کرد ۶۱
که این زاولی پیشروتان کجاست
سپهبد چو بشنید زود اسپ خواست ۶۲
ز دریای کوشش چو موج دمان
برانگیخت شبرنگ را در زمان ۶۳
هم ازرهش گرزی چنان زدبه زور
که گم شد سرش در سرین ستور ۶۴
دگر ره ز کین رأی آویز کرد
سبک خیز شبدیز را تیز کرد ۶۵
برافکند بر هندوان تن ز کین
به یک حمله سی گرد زد بر زمین ۶۶
همی گفت آگه نه اید ای سپاه
که چون رویتان روزتان شد سیاه ۶۷
نهاد از کمینگه سر آن اژدها
کزو پیل جنگی نباید رها ۶۸
برآمد ز دریای کین آن نهنگ
که برباید از شیر دندان و چنگ ۶۹
گرفت آن دمان آتش افروختن
که گیتی به رنج آمد از سوختن ۷۰
ز ریگ از فزون مرشما را شمار
ز خونتان برم تا بخارا بخار ۷۱
همی گفت ازینسان و از خشموکین
نهاده یکی پای بر پشت زین ۷۲
همه هندوان دل شکسته شدند
به جان و دل از بیم خسته شدند ۷۳
نیارست با او کس آویختن
نه از پشتش از ننگ بگریختن ۷۴
بود تن قوی تا بود دل بجای
چو ترسید دل سست شد دستوپای ۷۵
گوی بُد ورا نام بیکاو بود
سنانش اژدها را جگر کاو بود ۷۶
بدو گفت تیو این هنر کار تست
ترا شاید این نام و این رزم جست ۷۷
به هندوستان نیست همتای تو
نگیرد به مردی کسی جای تو ۷۸
بخندید بیکاو گفت این مباد
کز آغالش تو دهم سر به باد ۷۹
ز پیکار بد دل هراسان بود
به نظاره بر جنگ آسان بود ۸۰
ز بهر تو جان من این بیش نیست
کس اندر جهان دشمن خویش نیست ۸۱
شدن سوی جنگ کسی کز تو بیش
بود مرگ را باز رفتن ز پیش ۸۲
نگه داشتن سر گه نام و لاف
از آن به که دادن به باد از گزاف ۸۳
چون دشمن کشم ، نام و کام آیدم
چو سر خیره بدهم ، چه نام آیدم ۸۴
شد آشفته دل تیو گفت ار به جنگ
دلت نیست ، خنجر چه داری به چنگ ۸۵
ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگ
که جنگ او کند کو نترسد ز مرگ ۸۶
ازین زاولی غم چه آید مرا
که او گاه کین بنده شاید مرا ۸۷
چو اسپ اندر افراز و شیب افکنم
چو او من به زخم رکیب افکنم ۸۸
تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر
چه داری به کف خنجر و گرز و تیر ۸۹
بگفت این و پس پور کین باد کرد
سبک دست زی گرز پولاد کرد ۹۰
به ناورد گِرد سپهبد بگشت
سپهبد به حمله بدرید دشت ۹۱
برانگیخت آن باره آتشی
به کف آهنین نیزهء سی رشی ۹۲
زدش بر کمربند و خفتان و گبر
بر آوردش از کوههء زین به ابر ۹۳
بسان درفشی بر افراختش
به پیش صفِ هندوان تاختش ۹۴
پس از نوک نیزه به زخمی درشت
زدش بر دو تن هر سه تن را بکشت ۹۵
دگر ره میانشان تن اندر فکند
به هر گوشه خیلی به هم بر فکند ۹۶
ز خنجر چو آتش بر انگیخت جوش
ز خون دشت کُه کرد مصقول پوش ۹۷
به گرز و سنان ز اسپ و ز مرد و پیل
همی کشته افکند بیش از دو میل ۹۸
چنین تا به نزد بهوشان ز جای
همی برد و بر زد به پرده سرای ۹۹
بیامد بهو دید هر سو شکست
کز ایران سپه خیمها گشته پست ۱۰۰
چنین گفت کاین رستخیز از کجاست
چنین بیم از اندک سپه تان چراست ۱۰۱
نشان داد هر کس که ما را شکوه
ازین یک سوارست کاید چو کوه ۱۰۲
به نیزه رباید همی زاسپ مرد
برآرد ز گرز از سر پیل گرد ۱۰۳
بهو گفت نز دوزخ اهریمنست
شما صد هزارید و او یک تنست ۱۰۴
جدا هر یکی گر یکی مشت خاک
برو برفشانید گردد هلاک ۱۰۵
ندارید شرم و نه ننگ اندکی
گریزید چندین هزار از یکی ۱۰۶
از آسوده گردان خنجر گزار
به هم حمله کردند چون سی هزار ۱۰۷
سپهبد خروشی چو شیر ژیان
برآورد و ، زد اسپ کین در میان ۱۰۸
بدان ترگ ها بر همی کوفت گرز
چو سنگ گران آید از کوه برز ۱۰۹
ز گرزش دل خاره خون شد همی
سران از سنانش نگون شد همی ۱۱۰
کجا خنجر از زخم بفراختی
بر الماس آب بقم تاختی ۱۱۱
ز ناگاه بیکاو گرد دلیر
درآمد یکی تند شولک به زیر ۱۱۲
زدش خشتی از گرد چون برق تیز
نبد کارگر جست راه گریز ۱۱۳
سپهبد برانگیخت شبرنگ زود
گرفتش کمربند و از زین ربود ۱۱۴
برافکندش از بر به بالای میغ
چو برگشت دو نیمه کردش به تیغ ۱۱۵
پس از کین برافکند تن بر همه
رمان کردشان هر سویی چون رمه ۱۱۶
پلنگینه پوشان زاول به کین
پسش برگشادند ناگه کمین ۱۱۷
به یکبار بر قلب لشکر زدند
ربودندشان بر بهو برزدند ۱۱۸
فکندند چندان سران سرنگون
که هر شیب چون فرغری شد ز خون ۱۱۹
ز بس کشته هندو، زمین شد سیاه
چو زاغان فکنده به بیراه و راه ۱۲۰
درخشان ز تن خشت افروخته
چنان کآتش از هیزم سوخته ۱۲۱
چنین جنگ بد تا شب آمد فراز
چو شب تنگ شد جنگ چیدند باز ۱۲۲
شده شاد مهراج بر تیغ کوه
همی هر زمان نعره زد با گروه ۱۲۳
فرستاد نزد سپهدار کس
که آمد شب از جنگ و پیکار بس ۱۲۴
جهان گرم و دشمن چنین بیکران
تو در رزم سخت و سلیحت گران ۱۲۵
زمانی برآسای از آویختن
که گیتی سرآمد ز خون ریختن ۱۲۶
به هر جنگ بخت تو پیروز باد
شب دشمنان تو بی روز باد ۱۲۷
به خواهش مهان نیز بشتافتند
عنانش از ره رزم برتافتند ۱۲۸
چو خورشید در قار زد شعر زرد
گهربفت شد بیرم لاجورد ۱۲۹
ستاره چو گل گشت و گردون چو باغ
چو پروانه پروین و ، مه چون چراغ ۱۳۰
از آن لشکر هندوان هر که زیست
همی خسته و کشته را خون گریست ۱۳۱
به هر خیمه شیون بد آراسته
همه نالهء خستگان خاسته ۱۳۲
همه شب تن خسته را دوختند
بر آتش همی کشته را سوختند ۱۳۳
کشیدند در پیش باره ز پیل
طلایه پراکنده شد بر دو میل ۱۳۴
بهو خیره دل ماند از بس شگفت
گه انگشت و گه لب به دندان گرفت ۱۳۵
همی گفت از ینسان برو بوم و گاه
به دست آمده گنج و چندین سپاه ۱۳۶
بر و پُشت باید همی گاشتن
به بدخواه ناکام بگذاشتن ۱۳۷
به دینار هر چیز و تیمار سخت
توان یافت جز زندگانی و بخت ۱۳۸
دریغ این همه گنج و رنج و نهاد
که گنجم همه خاک شد ، رنج باد ۱۳۹
ز کردار این کودک نو رسید
ندانم دگر تا چه خواهم کشید ۱۴۰
همان به که با او درنگ آورم
به شیرین سخن بند و رنگ آورم ۱۴۱
به گنج و به دختر نویدش دهم
به شاهی و کشور امیدش دهم ۱۴۲
مگر سر بدین چاره از چنبرش
کنم دور و ، در چنبر آرم سرش ۱۴۳
جوان هم سبکسر بود خویش کام
سبکسر سبکتر درافتد به دام ۱۴۴
به چیزی فریبد دل آویزتر
که باشد نیازش بدان بیشتر ۱۴۵
نباشد سوی چینه آهنگ باز
نه تیهو سوی گوشت آید فراز ۱۴۶
جوان را ره و رای گردان بود
دلش بردن از راه آسان بود ۱۴۷
ز بدخواه وز دشمن کینه کش
توان دوست کردن به گفتار خوش ۱۴۸
بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغ
چه خوش گوییش جان ندارد دریغ ۱۴۹
به گفتار شیرین فریبنده مرد
کند ، آنچه نتوان به شمشیر کرد ۱۵۰
همه شب چنین جفتِ اندوه بود
از اندیشه بر جانش انبوه بود ۱۵۱
چو برگشت گرشاسب از آوردگاه
پذیره شدش زود مهراج شاه ۱۵۲
جهان دید کوبان سمندش به نعل
بر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل ۱۵۳
ز خون جگر بسته بر دیده یون
گشاده چو اکحل رگ از نیزه خون ۱۵۴
بسی آفرین خواند از ایزد بروی
گهش دست بوسید و گه چشم و روی ۱۵۵
به خوان یکسر ایرانیان را نشاند
بر ایشان بسی زر و گوهر فشاند ۱۵۶
همی گفت در کوشش و دار و برد
جز ایرانیان را نزیبد نبرد ۱۵۷
باستاد و مر پهلوان را شناخت
چونان خورده شد ، بزم شادی بساخت ۱۵۸
سپهدار و مهراج فرخنده پی
گرفتند با سروران جام می ۱۵۹
نخست از شهنشاه کردند یاد
پس آنگه نشستند در بزم شاد ۱۶۰
سپهبد بر اورنگ و دل شادکام
به پیش اندرون گرز و ، بر دست جام ۱۶۱
تو با تیغ گفتی به رزم اندرست
به با جام شادی به بزم اندرست ۱۶۲
چو آسود با می به مهراج گفت
که با دل زدم رأی اندر نهفت ۱۶۳
ز دشمن سپه بیشمارند پیش
ز ما هر یک ایشان هزارند بیش ۱۶۴
چنانیم ما پیششان روز کین
چنان چشمه در پیش دریای چین ۱۶۵
اگر دست کشتن برم روز کار
بسی بایدم رنج و هم روزگار ۱۶۶
دگر ره ز چرخ ار بود یار بخت
بر آراست خواهم یکی رزم سخت ۱۶۷
میان بهو تا به خم کمند
نیارم ، نپیچم عنان سمند ۱۶۸
پناه سپه شاه نیک اخترست
چو شه شد ، سپه چو تن بی سرست ۱۶۹
گرامی همیشه به بویست مشک
چو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک ۱۷۰
چنین گفت مهراج کز سروران
به نزد بهو زین سپاه گران ۱۷۱
همین چار سالار بودند گرد
که بنمودی از تیغشان دستبرد ۱۷۲
ز خویشانش ماندست گردی گزین
خداوند کوس و درفش و نگین ۱۷۳
دلیری کجا نام او مبترست
به رزم از گشن لشکری بهترست ۱۷۴
به تو دیده امروز بنهاده بود
به کین در کمین گاهت استاده بود ۱۷۵
همی خواستم کت بود پیش باز
نبد کش زمانه نیامد فراز ۱۷۶
سوی اوست پاک آن سپه را پناه
گرو کم شود ، شد شکسته سپاه ۱۷۷
سپهدار گفتا دگر ره ز کوه
همی جویش اندر میان گروه ۱۷۸
نمایش به من در کمینگاه تو
سرش بی تن آن گه ز من خواه تو ۱۷۹
چنان شادی افزود مهراج را
که بگذاشت از اوج مه تاج را ۱۸۰
همان شب ز شادی که افکنده پی
همی جز به یادش ننوشید می ۱۸۱
یکی باغ زرّین بُدش پیش تخت
ز گوهرش بار ، از زبرجد درخت ۱۸۲
در آن نغز باغ آبگیری گلاب
ز دُر سنگ و ریگش همه مشک ناب ۱۸۳
مر آنرا به گرد سپهدار داد
جز آن ، چیزش از گنج بسیار داد ۱۸۴
چه مخمل ، چه شاره ، چه خز و حریر
چه دینار و دیبا ، چه مشک و عبیر ۱۸۵
هزارش سراپردهء گونه گون
همی دادش از بهر نام و شگون ۱۸۶
هزارش سپر داد مدهون کرگ
چهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ ۱۸۷
سراپرده چینی از زرّ بفت
ز دیبا شراعی نود خیمه هفت ۱۸۸
یکی خسروی شاروان گونه گون
درازاش میدان اسپی فزون ۱۸۹
دو خرگه نمد خزّ و چوبش ز زر
همه بندشان شوشهای گهر ۱۹۰
ز بیجاده تاجی چو رخشنده هور
پر از درّ و گوهر سه جام بلور ۱۹۱
همیدون به ایرانیان هر کسی
ببخشید دینار و گوهر بسی ۱۹۲
چنین تا دو پاس از شب اندر گذشت
ببودند دلشاد و خرّم به دشت ۱۹۳
سبک خواست خفتان و رومی کلاه ۱
به مهراج گفت از سپاه تو کس
میار از سر کُه تومی و بس ۲
بهر تیغ کُه دیدهبان برگماشت
به هامون سپه صف کشیده بداشت ۳
سوی راست لشکر به مهیار داد
سوی چپ به بهپور سالار داد ۴
بفرمود کاذرشن و بُرزَهم
بسازند جنگ و طلایه به هم ۵
کمین داد سنبان و گرداب را
که کردندی از کینه گرداب را ۶
نگهبان سه لشکر سه گرد دلیر
هژیر و گراهون و نشواد شیر ۷
به قلب اندرون هر که بُد زاولی
پس پشتشان ارفش کاولی ۸
به هر سو که دو گرد کین ساز بود
میانشان یکی آتش انداز بود ۹
چنان بر صف پیل بگشاد جای
که گر کس گریزد بکوبد بپای ۱۰
جدا هر صفی هم بر بدگمان
صفی همچو تیر و صفی چون کمان ۱۱
کمند افکنان از پس خیل خویش
به تیغوزره نیزهداران زپیش ۱۲
پیاده سپر در سپر آخته
خدنگ افکن از پس کمین ساخته ۱۳
به هر سو نگهبانی از بهر کین
به هر گوشهای جنگیی در کمین ۱۴
سوار اندر آمد شدن کین گزار
پیاده به قلب اندرون پایدار ۱۵
چو شیر زیان پهلوان پیش صف
درفش از پس پشت و خنجر بهکف ۱۶
تو گفتی سمندش کُه آهنست
و گر گرد پاش ابر هامون کنست ۱۷
همان اژدها فش درفش سیاه
همی درکشد گفتی از چرخ ماه ۱۸
ستاده به پیش گو شیر دل
به بر گستوان اسپ جنگی چهل ۱۹
دلیران به جنگ اندر آویختند
به هر گوشه گردی برانگیختند ۲۰
غوهایوهوی از دو لشکر بخاست
جهان پردها ده شد از چپوراست ۲۱
بغرید بر کوس چرم هژیر
دم نای رویین برآمد به ابر ۲۲
پُر از اژدها گشت گردون ز گرد
پُر از شیر هامون ز مردان مرد ۲۳
کمند سواران سرآویز شد
پرند آوران ابر خونریز شد ۲۴
چنان تف خنجر جهان برفروخت
که برچرخ ازو گاو و ماهی بسوخت ۲۵
به دریا رسید از تف تیغ تاب
به کُه سنگ آتش شد و آهن آب ۲۶
جهان آینه جوش جوشن گرفت
زمین گونه روی روشن گرفت ۲۷
چکاکاک خنجر به گردون رسید
ز هندوستان خون به جیحون رسید ۲۸
هر ایرانیی در کمد و کمین
کشیدی همی هندوی بر زمین ۲۹
تو گفتی که شیرند در کارزار
همی دیو گیرند هر یک به مار ۳۰
چو پیکار ایرانیان شد درشت
یل پهلوان اندر آمد به پشت ۳۱
به تو پال و پیلان و هندو گروه
نهاد از کمین سر چو یکپاره کوه ۳۲
بهتیر و بهخشت و بهگرز و بهتیغ
همی ریخت پولاد چون ژاله میغ ۳۳
کجا گرز کین کوفت کُه غار شد
کجا نیزه زد عیبه گلنار شد ۳۴
زتیغش همی دشت و گردون بهتفت
ز بانگش همی کوهوهامون به کف ۳۵
چوشد یک زمان دشتوپستوبلند
همه دست و پای و تن و سر فکند ۳۶
به نوک سنان پیل برداشتی
سپاهی به یک حمله برگاشتی ۳۷
صف زنده پیلان همه کرد پست
سوار و پیاده به هم در شکست ۳۸
همی پیل بر پیل جنگی فتاد
چو کشتی که بر کشتی افتد ۳۹
چو توپال دید آن دم رستخیز
ز باد ز یک تن جهانی سپه در گریز ۴۰
برانگیخت گلرنگ رزم از میان
بزد نیزه بر پهلوی پهلوان ۴۱
سنان زخم ناورد و شد نیزه خُرد
به تیغ اندر آمد سپهدار گرد ۴۲
چنان زدش بر سر که شد سرنشیب
سر و ترگ بگذاشتن تا رکیب ۴۳
به زخمی دونیمه شد از خشموزور
ز بالا سوار و ز پهنا ستور ۴۴
به دیگر سپه خنجر اندر نهاد
ز هر سو سپاهی به خون در نهاد ۴۵
همی میمنه کوفت بر میسره
در افکند پیش آن سپه یکسره ۴۶
نگه کرد از دور سالار تیو
گریزان سپه دید بیهوش و تیو ۴۷
سواران به زیر پی پیل خوار
پیاده نگون زیر نعل سوار ۴۸
نهاد از کمین سر که سالار بود
عمودش ز پولاد بالار بود ۴۹
همی تاخت هر سو ز پیش سپاه
گزیدندگان را همی بست راه ۵۰
سپه را چنین پنج ره باز گاشت
به صد چاره بر جایگهشان بداشت ۵۱
همی گفت ازینسان سپاهی به جنگ
ز یک تن گریزان ندارید ننگ ۵۲
ز ضحاک جز جادوی پیشه چیست
همین رزم ایرانیان جادویست ۵۳
ز سر گرد کینشان برآید پاک
وزین جادویها مدارید باک ۵۴
گرفتند پاسخ همه تن به تن
کزین یک سوارست بز ما شکن ۵۵
نبینی کزو کشته را جای نیست
بَر زخم او پیل را پای نیست ۵۶
ز خنجر به زخم آتش آرد همی
ز گرز گران کوه بارد همی ۵۷
همان گرد گردنکش اجرا به نام
که از شیر جستی به شمشیر کام ۵۸
ببد تند و گفت این چه آشفتنست
ز یک تن چه چندین سخن گفتنست ۵۹
من اکنون روم سوی آورد او
هم از خونش بنشانم این گرد اوُ ۶۰
سبک باره با باد انباز کرد
به ایرانیان آمد آواز کرد ۶۱
که این زاولی پیشروتان کجاست
سپهبد چو بشنید زود اسپ خواست ۶۲
ز دریای کوشش چو موج دمان
برانگیخت شبرنگ را در زمان ۶۳
هم ازرهش گرزی چنان زدبه زور
که گم شد سرش در سرین ستور ۶۴
دگر ره ز کین رأی آویز کرد
سبک خیز شبدیز را تیز کرد ۶۵
برافکند بر هندوان تن ز کین
به یک حمله سی گرد زد بر زمین ۶۶
همی گفت آگه نه اید ای سپاه
که چون رویتان روزتان شد سیاه ۶۷
نهاد از کمینگه سر آن اژدها
کزو پیل جنگی نباید رها ۶۸
برآمد ز دریای کین آن نهنگ
که برباید از شیر دندان و چنگ ۶۹
گرفت آن دمان آتش افروختن
که گیتی به رنج آمد از سوختن ۷۰
ز ریگ از فزون مرشما را شمار
ز خونتان برم تا بخارا بخار ۷۱
همی گفت ازینسان و از خشموکین
نهاده یکی پای بر پشت زین ۷۲
همه هندوان دل شکسته شدند
به جان و دل از بیم خسته شدند ۷۳
نیارست با او کس آویختن
نه از پشتش از ننگ بگریختن ۷۴
بود تن قوی تا بود دل بجای
چو ترسید دل سست شد دستوپای ۷۵
گوی بُد ورا نام بیکاو بود
سنانش اژدها را جگر کاو بود ۷۶
بدو گفت تیو این هنر کار تست
ترا شاید این نام و این رزم جست ۷۷
به هندوستان نیست همتای تو
نگیرد به مردی کسی جای تو ۷۸
بخندید بیکاو گفت این مباد
کز آغالش تو دهم سر به باد ۷۹
ز پیکار بد دل هراسان بود
به نظاره بر جنگ آسان بود ۸۰
ز بهر تو جان من این بیش نیست
کس اندر جهان دشمن خویش نیست ۸۱
شدن سوی جنگ کسی کز تو بیش
بود مرگ را باز رفتن ز پیش ۸۲
نگه داشتن سر گه نام و لاف
از آن به که دادن به باد از گزاف ۸۳
چون دشمن کشم ، نام و کام آیدم
چو سر خیره بدهم ، چه نام آیدم ۸۴
شد آشفته دل تیو گفت ار به جنگ
دلت نیست ، خنجر چه داری به چنگ ۸۵
ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگ
که جنگ او کند کو نترسد ز مرگ ۸۶
ازین زاولی غم چه آید مرا
که او گاه کین بنده شاید مرا ۸۷
چو اسپ اندر افراز و شیب افکنم
چو او من به زخم رکیب افکنم ۸۸
تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر
چه داری به کف خنجر و گرز و تیر ۸۹
بگفت این و پس پور کین باد کرد
سبک دست زی گرز پولاد کرد ۹۰
به ناورد گِرد سپهبد بگشت
سپهبد به حمله بدرید دشت ۹۱
برانگیخت آن باره آتشی
به کف آهنین نیزهء سی رشی ۹۲
زدش بر کمربند و خفتان و گبر
بر آوردش از کوههء زین به ابر ۹۳
بسان درفشی بر افراختش
به پیش صفِ هندوان تاختش ۹۴
پس از نوک نیزه به زخمی درشت
زدش بر دو تن هر سه تن را بکشت ۹۵
دگر ره میانشان تن اندر فکند
به هر گوشه خیلی به هم بر فکند ۹۶
ز خنجر چو آتش بر انگیخت جوش
ز خون دشت کُه کرد مصقول پوش ۹۷
به گرز و سنان ز اسپ و ز مرد و پیل
همی کشته افکند بیش از دو میل ۹۸
چنین تا به نزد بهوشان ز جای
همی برد و بر زد به پرده سرای ۹۹
بیامد بهو دید هر سو شکست
کز ایران سپه خیمها گشته پست ۱۰۰
چنین گفت کاین رستخیز از کجاست
چنین بیم از اندک سپه تان چراست ۱۰۱
نشان داد هر کس که ما را شکوه
ازین یک سوارست کاید چو کوه ۱۰۲
به نیزه رباید همی زاسپ مرد
برآرد ز گرز از سر پیل گرد ۱۰۳
بهو گفت نز دوزخ اهریمنست
شما صد هزارید و او یک تنست ۱۰۴
جدا هر یکی گر یکی مشت خاک
برو برفشانید گردد هلاک ۱۰۵
ندارید شرم و نه ننگ اندکی
گریزید چندین هزار از یکی ۱۰۶
از آسوده گردان خنجر گزار
به هم حمله کردند چون سی هزار ۱۰۷
سپهبد خروشی چو شیر ژیان
برآورد و ، زد اسپ کین در میان ۱۰۸
بدان ترگ ها بر همی کوفت گرز
چو سنگ گران آید از کوه برز ۱۰۹
ز گرزش دل خاره خون شد همی
سران از سنانش نگون شد همی ۱۱۰
کجا خنجر از زخم بفراختی
بر الماس آب بقم تاختی ۱۱۱
ز ناگاه بیکاو گرد دلیر
درآمد یکی تند شولک به زیر ۱۱۲
زدش خشتی از گرد چون برق تیز
نبد کارگر جست راه گریز ۱۱۳
سپهبد برانگیخت شبرنگ زود
گرفتش کمربند و از زین ربود ۱۱۴
برافکندش از بر به بالای میغ
چو برگشت دو نیمه کردش به تیغ ۱۱۵
پس از کین برافکند تن بر همه
رمان کردشان هر سویی چون رمه ۱۱۶
پلنگینه پوشان زاول به کین
پسش برگشادند ناگه کمین ۱۱۷
به یکبار بر قلب لشکر زدند
ربودندشان بر بهو برزدند ۱۱۸
فکندند چندان سران سرنگون
که هر شیب چون فرغری شد ز خون ۱۱۹
ز بس کشته هندو، زمین شد سیاه
چو زاغان فکنده به بیراه و راه ۱۲۰
درخشان ز تن خشت افروخته
چنان کآتش از هیزم سوخته ۱۲۱
چنین جنگ بد تا شب آمد فراز
چو شب تنگ شد جنگ چیدند باز ۱۲۲
شده شاد مهراج بر تیغ کوه
همی هر زمان نعره زد با گروه ۱۲۳
فرستاد نزد سپهدار کس
که آمد شب از جنگ و پیکار بس ۱۲۴
جهان گرم و دشمن چنین بیکران
تو در رزم سخت و سلیحت گران ۱۲۵
زمانی برآسای از آویختن
که گیتی سرآمد ز خون ریختن ۱۲۶
به هر جنگ بخت تو پیروز باد
شب دشمنان تو بی روز باد ۱۲۷
به خواهش مهان نیز بشتافتند
عنانش از ره رزم برتافتند ۱۲۸
چو خورشید در قار زد شعر زرد
گهربفت شد بیرم لاجورد ۱۲۹
ستاره چو گل گشت و گردون چو باغ
چو پروانه پروین و ، مه چون چراغ ۱۳۰
از آن لشکر هندوان هر که زیست
همی خسته و کشته را خون گریست ۱۳۱
به هر خیمه شیون بد آراسته
همه نالهء خستگان خاسته ۱۳۲
همه شب تن خسته را دوختند
بر آتش همی کشته را سوختند ۱۳۳
کشیدند در پیش باره ز پیل
طلایه پراکنده شد بر دو میل ۱۳۴
بهو خیره دل ماند از بس شگفت
گه انگشت و گه لب به دندان گرفت ۱۳۵
همی گفت از ینسان برو بوم و گاه
به دست آمده گنج و چندین سپاه ۱۳۶
بر و پُشت باید همی گاشتن
به بدخواه ناکام بگذاشتن ۱۳۷
به دینار هر چیز و تیمار سخت
توان یافت جز زندگانی و بخت ۱۳۸
دریغ این همه گنج و رنج و نهاد
که گنجم همه خاک شد ، رنج باد ۱۳۹
ز کردار این کودک نو رسید
ندانم دگر تا چه خواهم کشید ۱۴۰
همان به که با او درنگ آورم
به شیرین سخن بند و رنگ آورم ۱۴۱
به گنج و به دختر نویدش دهم
به شاهی و کشور امیدش دهم ۱۴۲
مگر سر بدین چاره از چنبرش
کنم دور و ، در چنبر آرم سرش ۱۴۳
جوان هم سبکسر بود خویش کام
سبکسر سبکتر درافتد به دام ۱۴۴
به چیزی فریبد دل آویزتر
که باشد نیازش بدان بیشتر ۱۴۵
نباشد سوی چینه آهنگ باز
نه تیهو سوی گوشت آید فراز ۱۴۶
جوان را ره و رای گردان بود
دلش بردن از راه آسان بود ۱۴۷
ز بدخواه وز دشمن کینه کش
توان دوست کردن به گفتار خوش ۱۴۸
بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغ
چه خوش گوییش جان ندارد دریغ ۱۴۹
به گفتار شیرین فریبنده مرد
کند ، آنچه نتوان به شمشیر کرد ۱۵۰
همه شب چنین جفتِ اندوه بود
از اندیشه بر جانش انبوه بود ۱۵۱
چو برگشت گرشاسب از آوردگاه
پذیره شدش زود مهراج شاه ۱۵۲
جهان دید کوبان سمندش به نعل
بر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل ۱۵۳
ز خون جگر بسته بر دیده یون
گشاده چو اکحل رگ از نیزه خون ۱۵۴
بسی آفرین خواند از ایزد بروی
گهش دست بوسید و گه چشم و روی ۱۵۵
به خوان یکسر ایرانیان را نشاند
بر ایشان بسی زر و گوهر فشاند ۱۵۶
همی گفت در کوشش و دار و برد
جز ایرانیان را نزیبد نبرد ۱۵۷
باستاد و مر پهلوان را شناخت
چونان خورده شد ، بزم شادی بساخت ۱۵۸
سپهدار و مهراج فرخنده پی
گرفتند با سروران جام می ۱۵۹
نخست از شهنشاه کردند یاد
پس آنگه نشستند در بزم شاد ۱۶۰
سپهبد بر اورنگ و دل شادکام
به پیش اندرون گرز و ، بر دست جام ۱۶۱
تو با تیغ گفتی به رزم اندرست
به با جام شادی به بزم اندرست ۱۶۲
چو آسود با می به مهراج گفت
که با دل زدم رأی اندر نهفت ۱۶۳
ز دشمن سپه بیشمارند پیش
ز ما هر یک ایشان هزارند بیش ۱۶۴
چنانیم ما پیششان روز کین
چنان چشمه در پیش دریای چین ۱۶۵
اگر دست کشتن برم روز کار
بسی بایدم رنج و هم روزگار ۱۶۶
دگر ره ز چرخ ار بود یار بخت
بر آراست خواهم یکی رزم سخت ۱۶۷
میان بهو تا به خم کمند
نیارم ، نپیچم عنان سمند ۱۶۸
پناه سپه شاه نیک اخترست
چو شه شد ، سپه چو تن بی سرست ۱۶۹
گرامی همیشه به بویست مشک
چو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک ۱۷۰
چنین گفت مهراج کز سروران
به نزد بهو زین سپاه گران ۱۷۱
همین چار سالار بودند گرد
که بنمودی از تیغشان دستبرد ۱۷۲
ز خویشانش ماندست گردی گزین
خداوند کوس و درفش و نگین ۱۷۳
دلیری کجا نام او مبترست
به رزم از گشن لشکری بهترست ۱۷۴
به تو دیده امروز بنهاده بود
به کین در کمین گاهت استاده بود ۱۷۵
همی خواستم کت بود پیش باز
نبد کش زمانه نیامد فراز ۱۷۶
سوی اوست پاک آن سپه را پناه
گرو کم شود ، شد شکسته سپاه ۱۷۷
سپهدار گفتا دگر ره ز کوه
همی جویش اندر میان گروه ۱۷۸
نمایش به من در کمینگاه تو
سرش بی تن آن گه ز من خواه تو ۱۷۹
چنان شادی افزود مهراج را
که بگذاشت از اوج مه تاج را ۱۸۰
همان شب ز شادی که افکنده پی
همی جز به یادش ننوشید می ۱۸۱
یکی باغ زرّین بُدش پیش تخت
ز گوهرش بار ، از زبرجد درخت ۱۸۲
در آن نغز باغ آبگیری گلاب
ز دُر سنگ و ریگش همه مشک ناب ۱۸۳
مر آنرا به گرد سپهدار داد
جز آن ، چیزش از گنج بسیار داد ۱۸۴
چه مخمل ، چه شاره ، چه خز و حریر
چه دینار و دیبا ، چه مشک و عبیر ۱۸۵
هزارش سراپردهء گونه گون
همی دادش از بهر نام و شگون ۱۸۶
هزارش سپر داد مدهون کرگ
چهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ ۱۸۷
سراپرده چینی از زرّ بفت
ز دیبا شراعی نود خیمه هفت ۱۸۸
یکی خسروی شاروان گونه گون
درازاش میدان اسپی فزون ۱۸۹
دو خرگه نمد خزّ و چوبش ز زر
همه بندشان شوشهای گهر ۱۹۰
ز بیجاده تاجی چو رخشنده هور
پر از درّ و گوهر سه جام بلور ۱۹۱
همیدون به ایرانیان هر کسی
ببخشید دینار و گوهر بسی ۱۹۲
چنین تا دو پاس از شب اندر گذشت
ببودند دلشاد و خرّم به دشت ۱۹۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۳
۹۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو
گوهر بعدی:پیغام بهو به نزدیک گرشاسب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.