هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که از مفاهیمی مانند وحدت و کثرت، شناخت حقیقت از طریق تجربه مستقیم، و رهایی از محدودیتهای ذهنی سخن میگوید. شاعر تأکید میکند که برای درک حقیقت (دریا)، باید خود را به آن بسپارید و از تعلقات دنیوی (من و ما) رها شوید. همچنین، اشارهای به مفاهیم عرفانی مانند وحدت وجود و سیر از کثرت به وحدت دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و استعارههای به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
شماره ۹ - بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را
بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را
که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را ۱
اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزی
چنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا ۲
اگر امواج دریا را به جز دریا نمی بینی
یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را ۳
چو واحد کردی اعدادت نشاید سر به سر واحد
چو فردایی یکی بینی پری و دی فردا را ۴
ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آی
ز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را ۵
چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون تو
ندید استی تو ور خود زیر بالا را ۶
چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوان
ز پنهانی و پیداییست این پنهان و پیدا را ۷
الا ای مغربی عنقای مغرب را اگر گویی
برون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را ۸
که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را ۱
اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزی
چنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا ۲
اگر امواج دریا را به جز دریا نمی بینی
یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را ۳
چو واحد کردی اعدادت نشاید سر به سر واحد
چو فردایی یکی بینی پری و دی فردا را ۴
ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آی
ز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را ۵
چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون تو
ندید استی تو ور خود زیر بالا را ۶
چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوان
ز پنهانی و پیداییست این پنهان و پیدا را ۷
الا ای مغربی عنقای مغرب را اگر گویی
برون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را ۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۸
۷۴۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۸ - هیچ دانی که کیستیم و شما
گوهر بعدی:شماره ۱۰ - بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا
نظرها و حاشیه ها
کامران رادجو
۱۳۹۹/۱۲/۱۴ ۰۸:۳۹
نمی دانم زوحدت ای دل وجانم فدای تو
همین دانم که نادانم فدای رسم ونام تو
خداداند که دردریای عشق توگرفتارم
چه سازد بینوا جزاین ندارد منزلی جزتو