هوش مصنوعی:
این شعر از صائب تبریزی، شاعر پرآوازهٔ سبک هندی، با زبان تمثیلی و استعاری به پرسشهای فلسفی و عرفانی دربارهٔ هستی، ترس، عشق، و جایگاه انسان در جهان میپردازد. شاعر با تصاویر شاعرانهای مانند آتش، دانه، مورچه، و سرو، از لرزشهای وجودی انسان در برابر عظمت هستی و ناشناختههای آن سخن میگوید و او را به تفکر و درک عمیقتر از خود و جهان دعوت میکند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان شعری قدیمی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۶۸۱۶ - چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟
چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟ ۱
دانه قابل نه مزرع سبز فلکی
نیستی برگ، چه از باد خزان می لرزی؟ ۲
آفتاب از تو و چرخ تو فراغت دارد
تو چه ای ذره ناچیز به جان می لرزی؟ ۳
سود جان بر سر هم ریخته در عالم عشق
تو بر این عالم پر سود و زیان می لرزی ۴
کرده ای خضر ره خود خرد ناقص را
چون عصا در کف بیمار ازان می لرزی ۵
عالمی محو تجلی و تو از بیجگری
در پس پرده هستی چو زنان می لرزی ۶
کیلی از خرمن حسن تو بود ماه تمام
بر سر دانه چه ای مور میان می لرزی؟ ۷
زخم شمشیر زبان صیقل ارباب دل است
تو چرا این همه از زخم زبان می لرزی؟ ۸
بی قراران تو از برگ خزان بیشترند
چه به یک فاخته، ای سرو روان می لرزی؟ ۹
چون پر کاه، وصال تو و هجر تو یکی است
واصل کاهربایی و همان می لرزی ۱۰
بخیه بر دیده ظاهرزن و آسوده نشین
چند چون حلقه ز چشم نگران می لرزی ۱۱
ناوک راست روی، چشم هدف در ره توست
چه بر این قامت خشک چو کمان می لرزی؟ ۱۲
در زمستان فنا حال تو چون خواهد بود؟
که ز سرمای گل ای سرو روان می لرزی ۱۳
در کف دست سلیمانی و از بی خبری
چون دل مور به هر ریزه نان می لرزی ۱۴
لرزش جان تو ای بحر نه از طوفان است
گوهری در صدفت هست ازان می لرزی ۱۵
جسم آن رتبه ندارد که بر او لرزد جان
هست در جان تو جانی که بر آن می لرزی ۱۶
صائب اندیشه روزی ز دل خود بردار
بر سر خوان سلیمان چه به نان می لرزی؟ ۱۷
چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟ ۱
دانه قابل نه مزرع سبز فلکی
نیستی برگ، چه از باد خزان می لرزی؟ ۲
آفتاب از تو و چرخ تو فراغت دارد
تو چه ای ذره ناچیز به جان می لرزی؟ ۳
سود جان بر سر هم ریخته در عالم عشق
تو بر این عالم پر سود و زیان می لرزی ۴
کرده ای خضر ره خود خرد ناقص را
چون عصا در کف بیمار ازان می لرزی ۵
عالمی محو تجلی و تو از بیجگری
در پس پرده هستی چو زنان می لرزی ۶
کیلی از خرمن حسن تو بود ماه تمام
بر سر دانه چه ای مور میان می لرزی؟ ۷
زخم شمشیر زبان صیقل ارباب دل است
تو چرا این همه از زخم زبان می لرزی؟ ۸
بی قراران تو از برگ خزان بیشترند
چه به یک فاخته، ای سرو روان می لرزی؟ ۹
چون پر کاه، وصال تو و هجر تو یکی است
واصل کاهربایی و همان می لرزی ۱۰
بخیه بر دیده ظاهرزن و آسوده نشین
چند چون حلقه ز چشم نگران می لرزی ۱۱
ناوک راست روی، چشم هدف در ره توست
چه بر این قامت خشک چو کمان می لرزی؟ ۱۲
در زمستان فنا حال تو چون خواهد بود؟
که ز سرمای گل ای سرو روان می لرزی ۱۳
در کف دست سلیمانی و از بی خبری
چون دل مور به هر ریزه نان می لرزی ۱۴
لرزش جان تو ای بحر نه از طوفان است
گوهری در صدفت هست ازان می لرزی ۱۵
جسم آن رتبه ندارد که بر او لرزد جان
هست در جان تو جانی که بر آن می لرزی ۱۶
صائب اندیشه روزی ز دل خود بردار
بر سر خوان سلیمان چه به نان می لرزی؟ ۱۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۷
۳۵۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۶۸۱۵ - تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟
گوهر بعدی:غزل ۶۸۱۷ - نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.