هوش مصنوعی:
حاجی زین العابدین شیروانی، متولد 1193 در شماخی، پس از تحصیل علوم متداول و گرایش به فقرا، تحت تأثیر مشایخ معاصر، تحصیل را رها کرد و به سیاحت پرداخت. او به مناطق مختلفی از جمله عراق، هندوستان، ترکستان، و دیگر سرزمینها سفر کرد و با فرهنگها و ادیان مختلف آشنا شد. وی کتابی به نام «ریاض السیاحه» در توصیف اقالیم، ادیان و تاریخ پادشاهان نوشت و اشعاری نیز سرود که مضامین عرفانی و اجتماعی دارند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل موضوعات عمیق عرفانی، تاریخی و اجتماعی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با مفاهیم فرهنگی و فلسفی نیاز دارد. همچنین، برخی از اشعار دارای مضامین پیچیدهای هستند که برای نوجوانان کمسنوسال ممکن است قابل درک نباشد.
بخش ۱۰ - تمکین شیروانی
و هُوَ کهف الحاج حاجی زین العابدین بن ملا اسکندر شیروانی. مولدش در سنهٔ ۱۱۹۳ و در دارالامارهٔ شماخی واقع گردیده. بعد از چند سال والدش با عیال به عتبات عالیات عرش درجات رفته، فوت گردید. وی در همان جا تحصیل علوم متداوله میکرد و طبعش به فقرا مایل بود. بالاخره از تأثیر صحبت مشایخ معاصرین ترک تحصیل نمودو پای سیاحت گشود. به بغداد رفته از آنجا به عراق عجم و از آنجا به گیلان، از آنجا به شیروان و موغان و طالش و آذربایجان و طبرستان و قهستان و خراسان و زابلستان و کابل و هندوستان و در پنجاب و دهلی و اله آباد و گجرات و دکن مدتها توقف نمود وبا هر طایفه معاشرت فرمود. آن گاه به جزایر هندوستان و سودان و ماچین رفته از بنادر زحمت بسیار کشید و به کشمیر آمده، از راه مظفرآباد و کابل به ولایات طخارستان و توران و ترکستان و بدخشان. بعدها از راه خراسان و عراق به فارس رفته، پس از عمان به حجاز و بطحا و شام و ولایات روم و دیگر باره به ایران مراجعت نمود. غرض، سیاحت معقولی کرده و با طوایف و ملل مختلفه معاشرت نموده. جمعی مُقر و منکر اطراف او را گرفته هر یک سخنان مختلف راندند. فقیر مکرر به صحبتش رسیده و مجالست وی گزیده. الحق مردی آگاه و با خبر و فاضلی ذی جاه و دیده ور بود. کتابی در بیان اقالیم و ادیان و تاریخ ملوک باستان مسمی به ریاض السیاحه مینگارد که نهایت تازگی دارد و همهٔ مشایخ معاصرین را دیده. اخلاص و ارادت جناب غوث العارفین حاجی محمد جعفر همدانی را گزیده. گاهی فکر شعری میکرده. از اوست:
۱
مِن غزلیّاته ۲
آنکه در دور جهان در طلبش گردیدم
از ازل همره من بود چه نیکو دیدم ۳
شمس چون جلوه کند ذرّه شود سرگردان
منم آن ذرّه که سرگشتهٔ آن خورشیدم ۴
نیستم معتقد تقوی خود در رهِ دوست
لیک بر لطف ازل هست بسی امیدم ۵
هرچند که چون صورت دیوار خموشم
از یاد کسی هست درون پر ز خروشم ۶
از تهمت و طعنم چه از این شهر برانی
زاهد ز تو این خانه که من خانه بدوشم ۷
بسی دیار بگشتم بسی مکان دیدم
ز ذرّه ذرّه به سویت رهی نهان دیدم ۸
جهان تمام چو اسم و جهانیان چون جسم
جهانیان همه جسم و ترا چو جان دیدم ۹
عجایبات جهان دیدهام بسی لیکن
ز خود عجیبتری کی درین جهان دیدم ۱۰
اندر پی انسان همه آفاق بگشتم
بسیار بدیدم من و بسیار ندیدم ۱۱
تمکین به که گویم غم دل راکه به گیتی
جز یار ندیدم من و آن یار ندیدم ۱۲
جهانبانا مکن اظهار شوکت با جهان بینان
که نزد ما جهان بینی نکوتر از جهانبانی ۱۳
مرا اگر ز سفر هیچ حاصلی نبود
همین نه بس که نیم پای بند در جایی ۱۴
گفتم که جهان و همه اوضاع جهان چیست
پیر خردم گفت که خوابی و خیالی ۱۵
زاهد به من از ترک محبت جدلت چیست
برخیز که ما را به کسی نیست جدالی ۱۶
بس راه سپردیم و کمال همه کس را
دیدیم و بجز عشق ندیدیم کمالی ۱۷
رباعی ۱۸
در فقر بدیدهایم ما شاهی را
وندر غم عشق راه آگاهی را ۱۹
هر سلسله و طریقه دیدیم ولی
جستیم طریق نعمت اللهی را ۲۰
تمکین دیدی و جمله دیدی و گذشت
رفتی و رساندی و رسیدی و گذشت ۲۱
غمناک مشو که زاهدت کافر خواند
پندار که این نیز شنیدی و گذشت ۲۲
قومی به ولای ما جهان داده و جاه
یک قوم ز انکار فغان کرده و آه ۲۳
ما آینهٔ روی سفیدیم و سیاه
در آینه هر کسی به خود کرده نگاه ۲۴
تمکین تو به صورت ار چه از شروانی
در جان بنگر که از جهان جانی ۲۵
هر کس به تصور ز تو گوید سخنی
اینها سخن است کانچه دانی آنی ۲۶
مِن غزلیّاته ۲
آنکه در دور جهان در طلبش گردیدم
از ازل همره من بود چه نیکو دیدم ۳
شمس چون جلوه کند ذرّه شود سرگردان
منم آن ذرّه که سرگشتهٔ آن خورشیدم ۴
نیستم معتقد تقوی خود در رهِ دوست
لیک بر لطف ازل هست بسی امیدم ۵
هرچند که چون صورت دیوار خموشم
از یاد کسی هست درون پر ز خروشم ۶
از تهمت و طعنم چه از این شهر برانی
زاهد ز تو این خانه که من خانه بدوشم ۷
بسی دیار بگشتم بسی مکان دیدم
ز ذرّه ذرّه به سویت رهی نهان دیدم ۸
جهان تمام چو اسم و جهانیان چون جسم
جهانیان همه جسم و ترا چو جان دیدم ۹
عجایبات جهان دیدهام بسی لیکن
ز خود عجیبتری کی درین جهان دیدم ۱۰
اندر پی انسان همه آفاق بگشتم
بسیار بدیدم من و بسیار ندیدم ۱۱
تمکین به که گویم غم دل راکه به گیتی
جز یار ندیدم من و آن یار ندیدم ۱۲
جهانبانا مکن اظهار شوکت با جهان بینان
که نزد ما جهان بینی نکوتر از جهانبانی ۱۳
مرا اگر ز سفر هیچ حاصلی نبود
همین نه بس که نیم پای بند در جایی ۱۴
گفتم که جهان و همه اوضاع جهان چیست
پیر خردم گفت که خوابی و خیالی ۱۵
زاهد به من از ترک محبت جدلت چیست
برخیز که ما را به کسی نیست جدالی ۱۶
بس راه سپردیم و کمال همه کس را
دیدیم و بجز عشق ندیدیم کمالی ۱۷
رباعی ۱۸
در فقر بدیدهایم ما شاهی را
وندر غم عشق راه آگاهی را ۱۹
هر سلسله و طریقه دیدیم ولی
جستیم طریق نعمت اللهی را ۲۰
تمکین دیدی و جمله دیدی و گذشت
رفتی و رساندی و رسیدی و گذشت ۲۱
غمناک مشو که زاهدت کافر خواند
پندار که این نیز شنیدی و گذشت ۲۲
قومی به ولای ما جهان داده و جاه
یک قوم ز انکار فغان کرده و آه ۲۳
ما آینهٔ روی سفیدیم و سیاه
در آینه هر کسی به خود کرده نگاه ۲۴
تمکین تو به صورت ار چه از شروانی
در جان بنگر که از جهان جانی ۲۵
هر کس به تصور ز تو گوید سخنی
اینها سخن است کانچه دانی آنی ۲۶
تعداد ابیات: ۲۳
۲۹۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۹ - بهجت شیرازی
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - تسلیم اصفهانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.