هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از صائب تبریزی، بیانگر درد فراق، عشق نافرجام و نگاه عمیق به زیباییهای معنوی و ظاهری است. شاعر از ناتوانی در درک زیبایی توسط کسانی که آن را نمیبینند سخن میگوید و از عشق بیپاسخ و رنجهای آن مینالد. همچنین، اشاراتی به مفاهیم عرفانی مانند جستجوی خدا و بیاعتنایی به گفتار مردم دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از ابیات نیازمند تفسیر هستند و ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشند.
غزل ۴۳۲ - تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟
تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟
نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را ۱
ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم جادو را
که از خط هست در طالع شکستی طاق ابرو را ۲
ترا از دیدن آیینه چون مانع توانم شد؟
که می سازد دو چندان خوبی آن روی نیکو را ۳
به افسون می توانستم پری در شیشه کرد، اکنون
میسر نیست آرم در خیال آن آشنا رو را ۴
نگیرد در تو افسون محبت، ور نه چون مجنون
نظربند از نگاهی می کنم رم کرده آهو را ۵
مرا بیگانگی از آشنایان است در طالع
وگرنه آشنایی نیست با بیگانگی او را ۶
گل امید من آن روز آب و رنگ می گیرد
که بینم شاخ گل از خون خود آن دست و بازو را ۷
بیاض خوش قلم باشد بهشتی خوشنویسان را
مسلم کی گذارد کلک صنع آن صفحه رو را؟ ۸
هوس ریگ روان و تازه رویانند چون شبنم
مده زنهار ره در محفل خود آن گدارو را ۹
درای کاروان، یوسف شناسان را به وجد آرد
ز گفت و گوی مردم نیست پروایی خداجو را ۱۰
مگر واقف شد از جوش نشاط خون من صائب؟
که می بینم ز قتل خود پشیمان آن جفا جو را ۱۱
نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را ۱
ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم جادو را
که از خط هست در طالع شکستی طاق ابرو را ۲
ترا از دیدن آیینه چون مانع توانم شد؟
که می سازد دو چندان خوبی آن روی نیکو را ۳
به افسون می توانستم پری در شیشه کرد، اکنون
میسر نیست آرم در خیال آن آشنا رو را ۴
نگیرد در تو افسون محبت، ور نه چون مجنون
نظربند از نگاهی می کنم رم کرده آهو را ۵
مرا بیگانگی از آشنایان است در طالع
وگرنه آشنایی نیست با بیگانگی او را ۶
گل امید من آن روز آب و رنگ می گیرد
که بینم شاخ گل از خون خود آن دست و بازو را ۷
بیاض خوش قلم باشد بهشتی خوشنویسان را
مسلم کی گذارد کلک صنع آن صفحه رو را؟ ۸
هوس ریگ روان و تازه رویانند چون شبنم
مده زنهار ره در محفل خود آن گدارو را ۹
درای کاروان، یوسف شناسان را به وجد آرد
ز گفت و گوی مردم نیست پروایی خداجو را ۱۰
مگر واقف شد از جوش نشاط خون من صائب؟
که می بینم ز قتل خود پشیمان آن جفا جو را ۱۱
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۱
۳۱۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۳۱ - به هر تردامنی منمای آن آیینه رو را
گوهر بعدی:غزل ۴۳۳ - صفای ساعدت نیلی شمارد دست موسی را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.