هوش مصنوعی:
این شعر روایتی از یک صیاد پیر است که در جنگل به شکار گوزن جوانی میپردازد. صیاد با تجربهی هشتاد ساله، در کمین گوزن مینشیند و پس از شکار آن، با پلنگی درگیر میشود و در نهایت توسط پلنگ کشته میشود. شعر با توصیف طبیعت و حالات درونی صیاد همراه است و در پایان، جنگل به خواب میرود و خاطرهی خونین این رویداد را فراموش میکند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل صحنههای خشونتآمیز مانند شکار، درگیری با حیوانات و مرگ است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، مفاهیم عمیقتر مانند پیری، مرگ و رابطهی انسان با طبیعت نیاز به درک و بلوغ ذهنی بیشتری دارد.
شکار (یک منظومه)
۱
۱
وقتی که روز آمده، اما نرفته شب ۲
صیاد پیر، گنج کهنسال آزمون ۳
با پشتواره ای و تفنگی و دشنهای ۴
ناشسته رو، ز خانه گذارد قدم برون ۵
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان ۶
خوابیده است، و خفته بسی رازها در او ۷
اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان ۸
افکندهاند و لوله ز آوزها در او ۹
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش ۱۰
دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند ۱۱
مانند روزهای دگر، شهر خویش را ۱۲
گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند ۱۳
۲ ۱۴
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز ۱۵
هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است ۱۶
صیاد پیر، شانه گرانبار از تفنگ ۱۷
اینک به آستانهٔ جنگل رسیده است ۱۸
آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند ۱۹
تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه ۲۰
کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر ۲۱
ابری که داده پیکرهٔ کوه را شکوه ۲۲
صیاد: وه، دست من فسرد، چه سرد است دست تو ۲۳
سرچشمهات کجاست، اگر زمهریر نیست؟ ۲۴
من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولی ۲۵
این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست ۲۶
همسایهٔ قدیمیام! ای آبشار سرد ۲۷
امروز باز شور شکاری ست در سرم ۲۸
بیمار من به خانه کشد انتظار من ۲۹
از پا فتاده حامی گرد دلاورم ۳۰
اکنون شکار من، که گوزنی ست خردسال ۳۱
در زیر چتر نارونی آرمیده است ۳۲
چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر ۳۳
شاخ جوان او سر و گردن کشیده است ۳۴
چشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شاد ۳۵
تا دور دست خلوت کشیده راه ۳۶
گاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیک ۳۷
باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه ۳۸
تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش ۳۹
هر جا که خواست میچرد و سیر میشود ۴۰
هنگام ظهر، تشنهتر از لاشهٔ کویر ۴۱
خوش خوش به سوی دره ای سرازیر میشود ۴۲
آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه ۴۳
گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز ۴۴
وین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیش ۴۵
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز ۴۶
آید شکار من، جگرش گرم و پر عطش ۴۷
من در کمین نشسته، نهان پشت شاخ و برگ ۴۸
چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت ۴۹
در گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگ ۵۰
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد ۵۱
اما دریغ! او به زمین خفته مثل خاک ۵۲
بر دره عمیق، که پستوی جنگل است ۵۳
لختی سکوت چیره شود، سرد و ترسناک ۵۴
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز میشود ۵۵
گویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش را ۵۶
وین مام سبز موی، فراموشکار پیر ۵۷
از یاد میبرد غم فرزند خویش را ۵۸
وقتی که روز رفته ولی شب نیامده ۵۹
من، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان ۶۰
با لاشهٔ گوزن جوانم، رسم ز راه ۶۱
واندازمش به پای تو، آلوده همچنان ۶۲
در مرمر زلال و روان تو، خرد خرد ۶۳
از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون ۶۴
می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار ۶۵
وز دست من چشیدی و شستی هزار خون ۶۶
خون کبود تیره، از آن گرگ سالخورد ۶۷
خون بنفش روشن از آن یوز خردسال ۶۸
خون سیاه، از آن کر و بیمار گور گر ۶۹
خون زلال و روشن، از آن نرم تن غزال ۷۰
همسایهٔ قدیمیام، ای آبشار سرد ۷۱
تا باز گردم از سفر امروز سوی تو ۷۲
خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد ۷۳
س از بستر و مسیر تو، از پشت و روی تو ۷۴
شاید که گرمتر شود این سرد پیکرت ۷۵
هان، آبشار! من دگر از پا فتادهام ۷۶
جنگل در آستانهٔ بی مهری خزان ۷۷
من در کناره درهٔ مرگ ایستادهام ۷۸
از آخرین شکار من، ای مخمل سپید ۷۹
خرگوش مادهای که دلش سفت و زرد بود ۸۰
یک ماه و نیم میگذرد، آوری به یاد؟ ۸۱
آن روز هم برای من آب تو سرد بود ۸۲
دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا ۸۳
فرزند پیل پیکر فحل دلاورم ۸۴
آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند ۸۵
بر گردهاش سوار، من و صید لاغرم ۸۶
میشست دست و روی در آن آب شیر گرم ۸۷
صیاد پیر، غرقه در اندیشههای خویش ۸۸
و آب از کنار سبلتش آهسته میچکید ۸۹
بر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریش ۹۰
تر کرد گوشها و قفا را، بسان مسح ۹۱
با دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چین ۹۲
و آراسته به زیور انگشتری کلیک ۹۳
از سیم سادهٔ حلقه، ز فیروزهاش نگین ۹۴
میشست دست و روی و به رویش هزار در ۹۵
از باغهای خاطره و یاد، باز بود ۹۶
هماسه ی قدیمی او، آبشار نیز ۹۷
چون رایتی بلورین در اهتزاز بود ۹۸
۳ ۹۹
ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب ۱۰۰
تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور ۱۰۱
وز لذت نوازش زرین آفتاب ۱۰۲
سرشار بود و روشن و پشیده از سرور ۱۰۳
چون پر شکوه خرمنی از شعلههای سبز ۱۰۴
کهاش در کنار گوشه رگی چند زرد بود ۱۰۵
در جلوهٔ بهاری این پردهٔ بزرگ ۱۰۶
گه طرح سادهای ز خزان چهره مینمود ۱۰۷
در سایههای دیگر گم گشته سایهاش ۱۰۸
صیاد، غرق خاطرهها، راه میسپرد ۱۰۹
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا ۱۱۰
او را ز روی خاطرهای گرد میسترد ۱۱۱
این سکنج بود که یوز از بلند جای ۱۱۲
گردن رفیق رهش حمله برده بود ۱۱۳
یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت ۱۱۴
اما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بود ۱۱۵
اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید ۱۱۶
همراه با سلام جوانک به سوی وی ۱۱۷
آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت ۱۱۸
آمد، که خون ز فرق فشاند به روی وی ۱۱۹
اینجا رسیده بود به آن لکههای خون ۱۲۰
دنبال این نشانه رهی در نوشته بود ۱۲۱
تا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برف ۱۲۲
و آثار چند پا که از آن دور گشته بود ۱۲۳
اینجا مگر نبود که او در کمین صید ۱۲۴
با احتیاط و خم خم میرفت و میدوید؟ ۱۲۵
آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست ۱۲۶
صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید ۱۲۷
۴ ۱۲۸
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب ۱۲۹
مست نشاط و روشن، شاد و گشاده روی ۱۳۰
مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار ۱۳۱
در شهری از بهشت، همه نقش و رنگ و بوی ۱۳۲
انبوه رهگذار در این کوچهٔ بزرگ ۱۳۳
در جامههای سبز خود، استاده جا به جا ۱۳۴
ناقوس عید گویی کنون نواخته است ۱۳۵
وین خیل رهگذر همه خوابانده گوشها ۱۳۶
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور ۱۳۷
در قعر دره تن یله کرده ست جویبار ۱۳۸
بر سبزههای ساحلش، کنون گوزنها ۱۳۹
آسودهاند بی خبر از راز روزگار ۱۴۰
سیراب و سیر، بر چمن وحشی لطیف ۱۴۱
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب ۱۴۲
آسودهاند خرم و خوش، لیک گاهگاه ۱۴۳
دست طلب کشاندشان پای، سوی آب ۱۴۴
آن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگ ۱۴۵
صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش ۱۴۶
چشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناک ۱۴۷
خوابانده منتظر، پس پشت درنگ خویش ۱۴۸
صیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟ ۱۴۹
ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مرد ۱۵۰
هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست ۱۵۱
این آخرین فشنگ تو ...؟ صیاد ناله کرد ۱۵۲
صیاد: نه دست لرزدم، نه دل، آخر دگر چرا ۱۵۳
تیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیر ۱۵۴
ترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاست ۱۵۵
هشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیر ۱۵۶
صیاد: هان! آمد آن حریف که میخواستم، چه خوب ۱۵۷
زد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جست ۱۵۸
نشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیر ۱۵۹
از شانهاش فرو شد و در پهلویش نشست ۱۶۰
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد ۱۶۱
در یک شتابناک رهی را گرفته پیش ۱۶۲
لختی سکوت همنفس دره گشت و باز ۱۶۳
هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش ۱۶۴
و آن صید تیر خوردهٔ لنگان و خون چکان ۱۶۵
گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ ۱۶۶
واندر پیش گرفته پی آن نشان خون ۱۶۷
آن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگ ۱۶۸
صیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشد ۱۶۹
غم نیست هر کجا برود میرسم به آن ۱۷۰
میگفت و میدوید به دنبال صید خویش ۱۷۱
صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان ۱۷۲
صیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد ۱۷۳
اما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغ ۱۷۴
آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد ۱۷۵
خود را به یک دو جست رسانم به او، دریغ ۱۷۶
دنبال صید و بر پی خونهای تازهاش ۱۷۷
میرفت و میدوید و دلش سخت میتپید ۱۷۸
با پشتواره ای و تفنگی و دشنهای ۱۷۹
خود را به جهد این سو و آن سوی میکشید ۱۸۰
صیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خندهای ۱۸۱
لبهای پیر و خون سرور آمدش به رو ۱۸۲
پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد ۱۸۳
برچید خنده را ز لبش سرفههای او ۱۸۴
صیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، به راه من ۱۸۵
این ره درست می بردش سوی آبشار ۱۸۶
شاید میان راه بیفتد ز پا ولی ۱۸۷
ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار ۱۸۸
بار من است اینکه برد او به جای من ۱۸۹
هر چند تیره بخت برد بار خویش را ۱۹۰
ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا ۱۹۱
کآسان کند تلاش من و کار خویش را ۱۹۲
باید سریعتر بدوم کولبار خویش ۱۹۳
افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها ۱۹۴
صیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هست ۱۹۵
یاد از جوانی ... آه ... مدد باش، ای خدا ۱۹۶
۵ ۱۹۷
دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راه ۱۹۸
طومار واشده در پیش پای او ۱۹۹
طومار کهنهای که خط سرخ تازهای ۲۰۰
یک قصه را نگشاته بر جا به جای او ۲۰۱
طومار کهنهای که ازین گونه قصهها ۲۰۲
بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند ۲۰۳
بس صید زخم خورده و صیاد کامگار ۲۰۴
یا آن بسان این که بر او برگذشتند ۲۰۵
بس جان پای تازه که او محو کرده است ۲۰۶
بی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاک ۲۰۷
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب ۲۰۸
بس رهنورد جلد، شتابان و بیمناک ۲۰۹
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟ ۲۱۰
و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟ ۲۱۱
راه است او، همین و دگر هیچ راه، راه ۲۱۲
نه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان ۲۱۳
۶ ۲۱۴
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظهها ۲۱۵
تک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ ۲۱۶
خمیازهای کشید و به پا جست و دم نکاند ۲۱۷
بویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟ ۲۱۸
آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خون ۲۱۹
این سهمگین زیبا، این چابک دلیر ۲۲۰
کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید ۲۲۱
بر میجهد ز قله که مه را کشد به زیر ۲۲۲
جنگاوری که سیلی او افکند به خاک ۲۲۳
چون کودکی نحیف، شتر را به ضربتی ۲۲۴
پیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبرد ۲۲۵
خون است اگر بنوشد جز آب، شربتی ۲۲۶
اینک شنیده بویی و گویی غریزهاش ۲۲۷
نقشهٔ هجوم او را تنظیم میکند ۲۲۸
با گوش برفراشته، در آن فضا دمش ۲۲۹
بس نقش هولناک که ترسیم میکند ۲۳۰
کنون به سوی بوی دوان و جهان، چنانک ۲۳۱
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ ۲۳۲
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی ۲۳۳
با خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ ۲۳۴
۷ ۲۳۵
کهسار غرب کنگرهٔ برج و قصر خون ۲۳۶
خورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود ۲۳۷
چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه ۲۳۸
مغرب در آستان غروبی غریب بود ۲۳۹
صیاد پیر، خستهتر از خسته، بی شتاب ۲۴۰
و آرام، میخزید و به ره گام میگذاشت ۲۴۱
صیدش فتاده بود دم آبشار و او ۲۴۲
چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت ۲۴۳
هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود ۲۴۴
کنون دگر بر آمده بود آرزوی او ۲۴۵
این بود آنچه خواسته بود از خدا، درست ۲۴۶
این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو ۲۴۷
اینک که روز رفته، ولی شب نیامده ۲۴۸
صیدش فتاده است همان جای آبشار ۲۴۹
یک لحظهٔ دگر رسد و پاک شویدش ۲۵۰
با دست کار کشتهٔ خود پای آبشار ۲۵۱
۸ ۲۵۲
ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر ۲۵۳
وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین ۲۵۴
زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی ۲۵۵
دیگر گذشته بود، نشد فرصت و همین ۲۵۶
غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان ۲۵۷
زانسان که سیل میگسلد سست بند را ۲۵۸
اینک پلنگ بر سر او بود و میدرید ۲۵۹
او را، چنانکه گرگ درد گوسپند را ۲۶۰
۹ ۲۶۱
شرم شفق پرید ز رخسارهٔ سپهر ۲۶۲
هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی ۲۶۳
شب میخزید پیشتر و باز پیشتر ۲۶۴
جنگل میآرمید در ابهام و تیرگی ۲۶۵
اکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر ۲۶۶
فارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویش ۲۶۷
لیسد، مکرد، مزد، نه به چیزیش اعتنا ۲۶۸
دندان و کام، یا لب و دور دهان خویش ۲۶۹
خونین و تکه پاره، چو کفشی و جامهای ۲۷۰
آن سو ترک فتاده بقایای پیکری ۲۷۱
دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ ۲۷۲
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری ۲۷۳
دستی که از مچ است جدا و فکنده است ۲۷۴
بر شانهٔ پلنگ در اثنای جنگ چنگ ۲۷۵
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد ۲۷۶
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ ۲۷۷
و آن زیور کلیک وی، انگشتری که بود ۲۷۸
از سیم ساده، حلقه، ز فیروزهاش نگین ۲۷۹
فیروزهاش عقیق شده، سیم زر سرخ ۲۸۰
اینت شگفت صنعت اکسیر راستین ۲۸۱
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر ۲۸۲
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم ۲۸۳
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ ۲۸۴
کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم ۲۸۵
زین تنگنای حادثه چل گام دورتر ۲۸۶
آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است ۲۸۷
پوزی رسانده است به آب و گشاده کام ۲۸۸
جان داده است و سر به لب جو نهاده است ۲۸۹
میریزد آبشار کمی دور از او، به سنگ ۲۹۰
پاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاب ۲۹۱
بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست ۲۹۲
صد در تازه است درخشنده و خوشاب ۲۹۳
۱۰ ۲۹۴
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب ۲۹۵
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمیپرد ۲۹۶
سبز پری به دامن دیو سیا به خواب ۲۹۷
خونین فسانهها را از یاد میبرد ... ۲۹۸
وقتی که روز آمده، اما نرفته شب ۲
صیاد پیر، گنج کهنسال آزمون ۳
با پشتواره ای و تفنگی و دشنهای ۴
ناشسته رو، ز خانه گذارد قدم برون ۵
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان ۶
خوابیده است، و خفته بسی رازها در او ۷
اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان ۸
افکندهاند و لوله ز آوزها در او ۹
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش ۱۰
دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند ۱۱
مانند روزهای دگر، شهر خویش را ۱۲
گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند ۱۳
۲ ۱۴
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز ۱۵
هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است ۱۶
صیاد پیر، شانه گرانبار از تفنگ ۱۷
اینک به آستانهٔ جنگل رسیده است ۱۸
آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند ۱۹
تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه ۲۰
کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر ۲۱
ابری که داده پیکرهٔ کوه را شکوه ۲۲
صیاد: وه، دست من فسرد، چه سرد است دست تو ۲۳
سرچشمهات کجاست، اگر زمهریر نیست؟ ۲۴
من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولی ۲۵
این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست ۲۶
همسایهٔ قدیمیام! ای آبشار سرد ۲۷
امروز باز شور شکاری ست در سرم ۲۸
بیمار من به خانه کشد انتظار من ۲۹
از پا فتاده حامی گرد دلاورم ۳۰
اکنون شکار من، که گوزنی ست خردسال ۳۱
در زیر چتر نارونی آرمیده است ۳۲
چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر ۳۳
شاخ جوان او سر و گردن کشیده است ۳۴
چشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شاد ۳۵
تا دور دست خلوت کشیده راه ۳۶
گاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیک ۳۷
باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه ۳۸
تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش ۳۹
هر جا که خواست میچرد و سیر میشود ۴۰
هنگام ظهر، تشنهتر از لاشهٔ کویر ۴۱
خوش خوش به سوی دره ای سرازیر میشود ۴۲
آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه ۴۳
گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز ۴۴
وین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیش ۴۵
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز ۴۶
آید شکار من، جگرش گرم و پر عطش ۴۷
من در کمین نشسته، نهان پشت شاخ و برگ ۴۸
چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت ۴۹
در گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگ ۵۰
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد ۵۱
اما دریغ! او به زمین خفته مثل خاک ۵۲
بر دره عمیق، که پستوی جنگل است ۵۳
لختی سکوت چیره شود، سرد و ترسناک ۵۴
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز میشود ۵۵
گویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش را ۵۶
وین مام سبز موی، فراموشکار پیر ۵۷
از یاد میبرد غم فرزند خویش را ۵۸
وقتی که روز رفته ولی شب نیامده ۵۹
من، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان ۶۰
با لاشهٔ گوزن جوانم، رسم ز راه ۶۱
واندازمش به پای تو، آلوده همچنان ۶۲
در مرمر زلال و روان تو، خرد خرد ۶۳
از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون ۶۴
می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار ۶۵
وز دست من چشیدی و شستی هزار خون ۶۶
خون کبود تیره، از آن گرگ سالخورد ۶۷
خون بنفش روشن از آن یوز خردسال ۶۸
خون سیاه، از آن کر و بیمار گور گر ۶۹
خون زلال و روشن، از آن نرم تن غزال ۷۰
همسایهٔ قدیمیام، ای آبشار سرد ۷۱
تا باز گردم از سفر امروز سوی تو ۷۲
خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد ۷۳
س از بستر و مسیر تو، از پشت و روی تو ۷۴
شاید که گرمتر شود این سرد پیکرت ۷۵
هان، آبشار! من دگر از پا فتادهام ۷۶
جنگل در آستانهٔ بی مهری خزان ۷۷
من در کناره درهٔ مرگ ایستادهام ۷۸
از آخرین شکار من، ای مخمل سپید ۷۹
خرگوش مادهای که دلش سفت و زرد بود ۸۰
یک ماه و نیم میگذرد، آوری به یاد؟ ۸۱
آن روز هم برای من آب تو سرد بود ۸۲
دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا ۸۳
فرزند پیل پیکر فحل دلاورم ۸۴
آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند ۸۵
بر گردهاش سوار، من و صید لاغرم ۸۶
میشست دست و روی در آن آب شیر گرم ۸۷
صیاد پیر، غرقه در اندیشههای خویش ۸۸
و آب از کنار سبلتش آهسته میچکید ۸۹
بر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریش ۹۰
تر کرد گوشها و قفا را، بسان مسح ۹۱
با دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چین ۹۲
و آراسته به زیور انگشتری کلیک ۹۳
از سیم سادهٔ حلقه، ز فیروزهاش نگین ۹۴
میشست دست و روی و به رویش هزار در ۹۵
از باغهای خاطره و یاد، باز بود ۹۶
هماسه ی قدیمی او، آبشار نیز ۹۷
چون رایتی بلورین در اهتزاز بود ۹۸
۳ ۹۹
ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب ۱۰۰
تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور ۱۰۱
وز لذت نوازش زرین آفتاب ۱۰۲
سرشار بود و روشن و پشیده از سرور ۱۰۳
چون پر شکوه خرمنی از شعلههای سبز ۱۰۴
کهاش در کنار گوشه رگی چند زرد بود ۱۰۵
در جلوهٔ بهاری این پردهٔ بزرگ ۱۰۶
گه طرح سادهای ز خزان چهره مینمود ۱۰۷
در سایههای دیگر گم گشته سایهاش ۱۰۸
صیاد، غرق خاطرهها، راه میسپرد ۱۰۹
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا ۱۱۰
او را ز روی خاطرهای گرد میسترد ۱۱۱
این سکنج بود که یوز از بلند جای ۱۱۲
گردن رفیق رهش حمله برده بود ۱۱۳
یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت ۱۱۴
اما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بود ۱۱۵
اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید ۱۱۶
همراه با سلام جوانک به سوی وی ۱۱۷
آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت ۱۱۸
آمد، که خون ز فرق فشاند به روی وی ۱۱۹
اینجا رسیده بود به آن لکههای خون ۱۲۰
دنبال این نشانه رهی در نوشته بود ۱۲۱
تا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برف ۱۲۲
و آثار چند پا که از آن دور گشته بود ۱۲۳
اینجا مگر نبود که او در کمین صید ۱۲۴
با احتیاط و خم خم میرفت و میدوید؟ ۱۲۵
آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست ۱۲۶
صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید ۱۲۷
۴ ۱۲۸
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب ۱۲۹
مست نشاط و روشن، شاد و گشاده روی ۱۳۰
مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار ۱۳۱
در شهری از بهشت، همه نقش و رنگ و بوی ۱۳۲
انبوه رهگذار در این کوچهٔ بزرگ ۱۳۳
در جامههای سبز خود، استاده جا به جا ۱۳۴
ناقوس عید گویی کنون نواخته است ۱۳۵
وین خیل رهگذر همه خوابانده گوشها ۱۳۶
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور ۱۳۷
در قعر دره تن یله کرده ست جویبار ۱۳۸
بر سبزههای ساحلش، کنون گوزنها ۱۳۹
آسودهاند بی خبر از راز روزگار ۱۴۰
سیراب و سیر، بر چمن وحشی لطیف ۱۴۱
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب ۱۴۲
آسودهاند خرم و خوش، لیک گاهگاه ۱۴۳
دست طلب کشاندشان پای، سوی آب ۱۴۴
آن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگ ۱۴۵
صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش ۱۴۶
چشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناک ۱۴۷
خوابانده منتظر، پس پشت درنگ خویش ۱۴۸
صیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟ ۱۴۹
ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مرد ۱۵۰
هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست ۱۵۱
این آخرین فشنگ تو ...؟ صیاد ناله کرد ۱۵۲
صیاد: نه دست لرزدم، نه دل، آخر دگر چرا ۱۵۳
تیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیر ۱۵۴
ترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاست ۱۵۵
هشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیر ۱۵۶
صیاد: هان! آمد آن حریف که میخواستم، چه خوب ۱۵۷
زد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جست ۱۵۸
نشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیر ۱۵۹
از شانهاش فرو شد و در پهلویش نشست ۱۶۰
آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد ۱۶۱
در یک شتابناک رهی را گرفته پیش ۱۶۲
لختی سکوت همنفس دره گشت و باز ۱۶۳
هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش ۱۶۴
و آن صید تیر خوردهٔ لنگان و خون چکان ۱۶۵
گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ ۱۶۶
واندر پیش گرفته پی آن نشان خون ۱۶۷
آن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگ ۱۶۸
صیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشد ۱۶۹
غم نیست هر کجا برود میرسم به آن ۱۷۰
میگفت و میدوید به دنبال صید خویش ۱۷۱
صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان ۱۷۲
صیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد ۱۷۳
اما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغ ۱۷۴
آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد ۱۷۵
خود را به یک دو جست رسانم به او، دریغ ۱۷۶
دنبال صید و بر پی خونهای تازهاش ۱۷۷
میرفت و میدوید و دلش سخت میتپید ۱۷۸
با پشتواره ای و تفنگی و دشنهای ۱۷۹
خود را به جهد این سو و آن سوی میکشید ۱۸۰
صیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خندهای ۱۸۱
لبهای پیر و خون سرور آمدش به رو ۱۸۲
پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد ۱۸۳
برچید خنده را ز لبش سرفههای او ۱۸۴
صیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، به راه من ۱۸۵
این ره درست می بردش سوی آبشار ۱۸۶
شاید میان راه بیفتد ز پا ولی ۱۸۷
ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار ۱۸۸
بار من است اینکه برد او به جای من ۱۸۹
هر چند تیره بخت برد بار خویش را ۱۹۰
ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا ۱۹۱
کآسان کند تلاش من و کار خویش را ۱۹۲
باید سریعتر بدوم کولبار خویش ۱۹۳
افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها ۱۹۴
صیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هست ۱۹۵
یاد از جوانی ... آه ... مدد باش، ای خدا ۱۹۶
۵ ۱۹۷
دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راه ۱۹۸
طومار واشده در پیش پای او ۱۹۹
طومار کهنهای که خط سرخ تازهای ۲۰۰
یک قصه را نگشاته بر جا به جای او ۲۰۱
طومار کهنهای که ازین گونه قصهها ۲۰۲
بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند ۲۰۳
بس صید زخم خورده و صیاد کامگار ۲۰۴
یا آن بسان این که بر او برگذشتند ۲۰۵
بس جان پای تازه که او محو کرده است ۲۰۶
بی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاک ۲۰۷
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب ۲۰۸
بس رهنورد جلد، شتابان و بیمناک ۲۰۹
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟ ۲۱۰
و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟ ۲۱۱
راه است او، همین و دگر هیچ راه، راه ۲۱۲
نه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان ۲۱۳
۶ ۲۱۴
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظهها ۲۱۵
تک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ ۲۱۶
خمیازهای کشید و به پا جست و دم نکاند ۲۱۷
بویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟ ۲۱۸
آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خون ۲۱۹
این سهمگین زیبا، این چابک دلیر ۲۲۰
کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید ۲۲۱
بر میجهد ز قله که مه را کشد به زیر ۲۲۲
جنگاوری که سیلی او افکند به خاک ۲۲۳
چون کودکی نحیف، شتر را به ضربتی ۲۲۴
پیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبرد ۲۲۵
خون است اگر بنوشد جز آب، شربتی ۲۲۶
اینک شنیده بویی و گویی غریزهاش ۲۲۷
نقشهٔ هجوم او را تنظیم میکند ۲۲۸
با گوش برفراشته، در آن فضا دمش ۲۲۹
بس نقش هولناک که ترسیم میکند ۲۳۰
کنون به سوی بوی دوان و جهان، چنانک ۲۳۱
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ ۲۳۲
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی ۲۳۳
با خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ ۲۳۴
۷ ۲۳۵
کهسار غرب کنگرهٔ برج و قصر خون ۲۳۶
خورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود ۲۳۷
چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه ۲۳۸
مغرب در آستان غروبی غریب بود ۲۳۹
صیاد پیر، خستهتر از خسته، بی شتاب ۲۴۰
و آرام، میخزید و به ره گام میگذاشت ۲۴۱
صیدش فتاده بود دم آبشار و او ۲۴۲
چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت ۲۴۳
هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود ۲۴۴
کنون دگر بر آمده بود آرزوی او ۲۴۵
این بود آنچه خواسته بود از خدا، درست ۲۴۶
این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو ۲۴۷
اینک که روز رفته، ولی شب نیامده ۲۴۸
صیدش فتاده است همان جای آبشار ۲۴۹
یک لحظهٔ دگر رسد و پاک شویدش ۲۵۰
با دست کار کشتهٔ خود پای آبشار ۲۵۱
۸ ۲۵۲
ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر ۲۵۳
وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین ۲۵۴
زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی ۲۵۵
دیگر گذشته بود، نشد فرصت و همین ۲۵۶
غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان ۲۵۷
زانسان که سیل میگسلد سست بند را ۲۵۸
اینک پلنگ بر سر او بود و میدرید ۲۵۹
او را، چنانکه گرگ درد گوسپند را ۲۶۰
۹ ۲۶۱
شرم شفق پرید ز رخسارهٔ سپهر ۲۶۲
هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی ۲۶۳
شب میخزید پیشتر و باز پیشتر ۲۶۴
جنگل میآرمید در ابهام و تیرگی ۲۶۵
اکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر ۲۶۶
فارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویش ۲۶۷
لیسد، مکرد، مزد، نه به چیزیش اعتنا ۲۶۸
دندان و کام، یا لب و دور دهان خویش ۲۶۹
خونین و تکه پاره، چو کفشی و جامهای ۲۷۰
آن سو ترک فتاده بقایای پیکری ۲۷۱
دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ ۲۷۲
وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری ۲۷۳
دستی که از مچ است جدا و فکنده است ۲۷۴
بر شانهٔ پلنگ در اثنای جنگ چنگ ۲۷۵
نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد ۲۷۶
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ ۲۷۷
و آن زیور کلیک وی، انگشتری که بود ۲۷۸
از سیم ساده، حلقه، ز فیروزهاش نگین ۲۷۹
فیروزهاش عقیق شده، سیم زر سرخ ۲۸۰
اینت شگفت صنعت اکسیر راستین ۲۸۱
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر ۲۸۲
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم ۲۸۳
این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ ۲۸۴
کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم ۲۸۵
زین تنگنای حادثه چل گام دورتر ۲۸۶
آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است ۲۸۷
پوزی رسانده است به آب و گشاده کام ۲۸۸
جان داده است و سر به لب جو نهاده است ۲۸۹
میریزد آبشار کمی دور از او، به سنگ ۲۹۰
پاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاب ۲۹۱
بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست ۲۹۲
صد در تازه است درخشنده و خوشاب ۲۹۳
۱۰ ۲۹۴
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب ۲۹۵
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمیپرد ۲۹۶
سبز پری به دامن دیو سیا به خواب ۲۹۷
خونین فسانهها را از یاد میبرد ... ۲۹۸
تعداد ابیات: ۱۴
۲۶۱۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:باغ من
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.