هوش مصنوعی:
این متن شعری از خاقانی شروانی است که به موضوعات مختلفی همچون فلسفه زندگی، انتقاد از دنیای فانی، ستایش خداوند، مدح و ستایش ممدوح، و بیان درد و رنجهای شاعر میپردازد. شاعر در این شعر از ناپایداری دنیا، بیوفایی زمانه، و اهمیت عدل و کرم سخن میگوید. همچنین، بخشهایی از شعر به مدح و ستایش یک شخصیت بلندمرتبه (احتمالاً حاکم یا فردی با مقام بالا) اختصاص دارد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار خواهد بود. همچنین، برخی از اشارات انتقادی و تمثیلهای بهکاررفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شمارهٔ ۸۶ - سوگند نامه
امید لذّت عیش از مدار چرخ مدار
که در دیار کرم نیست زادمی دیّار ۱
مباش غرّه بدین خنده های صبح که هست
گشادگیّ رخ آفتاب خنجر بار ۲
به مجلسی که درو دور هفت کاسه بود
خراب گردد بنیان مردم هشیار ۳
بگرد خوان فلک دست آرزو کم یاز
که گرده ییست بر این خوان و اند لقمه شمار ۴
مبند تنگ بر اسب زمانه زین هوس
که از فراخ روی تنگت آورد مضمار ۵
اگر چه رام نماند مرو برش گستاخ
وگر چه خوش رو باشد عنان بدو مسپار ۶
که تا نه بس بتک پای درسر آوردت
چنانکه از تو نماند نشان به هیچ دیار ۷
کسی که پایۀ او در جفا بلندترست
فزون ترست بر تبت مقامش از اغیار ۸
ز حل ببین که چو سرمایۀ نحوست داشت
گرفت جای بر از شش کواکب سیّار ۹
ببین کبودی این کیسۀ سپهر که او
بیک درست چنین تیز میکند بازار ۱۰
هم از محکّ شب تیره گرددت روشن
درست مغر بیش را چگونگی عیار ۱۱
تو می زنی نفس و خود شمار آن نکنی
که هست هر نفست اژدهای عمر او بار ۱۲
ببین که از عدم آباد تا بشهر وجود
چه ره زنند ترا در مکامن اطوار ۱۳
اگر نه بدرقۀ لطف کردگار بود
چگونه قافلۀ هستی اوفتد بکنار ۱۴
به چشم عبرت قارورۀ سپهر ببین
که گشت محرور از تفّ سینۀ احرار ۱۵
شود ز خون شفق تشت ماه هر شب پر
که هم سپهر بر ابنای دهر گرید زار ۱۶
رسیل زهرۀ نی زن شود ز آتش مهر
قلم زنی چو عطارد بهر مهی یکبار ۱۷
مراست از ستم چرخ دون که در دورش
عزیز مصر مروّت چو خاک ره شد خوار ۱۸
هزار قطرۀ خونین بجای دل در بر
دروکشیده ز غم پوستی بان انار ۱۹
چه جای غم که چنان شد که اهل دانش را
چو شادیی بود، آن روز غم برند بکار ۲۰
سپهر بر تو چو مهر آورد بترس که او
بدست مهر زند تیغهای عمر شکار ۲۱
اگر نه لطف خداوند بر زند آبی
ز تاب آتش قهرش کرا بود زنهار؟ ۲۲
روان صورت معنی ابوالعلا صاعد
که هست دولت او داعی صغار و کبار ۲۳
ترا شه چین کمالش سپهر بی سر و پای
نواله خوار نوالش جهان بی بن و بار ۲۴
دل صبا نفسی نیست خالی از خفقان
از آن سبب که شد از رشک لطف او بیمار ۲۵
زهی ز معدلتت رمح سر شغب ، بسته
بشکل سنجق درسر، چو خواجگان دستار ۲۶
ز نام تست دهانش به مهر ازین سبب است
که صامتست ز زنهار خواستن دینار ۲۷
ثبات مرکز داری ز حلم و پیمودی
بگام عدل محیط زمانه چون پرگار ۲۸
چو نقطه صدر نشینی از آن همی گردد
بگرد مسند تو چرخ دایره کردار ۲۹
همای رایت قدر تو نسر طایر را
نهاد نور سعا دت بزقّه در منقار ۳۰
حسود جاه ترا جلوه گاه دار آمد
چو کرد چهره ز خون جگر بنقش و نگار ۳۱
هر آن سخن که قضا گفت با قدر در حال
ز کوه حزم تو آمد صدای آن گفتار ۳۲
بطرف بام وجود آمد آستین پر در
سپهر تا که کند روز مقدم تو نثار ۳۳
ز دست راد تو آموخت کلک درپاشی
همین اثر کند آری همیشه حسن جوار ۳۴
مقاومت نتواند با تو گر بمثل
تو فرد باشی و اعدای تو هزار هزار ۳۵
ستاره گرچه فراوان بوند پشت دهند
چو مهر یک تنه روی آورد سوی پیکار ۳۶
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند
قطار هفتۀ ایّام بگسلند مهار ۳۷
جهان پناها! دادمن از فلک بستان
که نیست بر تو ازین جنس کارها دشوار ۳۸
ز نقره خنگ فلک نیست عاجز آن همّت
که کرد زردۀ خورشید زیر ران رهوار ۳۹
حسود بر طبق عرضم آن عراضه نهاد
که شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار ۴۰
بدان خدای که بنمود زیر نه رقعه
سه مهره را بمششدر ز نقش هفت وچهار ۴۱
بصانعی که چو ایجاد آفرینش کرد
نبود قدرت او پای بند دست افزار ۴۲
ز کاینات یکی در عدم درنگ نکرد
چو شد نوشته ز دیوان امر او احضار ۴۳
محصّل خرد ار برفراز بام دماغ
هزار سال کند درس صنع او تکرار ۴۴
ز عجز منقطع آید چو در مقام سوال
ز سّر حکمت رمزی کنندش استفسار ۴۵
ز سیل خیز حوادث خلل پذیر نگشت
چو شد اساس فلک را عنایتش معمار ۴۶
لطیفۀ کرم اوست آنکه نرگس را
بسعی ابر بهار آتشی جهد ز خیار ۴۷
کمال قدرت او دان که ناف آهو را
ز چند قطرۀ خون کرد جونۀ عطّار ۴۸
بدان طبیب شفا ده که بهر حاجت خلق
سپرد حقّۀ تریاک را بمهره مار ۴۹
چو بر بیاض حدق نقطۀ سیاهه نهاد
سوادیان بصر را روانه شد انظار ۵۰
چو راست کرد بحکمت عیار نقد وجود
باعتدال طبیعت سپرد آن معیار ۵۱
به حفظ او که ز ذرّات کون خالی نیست
طلایۀ کرمش بالشی والابکار ۵۲
بصنع او که کند زیر گردش گردون
همیشه جندرۀ جامه های لیل و نهار ۵۳
بقهر او که سپهر بلند را بر دوش
ز زرد رقعۀ خورشید و ماه دوخت غیار ۵۴
جوی ز خرمن هستی حرث و نسل نماند
در آن دیار که! نگیخت خشم او اعصار ۵۵
بعفو او که جهانی کبایر از سر ذوق
فرو برد که شکسته نگرددش ناهار ۵۶
بعدل او که فرستاد نظم عالم را
براستی و درستی ترازوی دینار ۵۷
بحقّ قابض ارواح و باسط ارزاق
بخالق ظلمات و بفالق انوار ۵۸
بنقش بندی فطرت که در مضیق رحم
بر آب نطفه کند نقش جانور دیدار ۵۹
دهد بخامۀ سر تیز خار، قدرت او
عشور نرگس و گل بر صحایف گلزار ۶۰
بسوزنی که بدان دوخت کسوت اجساد
برشته یی که از آن بافت حلّۀ زنگار ۶۱
بکاف کن که از او زادگوهر هستی
بفّر نطق کزو یافت آدمی مقدار ۶۲
بستر عصمت دوشیزگان غیب که عقل
ندیده چهرۀ شان از دریچۀ پندار ۶۳
بتنگ باری اسرار پردۀ ملکوت
که در سرادق ایشان ملک نیابد بار ۶۴
بروز حشر که اندر سراچۀ عظمت
میان خلق کند حکم واحد قهّار ۶۵
بدان صواعق هیبت که بگسلد ز نهیب
علاقه های نفوس از جهان اهل و تبار ۶۶
بنفخ صور که گردون کند ز صدمت او
سپید مهرۀ خورشید را سیاه شعار ۶۷
بشیر قهر که سازد بنیم سر پنجه
ز هفت بختی سر در هوا کشیده شکار ۶۸
بهول باز پسین منزل از طریق اجل
که منقطع شود آنجا قوافل اعمار ۶۹
بطوطی قفص وحی، جبرئیل امین
بنور باصرۀ عقل، احمد مختار ۷۰
به چشم وابروی ما زاغ و قاب قو سینش
بلطف آیت کبری بکشف آن اسرار ۷۱
بپر دلی که چو مور و ملخ سپاهی را
سه روز داد بیک تار عنکبوت حصار ۷۲
بنور شیب بوبکر و مصحف عثمان
بدرّۀ عمر و تیغ حیدر کرّار ۷۳
بهر دو مردمک چشم خانۀ عصمت
باهل صفّه و جمع مهاجر و انصار ۷۴
بجان پاک شهیدان که قلب لشکرشان
ز حمزه بود و جناحش ز جعفر طیّار ۷۵
بحقّ کعبه که اسلام راست دارالملک
بشکل حلقه که در دست عصمتست سوار ۷۶
بآب زمزم و سنگ سیه که گشت سپید
بهر دو از وسخ و زر جامۀ اخیار ۷۷
بظهر کعبه و روی صفا و ضلع حطیم
ببطن مکّه و ناف زمین و معدۀ غار ۷۸
بلطف روح پیاده رو فلک پیمای
که کرده اندش بر چارپای جسم سوار ۷۹
بصد قالب و سلطان دل که خیل حواس
گماشتست بر اطراف بهر گیر و بدار ۸۰
ببسط و قبض وی آن ساکن حدیقۀ چشم
همی ز نور نظر راند، از سرشک! درار ۸۱
بدیده باین چشم و خبر پژوهی گوش
بحاجبیّ دو ابرو و منهیی گفتار ۸۲
بسروی دماغ و ریاست اعضا
بآب روی زبان و وجاهت رخسار ۸۳
بآفتاب که از زخم خنجر تیزش
بخون لعل فرو رفت تا کمر کهسار ۸۴
بروزگار که از ازدحام اضدادش
قران آتش و آبست در دل احجار ۸۵
به چنبر فلک و پیسه ریسمان زمان
که پشتوارۀ هستی بر او گرفت قرار ۸۶
بسر فرازی چرخ و فروتنی زمین
بپای داری قطب و سبک سریّ مدار ۸۷
بآفتاب جهانگرد و ظلّ گوشه نشین
به چرخ نادره زای و جهان مردشکار ۸۸
بهفت زاویه وچار ضلع و شش جدول
به تیغ مهر و عمود صباح و قوس نهار ۸۹
به چار فصل زمان و به پنج باب حواس
بهفت مهرۀ زرّین و حقّۀ دوّار ۹۰
بآبروی حیات و بخاکپای جهان
بباد پایی اعمار و جنبش ادوار ۹۱
بنور چشمۀ طبّاخ و ماه سفره فکن
بشام قرص ربای و بچرخ خوانسالار ۹۲
بنوک تیر شهاب و خم کمان هلال
بکوکب سپر چرخ و جوشن شب تار ۹۳
بچتر داری شام و سپر کشی سحر
به صبح نیزه زن و افتاب تیغ گزار ۹۴
به شام طرّه طراز و هلال ابرو زن
بمهر زیور بخش و بماه چهره نگار ۹۵
بآفتاب درم دزد و اختر نان کور
بروزگار دو روی و جهان سفله نجار ۹۶
بروزنامه که در جیب صبح پنهانست
بجامه خانه که شب را بدوست استظهار ۹۷
بخیط شمس که بودست آبکش پیوست
بتیغ صبح که بودست سیم کش هموار ۹۸
بافتاب مکابر که در شود همه جای
بروزگار معاند که او کشد همه یار ۹۹
بباد مهتر فرّاش و آبدار سحاب
به تشت داری بدر و بمهر مشعله دار ۱۰۰
به شام کوکب کوب و هلال نعل آرای
بصبح صیقلی و اسمان آینه دار ۱۰۱
بجود صبح که هست او به نان دهی مشهور
به بخل شام که آمد سیاه کاسه چو قار ۱۰۲
بخشک مغزی خاک و بآب تر دامن
بسردی دم باد و به پشت گرمی نار ۱۰۳
به زود خیزی صبح و بشب روی قمر
بروزبانی خورشید و چرخ مردم خوار ۱۰۴
بتابخانه که در وی نشسته اند انجم
ببار نامه که در سر گرفته اند اشجار ۱۰۵
ببحر بلعجب آیین و کوه راه نشین
ببرق اتشبار و بابر آب افشار ۱۰۶
بچشم آب که آشفته گردد از خاشاک
به تیغ کوه که از نم برآورد زنگار ۱۰۷
بجستن رگ باران ز زیر نشتر برق
ببانگ و نالۀ تندر ز احتقان بخار ۱۰۸
بابر صاحب ادرار و ریگ مستسقی
به تفّ سینۀ نار و کف دهان بحار ۱۰۹
بصبح خط بدمیده، بشام ریش آور
به ماه وسمه کشیده، بروز ساده عذار ۱۱۰
بحلّه باف ربیع و خزان جامه ستان
بخار سوز زمستان و نخلبند بهار ۱۱۱
به بیسراک شباهنگ و لوک ترکی روز
که زیر سبزۀ گردون همی کنند اسفار ۱۱۲
بروز عید و شب قدر حرمت رمضان
باجتهاد بزرگان، بطاعت ابرار ۱۱۳
برقّت دل قندیل و سوز سینۀ او
بآب دیدۀ شمع و تن ضعیف نزار ۱۱۴
بناوک سحری از کمان پشت دو تا
که باشد از سپر هفت آسمانش گذار ۱۱۵
بآه سینۀ دلخستگان ز سوز جگر
بآب دیدۀ بیچارگان ز جان فگار ۱۱۶
باجتماع نفوس و تعارف ارواح
بازدواج عقول و نتایج افکار ۱۱۷
برهبری خرد در مسالک شبهات
بپیروی طمع در مناحج اوطار ۱۱۸
بچشم بندی خواب و خیال لعبت باز
بوهم شعبده باز و بعقل شیرین کار ۱۱۹
بپردلی قناعت، بدور بینی حرص
بخوشدلیّ تمنّی ، بهمدمی یسار ۱۲۰
باصطناع مروّت ، باحتشام کرم
بنور عین تواضع ، بحلم قاف و قار ۱۲۱
بذهن خرده شناس و بفکر دور اندیش
بعقل راست نهاد و خیال کپ رفتار ۱۲۲
بخشم آهن روی و بصبر سنگین دل
بحلم آتش خوار و بشرم کم ازار ۱۲۳
بعدل مصلحت اندیش و ظلم شهر اشوب
با من عافیت اندوز و فتنۀ عیّار ۱۲۴
بحرص بوی شناس و بشرم رنگ امیز
بیاس گوشه نشین و بصبر غصّه گسار ۱۲۵
بسازگاری عقل و ستیزه رویی طبع
به حلم خصم فریب و بلطف کارگزار ۱۲۶
بفسحت دل اومید و تنگ چشمی بخل
بخود نمایی فخر و فکندگّی عوار ۱۲۷
بشهریاری عقل و ببختیاری بخت
بکامکاری مال و بدوستاری یار ۱۲۸
بعشق کیسه گشای و امید خام طمع
بهجر دشمن روی و بوصل خوش دیدار ۱۲۹
بشادیی که ز باد هوا کند پر و بال
باندهی که ز جرم زمین کند بن و بار ۱۳۰
بفضل پای برهنه ، بعلم جیب تهی
بغفلت متّنعم ، بجهل دولت یار ۱۳۱
بنقطۀ دل لاله، بخطّ سبز چمن
بمسطر قد سرو و جداول انهار ۱۳۲
بزاد سرو که در پاک دامنی بررست
نه همچو نرگس رعناّ میان خواب و خمار ۱۳۳
به طبله یی که از آن بوی میکشد سوسن
به حقّه یی که از آن رنگ میبرد گلنار ۱۳۴
باستقامت سرو و تمایل شمشاد
بلطف خندۀ گلبرگ و هول شوکت خار ۱۳۵
بلحن نغمۀ بلبل، بوجد و حالت سرو
بسوز نالۀ قمری ّ برقّت اسحار ۱۳۶
بکلک مصری کز اب تیره با کش نیست
بتیغ هندی کز آتشش نیاید عار ۱۳۷
بدان یتیم که پرورده شد بتلخ و بشور
در اندرون صدف بر کنار دریا بار ۱۳۸
بدان ضعیف که در بند چون بتنگ آید
روان شیرین بر دیگران کند ایثار ۱۳۹
بحاضران وجود و بغایبان عدم
ز اوج کاهکشان تا بکاه در دیوار ۱۴۰
بکوه قاف که چاکر صفت کمر بستست
ببندگیّ وقار تو ای بلند آثار ۱۴۱
بحشمت تو که بی ابتداست همچو ازل
بنعمت تو که بی انتهاست همچو شمار ۱۴۲
به عفو تو که عقوبت کند کم از اندک
ببذل تو که فزون است جودش از بسیار ۱۴۳
بکلک تو که عروسان بکر خاطر را
ببند گیسو در بافت گوهر شهوار ۱۴۴
به هیبت تو چون خنجریست در کف مرگ
بدشمن تو که پیرایه ایست بر تن دار ۱۴۵
به مسند تو که تا او نشست بر بالش
بخفت فتنه و برخاست دولت بیدار ۱۴۶
بخاتم تو که دریاش تا کمر گاهست
بخامه ات که بسر می رود بهندو بار ۱۴۷
ببارگاه نو کز فرط کبریا ننشست
ز کاروان حوادث بر استانش غبار ۱۴۸
به سطوت تو که یک شیب تازیانۀ او
برآورد ز سر توسن زمانه دمار ۱۴۹
بلطف تو که اگر قهرمان دهر شود
در فنا را یکباره بر زند مسمار ۱۵۰
که یک زمان بجز از بندگیّ خدمت تو
نبوده است مراین بنده را شعار و دثار ۱۵۱
چو خرگه ارکمر خدمت تو بسته نیم
چو خیمه ام که میان بسته ام بده زنّار ۱۵۲
زهی تراجع احوال من، بنامیزد!
همین توقّع دارم ز عالم غدّار ۱۵۳
منم عطارد تحت الشّعاع خاطر تو
همیشه محترق و راجع از غم و تیمار ۱۵۴
از آنک مدح تو بر دل نبشته ام دایم
بخود فروشده باشم ز فکر چون طومار ۱۵۵
بنام و ننگی گفتم که روز بگذارم
رها نمی کند این روزگار ناهموار ۱۵۶
کجا روم؟ چه کنم؟ از که یاوری خواهم؟
چو حق شناس تویی کم بود پذیرفتار؟ ۱۵۷
مرا بجان تو صدرا که ز هر شربت مرگ
شد از شماتت اعدا، چو اب نوش گوار ۱۵۸
هزار به ز من و کم ز هر شربت مرگ
مرا بپرور وانگه، هزار و یک انگار ۱۵۹
امید عفو گناهی نکرده میدارم
تو نیز اگر بتوان کرد همّتی بگمار ۱۶۰
وقار حلم تو کان پای مرد هر گنهیست
چه باشد ار بکند بهر ما یکی پیکار ۱۶۱
ز جرم عذر فزونتر ولی بطالع من
برون ز سلک قبولست مهرۀ اعذار ۱۶۲
مرا بکام دل دشمنان مکن تکلیف
که از تکلّف این بار عاجزم نهمار ۱۶۳
مده بسیلی هر سفله گردن هنرم
که این چنین نگزارند حقّ خدمتکار ۱۶۴
تبارک الله بس طرفه طالعی دارم
که قسم من همه خار آمدست از گلزار ۱۶۵
پریر چون بشنیدم ز دشمن آن بهتان
که شخص من ز غم آسیمه گشت و سینه فگار ۱۶۶
بنزد آن بت مه روی کس فرستادم
که ای نگار نکو عهد و ای مه دلدار ۱۶۷
مرا چنین و چنین حالتی فتاد امروز
برون خرام و بیا تا شویم باده گسار ۱۶۸
پیام داد مرا کاب فلان و ای بهمان
چو دیگری بدلم کرده یی مرا بگذار ۱۶۹
چو این سخن بشنیدم ز فرط دلتنگی
شدم بنزدش و گفتم که ای مه غدّار ۱۷۰
بوادیی که درو گرد کرده شد شلغم
بعرصه یی که درو بال برکشیده خیار ۱۷۱
بحسن طلعت میمون شیخ بوزینه
بلطف ساق سمن گون خواجه بوتیمار ۱۷۲
بدان زمان که دراید ز خواب مفلس مست
خمار کرده و جامه بخانۀ خمار ۱۷۳
باجتهاد خر لنگ در میان خلاب
باعتقاد سگ زرد در خر مردار ۱۷۴
بحقّ اشتر گردن فراز و گاو حمول
بحرمت سگ خوش خوی و روبه طرّار ۱۷۵
بدان قطار کلنگان که در شب تاریک
همی روند ببوی گزر سوی برخوار ۱۷۶
بلطف صنعت آن دم که ترک سیمین بر
بدان سرین سمن کون فرو کشد شلوار ۱۷۷
بهول و هیبت آن دم که... بی رحمت
بدرّد از سر شنگی ... چون گلنار ۱۷۸
بخام طبعی و شوخّی بادۀ بی آب
به پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار ۱۷۹
به دیگ چرب زبان آن زمان که زد قلقل
بجام خشک دهان آن زمان که شد بیکار ۱۸۰
بدلگرانی ناره، باحتمال قپان
براستی عمود و درستی طیّار ۱۸۱
بتار قندز شب پوش مردم بدوی
به بند و ریشۀ دستار مردم بلغار ۱۸۲
بخانه خانۀ رقعه، بمهره مهرۀ نرد
بدانه دانۀ خصل و بگونه گونه قمار ۱۸۳
بطاق گلشن...، بحوض و برکۀ ناف
بجویبار میان ران و ناودان زهار ۱۸۴
بسرخ رویی شنگرف و لب کبودی نیل
بزرد فامی زرنیخ و دل سیاهی قار ۱۸۵
بعلم خضخضه کز یمن وی نیالودست
کلاه گوشۀ ... م بمنّت اغیار ۱۸۶
بدلسیاهی تعلیق و مدبریّ فقیه
ببیوفایی درس و به محنت تکرار ۱۸۷
بدان ظریف که بیرون برد بچالاکی
جواب نکتۀ : لا عقل لک، بانت حمار ۱۸۸
که تا به... تو دسترس توانم یافت
حرام دارم بر خویش صحبت و گفتار ۱۸۹
سخن دراز شد اکنون حقیقتی بشنو
که راست خانه ترست از زبانۀ طیّار ۱۹۰
بجدّ این همه سوگند و هزل او، صدرا
وگرنه هستم از انعام شاملت بیزار ۱۹۱
که می ندانم سوگند نامه را سببی
که بوده است به تحقیق موجب ...ار ۱۹۲
ولی چو نیست درین روزگار ممدوحی
که مادحی را دارد بشرط خود تیمار ۱۹۳
چو جنس آدمیان را ز خورد نیست گزیر
ز تنگ دستی سوگند میخورم ناچار ۱۹۴
بزرگوارا! بی خردگی بود که کنم
بحضرت تو تحدّی بشیوۀ اشعار ۱۹۵
وگرنه دعوی آن کردمی که چون من نبست
بشاعری و نکردی خرد برین انکار ۱۹۶
منم سلالۀ صلب خدایگان سخن
عجب نباشد اگر می کنم هنر اظهار ۱۹۷
دریغ طبع مرا گر بیی بودی
زبان ناطقه دادی ببندگیش اقرار ۱۹۸
مراست از ندب فضل هفده خصل و هنوز
میان نوزده و بیست می کنم رفتار ۱۹۹
سزد که سبحه طرازان گنبد اعلی
بدین قصیدۀ غرّا کنند استغفار ۲۰۰
از آن گروه که سوگند نامه ها گفتند
اگر کسی به ازین گفت، گو بپیش من آر ۲۰۱
چو لایقست بدین گفته این دعاگورا؟
تویی محکّ و دگر ناقدان اولوالابصار ۲۰۲
سزای بنده ز دستار و کفش بیرون نیست
تو در کنار رهی نه سزای این گفتار ۲۰۳
اگر بدست، ز من گردن و ز دربان کفش
وگر نکوست ، زبنده سر وز تو دستار ۲۰۴
همیشه تا چو بمیزان رود درست سپهر
بصحن باغ زرافشان بود ز دست چنار ۲۰۵
بشاد کامی و دولت بمان فراوان سال
ز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار ۲۰۶
که در دیار کرم نیست زادمی دیّار ۱
مباش غرّه بدین خنده های صبح که هست
گشادگیّ رخ آفتاب خنجر بار ۲
به مجلسی که درو دور هفت کاسه بود
خراب گردد بنیان مردم هشیار ۳
بگرد خوان فلک دست آرزو کم یاز
که گرده ییست بر این خوان و اند لقمه شمار ۴
مبند تنگ بر اسب زمانه زین هوس
که از فراخ روی تنگت آورد مضمار ۵
اگر چه رام نماند مرو برش گستاخ
وگر چه خوش رو باشد عنان بدو مسپار ۶
که تا نه بس بتک پای درسر آوردت
چنانکه از تو نماند نشان به هیچ دیار ۷
کسی که پایۀ او در جفا بلندترست
فزون ترست بر تبت مقامش از اغیار ۸
ز حل ببین که چو سرمایۀ نحوست داشت
گرفت جای بر از شش کواکب سیّار ۹
ببین کبودی این کیسۀ سپهر که او
بیک درست چنین تیز میکند بازار ۱۰
هم از محکّ شب تیره گرددت روشن
درست مغر بیش را چگونگی عیار ۱۱
تو می زنی نفس و خود شمار آن نکنی
که هست هر نفست اژدهای عمر او بار ۱۲
ببین که از عدم آباد تا بشهر وجود
چه ره زنند ترا در مکامن اطوار ۱۳
اگر نه بدرقۀ لطف کردگار بود
چگونه قافلۀ هستی اوفتد بکنار ۱۴
به چشم عبرت قارورۀ سپهر ببین
که گشت محرور از تفّ سینۀ احرار ۱۵
شود ز خون شفق تشت ماه هر شب پر
که هم سپهر بر ابنای دهر گرید زار ۱۶
رسیل زهرۀ نی زن شود ز آتش مهر
قلم زنی چو عطارد بهر مهی یکبار ۱۷
مراست از ستم چرخ دون که در دورش
عزیز مصر مروّت چو خاک ره شد خوار ۱۸
هزار قطرۀ خونین بجای دل در بر
دروکشیده ز غم پوستی بان انار ۱۹
چه جای غم که چنان شد که اهل دانش را
چو شادیی بود، آن روز غم برند بکار ۲۰
سپهر بر تو چو مهر آورد بترس که او
بدست مهر زند تیغهای عمر شکار ۲۱
اگر نه لطف خداوند بر زند آبی
ز تاب آتش قهرش کرا بود زنهار؟ ۲۲
روان صورت معنی ابوالعلا صاعد
که هست دولت او داعی صغار و کبار ۲۳
ترا شه چین کمالش سپهر بی سر و پای
نواله خوار نوالش جهان بی بن و بار ۲۴
دل صبا نفسی نیست خالی از خفقان
از آن سبب که شد از رشک لطف او بیمار ۲۵
زهی ز معدلتت رمح سر شغب ، بسته
بشکل سنجق درسر، چو خواجگان دستار ۲۶
ز نام تست دهانش به مهر ازین سبب است
که صامتست ز زنهار خواستن دینار ۲۷
ثبات مرکز داری ز حلم و پیمودی
بگام عدل محیط زمانه چون پرگار ۲۸
چو نقطه صدر نشینی از آن همی گردد
بگرد مسند تو چرخ دایره کردار ۲۹
همای رایت قدر تو نسر طایر را
نهاد نور سعا دت بزقّه در منقار ۳۰
حسود جاه ترا جلوه گاه دار آمد
چو کرد چهره ز خون جگر بنقش و نگار ۳۱
هر آن سخن که قضا گفت با قدر در حال
ز کوه حزم تو آمد صدای آن گفتار ۳۲
بطرف بام وجود آمد آستین پر در
سپهر تا که کند روز مقدم تو نثار ۳۳
ز دست راد تو آموخت کلک درپاشی
همین اثر کند آری همیشه حسن جوار ۳۴
مقاومت نتواند با تو گر بمثل
تو فرد باشی و اعدای تو هزار هزار ۳۵
ستاره گرچه فراوان بوند پشت دهند
چو مهر یک تنه روی آورد سوی پیکار ۳۶
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند
قطار هفتۀ ایّام بگسلند مهار ۳۷
جهان پناها! دادمن از فلک بستان
که نیست بر تو ازین جنس کارها دشوار ۳۸
ز نقره خنگ فلک نیست عاجز آن همّت
که کرد زردۀ خورشید زیر ران رهوار ۳۹
حسود بر طبق عرضم آن عراضه نهاد
که شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار ۴۰
بدان خدای که بنمود زیر نه رقعه
سه مهره را بمششدر ز نقش هفت وچهار ۴۱
بصانعی که چو ایجاد آفرینش کرد
نبود قدرت او پای بند دست افزار ۴۲
ز کاینات یکی در عدم درنگ نکرد
چو شد نوشته ز دیوان امر او احضار ۴۳
محصّل خرد ار برفراز بام دماغ
هزار سال کند درس صنع او تکرار ۴۴
ز عجز منقطع آید چو در مقام سوال
ز سّر حکمت رمزی کنندش استفسار ۴۵
ز سیل خیز حوادث خلل پذیر نگشت
چو شد اساس فلک را عنایتش معمار ۴۶
لطیفۀ کرم اوست آنکه نرگس را
بسعی ابر بهار آتشی جهد ز خیار ۴۷
کمال قدرت او دان که ناف آهو را
ز چند قطرۀ خون کرد جونۀ عطّار ۴۸
بدان طبیب شفا ده که بهر حاجت خلق
سپرد حقّۀ تریاک را بمهره مار ۴۹
چو بر بیاض حدق نقطۀ سیاهه نهاد
سوادیان بصر را روانه شد انظار ۵۰
چو راست کرد بحکمت عیار نقد وجود
باعتدال طبیعت سپرد آن معیار ۵۱
به حفظ او که ز ذرّات کون خالی نیست
طلایۀ کرمش بالشی والابکار ۵۲
بصنع او که کند زیر گردش گردون
همیشه جندرۀ جامه های لیل و نهار ۵۳
بقهر او که سپهر بلند را بر دوش
ز زرد رقعۀ خورشید و ماه دوخت غیار ۵۴
جوی ز خرمن هستی حرث و نسل نماند
در آن دیار که! نگیخت خشم او اعصار ۵۵
بعفو او که جهانی کبایر از سر ذوق
فرو برد که شکسته نگرددش ناهار ۵۶
بعدل او که فرستاد نظم عالم را
براستی و درستی ترازوی دینار ۵۷
بحقّ قابض ارواح و باسط ارزاق
بخالق ظلمات و بفالق انوار ۵۸
بنقش بندی فطرت که در مضیق رحم
بر آب نطفه کند نقش جانور دیدار ۵۹
دهد بخامۀ سر تیز خار، قدرت او
عشور نرگس و گل بر صحایف گلزار ۶۰
بسوزنی که بدان دوخت کسوت اجساد
برشته یی که از آن بافت حلّۀ زنگار ۶۱
بکاف کن که از او زادگوهر هستی
بفّر نطق کزو یافت آدمی مقدار ۶۲
بستر عصمت دوشیزگان غیب که عقل
ندیده چهرۀ شان از دریچۀ پندار ۶۳
بتنگ باری اسرار پردۀ ملکوت
که در سرادق ایشان ملک نیابد بار ۶۴
بروز حشر که اندر سراچۀ عظمت
میان خلق کند حکم واحد قهّار ۶۵
بدان صواعق هیبت که بگسلد ز نهیب
علاقه های نفوس از جهان اهل و تبار ۶۶
بنفخ صور که گردون کند ز صدمت او
سپید مهرۀ خورشید را سیاه شعار ۶۷
بشیر قهر که سازد بنیم سر پنجه
ز هفت بختی سر در هوا کشیده شکار ۶۸
بهول باز پسین منزل از طریق اجل
که منقطع شود آنجا قوافل اعمار ۶۹
بطوطی قفص وحی، جبرئیل امین
بنور باصرۀ عقل، احمد مختار ۷۰
به چشم وابروی ما زاغ و قاب قو سینش
بلطف آیت کبری بکشف آن اسرار ۷۱
بپر دلی که چو مور و ملخ سپاهی را
سه روز داد بیک تار عنکبوت حصار ۷۲
بنور شیب بوبکر و مصحف عثمان
بدرّۀ عمر و تیغ حیدر کرّار ۷۳
بهر دو مردمک چشم خانۀ عصمت
باهل صفّه و جمع مهاجر و انصار ۷۴
بجان پاک شهیدان که قلب لشکرشان
ز حمزه بود و جناحش ز جعفر طیّار ۷۵
بحقّ کعبه که اسلام راست دارالملک
بشکل حلقه که در دست عصمتست سوار ۷۶
بآب زمزم و سنگ سیه که گشت سپید
بهر دو از وسخ و زر جامۀ اخیار ۷۷
بظهر کعبه و روی صفا و ضلع حطیم
ببطن مکّه و ناف زمین و معدۀ غار ۷۸
بلطف روح پیاده رو فلک پیمای
که کرده اندش بر چارپای جسم سوار ۷۹
بصد قالب و سلطان دل که خیل حواس
گماشتست بر اطراف بهر گیر و بدار ۸۰
ببسط و قبض وی آن ساکن حدیقۀ چشم
همی ز نور نظر راند، از سرشک! درار ۸۱
بدیده باین چشم و خبر پژوهی گوش
بحاجبیّ دو ابرو و منهیی گفتار ۸۲
بسروی دماغ و ریاست اعضا
بآب روی زبان و وجاهت رخسار ۸۳
بآفتاب که از زخم خنجر تیزش
بخون لعل فرو رفت تا کمر کهسار ۸۴
بروزگار که از ازدحام اضدادش
قران آتش و آبست در دل احجار ۸۵
به چنبر فلک و پیسه ریسمان زمان
که پشتوارۀ هستی بر او گرفت قرار ۸۶
بسر فرازی چرخ و فروتنی زمین
بپای داری قطب و سبک سریّ مدار ۸۷
بآفتاب جهانگرد و ظلّ گوشه نشین
به چرخ نادره زای و جهان مردشکار ۸۸
بهفت زاویه وچار ضلع و شش جدول
به تیغ مهر و عمود صباح و قوس نهار ۸۹
به چار فصل زمان و به پنج باب حواس
بهفت مهرۀ زرّین و حقّۀ دوّار ۹۰
بآبروی حیات و بخاکپای جهان
بباد پایی اعمار و جنبش ادوار ۹۱
بنور چشمۀ طبّاخ و ماه سفره فکن
بشام قرص ربای و بچرخ خوانسالار ۹۲
بنوک تیر شهاب و خم کمان هلال
بکوکب سپر چرخ و جوشن شب تار ۹۳
بچتر داری شام و سپر کشی سحر
به صبح نیزه زن و افتاب تیغ گزار ۹۴
به شام طرّه طراز و هلال ابرو زن
بمهر زیور بخش و بماه چهره نگار ۹۵
بآفتاب درم دزد و اختر نان کور
بروزگار دو روی و جهان سفله نجار ۹۶
بروزنامه که در جیب صبح پنهانست
بجامه خانه که شب را بدوست استظهار ۹۷
بخیط شمس که بودست آبکش پیوست
بتیغ صبح که بودست سیم کش هموار ۹۸
بافتاب مکابر که در شود همه جای
بروزگار معاند که او کشد همه یار ۹۹
بباد مهتر فرّاش و آبدار سحاب
به تشت داری بدر و بمهر مشعله دار ۱۰۰
به شام کوکب کوب و هلال نعل آرای
بصبح صیقلی و اسمان آینه دار ۱۰۱
بجود صبح که هست او به نان دهی مشهور
به بخل شام که آمد سیاه کاسه چو قار ۱۰۲
بخشک مغزی خاک و بآب تر دامن
بسردی دم باد و به پشت گرمی نار ۱۰۳
به زود خیزی صبح و بشب روی قمر
بروزبانی خورشید و چرخ مردم خوار ۱۰۴
بتابخانه که در وی نشسته اند انجم
ببار نامه که در سر گرفته اند اشجار ۱۰۵
ببحر بلعجب آیین و کوه راه نشین
ببرق اتشبار و بابر آب افشار ۱۰۶
بچشم آب که آشفته گردد از خاشاک
به تیغ کوه که از نم برآورد زنگار ۱۰۷
بجستن رگ باران ز زیر نشتر برق
ببانگ و نالۀ تندر ز احتقان بخار ۱۰۸
بابر صاحب ادرار و ریگ مستسقی
به تفّ سینۀ نار و کف دهان بحار ۱۰۹
بصبح خط بدمیده، بشام ریش آور
به ماه وسمه کشیده، بروز ساده عذار ۱۱۰
بحلّه باف ربیع و خزان جامه ستان
بخار سوز زمستان و نخلبند بهار ۱۱۱
به بیسراک شباهنگ و لوک ترکی روز
که زیر سبزۀ گردون همی کنند اسفار ۱۱۲
بروز عید و شب قدر حرمت رمضان
باجتهاد بزرگان، بطاعت ابرار ۱۱۳
برقّت دل قندیل و سوز سینۀ او
بآب دیدۀ شمع و تن ضعیف نزار ۱۱۴
بناوک سحری از کمان پشت دو تا
که باشد از سپر هفت آسمانش گذار ۱۱۵
بآه سینۀ دلخستگان ز سوز جگر
بآب دیدۀ بیچارگان ز جان فگار ۱۱۶
باجتماع نفوس و تعارف ارواح
بازدواج عقول و نتایج افکار ۱۱۷
برهبری خرد در مسالک شبهات
بپیروی طمع در مناحج اوطار ۱۱۸
بچشم بندی خواب و خیال لعبت باز
بوهم شعبده باز و بعقل شیرین کار ۱۱۹
بپردلی قناعت، بدور بینی حرص
بخوشدلیّ تمنّی ، بهمدمی یسار ۱۲۰
باصطناع مروّت ، باحتشام کرم
بنور عین تواضع ، بحلم قاف و قار ۱۲۱
بذهن خرده شناس و بفکر دور اندیش
بعقل راست نهاد و خیال کپ رفتار ۱۲۲
بخشم آهن روی و بصبر سنگین دل
بحلم آتش خوار و بشرم کم ازار ۱۲۳
بعدل مصلحت اندیش و ظلم شهر اشوب
با من عافیت اندوز و فتنۀ عیّار ۱۲۴
بحرص بوی شناس و بشرم رنگ امیز
بیاس گوشه نشین و بصبر غصّه گسار ۱۲۵
بسازگاری عقل و ستیزه رویی طبع
به حلم خصم فریب و بلطف کارگزار ۱۲۶
بفسحت دل اومید و تنگ چشمی بخل
بخود نمایی فخر و فکندگّی عوار ۱۲۷
بشهریاری عقل و ببختیاری بخت
بکامکاری مال و بدوستاری یار ۱۲۸
بعشق کیسه گشای و امید خام طمع
بهجر دشمن روی و بوصل خوش دیدار ۱۲۹
بشادیی که ز باد هوا کند پر و بال
باندهی که ز جرم زمین کند بن و بار ۱۳۰
بفضل پای برهنه ، بعلم جیب تهی
بغفلت متّنعم ، بجهل دولت یار ۱۳۱
بنقطۀ دل لاله، بخطّ سبز چمن
بمسطر قد سرو و جداول انهار ۱۳۲
بزاد سرو که در پاک دامنی بررست
نه همچو نرگس رعناّ میان خواب و خمار ۱۳۳
به طبله یی که از آن بوی میکشد سوسن
به حقّه یی که از آن رنگ میبرد گلنار ۱۳۴
باستقامت سرو و تمایل شمشاد
بلطف خندۀ گلبرگ و هول شوکت خار ۱۳۵
بلحن نغمۀ بلبل، بوجد و حالت سرو
بسوز نالۀ قمری ّ برقّت اسحار ۱۳۶
بکلک مصری کز اب تیره با کش نیست
بتیغ هندی کز آتشش نیاید عار ۱۳۷
بدان یتیم که پرورده شد بتلخ و بشور
در اندرون صدف بر کنار دریا بار ۱۳۸
بدان ضعیف که در بند چون بتنگ آید
روان شیرین بر دیگران کند ایثار ۱۳۹
بحاضران وجود و بغایبان عدم
ز اوج کاهکشان تا بکاه در دیوار ۱۴۰
بکوه قاف که چاکر صفت کمر بستست
ببندگیّ وقار تو ای بلند آثار ۱۴۱
بحشمت تو که بی ابتداست همچو ازل
بنعمت تو که بی انتهاست همچو شمار ۱۴۲
به عفو تو که عقوبت کند کم از اندک
ببذل تو که فزون است جودش از بسیار ۱۴۳
بکلک تو که عروسان بکر خاطر را
ببند گیسو در بافت گوهر شهوار ۱۴۴
به هیبت تو چون خنجریست در کف مرگ
بدشمن تو که پیرایه ایست بر تن دار ۱۴۵
به مسند تو که تا او نشست بر بالش
بخفت فتنه و برخاست دولت بیدار ۱۴۶
بخاتم تو که دریاش تا کمر گاهست
بخامه ات که بسر می رود بهندو بار ۱۴۷
ببارگاه نو کز فرط کبریا ننشست
ز کاروان حوادث بر استانش غبار ۱۴۸
به سطوت تو که یک شیب تازیانۀ او
برآورد ز سر توسن زمانه دمار ۱۴۹
بلطف تو که اگر قهرمان دهر شود
در فنا را یکباره بر زند مسمار ۱۵۰
که یک زمان بجز از بندگیّ خدمت تو
نبوده است مراین بنده را شعار و دثار ۱۵۱
چو خرگه ارکمر خدمت تو بسته نیم
چو خیمه ام که میان بسته ام بده زنّار ۱۵۲
زهی تراجع احوال من، بنامیزد!
همین توقّع دارم ز عالم غدّار ۱۵۳
منم عطارد تحت الشّعاع خاطر تو
همیشه محترق و راجع از غم و تیمار ۱۵۴
از آنک مدح تو بر دل نبشته ام دایم
بخود فروشده باشم ز فکر چون طومار ۱۵۵
بنام و ننگی گفتم که روز بگذارم
رها نمی کند این روزگار ناهموار ۱۵۶
کجا روم؟ چه کنم؟ از که یاوری خواهم؟
چو حق شناس تویی کم بود پذیرفتار؟ ۱۵۷
مرا بجان تو صدرا که ز هر شربت مرگ
شد از شماتت اعدا، چو اب نوش گوار ۱۵۸
هزار به ز من و کم ز هر شربت مرگ
مرا بپرور وانگه، هزار و یک انگار ۱۵۹
امید عفو گناهی نکرده میدارم
تو نیز اگر بتوان کرد همّتی بگمار ۱۶۰
وقار حلم تو کان پای مرد هر گنهیست
چه باشد ار بکند بهر ما یکی پیکار ۱۶۱
ز جرم عذر فزونتر ولی بطالع من
برون ز سلک قبولست مهرۀ اعذار ۱۶۲
مرا بکام دل دشمنان مکن تکلیف
که از تکلّف این بار عاجزم نهمار ۱۶۳
مده بسیلی هر سفله گردن هنرم
که این چنین نگزارند حقّ خدمتکار ۱۶۴
تبارک الله بس طرفه طالعی دارم
که قسم من همه خار آمدست از گلزار ۱۶۵
پریر چون بشنیدم ز دشمن آن بهتان
که شخص من ز غم آسیمه گشت و سینه فگار ۱۶۶
بنزد آن بت مه روی کس فرستادم
که ای نگار نکو عهد و ای مه دلدار ۱۶۷
مرا چنین و چنین حالتی فتاد امروز
برون خرام و بیا تا شویم باده گسار ۱۶۸
پیام داد مرا کاب فلان و ای بهمان
چو دیگری بدلم کرده یی مرا بگذار ۱۶۹
چو این سخن بشنیدم ز فرط دلتنگی
شدم بنزدش و گفتم که ای مه غدّار ۱۷۰
بوادیی که درو گرد کرده شد شلغم
بعرصه یی که درو بال برکشیده خیار ۱۷۱
بحسن طلعت میمون شیخ بوزینه
بلطف ساق سمن گون خواجه بوتیمار ۱۷۲
بدان زمان که دراید ز خواب مفلس مست
خمار کرده و جامه بخانۀ خمار ۱۷۳
باجتهاد خر لنگ در میان خلاب
باعتقاد سگ زرد در خر مردار ۱۷۴
بحقّ اشتر گردن فراز و گاو حمول
بحرمت سگ خوش خوی و روبه طرّار ۱۷۵
بدان قطار کلنگان که در شب تاریک
همی روند ببوی گزر سوی برخوار ۱۷۶
بلطف صنعت آن دم که ترک سیمین بر
بدان سرین سمن کون فرو کشد شلوار ۱۷۷
بهول و هیبت آن دم که... بی رحمت
بدرّد از سر شنگی ... چون گلنار ۱۷۸
بخام طبعی و شوخّی بادۀ بی آب
به پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار ۱۷۹
به دیگ چرب زبان آن زمان که زد قلقل
بجام خشک دهان آن زمان که شد بیکار ۱۸۰
بدلگرانی ناره، باحتمال قپان
براستی عمود و درستی طیّار ۱۸۱
بتار قندز شب پوش مردم بدوی
به بند و ریشۀ دستار مردم بلغار ۱۸۲
بخانه خانۀ رقعه، بمهره مهرۀ نرد
بدانه دانۀ خصل و بگونه گونه قمار ۱۸۳
بطاق گلشن...، بحوض و برکۀ ناف
بجویبار میان ران و ناودان زهار ۱۸۴
بسرخ رویی شنگرف و لب کبودی نیل
بزرد فامی زرنیخ و دل سیاهی قار ۱۸۵
بعلم خضخضه کز یمن وی نیالودست
کلاه گوشۀ ... م بمنّت اغیار ۱۸۶
بدلسیاهی تعلیق و مدبریّ فقیه
ببیوفایی درس و به محنت تکرار ۱۸۷
بدان ظریف که بیرون برد بچالاکی
جواب نکتۀ : لا عقل لک، بانت حمار ۱۸۸
که تا به... تو دسترس توانم یافت
حرام دارم بر خویش صحبت و گفتار ۱۸۹
سخن دراز شد اکنون حقیقتی بشنو
که راست خانه ترست از زبانۀ طیّار ۱۹۰
بجدّ این همه سوگند و هزل او، صدرا
وگرنه هستم از انعام شاملت بیزار ۱۹۱
که می ندانم سوگند نامه را سببی
که بوده است به تحقیق موجب ...ار ۱۹۲
ولی چو نیست درین روزگار ممدوحی
که مادحی را دارد بشرط خود تیمار ۱۹۳
چو جنس آدمیان را ز خورد نیست گزیر
ز تنگ دستی سوگند میخورم ناچار ۱۹۴
بزرگوارا! بی خردگی بود که کنم
بحضرت تو تحدّی بشیوۀ اشعار ۱۹۵
وگرنه دعوی آن کردمی که چون من نبست
بشاعری و نکردی خرد برین انکار ۱۹۶
منم سلالۀ صلب خدایگان سخن
عجب نباشد اگر می کنم هنر اظهار ۱۹۷
دریغ طبع مرا گر بیی بودی
زبان ناطقه دادی ببندگیش اقرار ۱۹۸
مراست از ندب فضل هفده خصل و هنوز
میان نوزده و بیست می کنم رفتار ۱۹۹
سزد که سبحه طرازان گنبد اعلی
بدین قصیدۀ غرّا کنند استغفار ۲۰۰
از آن گروه که سوگند نامه ها گفتند
اگر کسی به ازین گفت، گو بپیش من آر ۲۰۱
چو لایقست بدین گفته این دعاگورا؟
تویی محکّ و دگر ناقدان اولوالابصار ۲۰۲
سزای بنده ز دستار و کفش بیرون نیست
تو در کنار رهی نه سزای این گفتار ۲۰۳
اگر بدست، ز من گردن و ز دربان کفش
وگر نکوست ، زبنده سر وز تو دستار ۲۰۴
همیشه تا چو بمیزان رود درست سپهر
بصحن باغ زرافشان بود ز دست چنار ۲۰۵
بشاد کامی و دولت بمان فراوان سال
ز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار ۲۰۶
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۲۰۶
۴۴۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۸۵ - ایضاًله ویمدح السّلطان غیاث الدّین بیرشاه بن محمّد و یصف الفرس
گوهر بعدی:شمارهٔ ۸۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.