هوش مصنوعی:
این شعر بیانگر احساسات عمیق و شوریدهحالی شاعر است که از عشق، غم، تنهایی و بیگانگی با خود سخن میگوید. شاعر از دردها و رنجهای خود میگوید و چگونه عشق و جنون بر زندگی او تأثیر گذاشتهاند. همچنین، او از مقاومت در برابر سختیها و حفظ امید در دل ویرانههای زندگی سخن میراند.
رده سنی:
18+
متن دارای مضامین عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربههای زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جنون، درد و شوریدگی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۵۳۱۶ - مومنی را می کند آزاد از قید فرنگ
مومنی را می کند آزاد از قید فرنگ
هرکه می سازد درین محفل ز خود بیگانه ام ۱
تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد
چند چون پرگار باشد مرکز خود دانه ام ۲
از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکترست
می کند مهتاب کار سیل در ویرانه ام ۳
در سر شوریده من عقل سودا می شود
می کند گرد یتیمی درد را پیمانه ام ۴
کوه غم رطل گران طبع خرسند من است
چون گهر در سنگ سیراب است دایم دانه ام ۵
عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بود
سرنوشت آسمانها ابجد طفلانه ام ۶
خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته است
تشنه یک هایهای گریه مستانه ام ۷
شمع نازکدل غبار آلود غیرت می شود
ورنه برمی آورد آتش ز خود پروانه ام ۸
هر چراغی صائب از جا درنمی آرد مرا
سینه بر شمع تجلی می زند پروانه ام ۹
کس نگردد از جنون گرد دل دیوانه ام
چون کمان از زور خود دارد نگهبان خانه ام ۱۰
شیر می بازد جگر از شورش سودای من
حلقه از داغ جنون دارد در غمخانه ام ۱۱
کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به من
می شمارد سنگ طفلان کوه را دیوانه ام ۱۲
بارها از افسر خورشید سر دزدیده ام
داغ دارد آسمان را همت مردانه ام ۱۳
خانه پردازی مراپیوسته در دل ساکن است
سیل مار گنج گردیده است درویرانه ام ۱۴
در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکند
من نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانه ام ۱۵
هرکه می سازد درین محفل ز خود بیگانه ام ۱
تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد
چند چون پرگار باشد مرکز خود دانه ام ۲
از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکترست
می کند مهتاب کار سیل در ویرانه ام ۳
در سر شوریده من عقل سودا می شود
می کند گرد یتیمی درد را پیمانه ام ۴
کوه غم رطل گران طبع خرسند من است
چون گهر در سنگ سیراب است دایم دانه ام ۵
عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بود
سرنوشت آسمانها ابجد طفلانه ام ۶
خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته است
تشنه یک هایهای گریه مستانه ام ۷
شمع نازکدل غبار آلود غیرت می شود
ورنه برمی آورد آتش ز خود پروانه ام ۸
هر چراغی صائب از جا درنمی آرد مرا
سینه بر شمع تجلی می زند پروانه ام ۹
کس نگردد از جنون گرد دل دیوانه ام
چون کمان از زور خود دارد نگهبان خانه ام ۱۰
شیر می بازد جگر از شورش سودای من
حلقه از داغ جنون دارد در غمخانه ام ۱۱
کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به من
می شمارد سنگ طفلان کوه را دیوانه ام ۱۲
بارها از افسر خورشید سر دزدیده ام
داغ دارد آسمان را همت مردانه ام ۱۳
خانه پردازی مراپیوسته در دل ساکن است
سیل مار گنج گردیده است درویرانه ام ۱۴
در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکند
من نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانه ام ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۳۲۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۳۱۵ - از سواد شهر وحشت می کند دیوانه ام
گوهر بعدی:غزل ۵۳۱۷ - نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.