هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان شاهنامه فردوسی است که به ماجرای بهرام و خاقان چین میپردازد. در این بخش، بهرام پس از درگیری با خاقان چین، از رفتار خود پشیمان میشود و سعی در جبران اشتباهات خود دارد. خاقان چین نیز با آوردن هدایایی نزد شاه ایران میآید و رویدادهای بعدی شامل برخوردهای سیاسی و عاطفی بین شخصیتها میشود. در نهایت، بهرام با دریافت پیام و هدایایی از شاه، متوجه ناخشنودی شاه میشود و این موضوع باعث ناراحتی او و اطرافیانش میگردد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم پیچیده سیاسی و عاطفی است و همچنین استفاده از زبان کهن و ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، موضوعات مربوط به جنگ و قدرت میتواند برای گروه سنی بالاتر مناسبتر باشد.
بخش ۸ - برآشفت بهرام و شد شوخ چشم
برآشفت بهرام و شد شوخ چشم
زگفتار پرموده آمد بخشم ۱
بتندیش یک تازیانه بزد
بران سان که از ناسزایان سزد ۲
ببستند هم در زمان پای اوی
یکی تنگ خرگاه شد جای اوی ۳
چو خراد برزین چنان دید گفت
که این پهلوان را خرد نیست جفت ۴
بیامد بنزد دبیر بزرگ
بدو گفت کین پهلوان سترگ ۵
بیک پر پشه ندارد خرد
ازی را کسی را بکس نشمرد ۶
ببایدش گفتن کزین چاره نیست
ورا بتر از خشم پتیاره نیست ۷
به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد
زبانها پراز بند و رخ لاژورد ۸
بگفتند کین رنج دادی بباد
سر نامور پر ز آتش مباد ۹
بدانست بهرام کان بود زشت
باب اندرافگند و تر گشت خشت ۱۰
پشیمان شد وبند او برگرفت
ز کردار خود دست بر سرگرفت ۱۱
فرستاد اسبی بزرین ستام
یکی تیغ هندی بزرین نیام ۱۲
هم اندر زمان شد به نزدیک اوی
که روشن کند جان تاریک اوی ۱۳
همیبود تا او میان را ببست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست ۱۴
سپهبد همیراند با اوبه راه
بدید آنک تازه نبد روی شاه ۱۵
بهنگام پدرود کردنش گفت
که آزار داری ز من درنهفت ۱۶
گرت هست با شاه ایران مگوی
نیاید تو را نزد او آب روی ۱۷
بدو گفت خاقان که ما راگله
زبختست و کردم به یزدان یله ۱۸
نه من زان شمارم که از هرکسی
سخنها همیراند خواهم بسی ۱۹
اگر شهریار تو زین آگهی
نیابد نزیبد برو بر مهی ۲۰
مرا بند گردون گردنده کرد
نگویم که با من بدی بنده کرد ۲۱
ز گفتار اوگشت بهرام زرد
بپیچید و خشم از دلیری بخورد ۲۲
چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گفتار آن مهتر سرکشان ۲۳
که تخم بدی تا توانی مکار
چوکاری برت بر دهد روزگار ۲۴
بدو گفت بهرام کای نامجوی
سخنها چنین تا توانی مگوی ۲۵
چرا من بتو دل بیاراستم
ز گیتی تو را نیکویی خواستم ۲۶
ز تو نامه کردم بشاه جهان
همی زشت تو داشتم در نهان ۲۷
بدو گفت خاقان که آن بد گذشت
گذشته سخنها همه باد گشت ۲۸
ولیکن چو در جنگ خواری بود
گه آشتی بردباری بود ۲۹
تو راخشم با آشتی گر یکیست
خرد بیگمان نزد تواندکیست ۳۰
چو سالار راه خداوند خویش
بگیرد نیفتد بهرکار پیش ۳۱
همان راه یزدان بباید سپرد
ز دل تیرگیها بباید سترد ۳۲
سخن گر نیفزایی اکنون رواست
که آن بد که شد گشت با باد راست ۳۳
زخاقان چوبشنید بهرام گفت
که پنداشتم کین بماند نهفت ۳۴
کنون زان گنه گر بیاید زیان
نپوشم برو چادر پرنیان ۳۵
چوآنجارسی هرچ باید بگوی
نه زان مر مراکم شود آب روی ۳۶
بدو گفت خاقان که هرشهریار
که ازنیک وبد برنگیرد شمار ۳۷
ببد کردن بنده خامش بود
برمن چنان دان که بیهش بود ۳۸
چواز دور بیند ورا بدسگال
وگر نیک خواهی بود گر همال ۳۹
تو را ناسزا خواند وسرسبک
ورا شاه ایران ومغزی تنگ ۴۰
بجوشید بهرام وشد زردروی
نگه کرد خراد برزین بروی ۴۱
بترسید زان تیزخونخوار مرد
که اورا زباد اندرآرد بگرد ۴۲
ببهرام گفت ای سزاوار گاه
بخور خشم وسر بازگردان ز راه ۴۳
که خاقان همی راست گوید سخن
توبنیوش واندیشه بدمکن ۴۴
سخن گر نرفتی بدین گونه سرد
تو را نیستی دل پرآزار و درد ۴۵
بدو گفت کین بدرگ بیهنر
بجوید همی خاک وخون پدر ۴۶
بدو گفت خاقان که این بد مکن
بتیزی بزرگی بگردد کهن ۴۷
بگیتی هرآنکس که او چون تو بود
سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود ۴۸
همه بد سگالید وباکس نساخت
بکژی ونابخردی سر فراخت ۴۹
همی ازشهنشاه ترسانییم
سزا زو بود رنج وآسانییم ۵۰
زگردنکشان اوهمال منست
نه چون بنده اوبدسگال منست ۵۱
هشیوار وآهسته و با نژاد
بسی نامبردار دارد بیاد ۵۲
به جان و سرشاه ایران سپاه
کز ایدر کنون بازگردی به راه ۵۳
بپاسخ نیفزایی وبدخوی
نگویی سخن نیز تا نشنوی ۵۴
چوبشنید بهرام زوگشت باز
بلشکر گه آمد گورزمساز ۵۵
چو خراد برزین وآن بخردان
دبیر بزرگ ودگر موبدان ۵۶
نبشتند نامه بشاه جهان
سخن هرچ بد آشکار ونهان ۵۷
سپهدار با موبد موبدان
بخشم آن زمان گفت کای بخردان ۵۸
هم اکنون از ایدر بدز درشوید
بکوشید و با باد همبر شوید ۵۹
بدز بر ببیند تا خواسته
چه مایه بود گنج آراسته ۶۰
دبیران برفتند دل پرهراس
ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس ۶۱
سیه شد بسی یازگار از شمار
نبشته نشد هم بفرجام کار ۶۲
بدز بر نبد راه زان خواسته
گذشته بدو سال و ناکاسته ۶۳
ز هنگام ارجاسب و افراسیاب
ز دینار و گوهر که خیزد ز آب ۶۴
همان نیز چیزی که کانی بود
کجا رستنش آسمانی بود ۶۵
همه گنجها اندر آورده بود
کجا نام او در جهان برده بود ۶۶
زچیز سیاوش نخستین کمر
بهرمهرهای در سه یاره گهر ۶۷
همان گوشوارش که اندر جهان
کسی را نبود ازکهان ومهان ۶۸
که کیخسرو آن رابه لهراسب داد
که لهراسب زان پس بگشتاسب داد ۶۹
که ارجاسب آن را بدز درنهاد
که هنگام آنکس ندارد بیاد ۷۰
شمارش ندانست کس در جهان
ستاره شناسان و فرخ مهان ۷۱
نبشتند یک یک همه خواسته
که بود اندر آن گنج آراسته ۷۲
فرستاد بهرام مردی دبیر
سخن گوی و روشن دل و یادگیر ۷۳
بیامد همه خواسته گرد کرد
که بد در دز وهم به دشت نبرد ۷۴
ابا خواسته بود دو گوشوار
دو موزه درو بود گوهرنگار ۷۵
همان شوشه زر وبرو بافته
بگوهر سر شوشه برتافته ۷۶
دو برد یمانی همه زربفت
بسختند هر یک بمن بود هفت ۷۷
سپهبد زکشی و کنداوری
نبود آگه از جستن داوری ۷۸
دو برد یمانی بیکسونهاد
دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد ۷۹
بفرمود زان پس که پیداگشسب
همی با سواران نشیند براسب ۸۰
زلشکر گزین کرد مردی هزار
که با اوشود تا درشهریار ۸۱
زخاقان شتر خواست ده کاروان
شمرد آن زمان جمله بر ساروان ۸۲
سواران پس پشت وخاقان زپیش
همیراند با نامداران خویش ۸۳
چو خاقان بیامد به نزدیک شاه
ابا گنج دیرینه و با سپاه ۸۴
چوبشنید شاه جهان برنشست
به سر بر یکی تاج و گرزی بدست ۸۵
بیامد چنین تا بدرگه رسید
ز دهلیز چون روی خاقان بدید ۸۶
همیبود تا چونش بیند به راه
فرود آید او همچنان با سپاه ۸۷
ببیندش و برگردد از پیش اوی
پراندیشه بد زان سخن نامجوی ۸۸
پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب
ابا موبد خویش پیداگشسب ۸۹
فرود آمد از اسب خاقان همان
بیامد برشاه ایران دمان ۹۰
درنگی ببد تا جهاندار شاه
نشست از بر تازی اسبی سیاه ۹۱
شهنشاه اسب تگاور براند
بدهلیز با او زمانی بماند ۹۲
چوخاقان برفت از در شهریار
عنانش گرفت آن زمان پرده دار ۹۳
پیاده شد از باره پرموده زود
بران کهتری جادوییها نمود ۹۴
پیاده همان شاه دستش بدست
بیا و در او را بجای نشست ۹۵
خرامان بیامد به نزدیک تخت
مراورا شهنشاه بنواخت سخت ۹۶
بپرسید و بنشاختش پیش خویش
بگفتند بسیار ز انداره بیش ۹۷
سزاوار او جایگه ساختند
یکی خرم ایوان بپرداختند ۹۸
ببردند چیزی که شایسته بود
همان پیش پرموده بایسته بود ۹۹
سپه را به نزدیک او جای کرد
دبیری بدان کاربر پای کرد ۱۰۰
چو آگه شد از کار آن خواسته
که آورد پرموده آراسته ۱۰۱
به میدان فرستاده تا همچنان
برد بار پرمایه با ساروان ۱۰۲
چوآسود پرموده از رنج راه
بهشتم یکی سور فرمود شاه ۱۰۳
چو خاقان زپیش جهاندار شاه
نشستند برخوان او پیش گاه ۱۰۴
بفرمود تابار آن شتران
بپشت اندر آرند پیش سران ۱۰۵
کسی برگرفت از کشیدن شمار
بیک روز مزدور بدصدهزار ۱۰۶
دگر روز هم بامداد پگاه
بخوان برمیآورد وبنشست شاه ۱۰۷
زمیدان ببردند پنجه هزار
هم ازتنگ بر پشت مردان کار ۱۰۸
از آورده صد گنج شد ساخته
دل شاه زان کار پرداخته ۱۰۹
یکی تخت جامه بفرمود شاه
کز آنجا بیارند پیش سپاه ۱۱۰
همان بر کمر گوهر شاهوار
که نامد همی ارز او در شمار ۱۱۱
یکی آفرین خاست از بزمگاه
که پیروز باداین جهاندار شاه ۱۱۲
بیین گشسب آن زمان شاه گفت
که با او بدش آشکار و نهفت ۱۱۳
که چون بینی این کار چوبینه را
بمردی به کار آورد کینه را ۱۱۴
چنین گفت آیین گشسب دبیر
کهای شاه روشن دل و یادگیر ۱۱۵
بسوری که دستانش چوبین بود
چنان دان که خوانش نو آیین بود ۱۱۶
ز گفتار او شاه شد بدگمان
روانش پراندیشه بدیک زمان ۱۱۷
هیونی بیامد همانگه سترگ
یکی نامهای از دبیر بزرگ ۱۱۸
که شاه جهان جاودان شادباد
همه کار اوبخشش وداد باد ۱۱۹
چنان دان که برد یمانی دوبود
همه موزه از گوهر نابسود ۱۲۰
همان گوشوار سیاوش رد
کزو یادگارست ما را خرد ۱۲۱
ازین چار دو پهلوان برگرفت
چو او دید رنج این نباشد شگفت ۱۲۲
زشاهک بپرسید پس نامجوی
کزین هرچ دیدی یکایک بگوی ۱۲۳
سخن گفت شاهک برینهمنشان
برآشفت زان شاه گردنکشان ۱۲۴
هم اندر زمان گفت چوبینه راه
همی گم کند سربرآرد بماه ۱۲۵
یکی آنک خاقان چین رابزد
ازان سان که ازگوهر بد سزد ۱۲۶
دگر آنک چون گوشوارش به کار
بیامد مگرشد یکی شهریار ۱۲۷
همه رنج او سر به سر بادگشت
همه داد دادنش بیداد گشت ۱۲۸
بگفت این و پرموده را پیش خواند
بران نامور پیشگاهش نشاند ۱۲۹
ببودند وخوردند تا شب زراه
بیفشاند آن تیره زلف سیاه ۱۳۰
بخاقان چین گفت کز بهر من
بسی زنج دیدی توازشهرمن ۱۳۱
نشسته بیازید ودستش گرفت
ازو ماند پرموده اندر شگفت ۱۳۲
بدو گفت سوگند ما تازه کن
همان کار بر دیگر اندازه کن ۱۳۳
بخوردند سوگندهای گران
به یزدان پاک وبه جان سران ۱۳۴
که از شاه خاقان نپیچد به دل
ندارد به کاری ورا دلگسل ۱۳۵
بگاه وبتاج و بخورشیدوماه
بذرگشسب و به آذرپناه ۱۳۶
به یزدان که او برتر ازبرتریست
نگارندهٔ زهره ومشتریست ۱۳۷
که چون بازگردی نپیچی زمن
نه از نامداران این انجمن ۱۳۸
بگفتند وز جای برخاستند
سوی خوابگه رفتن آراستند ۱۳۹
چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب
سرتاجداران برآمد زخواب ۱۴۰
یکی خلعت آراسته بود شاه
ز زرین وسیمین و اسب وکلاه ۱۴۱
به نزدیک خاقان فرستاد شاه
دومنزل همیرفت با او به راه ۱۴۲
سه دیگر نپیمود راه دراز
درودش فرستاد وزو گشت باز ۱۴۳
چو آگاهی آمد سوی پهلوان
ازان خلعت شهریار جهان ۱۴۴
زخاقان چینی که از نزد شاه
چنان شاد برگشت و آمد به راه ۱۴۵
پذیره شدش پهلوان سوار
از ایران هرآنکس که بد نامدار ۱۴۶
علف ساخت جایی که اوبرگذشت
به شهروده و منزل وکوه دشت ۱۴۷
همیساخت پوزش کنان پیش اوی
پراز شرم جان بداندیش اوی ۱۴۸
چوپرموده را دید کرد آفرین
ازو سربپیچید خاقان چین ۱۴۹
نپذرفت ازو هرچ آورده بود
علفت بود اگر بدره وبرده بود ۱۵۰
همیراند بهرام با او به راه
نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه ۱۵۱
بدین گونه برتاسه منزل براند
که یک روز پرموده اورانخواند ۱۵۲
چهارم فرستاد خاقان کسی
که برگرد چون رنج دیدی بسی ۱۵۳
چوبشنید بهرام برگشت از وی
بتندی سوی بلخ بنهاد روی ۱۵۴
همیبود دربلخ چندی دژم
زکرده پشیمان ودل پر زغم ۱۵۵
جهاندار زو هم نه خشنودبود
زتیزی روانش پراز دود بود ۱۵۶
از آزار خاقان چینی نخست
که بهرام آزار او را بجست ۱۵۷
دگر آنک چیزی که فرمان نبود
ببرداشتن چون دلیری نمود ۱۵۸
یکی نامه بنوشت پس شهریار
ببهرام کای دیو ناسازگار ۱۵۹
ندانی همی خویشتن راتوباز
چنین رابزرگان شدی بینیاز ۱۶۰
هنرها ز یزدان نبینی همی
به چرخ فلک برنشینی همی ۱۶۱
زفرمان من سربپیچیدهای
دگرگونه کاری بسیجیدهای ۱۶۲
نیاید همی یادت از رنج من
سپاه من و کوشش وگنج من ۱۶۳
ره پهلوانان نسازی همی
سرت به آسمان برفرازی همی ۱۶۴
کنون خلعت آمد سزاوار تو
پسندیده و در خور کار تو ۱۶۵
چوبنهاد برنامه برمهرشاه
بفرمود تا دو کدانی سیاه ۱۶۶
بیارند با دوک و پنبه دروی
نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی ۱۶۷
هم از شعر پیراهن لاژورد
یکی سرخ مقناع و شلوار زرد ۱۶۸
فرستاده پر منش برگزید
که آن خلعت ناسزا را سزید ۱۶۹
بدو گفت کاین پیش بهرام بر
بگو ای سبک مایه بیهنر ۱۷۰
توخاقان چین را ببندی همی
گزند بزرگان پسندی همی ۱۷۱
زتختی که هستی فرود آرمت
ازین پس بکس نیزنشمارمت ۱۷۲
فرستاده با خلعت آمد چوباد
شنیده سخنها همه کرد یاد ۱۷۳
چو بهرام با نامه خلعت بدید
شکیبایی وخامشی برگزید ۱۷۴
همیگفت کینست پاداش من
چنین از پی شاه پرخاش من ۱۷۵
چنین بد ز اندیشه شاه نیست
جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست ۱۷۶
که خلعت ازینسان فرستد بمن
بدان تا ببینند هر انجمن ۱۷۷
جهاندار بر بندگان پادشاست
اگر مر مرا خوار گیرد رواست ۱۷۸
گمانی نبردم که نزدیک شاه
بداندیشگان تیز یابند راه ۱۷۹
ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد
به گفتار آهرمنان کارکرد ۱۸۰
زشاه جهان اینچنین کارکرد
نزیبد به پیش خردمند مرد ۱۸۱
ازان پس که با خار مایه سپاه
بتندی برفتم زدرگاه شاه ۱۸۲
همه دیدهاند آنچ من کردهام
غم و رنج وسختی که من بردهام ۱۸۳
چوپاداش آن رنج خواری بود
گر ازبخت ناسازگاری بود ۱۸۴
به یزدان بنالم ز گردان سپهر
که از من چنین پاک بگسست مهر ۱۸۵
زدادار نیکی دهش یاد کرد
بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد ۱۸۶
به پیش اندرون دوکدان سیاه
نهاده هرآنچش فرستاد شاه ۱۸۷
بفرمود تا هرک بود ازمهان
ازان نامداران شاه جهان ۱۸۸
زلشکر برفتند نزدیک اوی
پراندیشه بد جان تاریک اوی ۱۸۹
چورفتند و دیدند پیر وجوان
بران گونه آن پوشش پهلوان ۱۹۰
بماندند زان کار یکسر شگفت
دل هرکس اندیشهای برگرفت ۱۹۱
چنین گفت پس پهلوان با سپاه
که خلعت بدین سان فرستاد شاه ۱۹۲
جهاندار شاهست وما بندهایم
دل و جان به مهر وی آگندهایم ۱۹۳
چه بینید بینندگان اندرین
چه گوییم با شهریار زمین ۱۹۴
بپاسخ گشادند یکسر زبان
کهای نامور پرهنر پهلوان ۱۹۵
چو ارج تو اینست نزدیک شاه
سگانند بر بارگاهش سپاه ۱۹۶
نگر تا چه گفت آن خردمند پیر
به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر ۱۹۷
سری پر زکینه دلی پر زدرد
زبان و روان پر زگفتار سرد ۱۹۸
بیامد دمان تا باصطخر پارس
که اصطخر بد بر زمین فخر پارس ۱۹۹
که بیزارم از تخت وز تاج شاه
چونیک وبد من ندارد نگاه ۲۰۰
بدو گفت بهرام کین خود مگوی
که از شاه گیرد سپاه آبروی ۲۰۱
همه سر به سر بندگان وییم
دهندهست وخواهندگان وییم ۲۰۲
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که ماخود نبندیم زین پس میان ۲۰۳
به ایران کس اورا نخوانیم شاه
نه بهرام را پهلوان سپاه ۲۰۴
بگفتند وز پیش بیرون شدند
ز کاخ همایون به هامون شدند ۲۰۵
سپهبد سپه را همیداد پند
همیداشت با پند لب را ببند ۲۰۶
چنین تا دوهفته برین برگذشت
سپهبد ز ایوان بیامد به دشت ۲۰۷
یکی بیشه پیش آمدش پر درخت
سزاوار میخوارهٔ نیکبخت ۲۰۸
یکی گور دید اندر آن مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار ۲۰۹
پس اندر همیراند بهرام نرم
برو بارگی را نکرد ایچ گرم ۲۱۰
بدان بیشه در جای نخچیرگاه
به پیش اندر آمد یکی تنگ راه ۲۱۱
ز تنگی چو گور ژیان برگذشت
بیابان پدید آمد و راغ ودشت ۲۱۲
گرازنده بهارم و تا زنده گور
ز گرمای آن دشت تفسیده هور ۲۱۳
زگفتار پرموده آمد بخشم ۱
بتندیش یک تازیانه بزد
بران سان که از ناسزایان سزد ۲
ببستند هم در زمان پای اوی
یکی تنگ خرگاه شد جای اوی ۳
چو خراد برزین چنان دید گفت
که این پهلوان را خرد نیست جفت ۴
بیامد بنزد دبیر بزرگ
بدو گفت کین پهلوان سترگ ۵
بیک پر پشه ندارد خرد
ازی را کسی را بکس نشمرد ۶
ببایدش گفتن کزین چاره نیست
ورا بتر از خشم پتیاره نیست ۷
به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد
زبانها پراز بند و رخ لاژورد ۸
بگفتند کین رنج دادی بباد
سر نامور پر ز آتش مباد ۹
بدانست بهرام کان بود زشت
باب اندرافگند و تر گشت خشت ۱۰
پشیمان شد وبند او برگرفت
ز کردار خود دست بر سرگرفت ۱۱
فرستاد اسبی بزرین ستام
یکی تیغ هندی بزرین نیام ۱۲
هم اندر زمان شد به نزدیک اوی
که روشن کند جان تاریک اوی ۱۳
همیبود تا او میان را ببست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست ۱۴
سپهبد همیراند با اوبه راه
بدید آنک تازه نبد روی شاه ۱۵
بهنگام پدرود کردنش گفت
که آزار داری ز من درنهفت ۱۶
گرت هست با شاه ایران مگوی
نیاید تو را نزد او آب روی ۱۷
بدو گفت خاقان که ما راگله
زبختست و کردم به یزدان یله ۱۸
نه من زان شمارم که از هرکسی
سخنها همیراند خواهم بسی ۱۹
اگر شهریار تو زین آگهی
نیابد نزیبد برو بر مهی ۲۰
مرا بند گردون گردنده کرد
نگویم که با من بدی بنده کرد ۲۱
ز گفتار اوگشت بهرام زرد
بپیچید و خشم از دلیری بخورد ۲۲
چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گفتار آن مهتر سرکشان ۲۳
که تخم بدی تا توانی مکار
چوکاری برت بر دهد روزگار ۲۴
بدو گفت بهرام کای نامجوی
سخنها چنین تا توانی مگوی ۲۵
چرا من بتو دل بیاراستم
ز گیتی تو را نیکویی خواستم ۲۶
ز تو نامه کردم بشاه جهان
همی زشت تو داشتم در نهان ۲۷
بدو گفت خاقان که آن بد گذشت
گذشته سخنها همه باد گشت ۲۸
ولیکن چو در جنگ خواری بود
گه آشتی بردباری بود ۲۹
تو راخشم با آشتی گر یکیست
خرد بیگمان نزد تواندکیست ۳۰
چو سالار راه خداوند خویش
بگیرد نیفتد بهرکار پیش ۳۱
همان راه یزدان بباید سپرد
ز دل تیرگیها بباید سترد ۳۲
سخن گر نیفزایی اکنون رواست
که آن بد که شد گشت با باد راست ۳۳
زخاقان چوبشنید بهرام گفت
که پنداشتم کین بماند نهفت ۳۴
کنون زان گنه گر بیاید زیان
نپوشم برو چادر پرنیان ۳۵
چوآنجارسی هرچ باید بگوی
نه زان مر مراکم شود آب روی ۳۶
بدو گفت خاقان که هرشهریار
که ازنیک وبد برنگیرد شمار ۳۷
ببد کردن بنده خامش بود
برمن چنان دان که بیهش بود ۳۸
چواز دور بیند ورا بدسگال
وگر نیک خواهی بود گر همال ۳۹
تو را ناسزا خواند وسرسبک
ورا شاه ایران ومغزی تنگ ۴۰
بجوشید بهرام وشد زردروی
نگه کرد خراد برزین بروی ۴۱
بترسید زان تیزخونخوار مرد
که اورا زباد اندرآرد بگرد ۴۲
ببهرام گفت ای سزاوار گاه
بخور خشم وسر بازگردان ز راه ۴۳
که خاقان همی راست گوید سخن
توبنیوش واندیشه بدمکن ۴۴
سخن گر نرفتی بدین گونه سرد
تو را نیستی دل پرآزار و درد ۴۵
بدو گفت کین بدرگ بیهنر
بجوید همی خاک وخون پدر ۴۶
بدو گفت خاقان که این بد مکن
بتیزی بزرگی بگردد کهن ۴۷
بگیتی هرآنکس که او چون تو بود
سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود ۴۸
همه بد سگالید وباکس نساخت
بکژی ونابخردی سر فراخت ۴۹
همی ازشهنشاه ترسانییم
سزا زو بود رنج وآسانییم ۵۰
زگردنکشان اوهمال منست
نه چون بنده اوبدسگال منست ۵۱
هشیوار وآهسته و با نژاد
بسی نامبردار دارد بیاد ۵۲
به جان و سرشاه ایران سپاه
کز ایدر کنون بازگردی به راه ۵۳
بپاسخ نیفزایی وبدخوی
نگویی سخن نیز تا نشنوی ۵۴
چوبشنید بهرام زوگشت باز
بلشکر گه آمد گورزمساز ۵۵
چو خراد برزین وآن بخردان
دبیر بزرگ ودگر موبدان ۵۶
نبشتند نامه بشاه جهان
سخن هرچ بد آشکار ونهان ۵۷
سپهدار با موبد موبدان
بخشم آن زمان گفت کای بخردان ۵۸
هم اکنون از ایدر بدز درشوید
بکوشید و با باد همبر شوید ۵۹
بدز بر ببیند تا خواسته
چه مایه بود گنج آراسته ۶۰
دبیران برفتند دل پرهراس
ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس ۶۱
سیه شد بسی یازگار از شمار
نبشته نشد هم بفرجام کار ۶۲
بدز بر نبد راه زان خواسته
گذشته بدو سال و ناکاسته ۶۳
ز هنگام ارجاسب و افراسیاب
ز دینار و گوهر که خیزد ز آب ۶۴
همان نیز چیزی که کانی بود
کجا رستنش آسمانی بود ۶۵
همه گنجها اندر آورده بود
کجا نام او در جهان برده بود ۶۶
زچیز سیاوش نخستین کمر
بهرمهرهای در سه یاره گهر ۶۷
همان گوشوارش که اندر جهان
کسی را نبود ازکهان ومهان ۶۸
که کیخسرو آن رابه لهراسب داد
که لهراسب زان پس بگشتاسب داد ۶۹
که ارجاسب آن را بدز درنهاد
که هنگام آنکس ندارد بیاد ۷۰
شمارش ندانست کس در جهان
ستاره شناسان و فرخ مهان ۷۱
نبشتند یک یک همه خواسته
که بود اندر آن گنج آراسته ۷۲
فرستاد بهرام مردی دبیر
سخن گوی و روشن دل و یادگیر ۷۳
بیامد همه خواسته گرد کرد
که بد در دز وهم به دشت نبرد ۷۴
ابا خواسته بود دو گوشوار
دو موزه درو بود گوهرنگار ۷۵
همان شوشه زر وبرو بافته
بگوهر سر شوشه برتافته ۷۶
دو برد یمانی همه زربفت
بسختند هر یک بمن بود هفت ۷۷
سپهبد زکشی و کنداوری
نبود آگه از جستن داوری ۷۸
دو برد یمانی بیکسونهاد
دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد ۷۹
بفرمود زان پس که پیداگشسب
همی با سواران نشیند براسب ۸۰
زلشکر گزین کرد مردی هزار
که با اوشود تا درشهریار ۸۱
زخاقان شتر خواست ده کاروان
شمرد آن زمان جمله بر ساروان ۸۲
سواران پس پشت وخاقان زپیش
همیراند با نامداران خویش ۸۳
چو خاقان بیامد به نزدیک شاه
ابا گنج دیرینه و با سپاه ۸۴
چوبشنید شاه جهان برنشست
به سر بر یکی تاج و گرزی بدست ۸۵
بیامد چنین تا بدرگه رسید
ز دهلیز چون روی خاقان بدید ۸۶
همیبود تا چونش بیند به راه
فرود آید او همچنان با سپاه ۸۷
ببیندش و برگردد از پیش اوی
پراندیشه بد زان سخن نامجوی ۸۸
پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب
ابا موبد خویش پیداگشسب ۸۹
فرود آمد از اسب خاقان همان
بیامد برشاه ایران دمان ۹۰
درنگی ببد تا جهاندار شاه
نشست از بر تازی اسبی سیاه ۹۱
شهنشاه اسب تگاور براند
بدهلیز با او زمانی بماند ۹۲
چوخاقان برفت از در شهریار
عنانش گرفت آن زمان پرده دار ۹۳
پیاده شد از باره پرموده زود
بران کهتری جادوییها نمود ۹۴
پیاده همان شاه دستش بدست
بیا و در او را بجای نشست ۹۵
خرامان بیامد به نزدیک تخت
مراورا شهنشاه بنواخت سخت ۹۶
بپرسید و بنشاختش پیش خویش
بگفتند بسیار ز انداره بیش ۹۷
سزاوار او جایگه ساختند
یکی خرم ایوان بپرداختند ۹۸
ببردند چیزی که شایسته بود
همان پیش پرموده بایسته بود ۹۹
سپه را به نزدیک او جای کرد
دبیری بدان کاربر پای کرد ۱۰۰
چو آگه شد از کار آن خواسته
که آورد پرموده آراسته ۱۰۱
به میدان فرستاده تا همچنان
برد بار پرمایه با ساروان ۱۰۲
چوآسود پرموده از رنج راه
بهشتم یکی سور فرمود شاه ۱۰۳
چو خاقان زپیش جهاندار شاه
نشستند برخوان او پیش گاه ۱۰۴
بفرمود تابار آن شتران
بپشت اندر آرند پیش سران ۱۰۵
کسی برگرفت از کشیدن شمار
بیک روز مزدور بدصدهزار ۱۰۶
دگر روز هم بامداد پگاه
بخوان برمیآورد وبنشست شاه ۱۰۷
زمیدان ببردند پنجه هزار
هم ازتنگ بر پشت مردان کار ۱۰۸
از آورده صد گنج شد ساخته
دل شاه زان کار پرداخته ۱۰۹
یکی تخت جامه بفرمود شاه
کز آنجا بیارند پیش سپاه ۱۱۰
همان بر کمر گوهر شاهوار
که نامد همی ارز او در شمار ۱۱۱
یکی آفرین خاست از بزمگاه
که پیروز باداین جهاندار شاه ۱۱۲
بیین گشسب آن زمان شاه گفت
که با او بدش آشکار و نهفت ۱۱۳
که چون بینی این کار چوبینه را
بمردی به کار آورد کینه را ۱۱۴
چنین گفت آیین گشسب دبیر
کهای شاه روشن دل و یادگیر ۱۱۵
بسوری که دستانش چوبین بود
چنان دان که خوانش نو آیین بود ۱۱۶
ز گفتار او شاه شد بدگمان
روانش پراندیشه بدیک زمان ۱۱۷
هیونی بیامد همانگه سترگ
یکی نامهای از دبیر بزرگ ۱۱۸
که شاه جهان جاودان شادباد
همه کار اوبخشش وداد باد ۱۱۹
چنان دان که برد یمانی دوبود
همه موزه از گوهر نابسود ۱۲۰
همان گوشوار سیاوش رد
کزو یادگارست ما را خرد ۱۲۱
ازین چار دو پهلوان برگرفت
چو او دید رنج این نباشد شگفت ۱۲۲
زشاهک بپرسید پس نامجوی
کزین هرچ دیدی یکایک بگوی ۱۲۳
سخن گفت شاهک برینهمنشان
برآشفت زان شاه گردنکشان ۱۲۴
هم اندر زمان گفت چوبینه راه
همی گم کند سربرآرد بماه ۱۲۵
یکی آنک خاقان چین رابزد
ازان سان که ازگوهر بد سزد ۱۲۶
دگر آنک چون گوشوارش به کار
بیامد مگرشد یکی شهریار ۱۲۷
همه رنج او سر به سر بادگشت
همه داد دادنش بیداد گشت ۱۲۸
بگفت این و پرموده را پیش خواند
بران نامور پیشگاهش نشاند ۱۲۹
ببودند وخوردند تا شب زراه
بیفشاند آن تیره زلف سیاه ۱۳۰
بخاقان چین گفت کز بهر من
بسی زنج دیدی توازشهرمن ۱۳۱
نشسته بیازید ودستش گرفت
ازو ماند پرموده اندر شگفت ۱۳۲
بدو گفت سوگند ما تازه کن
همان کار بر دیگر اندازه کن ۱۳۳
بخوردند سوگندهای گران
به یزدان پاک وبه جان سران ۱۳۴
که از شاه خاقان نپیچد به دل
ندارد به کاری ورا دلگسل ۱۳۵
بگاه وبتاج و بخورشیدوماه
بذرگشسب و به آذرپناه ۱۳۶
به یزدان که او برتر ازبرتریست
نگارندهٔ زهره ومشتریست ۱۳۷
که چون بازگردی نپیچی زمن
نه از نامداران این انجمن ۱۳۸
بگفتند وز جای برخاستند
سوی خوابگه رفتن آراستند ۱۳۹
چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب
سرتاجداران برآمد زخواب ۱۴۰
یکی خلعت آراسته بود شاه
ز زرین وسیمین و اسب وکلاه ۱۴۱
به نزدیک خاقان فرستاد شاه
دومنزل همیرفت با او به راه ۱۴۲
سه دیگر نپیمود راه دراز
درودش فرستاد وزو گشت باز ۱۴۳
چو آگاهی آمد سوی پهلوان
ازان خلعت شهریار جهان ۱۴۴
زخاقان چینی که از نزد شاه
چنان شاد برگشت و آمد به راه ۱۴۵
پذیره شدش پهلوان سوار
از ایران هرآنکس که بد نامدار ۱۴۶
علف ساخت جایی که اوبرگذشت
به شهروده و منزل وکوه دشت ۱۴۷
همیساخت پوزش کنان پیش اوی
پراز شرم جان بداندیش اوی ۱۴۸
چوپرموده را دید کرد آفرین
ازو سربپیچید خاقان چین ۱۴۹
نپذرفت ازو هرچ آورده بود
علفت بود اگر بدره وبرده بود ۱۵۰
همیراند بهرام با او به راه
نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه ۱۵۱
بدین گونه برتاسه منزل براند
که یک روز پرموده اورانخواند ۱۵۲
چهارم فرستاد خاقان کسی
که برگرد چون رنج دیدی بسی ۱۵۳
چوبشنید بهرام برگشت از وی
بتندی سوی بلخ بنهاد روی ۱۵۴
همیبود دربلخ چندی دژم
زکرده پشیمان ودل پر زغم ۱۵۵
جهاندار زو هم نه خشنودبود
زتیزی روانش پراز دود بود ۱۵۶
از آزار خاقان چینی نخست
که بهرام آزار او را بجست ۱۵۷
دگر آنک چیزی که فرمان نبود
ببرداشتن چون دلیری نمود ۱۵۸
یکی نامه بنوشت پس شهریار
ببهرام کای دیو ناسازگار ۱۵۹
ندانی همی خویشتن راتوباز
چنین رابزرگان شدی بینیاز ۱۶۰
هنرها ز یزدان نبینی همی
به چرخ فلک برنشینی همی ۱۶۱
زفرمان من سربپیچیدهای
دگرگونه کاری بسیجیدهای ۱۶۲
نیاید همی یادت از رنج من
سپاه من و کوشش وگنج من ۱۶۳
ره پهلوانان نسازی همی
سرت به آسمان برفرازی همی ۱۶۴
کنون خلعت آمد سزاوار تو
پسندیده و در خور کار تو ۱۶۵
چوبنهاد برنامه برمهرشاه
بفرمود تا دو کدانی سیاه ۱۶۶
بیارند با دوک و پنبه دروی
نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی ۱۶۷
هم از شعر پیراهن لاژورد
یکی سرخ مقناع و شلوار زرد ۱۶۸
فرستاده پر منش برگزید
که آن خلعت ناسزا را سزید ۱۶۹
بدو گفت کاین پیش بهرام بر
بگو ای سبک مایه بیهنر ۱۷۰
توخاقان چین را ببندی همی
گزند بزرگان پسندی همی ۱۷۱
زتختی که هستی فرود آرمت
ازین پس بکس نیزنشمارمت ۱۷۲
فرستاده با خلعت آمد چوباد
شنیده سخنها همه کرد یاد ۱۷۳
چو بهرام با نامه خلعت بدید
شکیبایی وخامشی برگزید ۱۷۴
همیگفت کینست پاداش من
چنین از پی شاه پرخاش من ۱۷۵
چنین بد ز اندیشه شاه نیست
جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست ۱۷۶
که خلعت ازینسان فرستد بمن
بدان تا ببینند هر انجمن ۱۷۷
جهاندار بر بندگان پادشاست
اگر مر مرا خوار گیرد رواست ۱۷۸
گمانی نبردم که نزدیک شاه
بداندیشگان تیز یابند راه ۱۷۹
ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد
به گفتار آهرمنان کارکرد ۱۸۰
زشاه جهان اینچنین کارکرد
نزیبد به پیش خردمند مرد ۱۸۱
ازان پس که با خار مایه سپاه
بتندی برفتم زدرگاه شاه ۱۸۲
همه دیدهاند آنچ من کردهام
غم و رنج وسختی که من بردهام ۱۸۳
چوپاداش آن رنج خواری بود
گر ازبخت ناسازگاری بود ۱۸۴
به یزدان بنالم ز گردان سپهر
که از من چنین پاک بگسست مهر ۱۸۵
زدادار نیکی دهش یاد کرد
بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد ۱۸۶
به پیش اندرون دوکدان سیاه
نهاده هرآنچش فرستاد شاه ۱۸۷
بفرمود تا هرک بود ازمهان
ازان نامداران شاه جهان ۱۸۸
زلشکر برفتند نزدیک اوی
پراندیشه بد جان تاریک اوی ۱۸۹
چورفتند و دیدند پیر وجوان
بران گونه آن پوشش پهلوان ۱۹۰
بماندند زان کار یکسر شگفت
دل هرکس اندیشهای برگرفت ۱۹۱
چنین گفت پس پهلوان با سپاه
که خلعت بدین سان فرستاد شاه ۱۹۲
جهاندار شاهست وما بندهایم
دل و جان به مهر وی آگندهایم ۱۹۳
چه بینید بینندگان اندرین
چه گوییم با شهریار زمین ۱۹۴
بپاسخ گشادند یکسر زبان
کهای نامور پرهنر پهلوان ۱۹۵
چو ارج تو اینست نزدیک شاه
سگانند بر بارگاهش سپاه ۱۹۶
نگر تا چه گفت آن خردمند پیر
به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر ۱۹۷
سری پر زکینه دلی پر زدرد
زبان و روان پر زگفتار سرد ۱۹۸
بیامد دمان تا باصطخر پارس
که اصطخر بد بر زمین فخر پارس ۱۹۹
که بیزارم از تخت وز تاج شاه
چونیک وبد من ندارد نگاه ۲۰۰
بدو گفت بهرام کین خود مگوی
که از شاه گیرد سپاه آبروی ۲۰۱
همه سر به سر بندگان وییم
دهندهست وخواهندگان وییم ۲۰۲
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که ماخود نبندیم زین پس میان ۲۰۳
به ایران کس اورا نخوانیم شاه
نه بهرام را پهلوان سپاه ۲۰۴
بگفتند وز پیش بیرون شدند
ز کاخ همایون به هامون شدند ۲۰۵
سپهبد سپه را همیداد پند
همیداشت با پند لب را ببند ۲۰۶
چنین تا دوهفته برین برگذشت
سپهبد ز ایوان بیامد به دشت ۲۰۷
یکی بیشه پیش آمدش پر درخت
سزاوار میخوارهٔ نیکبخت ۲۰۸
یکی گور دید اندر آن مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار ۲۰۹
پس اندر همیراند بهرام نرم
برو بارگی را نکرد ایچ گرم ۲۱۰
بدان بیشه در جای نخچیرگاه
به پیش اندر آمد یکی تنگ راه ۲۱۱
ز تنگی چو گور ژیان برگذشت
بیابان پدید آمد و راغ ودشت ۲۱۲
گرازنده بهارم و تا زنده گور
ز گرمای آن دشت تفسیده هور ۲۱۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۳
۵۴۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۷ - ستاره شمر گفت بهرام را
گوهر بعدی:بخش ۹ - ازان دشت بهرام یل بنگرید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.