هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از صائب تبریزی، بیانگر درد عشق، ناامیدی، وصف یار و حالات روحی شاعر است. در آن از مفاهیمی مانند عشق نافرجام، رنج، خاکساری، و امیدواری به لطف یار سخن گفته شده است.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مضامین عرفانی و عاشقانه پیچیده است که درک آن برای نوجوانان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین برخی از ابیات حاوی مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی هستند که نیاز به بلوغ فکری دارد.
غزل ۱۷۴۹ - به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است ۱
در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست
کف از سبکسری خود به ساحل افتاده است ۲
همان که در طلبش رفته ای ز خود بیرون
تمام روز به میخانه دل افتاده است ۳
مرا که دست و دل از کار رفته است، چه سود
که دست یار به دوشم حمایل افتاده است؟ ۴
ز عاجزانه نگاهم، ز دست قاتل تیغ
به روی خاک، مکرر چو بسمل افتاده است ۵
ز ما به همت خشک ای فقیر قانع شو
که کار ما به جوانمردی دل افتاده است ۶
سیه دلی که ترا بسته است بند قبا
ازان لطافت اندام، غافل افتاده است ۷
عجب که گریه ما در دلش اثر نکند
که دانه پاک و زمین سخت قابل افتاده است ۸
نشسته است به گل، بارها سفینه چرخ
به کوچه ای که مرا رخت در گل افتاده است ۹
نصیب کشته عشق از بهشت جاویدان
همین بس است که در پای قاتل افتاده است ۱۰
نظر ز حلقه فتراک برنمی دارم
که این دریچه به جنت مقابل افتاده است ۱۱
به شوخی مژه یار می توان پی برد
ز رخنه های نمایان که در دل افتاده است ۱۲
نظر ز حال فروماندگان دریغ مدار
ترا که چشم به دیدار منزل افتاده است ۱۳
به تخم سوخته ما چه می تواند کرد؟
زمین میکده هر چند قابل افتاده است ۱۴
ز بزم وحشت پروانه می کشد آزار
وگرنه شمع مکرر به محفل افتاده است ۱۵
به خاکساری افتادگان نمی خندد
کسی که یک دو قدم در پی افتاده است ۱۶
ز آتشین رخ ساقی گمان بری صائب
که اخگری به گریبان محفل افتاده است ۱۷
وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است ۱
در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست
کف از سبکسری خود به ساحل افتاده است ۲
همان که در طلبش رفته ای ز خود بیرون
تمام روز به میخانه دل افتاده است ۳
مرا که دست و دل از کار رفته است، چه سود
که دست یار به دوشم حمایل افتاده است؟ ۴
ز عاجزانه نگاهم، ز دست قاتل تیغ
به روی خاک، مکرر چو بسمل افتاده است ۵
ز ما به همت خشک ای فقیر قانع شو
که کار ما به جوانمردی دل افتاده است ۶
سیه دلی که ترا بسته است بند قبا
ازان لطافت اندام، غافل افتاده است ۷
عجب که گریه ما در دلش اثر نکند
که دانه پاک و زمین سخت قابل افتاده است ۸
نشسته است به گل، بارها سفینه چرخ
به کوچه ای که مرا رخت در گل افتاده است ۹
نصیب کشته عشق از بهشت جاویدان
همین بس است که در پای قاتل افتاده است ۱۰
نظر ز حلقه فتراک برنمی دارم
که این دریچه به جنت مقابل افتاده است ۱۱
به شوخی مژه یار می توان پی برد
ز رخنه های نمایان که در دل افتاده است ۱۲
نظر ز حال فروماندگان دریغ مدار
ترا که چشم به دیدار منزل افتاده است ۱۳
به تخم سوخته ما چه می تواند کرد؟
زمین میکده هر چند قابل افتاده است ۱۴
ز بزم وحشت پروانه می کشد آزار
وگرنه شمع مکرر به محفل افتاده است ۱۵
به خاکساری افتادگان نمی خندد
کسی که یک دو قدم در پی افتاده است ۱۶
ز آتشین رخ ساقی گمان بری صائب
که اخگری به گریبان محفل افتاده است ۱۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۷
۳۳۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۷۴۸ - ز بس به کشتن من تیغ مایل افتاده است
گوهر بعدی:غزل ۱۷۵۰ - نه چهره اش عرق از گرمی هوا کرده است
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.