هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و غنایی، بیانگر احساسات شاعر نسبت به معشوق و فراق از اوست. شاعر از باد صبا، بلبل، گلستان و دیگر عناصر طبیعت برای بیان درد فراق و اشتیاق دیدار معشوق استفاده میکند. در پایان، شاعر از شکستهدلی و اشتیاق خود برای دیدار معشوق سخن میگوید.
رده سنی:
16+
متن حاوی مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
شماره ۷۸ - رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
نهفته داد به من بوی دلستان مرا ۱
بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل
کنون که خواب گرفته است ناتوان مرا ۲
صبا سواد چمن زا چو نسخه کرد بر آب
به گل نمود که بنگر خط روان مرا ۳
مرا گذر به گلستان بس است، لیک چه سود
که سوی من گذری نیست گلستان مرا ۴
گمان همی بردم کز فراق او بزیم
غم نهفته یقین می کند گمان مرا ۵
نشان نماند ز نقشم، کجاست عارض او
که در کشد قلم این نقش بی نشان مرا ۶
فغان من ز کجا بشنود به گوش آن شوخ
که خود نمی شنود گوش من فغان مرا ۷
پرید جانب او مرغ روح و با من گفت
که من شدم، تو نگهدار آشیان مرا ۸
خوش آن دمی که در آید سپیده دم ز درم
پر از ستاره و مه ساخت خانمان مرا ۹
سرم برید و به دستم نهاد و راه نمود
که خیز و زو سر خود گیر و بخش جان مرا ۱۰
نهاد بر لب من لب، نماند جای سخن
که مهر کرد به انگشتری دهان مرا ۱۱
رو، ای صبا و بگو سرو رفته را، باز آی
به نوبهار بدل کن یکی خزان مرا ۱۲
اسیر زلف ویم با خودم ببر، ای باد
وگرنه زاغ برد با تو استخوان مرا ۱۳
ز رفتن تو به جان آمدم، نمی دانم
که رفتنت ز کجا خاست بهر جان مرا ۱۴
دل شکسته خسرو به جانب تو شتافت
غریب نیست، نگهدار میهمان مرا ۱۵
نهفته داد به من بوی دلستان مرا ۱
بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل
کنون که خواب گرفته است ناتوان مرا ۲
صبا سواد چمن زا چو نسخه کرد بر آب
به گل نمود که بنگر خط روان مرا ۳
مرا گذر به گلستان بس است، لیک چه سود
که سوی من گذری نیست گلستان مرا ۴
گمان همی بردم کز فراق او بزیم
غم نهفته یقین می کند گمان مرا ۵
نشان نماند ز نقشم، کجاست عارض او
که در کشد قلم این نقش بی نشان مرا ۶
فغان من ز کجا بشنود به گوش آن شوخ
که خود نمی شنود گوش من فغان مرا ۷
پرید جانب او مرغ روح و با من گفت
که من شدم، تو نگهدار آشیان مرا ۸
خوش آن دمی که در آید سپیده دم ز درم
پر از ستاره و مه ساخت خانمان مرا ۹
سرم برید و به دستم نهاد و راه نمود
که خیز و زو سر خود گیر و بخش جان مرا ۱۰
نهاد بر لب من لب، نماند جای سخن
که مهر کرد به انگشتری دهان مرا ۱۱
رو، ای صبا و بگو سرو رفته را، باز آی
به نوبهار بدل کن یکی خزان مرا ۱۲
اسیر زلف ویم با خودم ببر، ای باد
وگرنه زاغ برد با تو استخوان مرا ۱۳
ز رفتن تو به جان آمدم، نمی دانم
که رفتنت ز کجا خاست بهر جان مرا ۱۴
دل شکسته خسرو به جانب تو شتافت
غریب نیست، نگهدار میهمان مرا ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۴۳۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۷۷ - رخت صبوری تمام سوخته شد سینه را
گوهر بعدی:شماره ۷۹ - شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.