این شعر عاشقانه بیانگر عشق عمیق و بیقید و شرط شاعر به معشوق است. شاعر از نبود عاشقان واقعی در دو جهان شکایت دارد و از رقیب و پردهها میخواهد تا کنار روند. او از حیرت در برابر معشوق میگوید و تأکید میکند که هیچکس در شهر از عشق معشوق در امان نیست. شاعر حاضر است جان و دل خود را فدای وصل معشوق کند، حتی اگر ارزشی در بازار عشق نداشته باشد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به ندای عشق او گوش دهد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و ادبی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و کنایههای پیچیدهی ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۱۰۴ - کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست
کو کسی کو بدل و دیده خریدار تو نیست ۱
دور کن پرده زرخسار و رقیب از پهلو
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست ۲
در تو حیرانم وآنکس که ندانست ترا
وندر آن کس که بدانست وطلب کارتو نیست ۳
در طلب کاری گلزار وصالت امروز
نیست راهی که درو پای من وخار تو نیست ۴
شربت وصل ترا وقت صلای عام است
زآنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست ۵
من بشکرانه وصلت دل وجان پیش کشم
گر متاع دل وجان کاسد بازار تو نیست ۶
در بهای نظری از تو بدادم جانی
بپذیر از من اگرچند سزاوار تو نیست ۷
وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی
چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست ۸
سیف فرغانی ازتو بکه نالد چون هیچ
«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست » ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.