هوش مصنوعی: این متن حماسی از شاهنامه فردوسی، داستان فریدون و پیروزی او بر ضحاک را روایت می‌کند. فریدون با کمک کاوه آهنگر و دیگر پهلوانان مانند گرشاسب، ضحاک را شکست می‌دهد و او را در کوه دماوند زندانی می‌کند. سپس فریدون به شاهی می‌رسد و جشن مهرگان را برپا می‌کند. در ادامه، فریدون نامه‌ای به گرشاسب می‌نویسد و از او می‌خواهد که به جنگ با دشمنان برود و عدالت را برقرار کند. گرشاسب با لشکری عظیم به فرمان فریدون عمل می‌کند و فریدون نیز به او هدایای زیادی می‌دهد.
رده سنی: 14+ این متن دارای مضامین حماسی و پیچیده‌ای است که ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنه‌های جنگ و خشونت در متن وجود دارد که برای مخاطبان جوان‌تر مناسب نیست. از طرفی، این متن از نظر ادبی و زبانی غنی است و برای نوجوانان و بزرگسالانی که با ادبیات کلاسیک آشنا هستند، جذاب خواهد بود.

پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب

زدی دست و اندر تک باد پای
چناری به یک ره بکندی ز جای ۱

چو بنهادی از کینه بر چرخ تیر
به پیکان در آوردی از چرخ تیر ۲

یکی گو گه زور صد مرد بود
سر چرخ در چنبر آورده بود ۳

همان سال ضحاک را روزگار
دژم گشت و شد سال عمرش هزار ۴

بیآمد فریدون به شاهنشهی
وز آن مارفش کرد گیتی تهی ۵

سرش را به گزر کیی کوفت خرد
ببستش، به کوه دماوند برد ۶

چو در برج شاهین شد از خوشه مهر
نشست او به شاهی سر ماه مهر ۷

بر آرایش مهرگان جشن ساخت
به شاهی سر از چرخ مه برفراخت ۸

بدین جشن وی آتش آراستست
هم آیین این جشن ازاو خاستست ۹

نشستنگه آمل گزید از جهان
به هر کشور انگیخت کارآگهان ۱۰

فرستاد مر کاوه را کینه خواه
به خاور زمین با درفش و سپاه ۱۱

که راند بدان مرز فرمان او
دل هرکس آرد به پیمان او ۱۲

دگر نامه ای ساخت زی سیستان
به نزد سپهدار گیتی ستان ۱۳

نخست از سخن یاد دادار کرد
که از نیست هست او پدیدار کرد ۱۴

بدو پایدارست هر دو جهان
ز دیدار او نیست چیزی نهان ۱۵

تن و جان و روز و شب و چیز و جای
زمین اختر و چرخ و هر دو سرای ۱۶

چو کن گفته شد بود بی چه و چون
هنوزش نپیوسته با کاف نون ۱۷

بدین جانور خیل چندین هزار
رساند همی روزی از روزگار ۱۸

نه از دادن روزی آیدش رنج
نه هرچند بدهد بکاهدش گنج ۱۹

دگر گفت کاین نامهٔ دلفروز
فرستاده آمد به هرمزد روز ۲۰

ز فرّخ فریدون شه کامکار
گزین کیان بندهٔ کردگار ۲۱

به گرشاسب کین جوی کشورگشای
جهان پهلوان گرد زاول خدای ۲۲

پل اژدهاکش به گرز و به تیر
سوار هژبرافکن گردگیر ۲۳

گزارندهٔ خنجر سرفشان
فشانندهٔ خون گردنکشان ۲۴

ستانندهٔ تاج هنگام رزم
نشانندهٔ شاه بر گاه بزم ۲۵

ز گام سمندش سته رود نیل
به دام کمندش سر زنده پیل ۲۶

بدان ای دلاور یل پهلوان
که بادی همه ساله پشت گوان ۲۷

ترا مژده بادا که چرخ بلند
به ما کرد تاج شهی ارجمند ۲۸

دل هر شهی بستهٔ کام ماست
به هر مهر و منشور بر نام ماست ۲۹

کسی را سزد پادشاهی درست
که بر تن بود پادشاه از نخست ۳۰

خرد افسرش باشد و دادگاه
هش و رأی دستور و، دانش سپاه ۳۱

مرا این همه هست و از کردگار
شدم نیز بر خسروان شهریار ۳۲

چو ضحاک ناپاکدل شاه بود
جهان را بداندیش و بدخواه بود ۳۳

ز بهرش به پیکار هر مرز بوم
به هم برزدی خاور و هند و روم ۳۴

چه با اژدها و چه با دیو و شیر
زمانی نگشتی ز پیکار سیر ۳۵

مرا داد یزدان کنون فرّ و برز
ازاو بستدم تاج شاهی به گرز ۳۶

بریدم پی تخمهٔ اژدها
جهان گشت از جادویی ها رها ۳۷

تو از جان و از دیده بیشی مرا
هم از گوهر پاک خویشی مرا ۳۸

به تو دارم امید از آن بیشتر
که بر کام ما بسته داری کمر ۳۹

تو دانی که از دین و آیین و راه
چه فرمان یزدان چه فرمان شاه ۴۰

شنیدم که شد رام رایت زمان
رسیدت نوآمد یکی میهمان ۴۱

که از جان فزونتر همی دانی اش
نریمان جنگی همی خوانی اش ۴۲

درختیست کو شادی آرد همی
وزاو میوه فرهنگ بارد همی ۴۳

مهی نو برآمد ز چرخ مهی
که دارد فزونی و فرّ و بهی ۴۴

به یزدان چنین دارم امید و کام
که این ماه نو را ببینم تمام ۴۵

چو نامه بخوانی سبک برگزین
برایوانت خرگاه و بر تخت زین ۴۶

مزن جز به ره دم برآرای کار
بیا و نریمان یل را بیار ۴۷

به نو زور و دل ده سپاه مرا
بیآرای بر چرخ گاه مرا ۴۸

که باید ترا شد همی سوی چین
چو کاوه شد از سوی خاور زمین ۴۹

نوند شتابنده هنجارجوی
چنان شد که بادش نه دریافت پوی ۵۰

همه ره همی راند و که می برید
به یک هفته نزد سپهبد رسید ۵۱

سپهدار کشور چو نامه بخواند
بر آن نامه زرّ و گهر برفشاند ۵۲

نریمان بشد شاد و گفتا ممول
همه کارهای دگر بربشول ۵۳

مکن بر در بندگی بند سست
که فرمان شاه این رسید از نخست ۵۴

گزین کرد هم در زمان پهلوان
ده و دو هزار از دلاور گوان ۵۵

ز گنج آنچه بایست بربست بار
ز هر هدیه ها گونه گون صدهزار ۵۶

سپه سوی فرخ فریدون کشید
خبر چون به شاه همایون رسید ۵۷

مهین کوس و بالا و پیلان و ساز
فرستاد با سروران پیشباز ۵۸

نشست از بر کوشک دیده به راه
به دیدار گرشاسب و زاول سپاه ۵۹

جهان دید پر سرکش زابلی
به کف گرز با خنجر کابلی ۶۰

سه اسپه همه زیر خفتان کین
برافکنده برگستوان های چین ۶۱

چو دریا دمان لشکر فوج فوج
در او هر سواری یکی تند موج ۶۲

به هر موجی اندر نهان یک نهنگ
ز شمشیر دندانش، از خشت چنگ ۶۳

همه نیزه داران گردن فراز
نشان بسته بر نیزه موی دراز ۶۴

به چاچی کمان و سغدی زره
کمند یلی کرده بر زین گره ۶۵

سنان ها به ابر اندر افراشته
ز چرخ برین نعره بگذاشته ۶۶

سپهبد به خفتان و رومی کلاه
زبرش اژدها فش درفش سیاه ۶۷

به زیر اندرش زنده پیلی چو عاج
همه پیلبانانش با طوق و تاج ۶۸

نریمان یل پیشش اندر سوار
ز گردش پیاده سران بی شمار ۶۹

چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش
پذیره شدش زود ده گام پیش ۷۰

گرفتش به بر برد از افراز تخت
ببوسید روی و بپرسید سخت ۷۱

ز زر چارصد بار دینار گنج
به خروار نقره دو صد بار پنج ۷۲

ز زر کاسه هفتاد خروار واند
ز سیمینه آلت که داند که چند ۷۳

هزار و دو صد جفت بردند نام
ز صندوق عود و ز یاقوت جام ۷۴

هم از شاره و تلک و خز و پرند
هم از مخمل و هر طرایف ز هند ۷۵

هزار اسپ که پیکر تیزگام
به برگستوان و به زرّین ستام ۷۶

هزار دگر کرّگان ستاغ
به هر یک بر از نام ضحاک داغ ۷۷

ده و دو هزار از بت ماهروی
چه ترک و چه هندو همه مشکموی ۷۸

از درّ و زبرجد ز بهر نثار
به صد جام بر ریخته سی هزار ۷۹

یکی درج زَرّین نگارش ز درّ
درونش ز هر گوهری کرده پر ۸۰

گهر بد کز آب آتش انگیختی
گهر بد کزو مار بگریختی ۸۱

گهر بد کزو اژدها سرنگون
فتادی و جستی دو چشمش برون ۸۲

گهر بد که شب نورش آب از فراز
بدیدی، به شمعت نبودی نیاز ۸۳

یکی گوهر افزود دیگر بدان
که خواندیش دانا شه گوهران ۸۴

همه گوهری را زده گام کم
کشیدی سوی خویش از خشک نم ۸۵

چنین بد هزار و دو صد پیلوار
همیدون ز گاوان ده و شش هزار ۸۶

صد و بیست پیل دگر بار نیز
بد از بهر اثرط ز هر گونه چیز ۸۷

یکی نامه با این همه خواسته
درو پوزش بیکران خواسته ۸۸

سپهبد بنه پیش را بار کرد
بهو را بیاورد و بردار کرد ۸۹

تنش را به تیر سواران بدوخت
کرا بند بد کرده بآتش بسوخت ۹۰

بــــــــــدو گفت شاه ای یل پیل زور
که چشم بـــــــــد اندیش باد از تو دور ۹۱

چنانی هنـــــر از دل و زور و رآی
که امید ما از تو آید به جــــــــــای ۹۲

بگفت این و از جـــــــای یازید پیش
بدان تا نماید بــــــــدو زور خویش ۹۳

همان پایه بگرفت و بــــرتافت زود
چنان باز کردش کــــــــز آغاز بود ۹۴

ز زورش بماندندگــــــردان شگفت
بر او هــــــر کسی افرین برگرفت ۹۵

از آن پس به رامش سپردند گـــوش
به جام دمادم کشیدند نـــــــــــــوش ۹۶

چه‌بر هوش و دل باده چیزی گرفت
سران را سر از بزم سیری گرفت ۹۷

برفتند ز ایــــــوان فرخنده کــــــــی
چه سرمست تنها چه با رود و می ۹۸

همی بـــــــــــود یک هفته تا با سپاه
سپهبد شــــــــــد آسوده از رنج راه ۹۹

سر هفته شــــــــه خواند وبنشاستش
ســــــــــــزا خلعت و باره آراستش ۱۰۰

زره دادش و ترگ زرّین خـــــویش
همان خنجر و جوشن کین خــویش ۱۰۱

سراپرده خســـــــــــــــروی زربفت
کشیده ز گــــــرد اندرش باره هفت ۱۰۲

به بالا و پهنای پـــــــــــــرده سرای
ز بر یک ستــــــــون سایبانی بپای ۱۰۳

چهل رش ستـــــون وی از زرّ زرد
همان سایبان دیبه لاجــــــــــــــورد ۱۰۴

همان اژدها فش درفشی دگـــــــــــر
سرش ماه زرین بـــــــه درّ و گهر ۱۰۵

بی اندازه شمـــــشیر و خفتان جنگ
همان خـــــرگه و خیمه رنگ‌رنگ ۱۰۶

پری روی ریدک هـــــزار از چگل
ستاره صــــــد و کوس زرین چهل ۱۰۷

صـــــــد و شست بالای زرین ستام
دو پیل از سپیدی چو کـــــوه رخام ۱۰۸

سه ره جام هفت از گهرهای گنـــج
ز دینار بدره چهل بـــــــــــــار پنج ۱۰۹

سزای نریمان یـــــــــــــــل همچنین
بسی هدیه‌ها داد و کــــــــرد آفرین ۱۱۰

یکی شیــــــــــــر پیکر درفش بنفش
بدادش همه زرّ غلاف درفــــــــش ۱۱۱

بفرمود تا او بــــــــــــــــــود پیشرو
سپهبدش خـــــــــــوانند و سالار تو ۱۱۲

گزین کرد پنجه هـــــــزار از سوار
پیاده دگر نامور چهل هـــــــــــزار ۱۱۳

ز پیلان جنگی صــــد و شست پیل
سپاهی چـــــــو بر موج دریای نیل ۱۱۴

سراسر جهان پهلوان را سپـــــــــرد
بدو گفت کــــــآی لشکر آرای گرد ۱۱۵

ز جیحون گذر کـــــــن میاسای هیچ
سپه برگش و رزم تــــــوران بسیچ ۱۱۶

برو تا بدان مـــــرز از آن روی آب
کــــــــز او بردرخشد نخست آفتاب ۱۱۷

بــــــــــه لشکر بپیمای توران زمین
ستان باژ خاقان و فغفور چیــــــــن ۱۱۸

هــــــر آن کاو بتابد ز فرمان و پند
بدین بارگاه آر گــــــــــــــردن ببند ۱۱۹

به فرمانبری هـــــــــر که بندد میان
ممان کش به یک موی باشد زیان ۱۲۰

چنان ران سپه را کجــــــــــا بگذرد
به بیداد کشت کســـــــــــــی نسپرد ۱۲۱

نه بر بی گنه بـــــــــــــد رسانند نیز
نه از بی گزندان ستانند چیــــــــــز ۱۲۲

به هر جای پشتی به دادار کـــــــــن
از او ترس و دل با خرد یـــار کن ۱۲۳

مبادا بــــــــــه دل رأی زفتیت جفت
کــــــــــه هرگز نباید سپهدار زفت ۱۲۴

بود زفت هــــــر جا سرافکنده است
دلش خسته، همواره کوتاه دســـــت ۱۲۵

به رادی دل زفت را تــــــاب نیست
دل زفت سنگیست کش آب نیســت ۱۲۶

ز نا استوارانمجــــــــــــوی ایمنی
چـــــــــــــو یابی بزرگی میآر منی ۱۲۷

بتـــرس از نهان رشک وز کینه ور
به گفتار هـــــر کس دل از ره مبر ۱۲۸

گمان‌ها همه راســــت مشمر ز دور
که بس ماند از دور شیون به سور ۱۲۹

به زنهاریان رنج منمای هیـــــــــــچ
بــــه هر کار در داد و خوبی پسیچ ۱۳۰

ز سوگند و پیمان نگـــــــــر نگذری
گه داوری راه گــــــــــــــژ نسپری ۱۳۱

چو چیره شوی خــــون دشمن مریز
مکن خیـــــــــره با زیردستان ستیز ۱۳۲

بــــــــــــــدو داد منشور شاهان همه
که باشند پیشش بـــــــه فرمان همه ۱۳۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۳۳
کانال گوهرین در ایتا
۵۷۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:سپری شدن روزگار اثرط
گوهر بعدی:رفتن گرشاسب با نریمان به توران
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.