هوش مصنوعی:
این شعر با استفاده از تصاویر شاعرانه و نمادین، مفاهیمی مانند امید، روشنایی، حقیقت، و رسالت را بیان میکند. شاعر از عناصر طبیعت مانند کبوتر، آفتاب، سنگ، و باد برای انتقال پیام خود استفاده میکند و مخاطب را به جستجوی گوهر حقیقت و رسالت دعوت میکند. همچنین، اشارهای به مقاومت در برابر انکار و وسوسههای دنیوی دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم نمادین و فلسفی است که درک آن ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از تصاویر و استعارهها نیاز به سطحی از بلوغ فکری برای تفسیر دارند.
سوره تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد
و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظهها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخنهای درشت
و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
میگشاید گره پنجرهها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
میشنیدیم که به هم میگفتند:
سحر میداند، سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانههاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینهها آشفتیم
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد
و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظهها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخنهای درشت
و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
میگشاید گره پنجرهها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
میشنیدیم که به هم میگفتند:
سحر میداند، سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانههاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینهها آشفتیم
۹۹۲۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:ساده رنگ
گوهر بعدی:شب تنهایی خوب
نظرها و حاشیه ها
ناشناس
۱۴۰۵/۵/۴ ۱۳:۵۱
پی گوهر بودن راز شعر است.پیامبران از تابش کدامین گوهر خیره شدند؟ آن امانت بزرگ چیست؟که قرعه فال را بنام انسان زدند.
۱۴۰۵/۲/۷ ۱۵:۴۶
این شعر شبیه سخنانی از جنس کتابهای مقدس را دارد. لحن موعظانه از نوع نگاه سهراب به جهان و دیده ها و حوادث آن است
پری ناز
۱۴۰۲/۳/۲۴ ۱۹:۲۸
این جهان تماما سرشار از شگفتی است و این شعر درس های بزرگی دارد...