هوش مصنوعی:
این متن دربارهٔ زندگی و اشعار آقا سید حسین، شاعر و عارف اهل اصفهان است. او به عنوان یکی از برجستهترین شاعران معاصر خود شناخته میشد و در دربار شاهنشاه صاحبقران جایگاه ویژهای داشت. اشعار او شامل قصاید فصیح، غزلیات ملیح، و مثنویهایی با مضامین عرفانی و اخلاقی است. موضوعات اصلی اشعار او عشق الهی، توحید، حمد و ستایش پروردگار، و مسائل اخلاقی و عرفانی است.
رده سنی:
18+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند عشق الهی و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۵۵ - مجمر اصفهانی رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیه
وهُوَ زبدة الفصحاء المعاصرین آقا سید حسین. سیدی عزیز القدر و عالمی متشرح الصدر از اهل اصفهان بهشت نشان بود و مراتب علمی را در خدمت علمای معاصرین اکتساب نمود. از آغاز شباب پا در دایرهٔ اهل سخن نهاد وبدین واسطه به دربار خلافت مدار شاهنشاه صاحبقران و دارای معدلت نشان مغفور شتافت و به سبب اجتهاد در فنون شاعری مجتهد الشعرا لقب یافت. به تشریف و منشور سلطانی سرافراز شد. سالها در آن درگاه عرش اشتباه داد سخن داد و قفل بیان از درِ گنجینهٔ زبان گشاد. قصاید فصیحه و غزلیات ملیحه از مخزن خاطر شریف بیرون آورد و مشمول عنایات بی غایات خسروانه گردید و هم در عهد شباب در سنهٔ ۱۲۲۵ به روضهٔ رضوان خرامید. غرض، سیدی عالی گهر و شاعری ستوده سیر. به حسن خلق و حسن صورت محبوب القلوب خواص و عوام بود و در طرز سخن فنی مرغوب تتبع نمود. قصایدش مطبوع اهل آفاق وغزلیاتش نقل مجلس عشاق. پنج هزار بیت دیوان دارد. مثنوی به سیاق تحفة العراقین و املح از آن فرموده است. از اوست:
۱
در توحید و تحمید ایزد تعالی گوید ۲
خارج ز هرچه آن بجز او لیک از آن پدید
داخل به هر چه آن بجز او لیک از آن جدا ۳
آنجا که بزم جلوهٔ او هرچه آن صور
آنجا که صوت هستی او هرچه آن صدا ۴
آنجا که شکر او همه دم عجز را وجود
آنجا که وصف او همه دم نطق را فنا ۵
دل پرورید و از پی آن درد آفرید
حسن آفرید و از پی آن عشق مرحبا ۶
کس را چه جای شکوه کز آغاز داده است
زین عشق دردپرور و زان درد بی دوا ۷
بی طاقتی به عاشق و آسودگی به غیر
فرزانگی به ناصح و دیوانگی به ما ۸
بس نقطههای خال و همه دانهٔ فریب
بس دامهای زلف و همه حلقهٔ بلا ۹
ار خط این نمود و ترا کرد ناشکیب
بر روی آن گشود ترا کرد مبتلا ۱۰
بر درگهش امینی سرخیل قدسیان
از حضرتش رسولی سردار انبیا ۱۱
پیرایهٔ کرامت و آرایش ادب
شیرازهٔ سعادت و مجموعهٔ حیا ۱۲
هم حرف اول از ورق فیض لم یزل
هم نقش آخر از قلم صنع کبریا ۱۳
دین آشکار کرد به تأیید جبرئیل
شرع استوار کرد به نیروی مرتضی ۱۴
آن قائل سَلُونی و گویای لَوکُشِف
آن خاصهٔ یداللّه و مخصوص اِنّما ۱۵
من معتقد به قولش و او خوانده خویش را
رزّاق آفرینش و خلاق ماسوا ۱۶
بندگی چون نکنی ظلم مخوان فرمان را
گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را ۱۷
من ندانم که به دستان روم از ره به عبث
آستین بر مزن ای شیخ و مشو دامان را ۱۸
مِنْ غزلیّاتِهِ رَحمةُ اللّهِ عَلَیه ۱۹
نه قابل تکلیفی و نه لایق حشری
نه در غم امروزی و نه در غم فردا ۲۰
زین بانگ جرس راه به جایی نتوان برد
کو خضر رهی تا که شود راهبر ما ۲۱
چو ره درست روی گو بمان که گم شدگان
چه سود ازین که چنین میروند چابک و چست ۲۲
شکوهام از بخت نافرجام نیست
هر که را عشق است او را کام نیست ۲۳
طی نشد این راه و افتادم ز پای
وین عجب کافزون تر از یک گام نیست ۲۴
گر برآید بانگ بدنامی ز خلق
نیک نام آن کس که او را نام نیست ۲۵
گر بیاشامند خون او رواست
هر که او در عشق خون آشام نیست ۲۶
عالم ترا و ما همه بی خانمان و نیست
غیر از دل خرابی و آن نیز جای تست ۲۷
گر با درون شاه و اگر با دل گدا
در هرچه باز جستم و جویم هوای تست ۲۸
جز جان ندادهایم که گویم برای کیست
کاری نکردهایم که گویم برای تست ۲۹
هر یک ازین همرهان رهبر یکدیگرند
قافلهٔ عشق را قافله سالار نیست ۳۰
مقیمان حرم را حلقه بر دست
من اندر حلقهٔ دردی کشان مست ۳۱
شدم از کعبه در بتخانه کز دوست
پرستش را بتی بر یاد او هست ۳۲
نه در بالا نه در پست است و جمعی
به جستجویش از بالا و از پست ۳۳
به صحرا مرغ و در دریا مرا دام
به دریا حوت و در صحرا مرا شست ۳۴
ز سرّ عشق خبر نیست پیر کنعان را
که دل نداده به طفلی که غیر فرزند است ۳۵
زاهد که عیب برهمنان گفت پیر ما
با او مگر چه گفت که با برهمن نگفت ۳۶
جان دادم و رفتم به سلامت ز ره عشق
راهی است ره عشق که هیچش خطری نیست ۳۷
از حقیقت هیچ کس آگه نشد
هر کسی حرفی ز جایی میزند ۳۸
ما و آن وادی که از گم گشتگی
هر طرف خضری صدایی میزند ۳۹
تیغ ناپیدا و قاتل ناپدید
کشته در خون دست و پایی میزند ۴۰
تا چه پیش آید که در کوی توام
هرکه میبیند قفایی میزند ۴۱
خرم آن کشور که سلطانی در او
بوسه بر دست گدایی میزند ۴۲
تا دل از دیده فرو ریخت فزون گشت سرشکم
چشمه پیداست که چون پاک شدآبش بفزاید ۴۳
بگرد هم پی درمان هم لیک
چه تدبیر آید از دیوانهای چند ۴۴
فزاید کاش آن آهی که هر شب
ازو روشن شود کاشانهای چند ۴۵
نیاساید دلی یارب کزان هست
همه شب یارب اندرخانهای چند ۴۶
جهان بی دانه صید او چه میکرد
اگر در دام بودش دانهای چند ۴۷
فغان ما ز هشیاریست مجمر
دریغ ازنالهٔ مستانهای چند ۴۸
باز از پی خرابی ما از چه میرسد
سیلی که صد ره آمد و ما را خراب دید ۴۹
نه گرفتار بود هر که فغانی دارد
نالهٔ مرغ گرفتار نشانی دارد ۵۰
راز عشق آن نبود کش به اشارت گویی
سِرِّ این نکتهٔ سربسته بیانی دارد ۵۱
شدم انگشت نما در همهٔ شهر مگر
هر که از چشم تو افتاد نشانی دارد ۵۲
هر که بگذشت آفرین برناوک صیادخواند
کس نمیپرسد که ما را از چه بسمل کردهاند ۵۳
عاقلی گویند شددیوانهٔ طفلان ولی
گرمن آن دیوانهام دیوانه عاقل کردهاند ۵۴
تا چیست ندانم که در این قافله هرکس
از پای درافتد ز همه پیشتر آید ۵۵
از خاکِ پای دوست مگر آفریدهاند
کاین عاشقان به دیدهٔ ما جا گزیدهاند ۵۶
دامن مگیرشان به ملامت که دادهاند
از دست دامنی که گریبان دریدهاند ۵۷
زاهد کند ملامتشان وه که گمرهی
خندد به آن کسان که به منزل رسیدهاند ۵۸
انکارشان کنند و ندانند کاین گروه
گویند آنچه از لب جانان شنیدهاند ۵۹
بنگر بدین که با غم عشقند یار و دوست
بر این مبین که خاک ره و خار دیدهاند ۶۰
عشق شد ازراه زهدم سوی رندی رهنمون
تا چه ره بود آنکه جزگم گشته تا منزل نبود ۶۱
زاهداازتوچه نفرین چه دعاکی بوده است
که ازین طایفه صاحب نفسی برخیزد ۶۲
عشق را چاره محال است و ندانم که چرا
بیشتر جا به دلِ مردم بیچاره کند ۶۳
نالم به شام هجر و خوشم زانکه عاشقان
شادند ازین که نالهٔ مرغ سحر بود ۶۴
بی سروپایی ما بین که گدایان ما را
مینمایند به مردم که چه بی پا و سرند ۶۵
نبودی حاصل عقل ار جنون گشت
چرا دیوانه هرجا عاقلی بود ۶۶
برآن سرچشمه آخر جان سپردیم
که میگفتند جان بخشد زلالش ۶۷
خرد بندی است محکم لیک گاهی
توان با ناتوانیها شکستش ۶۸
همه آتشم چه ترسم که سرِ عذاب داری
همه رحمتی چه پیچم که چرا گناه دارم ۶۹
ترو خشک عالمی سوخت ز عشق و سادگی بین
که به پیش برق دستی به سر گیاه دارم ۷۰
من مست را چه پرسی زخرد که نیست مجمر
خبرم ز سر که گویم خبر از کلاه دارم ۷۱
پیکان او گذر کند ازسنگ ومن دلی
آوردهام که پیش خدنگش سپر کنم ۷۲
غمش به ملک جهان خواجه میخرد زمن اما
غمی که بندهٔ آنم بگو چگونه فروشم ۷۳
نفس را دام هوا داده پی صید جهان
شاهبازی به شکار مگسی داشتهایم ۷۴
جای مالب تشنگان برساحل بحر است و باز
خویشتن را از پی موجِ سراب افکندهایم ۷۵
ترا کمند ز پرواز ما بلندتر آمد
که باز رشته به دست تو بود هرچه پریدم ۷۶
میان شهر به دوشم برند و محتسب از پی
خدای را به که گویم که من نه مست نبیذم ۷۷
به جرم عاشقی روز جزا در دوزخم بردن
از آن بهتر بود زاهد که در افسردگی مردن ۷۸
در که گریزم که ز دستت نهم
روی به هر سو بود آن سوی تو ۷۹
بر هر که بنگرم ز تو کامیش حاصل است
آن را که زنده کرده و آن را که کشتهای ۸۰
از هیچ دیده نیست که خوابی نبردهای
در هیچ سینه نیست که تابی نهشتهای ۸۱
دلم جای غم او شد که میگفت
نمیگنجد محیطی در حبابی ۸۲
باتوام لیک از تو بی خبرم
چون در آیینهٔ چشم بی بصری ۸۳
باز از همه به حدیث عشق است
صد بار اگر شنیده باشی ۸۴
مِنْ مثنویاتِهِ فی صِفَةِ العشقِ والحُسنِ ۸۵
ای سوز درون سینه ریشان
سوزان ز تو سینههای ایشان ۸۶
دامن زن آتشِ دلِ ریش
آتشکده ساز منزل خویش ۸۷
ساز از تو به هرکجا که سوزی است
شام از تو به هر کجا که روزی است ۸۸
یک آتشی و چو نیک تابی
افتاده به هر تن از تو تابی ۸۹
حرفی است مگر میان جمع است
کاتش همه در زبان شمع است ۹۰
سوزی به حدیث این نهادی
کاتش ز زبان آن گشادی ۹۱
صد جان ز من و ز تو شراری
خشم ملکی و خوی یاری ۹۲
خود یاری و یار آتشین خوی
جایت دل و جای دل به پهلوی ۹۳
گر پهلوی مات دل نشین است
بنشین که خویت آتشین است ۹۴
من آتشم و تو آتشین خوی
آن به که نشینیام به پهلوی ۹۵
ای پرده نشین نگار غماز
آن پرده دل و تو اندران راز ۹۶
فاش از تو به هر دلی که رازی است
عجز تو به هر سری که نازی است ۹۷
صد پرده اگر به روی بستی
پیداتر از آن شدی که هستی ۹۸
شوخی که به پرده آشکار است
با پرده نشینیاش چه کار است ۹۹
در سینهٔ هر که جا گزیدی
در کوی ملامتش کشیدی ۱۰۰
بر خاطر هر که برگذشتی
دیوانگیای بر او نوشتی ۱۰۱
آن را که به روی درگشادی
هوشش به برون در نهادی ۱۰۲
آن را که ز آستانه راندی
بیگانهٔ عالمیش خواندی ۱۰۳
ما خاک درِ توایم ما را
از خاک درت مران خدا را ۱۰۴
من خاک و تو مهر تابناکی
گو باش به سایهٔ تو خاکی ۱۰۵
تو شاهی و من گدای درگاه
گاهی به گدا نظر کند شاه ۱۰۶
تو شاهی و ما ترا گداییم
رحمی رحمی که بینواییم ۱۰۷
تو شاهی و غم بر آستانت
یعنی که فغان ز پاسبانت ۱۰۸
و له ایضاً درخطاب به عشق ۱۰۹
ای خسرو تخت گاه جانها
فرماندهٔ کشور روانها ۱۱۰
در هم شکن سپاه هستی
ویران کن ملک خودپرستی ۱۱۱
انگیخته رخش ناشکیبی
افراشته چتر بی نصیبی ۱۱۲
شمشیر اجل کشیده از تو
پیوندِ امل بریده از تو ۱۱۳
غارتگر ملک عقل و دینی
گر عشق نهای چرا چنینی ۱۱۴
آنجا که زنند بارگاهت
عجز است مقیم پیشگاهت ۱۱۵
هر گه ره کارزار گیری
صد ملک به یک سوار گیری ۱۱۶
آن ملک ولی خراب گشته
خاکش به غم و بلا سرشته ۱۱۷
زان ملک خراب تاج خواهی
چند از دل ما خراج خواهی ۱۱۸
در حکم تو هر ستیزه جویی
جز حسن که زیر حکم اویی ۱۱۹
با آن در آشتیت باز است
او را ناز و ترا نیاز است ۱۲۰
آن نیز ترا نیازمند است
این ناز و نیاز تابه چند است ۱۲۱
آن قوم که محرمان رازند
آگاه ازین نیاز و نازند ۱۲۲
آنان که مقیم پیشگاهند
آگاه زسر پادشاهند ۱۲۳
من خود ز برون دل از درونست
دانیم که کار هر دو چون است ۱۲۴
رحم آر اگر شکایتی رفت
بخشای اگر جنایتی رفت ۱۲۵
مسکینم و از تو این نوایی است
رنجورم و از تو این شفایی است ۱۲۶
میمیرم و از تو این حیاتی است
میلغزم و از تو این ثباتی است ۱۲۷
هریأس که از تو آن مرادی است
هربند که از تو آن گشادی است ۱۲۸
هر نقص که از تو آن کمالی است
هر درد که از تو آن زلالی است ۱۲۹
میسوزم و بر لب از تو آبم
مینوشم و زان به سینه تابم ۱۳۰
ایضاً مخاطبهٔ دیگر به عشق ۱۳۱
ای چشمهٔ زندگی که مردند
آن تشنه لبان که از تو خوردند ۱۳۲
مردند ولیک جاودانی
از تو همه راست زندگانی ۱۳۳
آبی به سبوی و زهر در جام
نیشی به درون و نوش در کام ۱۳۴
از آب که دیده زهر ریزد
از نوش که دیده نیش خیزد ۱۳۵
هر نخل که از تو بارور شد
هجرش برگ و غمش ثمر شد ۱۳۶
هر کشته که یافتی نم از تو
شد سوخته خرمن آن دم از تو ۱۳۷
بر هر گیهی که نشو دادی
برقی شدی و در آن فتادی ۱۳۸
کس آب ندیده آتش انگیز
آبی سوزان و آتشی تیز ۱۳۹
من آن گیهم که از تو رستم
آب خود و ز آتش تو جستم ۱۴۰
زان برق که سوختی جهانی
مگذار ازین گیه نشانی ۱۴۱
حیف است که باده دُرد آمیز
خاصه اگر آن بود طرب خیز ۱۴۲
از خاک چه کم شود غباری
برخیزد اگر ز رهگذاری ۱۴۳
گر زانکه تبه شود حبابی
در بحر نیارد اضطرابی ۱۴۴
هرگز نرسد زیان به باغی
کز ساحت آن پرید زاغی ۱۴۵
با هستی تو وجود من چیست
آنجا که فرشته، اهرمن کیست ۱۴۶
خورشید چو در میان جمع است
حاجت نه به روشنی شمع است ۱۴۷
از کار من این جهان بپرداز
کارم به جهان دیگر انداز ۱۴۸
رویم سوی وادی جنون کن
مجنونم ازین جهان برون کن ۱۴۹
چون راه سوی دیار لیلی است
مجنون شدنم در این ره اولیست ۱۵۰
بیگانه کن آن چنان ز عقلم
کاشفته شود جهان ز نقلم ۱۵۱
آن به که ز عقل دور باشم
در غیبت ازین حضور باشم ۱۵۲
این عقل که رهبر جهان است
خضر ره و دزد کاروان است ۱۵۳
رهبر شودت که عاشقی به
پس ره زندت که عاشقی چه ۱۵۴
لیک آن نه من آن دگر کسانند
کز همرهیاش ز واپسانند ۱۵۵
زین رهبر رهزنم جدا کن
در بادیه گمرهم رها کن ۱۵۶
باشد که یکی ز ره درآید
این گمشده را رهی نماید ۱۵۷
بر درگه دوست راه جویم
از هرچه جز او پناه جویم ۱۵۸
چون حلقه نتابم از درش سر
نالم ز برون چو حلقه بر در ۱۵۹
گویم سخنی به یار دارم
باگل سخنی ز خار دارم ۱۶۰
تا کی غم خود به محرم راز
ناگفته همان که گویدت باز ۱۶۱
آهسته که غیر در کنار است
خاموش که خصم پرده دار است ۱۶۲
تا چند به هر خرابه مجمر
سر بر سر خاک و خاک بر سر ۱۶۳
تا کی غم خود ز دل نهفتن
تا کی غم خود به دل نگفتن ۱۶۴
گویم غم خویش لیک با یار
نه غیر و نه پاسبان زهی کار ۱۶۵
افسانهٔ خود به دوست گویم
با مغز حدیث پوست گویم ۱۶۶
نی نی غلطم چه مغز و چه پوست
این هر دو یکی و آن یکی اوست ۱۶۷
تا چند حدیث موج و دریا
تا چند دلیل مور و بیضا ۱۶۸
از هستی این و آن چه گویی
هیچی پی هیچ از چه پویی ۱۶۹
جز او همه نیستند ور نیست
قایم به وجود خود جز او کیست ۱۷۰
ممتاز نه ذاتش از صفاتش
بیرون ز دویی صفات و ذاتش ۱۷۱
پنهان به حجاب نور خویش است
اندر تتق ظهور خویش است ۱۷۲
هستیش به روی پرده بسته
در پردهٔ هستیاش نشسته ۱۷۳
تا ذره همه خداش دانند
تا قطره همه خداش خوانند ۱۷۴
گر سنگ بود به گفتگویش
در خاک بود به جستجویش ۱۷۵
دریا ز نهیب اوست درموج
گردون به هوای اوست در اوج ۱۷۶
بیم از همه و ازو امید است
قفل از همه و ازو کلید است ۱۷۷
از چشمهٔ او حیات جویی
وز گلشن او بهشت بویی ۱۷۸
هر جا که خطی، نوشتهٔ اوست
هر جا که گلی سرشتهٔ اوست ۱۷۹
میخوان و مگو که بد نوشتند
میبین و مگو که بد سرشتند ۱۸۰
کز خامهٔ قدرت او نبشتش
وز پنجهٔ حکمت او سرشتش ۱۸۱
چون خامه چنان ازو چه خیزد
چون پنجه چنین ازو چه ریزد ۱۸۲
خیزد که بجز تو نیست معبود
ریزد که بجز تو نیست موجود ۱۸۳
رباعی ۱۸۴
یارب به سبوکشان مستم بخشا
بر مغبچگان میپرستم بخشا ۱۸۵
بر این منگر که باده در دست من است
بر آنکه دهد به دستم بخشا ۱۸۶
ای دل همه را نالهٔ جانکاهی هست
از ضعف اگر نیست گهی گاهی هست ۱۸۷
تا چند نشستهای بدان در خاموش
گر ناله نمیتوان کشید آهی هست ۱۸۸
در عشق بتان چاره بجز مردن نیست
بی مهر بتان نیز نمیشاید زیست ۱۸۹
ای وای بر آن دل که در آن سوزی هست
ای خاک بر آن سر که در آن شوری نیست ۱۹۰
در توحید و تحمید ایزد تعالی گوید ۲
خارج ز هرچه آن بجز او لیک از آن پدید
داخل به هر چه آن بجز او لیک از آن جدا ۳
آنجا که بزم جلوهٔ او هرچه آن صور
آنجا که صوت هستی او هرچه آن صدا ۴
آنجا که شکر او همه دم عجز را وجود
آنجا که وصف او همه دم نطق را فنا ۵
دل پرورید و از پی آن درد آفرید
حسن آفرید و از پی آن عشق مرحبا ۶
کس را چه جای شکوه کز آغاز داده است
زین عشق دردپرور و زان درد بی دوا ۷
بی طاقتی به عاشق و آسودگی به غیر
فرزانگی به ناصح و دیوانگی به ما ۸
بس نقطههای خال و همه دانهٔ فریب
بس دامهای زلف و همه حلقهٔ بلا ۹
ار خط این نمود و ترا کرد ناشکیب
بر روی آن گشود ترا کرد مبتلا ۱۰
بر درگهش امینی سرخیل قدسیان
از حضرتش رسولی سردار انبیا ۱۱
پیرایهٔ کرامت و آرایش ادب
شیرازهٔ سعادت و مجموعهٔ حیا ۱۲
هم حرف اول از ورق فیض لم یزل
هم نقش آخر از قلم صنع کبریا ۱۳
دین آشکار کرد به تأیید جبرئیل
شرع استوار کرد به نیروی مرتضی ۱۴
آن قائل سَلُونی و گویای لَوکُشِف
آن خاصهٔ یداللّه و مخصوص اِنّما ۱۵
من معتقد به قولش و او خوانده خویش را
رزّاق آفرینش و خلاق ماسوا ۱۶
بندگی چون نکنی ظلم مخوان فرمان را
گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را ۱۷
من ندانم که به دستان روم از ره به عبث
آستین بر مزن ای شیخ و مشو دامان را ۱۸
مِنْ غزلیّاتِهِ رَحمةُ اللّهِ عَلَیه ۱۹
نه قابل تکلیفی و نه لایق حشری
نه در غم امروزی و نه در غم فردا ۲۰
زین بانگ جرس راه به جایی نتوان برد
کو خضر رهی تا که شود راهبر ما ۲۱
چو ره درست روی گو بمان که گم شدگان
چه سود ازین که چنین میروند چابک و چست ۲۲
شکوهام از بخت نافرجام نیست
هر که را عشق است او را کام نیست ۲۳
طی نشد این راه و افتادم ز پای
وین عجب کافزون تر از یک گام نیست ۲۴
گر برآید بانگ بدنامی ز خلق
نیک نام آن کس که او را نام نیست ۲۵
گر بیاشامند خون او رواست
هر که او در عشق خون آشام نیست ۲۶
عالم ترا و ما همه بی خانمان و نیست
غیر از دل خرابی و آن نیز جای تست ۲۷
گر با درون شاه و اگر با دل گدا
در هرچه باز جستم و جویم هوای تست ۲۸
جز جان ندادهایم که گویم برای کیست
کاری نکردهایم که گویم برای تست ۲۹
هر یک ازین همرهان رهبر یکدیگرند
قافلهٔ عشق را قافله سالار نیست ۳۰
مقیمان حرم را حلقه بر دست
من اندر حلقهٔ دردی کشان مست ۳۱
شدم از کعبه در بتخانه کز دوست
پرستش را بتی بر یاد او هست ۳۲
نه در بالا نه در پست است و جمعی
به جستجویش از بالا و از پست ۳۳
به صحرا مرغ و در دریا مرا دام
به دریا حوت و در صحرا مرا شست ۳۴
ز سرّ عشق خبر نیست پیر کنعان را
که دل نداده به طفلی که غیر فرزند است ۳۵
زاهد که عیب برهمنان گفت پیر ما
با او مگر چه گفت که با برهمن نگفت ۳۶
جان دادم و رفتم به سلامت ز ره عشق
راهی است ره عشق که هیچش خطری نیست ۳۷
از حقیقت هیچ کس آگه نشد
هر کسی حرفی ز جایی میزند ۳۸
ما و آن وادی که از گم گشتگی
هر طرف خضری صدایی میزند ۳۹
تیغ ناپیدا و قاتل ناپدید
کشته در خون دست و پایی میزند ۴۰
تا چه پیش آید که در کوی توام
هرکه میبیند قفایی میزند ۴۱
خرم آن کشور که سلطانی در او
بوسه بر دست گدایی میزند ۴۲
تا دل از دیده فرو ریخت فزون گشت سرشکم
چشمه پیداست که چون پاک شدآبش بفزاید ۴۳
بگرد هم پی درمان هم لیک
چه تدبیر آید از دیوانهای چند ۴۴
فزاید کاش آن آهی که هر شب
ازو روشن شود کاشانهای چند ۴۵
نیاساید دلی یارب کزان هست
همه شب یارب اندرخانهای چند ۴۶
جهان بی دانه صید او چه میکرد
اگر در دام بودش دانهای چند ۴۷
فغان ما ز هشیاریست مجمر
دریغ ازنالهٔ مستانهای چند ۴۸
باز از پی خرابی ما از چه میرسد
سیلی که صد ره آمد و ما را خراب دید ۴۹
نه گرفتار بود هر که فغانی دارد
نالهٔ مرغ گرفتار نشانی دارد ۵۰
راز عشق آن نبود کش به اشارت گویی
سِرِّ این نکتهٔ سربسته بیانی دارد ۵۱
شدم انگشت نما در همهٔ شهر مگر
هر که از چشم تو افتاد نشانی دارد ۵۲
هر که بگذشت آفرین برناوک صیادخواند
کس نمیپرسد که ما را از چه بسمل کردهاند ۵۳
عاقلی گویند شددیوانهٔ طفلان ولی
گرمن آن دیوانهام دیوانه عاقل کردهاند ۵۴
تا چیست ندانم که در این قافله هرکس
از پای درافتد ز همه پیشتر آید ۵۵
از خاکِ پای دوست مگر آفریدهاند
کاین عاشقان به دیدهٔ ما جا گزیدهاند ۵۶
دامن مگیرشان به ملامت که دادهاند
از دست دامنی که گریبان دریدهاند ۵۷
زاهد کند ملامتشان وه که گمرهی
خندد به آن کسان که به منزل رسیدهاند ۵۸
انکارشان کنند و ندانند کاین گروه
گویند آنچه از لب جانان شنیدهاند ۵۹
بنگر بدین که با غم عشقند یار و دوست
بر این مبین که خاک ره و خار دیدهاند ۶۰
عشق شد ازراه زهدم سوی رندی رهنمون
تا چه ره بود آنکه جزگم گشته تا منزل نبود ۶۱
زاهداازتوچه نفرین چه دعاکی بوده است
که ازین طایفه صاحب نفسی برخیزد ۶۲
عشق را چاره محال است و ندانم که چرا
بیشتر جا به دلِ مردم بیچاره کند ۶۳
نالم به شام هجر و خوشم زانکه عاشقان
شادند ازین که نالهٔ مرغ سحر بود ۶۴
بی سروپایی ما بین که گدایان ما را
مینمایند به مردم که چه بی پا و سرند ۶۵
نبودی حاصل عقل ار جنون گشت
چرا دیوانه هرجا عاقلی بود ۶۶
برآن سرچشمه آخر جان سپردیم
که میگفتند جان بخشد زلالش ۶۷
خرد بندی است محکم لیک گاهی
توان با ناتوانیها شکستش ۶۸
همه آتشم چه ترسم که سرِ عذاب داری
همه رحمتی چه پیچم که چرا گناه دارم ۶۹
ترو خشک عالمی سوخت ز عشق و سادگی بین
که به پیش برق دستی به سر گیاه دارم ۷۰
من مست را چه پرسی زخرد که نیست مجمر
خبرم ز سر که گویم خبر از کلاه دارم ۷۱
پیکان او گذر کند ازسنگ ومن دلی
آوردهام که پیش خدنگش سپر کنم ۷۲
غمش به ملک جهان خواجه میخرد زمن اما
غمی که بندهٔ آنم بگو چگونه فروشم ۷۳
نفس را دام هوا داده پی صید جهان
شاهبازی به شکار مگسی داشتهایم ۷۴
جای مالب تشنگان برساحل بحر است و باز
خویشتن را از پی موجِ سراب افکندهایم ۷۵
ترا کمند ز پرواز ما بلندتر آمد
که باز رشته به دست تو بود هرچه پریدم ۷۶
میان شهر به دوشم برند و محتسب از پی
خدای را به که گویم که من نه مست نبیذم ۷۷
به جرم عاشقی روز جزا در دوزخم بردن
از آن بهتر بود زاهد که در افسردگی مردن ۷۸
در که گریزم که ز دستت نهم
روی به هر سو بود آن سوی تو ۷۹
بر هر که بنگرم ز تو کامیش حاصل است
آن را که زنده کرده و آن را که کشتهای ۸۰
از هیچ دیده نیست که خوابی نبردهای
در هیچ سینه نیست که تابی نهشتهای ۸۱
دلم جای غم او شد که میگفت
نمیگنجد محیطی در حبابی ۸۲
باتوام لیک از تو بی خبرم
چون در آیینهٔ چشم بی بصری ۸۳
باز از همه به حدیث عشق است
صد بار اگر شنیده باشی ۸۴
مِنْ مثنویاتِهِ فی صِفَةِ العشقِ والحُسنِ ۸۵
ای سوز درون سینه ریشان
سوزان ز تو سینههای ایشان ۸۶
دامن زن آتشِ دلِ ریش
آتشکده ساز منزل خویش ۸۷
ساز از تو به هرکجا که سوزی است
شام از تو به هر کجا که روزی است ۸۸
یک آتشی و چو نیک تابی
افتاده به هر تن از تو تابی ۸۹
حرفی است مگر میان جمع است
کاتش همه در زبان شمع است ۹۰
سوزی به حدیث این نهادی
کاتش ز زبان آن گشادی ۹۱
صد جان ز من و ز تو شراری
خشم ملکی و خوی یاری ۹۲
خود یاری و یار آتشین خوی
جایت دل و جای دل به پهلوی ۹۳
گر پهلوی مات دل نشین است
بنشین که خویت آتشین است ۹۴
من آتشم و تو آتشین خوی
آن به که نشینیام به پهلوی ۹۵
ای پرده نشین نگار غماز
آن پرده دل و تو اندران راز ۹۶
فاش از تو به هر دلی که رازی است
عجز تو به هر سری که نازی است ۹۷
صد پرده اگر به روی بستی
پیداتر از آن شدی که هستی ۹۸
شوخی که به پرده آشکار است
با پرده نشینیاش چه کار است ۹۹
در سینهٔ هر که جا گزیدی
در کوی ملامتش کشیدی ۱۰۰
بر خاطر هر که برگذشتی
دیوانگیای بر او نوشتی ۱۰۱
آن را که به روی درگشادی
هوشش به برون در نهادی ۱۰۲
آن را که ز آستانه راندی
بیگانهٔ عالمیش خواندی ۱۰۳
ما خاک درِ توایم ما را
از خاک درت مران خدا را ۱۰۴
من خاک و تو مهر تابناکی
گو باش به سایهٔ تو خاکی ۱۰۵
تو شاهی و من گدای درگاه
گاهی به گدا نظر کند شاه ۱۰۶
تو شاهی و ما ترا گداییم
رحمی رحمی که بینواییم ۱۰۷
تو شاهی و غم بر آستانت
یعنی که فغان ز پاسبانت ۱۰۸
و له ایضاً درخطاب به عشق ۱۰۹
ای خسرو تخت گاه جانها
فرماندهٔ کشور روانها ۱۱۰
در هم شکن سپاه هستی
ویران کن ملک خودپرستی ۱۱۱
انگیخته رخش ناشکیبی
افراشته چتر بی نصیبی ۱۱۲
شمشیر اجل کشیده از تو
پیوندِ امل بریده از تو ۱۱۳
غارتگر ملک عقل و دینی
گر عشق نهای چرا چنینی ۱۱۴
آنجا که زنند بارگاهت
عجز است مقیم پیشگاهت ۱۱۵
هر گه ره کارزار گیری
صد ملک به یک سوار گیری ۱۱۶
آن ملک ولی خراب گشته
خاکش به غم و بلا سرشته ۱۱۷
زان ملک خراب تاج خواهی
چند از دل ما خراج خواهی ۱۱۸
در حکم تو هر ستیزه جویی
جز حسن که زیر حکم اویی ۱۱۹
با آن در آشتیت باز است
او را ناز و ترا نیاز است ۱۲۰
آن نیز ترا نیازمند است
این ناز و نیاز تابه چند است ۱۲۱
آن قوم که محرمان رازند
آگاه ازین نیاز و نازند ۱۲۲
آنان که مقیم پیشگاهند
آگاه زسر پادشاهند ۱۲۳
من خود ز برون دل از درونست
دانیم که کار هر دو چون است ۱۲۴
رحم آر اگر شکایتی رفت
بخشای اگر جنایتی رفت ۱۲۵
مسکینم و از تو این نوایی است
رنجورم و از تو این شفایی است ۱۲۶
میمیرم و از تو این حیاتی است
میلغزم و از تو این ثباتی است ۱۲۷
هریأس که از تو آن مرادی است
هربند که از تو آن گشادی است ۱۲۸
هر نقص که از تو آن کمالی است
هر درد که از تو آن زلالی است ۱۲۹
میسوزم و بر لب از تو آبم
مینوشم و زان به سینه تابم ۱۳۰
ایضاً مخاطبهٔ دیگر به عشق ۱۳۱
ای چشمهٔ زندگی که مردند
آن تشنه لبان که از تو خوردند ۱۳۲
مردند ولیک جاودانی
از تو همه راست زندگانی ۱۳۳
آبی به سبوی و زهر در جام
نیشی به درون و نوش در کام ۱۳۴
از آب که دیده زهر ریزد
از نوش که دیده نیش خیزد ۱۳۵
هر نخل که از تو بارور شد
هجرش برگ و غمش ثمر شد ۱۳۶
هر کشته که یافتی نم از تو
شد سوخته خرمن آن دم از تو ۱۳۷
بر هر گیهی که نشو دادی
برقی شدی و در آن فتادی ۱۳۸
کس آب ندیده آتش انگیز
آبی سوزان و آتشی تیز ۱۳۹
من آن گیهم که از تو رستم
آب خود و ز آتش تو جستم ۱۴۰
زان برق که سوختی جهانی
مگذار ازین گیه نشانی ۱۴۱
حیف است که باده دُرد آمیز
خاصه اگر آن بود طرب خیز ۱۴۲
از خاک چه کم شود غباری
برخیزد اگر ز رهگذاری ۱۴۳
گر زانکه تبه شود حبابی
در بحر نیارد اضطرابی ۱۴۴
هرگز نرسد زیان به باغی
کز ساحت آن پرید زاغی ۱۴۵
با هستی تو وجود من چیست
آنجا که فرشته، اهرمن کیست ۱۴۶
خورشید چو در میان جمع است
حاجت نه به روشنی شمع است ۱۴۷
از کار من این جهان بپرداز
کارم به جهان دیگر انداز ۱۴۸
رویم سوی وادی جنون کن
مجنونم ازین جهان برون کن ۱۴۹
چون راه سوی دیار لیلی است
مجنون شدنم در این ره اولیست ۱۵۰
بیگانه کن آن چنان ز عقلم
کاشفته شود جهان ز نقلم ۱۵۱
آن به که ز عقل دور باشم
در غیبت ازین حضور باشم ۱۵۲
این عقل که رهبر جهان است
خضر ره و دزد کاروان است ۱۵۳
رهبر شودت که عاشقی به
پس ره زندت که عاشقی چه ۱۵۴
لیک آن نه من آن دگر کسانند
کز همرهیاش ز واپسانند ۱۵۵
زین رهبر رهزنم جدا کن
در بادیه گمرهم رها کن ۱۵۶
باشد که یکی ز ره درآید
این گمشده را رهی نماید ۱۵۷
بر درگه دوست راه جویم
از هرچه جز او پناه جویم ۱۵۸
چون حلقه نتابم از درش سر
نالم ز برون چو حلقه بر در ۱۵۹
گویم سخنی به یار دارم
باگل سخنی ز خار دارم ۱۶۰
تا کی غم خود به محرم راز
ناگفته همان که گویدت باز ۱۶۱
آهسته که غیر در کنار است
خاموش که خصم پرده دار است ۱۶۲
تا چند به هر خرابه مجمر
سر بر سر خاک و خاک بر سر ۱۶۳
تا کی غم خود ز دل نهفتن
تا کی غم خود به دل نگفتن ۱۶۴
گویم غم خویش لیک با یار
نه غیر و نه پاسبان زهی کار ۱۶۵
افسانهٔ خود به دوست گویم
با مغز حدیث پوست گویم ۱۶۶
نی نی غلطم چه مغز و چه پوست
این هر دو یکی و آن یکی اوست ۱۶۷
تا چند حدیث موج و دریا
تا چند دلیل مور و بیضا ۱۶۸
از هستی این و آن چه گویی
هیچی پی هیچ از چه پویی ۱۶۹
جز او همه نیستند ور نیست
قایم به وجود خود جز او کیست ۱۷۰
ممتاز نه ذاتش از صفاتش
بیرون ز دویی صفات و ذاتش ۱۷۱
پنهان به حجاب نور خویش است
اندر تتق ظهور خویش است ۱۷۲
هستیش به روی پرده بسته
در پردهٔ هستیاش نشسته ۱۷۳
تا ذره همه خداش دانند
تا قطره همه خداش خوانند ۱۷۴
گر سنگ بود به گفتگویش
در خاک بود به جستجویش ۱۷۵
دریا ز نهیب اوست درموج
گردون به هوای اوست در اوج ۱۷۶
بیم از همه و ازو امید است
قفل از همه و ازو کلید است ۱۷۷
از چشمهٔ او حیات جویی
وز گلشن او بهشت بویی ۱۷۸
هر جا که خطی، نوشتهٔ اوست
هر جا که گلی سرشتهٔ اوست ۱۷۹
میخوان و مگو که بد نوشتند
میبین و مگو که بد سرشتند ۱۸۰
کز خامهٔ قدرت او نبشتش
وز پنجهٔ حکمت او سرشتش ۱۸۱
چون خامه چنان ازو چه خیزد
چون پنجه چنین ازو چه ریزد ۱۸۲
خیزد که بجز تو نیست معبود
ریزد که بجز تو نیست موجود ۱۸۳
رباعی ۱۸۴
یارب به سبوکشان مستم بخشا
بر مغبچگان میپرستم بخشا ۱۸۵
بر این منگر که باده در دست من است
بر آنکه دهد به دستم بخشا ۱۸۶
ای دل همه را نالهٔ جانکاهی هست
از ضعف اگر نیست گهی گاهی هست ۱۸۷
تا چند نشستهای بدان در خاموش
گر ناله نمیتوان کشید آهی هست ۱۸۸
در عشق بتان چاره بجز مردن نیست
بی مهر بتان نیز نمیشاید زیست ۱۸۹
ای وای بر آن دل که در آن سوزی هست
ای خاک بر آن سر که در آن شوری نیست ۱۹۰
تعداد ابیات: ۱۸۳
۳۵۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵۴ - معطّر کرمانی علیه الرحمه
گوهر بعدی:بخش ۵۶ - منظور شیرازی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.