هوش مصنوعی: متن فوق شرح حال و اندیشه‌های فیض علی شاه طبسی، عارف و شاعر صوفی، است که به طریقت نعمه‌اللهی تعلق داشت. وی از نجبای طبس بود و به همراه پدرش، میرزا عبدالحسین (معروف به فضل علیشاه)، به اصفهان و شیراز رفتند و مرید سید معصوم علی شاه هندی شدند. پس از اخراج از شیراز توسط کریم خان زند، به مناطق مختلف ایران سفر کرد و در نهایت در موصل درگذشت. متن شامل اشعاری عرفانی از وی، مباحثی درباره ولایت، نبوت، عشق الهی، سلوک عرفانی، ذکر و نماز است.
رده سنی: 18+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و دینی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث فلسفی و عرفانی دارد. همچنین، برخی از اشعار و مفاهیم ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.

بخش ۶۴ - نور علی شاه اصفهانی

خلف الصدق فیض علی شاه طبسی رحمة اللّه بوده و اصل ایشان از رقهٔ طبس است و سلسلهٔ ایشان از نجباء ارباب کمال و علمای آن ولایت بوده‌اند و میرزا عبدالحسین والد ایشان که به فضل علیشاه مشهور است با فرزند خود به اصفهان و شیراز آمدند و طالب سلوک شدند. بالاخره پدر و پسر هر دو مرید سید معصوم علی شاه هندی بودند و سید مذکور به اذن جناب شاه علی رضای دکنی به ایران آمده بود و طالبان را ارشاد می‌نمودو طریقت نعمة اللّهی داشت. گویند سیدی پاکیزه خصال و کاملی صاحب حال بود. غرض، در بدو دولت زندیه در شیراز توقف کرد. جمعی از در اقرار درآمدند و جمعی منکر شدند. آخرالامر کریم خان زند حکم به اخراج ایشان از شیراز داد. لهذا سید با مریدان قدم از شهر بیرون نهاد. در بلاد ایران پای سیاحت گشاد. ۱
آخرالامر علماء سوء درعراق عجم او را مقتول کردند و در رود مشهور به قراسو افکندند. نورعلی شاه مدتی در عتبات عالیات عرش درجات سقایت می‌کرد. بدان نیز راضی نشدند و نگذاشتند لاجرم به بغداد رفت. احمد پاشا حاکم بغداد او را اکرام و احترام نمود. مثنوی جنات الوصال در آنجا منظوم فرمود. از بغداد به موصل رفته در سنهٔ ۱۲۱۲ در موصل وفات یافت و در جوار مرقد حضرت یونس نبی مدفون شد. به هر صورت وی از متأخّرین عرفاست و جمعی کثیر از علماء و حکما دست ارادت به وی داده‌اند و مریدان چندان در جلالت قدر وی سخن راندند که حد ندارد. العِلمُ عنداللّه. مولانا عبدالصمد همدانی از علماء و فقها و کهف الحاج حاجی محمد حسین اصفهانی و میرزا محمد رونق کرمانی و سید ابراهیم تونی و جمعی دیگر از علماء و حکماء و فقها مرید وی بوده‌اند. اکنون نیز بسیاری از معاصرین از اهل اخلاص و ارادت آن جنابند. بالجمله او را نظماً و نثراً رسالات است از جمله رسالهٔ جامع الاسرار و رسالهٔ اصول و فروع است و تفسیر سورهٔ بقره و کبرای منظوم و تفسیر خطبة البیان منظوم کرده. مثنوی جنات الوصال و دیوان غزلیات وی دیده شد. این اشعار از اوست: ۲
مِنْاشعار مثنویّ جنات الوصال ۳

ای مبرا حمدت از تحمید ما
وی معرا مجدت از تمجید ما ۴

حمد تو شایستهٔ تحمید تست
مجد تو وابستهٔ تمجید تست ۵

ذکر تحمیدت فزون است از مقال
فکر تمجیدت برون است از خیال ۶

حمد و مجدت گر چه ذکر و فکر ماست
هر دو مستغنی ز فکر و ذکر ماست ۷

ای ز حمدت شمه‌ای از کار ما
وی ز مجدت رشحه‌ای افکار ما ۸

آنچه در فرقان و قرآن منطوی است
حمد و مجدت جمله بر آن محتوی است ۹

غیر حمدت نیست فرقان دگر
غیر مجدت نیست قرآن دگر ۱۰

در مقام فرق فرقان آمده
در مقام جمع قرآن آمده ۱۱

یک کتاب است و عباراتش بسی
یک خطاب است و اشارتش بسی ۱۲

گه ز مبدء گوید و گه از معاد
گه ز راشد گوید و گه از رشاد ۱۳

گاه عقل و نفس را توأم کند
گه طبیعت با هیولا ضم کند ۱۴

گه دهد الفت میان هرچهار
صورت و معنی کند تا آشکار ۱۵

گاه ایجاد عناصر می‌کند
گاه تعداد مظاهر می‌کند ۱۶

گه ز هر عنصر نماید مظهری
ظاهر از مظهر ظهور دیگری ۱۷

از عناصر گاه ترکیب آورد
زان موالیدی به ترتیب آورد ۱۸

تا هویدا نفس حیوانی شود
جلوه گاه روح انسانی شود ۱۹
در نعت حقیقت محمدیؐ ۲۰

جوهر اول که روح اعظم است
نایب حق پادشاه عالم است ۲۱

منشاء امر حدوث است و قدم
نسبتش هم با وجود و هم عدم ۲۲

از یکی دو استفادت می‌کند
وز دگر رویش افادت می‌کند ۲۳

منبسط بسط الوهیت ازوست
منتشر نشر ربوبیت از اوست ۲۴

اوست تمثال جمال بی مثال
مظهر ذات و صفات ذوالجلال ۲۵

روح اعظم اول آخر آدم است
آدم اینجا روح اسم اعظم است ۲۶

آخر این دور عین اول است
دو کسی بیند که چشمش احول است ۲۷

بینشان است ارچه دارد صد نشان
لامکان است ارچه دارد صد مکان ۲۸
در شرح حدیث کُنْتُ کَنزاً مَخْفّیاً ۲۹

گنج مخفی آن قدیم لایزال
خود جمیل و بود خواهان جمال ۳۰

گرچه بی آیینهٔ ارواح ما
بی ظهور کثرت اشباح ما ۳۱

آینه‌ای از علم دایم پیش داشت
جلوه‌ای بر خویش از حد بیش داشت ۳۲

خواست در جام جهان بین اولاً
جلوه گر گردد جمالش مجملاً ۳۳

پس مفصل در مرایای جهان
رایت علمی به عین آرد عیان ۳۴

لاجرم آیینه پیدا کرد او
راز پنهانی هویدا کرد او ۳۵

گنج‌ها در علم بودش مختفی
خوش به عین آورد آن گنج خفی ۳۶

حب ذاتی کرد این عالم عیان
کنت کنزاً خود کند اینها بیان ۳۷

مرجع و مبدء تماشاییست بس
برمیان سیر و تماشاییست بس ۳۸

آدمی را مبدء و مرجع یکی است
آمد و شد بی حد و مجمع یکی است ۳۹

ذره ای کان ظاهر آمد در وجود
آفتابی دان کزان مطلع نمود ۴۰

گر مقید ور فرید مطلق است
بازگشت جملگی سوی حق است ۴۱

دل درین معنی مرا شد رهنمون
رایت اِنّا الیهِ راجِعون ۴۲

عالم اجسام آمد مختصر
عالم ارواح شد بی حد و مر ۴۳

سالکی کان عارج نیکو بود
خود سلوک او عروج او بود ۴۴

هر یک از سلاک را ز اسمای حق
کرده نامی پردهٔ معراج شق ۴۵

اسم جامع کاعظم اسماء بود
عین مقصود همه اشیا بود ۴۶

در معارج معرج نیکوست او
معرج انسان کامل اوست او ۴۷

نفس اماره در انسان کبیر
باشد ابلیس و نباشد زان گزیر ۴۸

وان بود جزوی ز اجزای جهان
مظهر اسم مضل فاش و نهان ۴۹

هر کجا طفلی که مادر زایدش
جفت او دیوی به همره آیدش ۵۰

وهم بی شک خلق را شیطان بود
گرچه اندر صورت انسان بود ۵۱

رو مجرد شو کزو یابی خلاص
بی وساوس جا کنی در بزم خاص ۵۲
در صفت جنّات و تحقیق نبوت و ولایت ۵۳

زاهدان را جنت موعوده است
عارفان را جنت مشهوده است ۵۴

این چنین جنت که ما را در دل است
هر کسی را در جهان کی حاصل است ۵۵

این جنان کاندر دل مامنطوی است
جنتی پر از نعیم معنوی است ۵۶

هفت جنت از صفات سبعه خاست
هشتمین خود جنت ذات خداست ۵۷

در نبوت بین ولایت مستتر
از رسالت بین نبوت مشتهر ۵۸

خود ولی را وجه می‌باشد یکی
وان یکی وجه ولایت بی شکی ۵۹

می‌رسد بی واسطه او را مدام
باده‌های فیض ربانی به جام ۶۰

لیک از وجه نبوت هر نبی
فیض حق باواسطه یابد همی ۶۱

واسطه چه بود نزول جبرئیل
کاورد وحی خداوند جلیل ۶۲

همچنان بی واسطه فیض اله
یابد از وجه ولایت گاه گاه ۶۳

خود رسول این هر دو وجه معتبر
دارد و می‌باشدش وجه دگر ۶۴

وان بود وجه ولایت بس مفیض
کرده از ارسال خلقی مستفیض ۶۵

مصطفی ختم رسل فخر امم
باسط وحی آن رسول محتشم ۶۶

جامع هر سه مراتب آمده
در مراتب جمله راتب آمده ۶۷

هم ولایت هم نبوت باشدش
هم رسالت با فتوت باشدش ۶۸

این ولایت از نبوت برتر است
وین نبوت بر ولایت افسر است ۶۹

هر رسولی خود نبی بر حق است
هر نبی‌ای خود ولی مطلق است ۷۰

هر ولی را خود نبوت کی بود
هر نبی خود با رسالت کی شود ۷۱

جز رسول اللّه که بد باب بتول
هم نبی و هم ولی و هم رسول ۷۲

از نبوت منتظم دار فناست
وز ولایت محترم دار بقاست ۷۳

آن بشر را نعت و این وصف حق است
آن مقید باشد وین مطلق است ۷۴

این به استعداد هر قومی مُعِد
وین به استمداد هر دوری ممد ۷۵

خود ولی کامل آن باشد که او
باشد اخلاقش همه اخلاق هو ۷۶

ذکر او باشد خفی و هم جلی
الولی الولی الولی ۷۷

الولی اسم علیّ عالی است
در ولایات ولایت والی است ۷۸

الولی در بزم ما ساقی بود
هم به حق فانی و هم باقی بود ۷۹
و لَهُ ایضاً ۸۰

شرح حال دام ناسوتی شنو
رشح بال مرغ لاهوتی شنو ۸۱

کیست دانی مرغ لاهوتی تو
چیست دانی دام ناسوتی تو ۸۲

مرغ تو آن روح انسانی بود
دام تو خود نفس حیوانی بود ۸۳

چون کند مرغ تو آهنگ وصال
برگشاید سوی اصل خویش بال ۸۴

ظاهر او را دوبال محکم است
در یسار و در یمینش همدم است ۸۵

در یسارش بال قرآن مبین
سنت پیغمبرش بال یمین ۸۶

هم دو بال باطنی باشد مبین
ذکر و فکرش در یسار و در یمین ۸۷

ذکر چه بود یاد حق در جان ودل
فکر چه بود سیر اندر آب و گل ۸۸

جان ودل مرآت انوار یقین
آب و گل نقش سموات و زمین ۸۹

آنچه در آفاق می‌باشد عیان
جمله در انفس بود فاش و نهان ۹۰

وآنچه در آفاق و انفس محتوی است
جمله در انسان کامل منطوی است ۹۱

کامل ار چه با همه ملحق بود
لیک از قید همه مطلق بود ۹۲

صورت و معنی عالم سر به سر
اندرین آیینه باشد جلوه گر ۹۳

هشت جنت را تماشاگاه بین
هف دوزخ لیک اندر راه بین ۹۴

جنت و ناری که موعود تو است
گر بدانی جمله مشهود تو است ۹۵

آنچه فردا از کم و بیشت بود
بیش و کم امروز در پیشت بود ۹۶

این موافق بودن اخلاق تست
وفق اخلاق تو با خلاق تست ۹۷

گر نه خلقت شد یکی با خلق حق
نار ناکامت بسازد محترق ۹۸

سالکانی کز حقیقت واقفند
در بهشت و دوزخ خود عارفند ۹۹

سالکی کز این مراتب آگه است
جمله جنات و جحیمش در ره است ۱۰۰

باز اندر خلق و خوی خویش بین
جنت و ناری عجب در پیش بین ۱۰۱

وسعت خلقت نعیم جانفزاست
تنگی خویت جحیم جانگزاست ۱۰۲
در بیان تعداد مقامات سلوک ۱۰۳

سالکان را نه مقام معنوی است
هر مقامی بر سپهری محتوی است ۱۰۴

سالکی کان واقف منزل نشد
در ره تحقیق صاحب دل نشد ۱۰۵

شرع پیغمبر چو دانستی تمام
کردی اندر منزل اول مقام ۱۰۶

دل چو گشتت در شریعت باصفا
بازت آید در طریقت رهنما ۱۰۷

در طریقت چونکه بنهادی تو گام
منزل دویم ترا گردد مقام ۱۰۸

چون مقامت منزل دویم شود
دل ترا در بحر معنی گم شود ۱۰۹

بازت آرد در مقام معرفت
ریزدت در کام جام معرفت ۱۱۰

آفتابی در دلت طالع شود
هر نفس نوری از آن لامع شود ۱۱۱

از حقیقت منزلی بنمایدت
نقش غیر از لوح دل بزدایدت ۱۱۲

از حقیقت چون دلت پر نور شد
ظلم شرک از درونت دور شد ۱۱۳

منزل چارم مقام جان تست
جان حریم حضرت جانان تست ۱۱۴

باز آرد دل به وحدانیّتت
منفرد سازد به فردانیتت ۱۱۵

نور وحدانیت چون رو کند
رویت از هر سوی در یک سو کند ۱۱۶

از یقینت دور سازد هر شکی
جسم و جانی خود نبینی جز یکی ۱۱۷

چون ازین منزل دلت آگه شود
پس ششم منزل ترا خرگه شود ۱۱۸

دل درین منزل گشودت چونکه یار
دار و دیاری نبینی غیر یار ۱۱۹

یار اینجا کیست شیخِ راه تو
جلوه گاه او دل آگاه تو ۱۲۰

شیخت اندر خویش چون فانی کند
محرم اسرار ربانی کند ۱۲۱

منزل هفتم براندازد نقاب
بر رخت هر سو نماید فتح باب ۱۲۲

در حریم جان نماید داخلت
نور حق گیرد فرو جان و دلت ۱۲۳

نور حق چون با تجلی حضور
در دلت فرماید آهنگ ظهور ۱۲۴

از فنای شیخ برهاند ترا
فانی فی اللّه گرداند ترا ۱۲۵

این فنا در حق چو آمد حاصلت
رو نماید باز هشتم منزلت ۱۲۶

باقی باللّه چون گشتی تمام
خود نهم منزل ترا گردد مقام ۱۲۷

این مقام از هر مقامی برتر است
این مقام از نور قدرت انور است ۱۲۸

این مقام سید و یاران اوست
منزل خاص وفاداران اوست ۱۲۹
فی النّصیحة و الموعظه ۱۳۰

غافلا تا چند بر خود غرّه‌ای
نیستی خورشید باللّه ذره‌ای ۱۳۱

ذرّه‌ای از مهر تابان دم مزن
قطره‌ای از بحر عمان دم مزن ۱۳۲

چند نازی کاین کرامات من است
چند نازی کاین مقامات من است ۱۳۳

چند وصف خود مناجاتت بود
خواهشات نفس حاجاتت بود ۱۳۴

حال را از واقعه نشناختی
سر ز جیب واهمه افراختی ۱۳۵

در تپش آیی که هست اینم کمال
ضعف و غش آری که اینم هست حال ۱۳۶

وجد و رقص آری که مملو از حقم
دست و پا کوبی که از خود مطلقم ۱۳۷

گاه یاهو گاه یا مَنْهو زنی
گاه همچنون فاخته کوکو زنی ۱۳۸

تفرقه از جمع خود ناکرده فرق
پای تا سر در علایق گشته غرق ۱۳۹

مرغ دل در ذکر رب نگشوده لب
های و هو را فرض کرده ذکر رب ۱۴۰

این قدر ای بی ادب بر خود مناز
رو چو مردان پیشه کن عجز و نیاز ۱۴۱

تا قبول حق شوی در بندگی
بندگی بخشد ترا پایندگی ۱۴۲

بندگی چه بود به حق پیوستنت
چیست آزادی ز خود وارستنت ۱۴۳

بندگی برهاندت از ماو من
بندگی بستاندت از خویشتن ۱۴۴

بندگی با حق شناسایت کند
در مقام قرب مأوایت کند ۱۴۵

طالبا گر بایدت پایندگی
بندگی کن بندگی کن بندگی ۱۴۶

ای برونت قطرهٔ ماء منی
وی درونت لُجّهٔ ما و منی ۱۴۷
فِی وصف الصّلوة و الطّاعات ۱۴۸

هر که را داغ منی شد در لباس
نیست ظاهر نزد مرد حق شناس ۱۴۹

تا نشویی دامن از ما و منت
از منی کی پاک گردد دامنت ۱۵۰

از منی تن را نکرده شست و شو
بی طهارت کی توان کردن وضو ۱۵۱

در نمازت نیز می‌باید حضور
تا شود مقبول درگاه غفور ۱۵۲

گرنه نوری از حضورت در دل است
هر نمازی کان کنی بی حاصل است ۱۵۳

در نماز بی حضورت نیست نور
لا صلوةَ تَمَّ اِلّا بالحضور ۱۵۴

گر نمازی این چنین حاصل کنی
خویشتن را بندهٔ مقبل کنی ۱۵۵

رو نمازی این چنین آغاز کن
خانهٔ دین را عمودی ساز کن ۱۵۶

در نمازت گنج‌ها باشد نهان
هر یکی بهتر ز صد ملک جهان ۱۵۷

تا نگردد جسم و جان طاهر ترا
گنج مخفی کی شود ظاهر ترا ۱۵۸

رو به دست آر از تجرد فوطه‌‌ای
خوش به دریای فنا خور غوطه‌ای ۱۵۹

در وضویت باز باید شست و شو
شستنت از هر دو عالم دست و رو ۱۶۰

خوش درآ در خلوت امید و بیم
بر مصلای اقامت شو مقیم ۱۶۱

رو به سوی قبله‌ای تعظیم کن
دل به محراب رضا تسلیم کن ۱۶۲

قبله را چون یافتی رکن مقام
با حضور اندر اقامت کن قیام ۱۶۳

جز حضور ا جمله چشم دل بپوش
در قیام و نیت و تکبیر کوش ۱۶۴

خوش به تکبیرخدا دستی برآر
یعنی از کف غیر حق را واگذار ۱۶۵

جامهٔ احرام در بر ساز کن
بابِ دل ز اللّه اکبر باز کن ۱۶۶

چون زتکبیرت در دل باز شد
از حضورت ساز و برگی ساز شد ۱۶۷

نعمتی بهتر ازین نعمت کجاست
دولتی خوشتر ازین دولت کجاست ۱۶۸
وَلَهُ ایضاً نَوَّرَ اللّهُ رَوْحَه ۱۶۹

چون ولی اللّه را اندر نماز
ساز و برگ بی خودی گردید ساز ۱۷۰

آمدش جراح در وقت سجود
در کف پا هر طرف زخمی گشود ۱۷۱

تا که پیکان غزا آرد برون
چون برآورد او نزد آه از درون ۱۷۲

مستی حق بود چون او را به سر
کی ز زخم پای می‌بودش خبر ۱۷۳

تا تو مست بادهٔ دنیاستی
بی خبر ازمستی مولاستی ۱۷۴

مست دنیا تا به کی هشیار شو
خواب غفلت تا به کی بیدار شو ۱۷۵

معنی اسلام در تسلیم یاب
مَنْسَلِمْاز شیخ ره تعظیم یاب ۱۷۶

ساز و برگی از شهادت ساز کن
اَشْهَدُ اَنْلا اله آغاز کن ۱۷۷

در شهادت چون علم افراختی
مرکب معنی به میدان تاختی ۱۷۸

هرچه بینی نفی کن در لااله
تا به اثبات حقت آرد گواه ۱۷۹

غیر معبود آنچه مقصودت بود
گر بدانی جمله معبودت شود ۱۸۰

تو یکی باشی و معبودت هزار
تو یکی باشی و مقصودت هزار ۱۸۱

چون کنی با این همه معبود تو
چون کنی با این همه مقصود تو ۱۸۲

گرنه بر این جمله تیغ لاکشی
رخت مشکل جانب الا کشی ۱۸۳

لا بگوی و نفی معبودات کن
غیر الا ترک مقصودات کن ۱۸۴

آنچه الا گفتیش معبود نیست
گرچه جز معبود ازو مقصود نیست ۱۸۵

او مقدس از عبارات تو است
بس منزه از اشارات تو است ۱۸۶

از عبارت کی توان معبود یافت
از اشارت کی توان مقصود یافت ۱۸۷

لا والا حرف و صوتی بیش نیست
حرف و صوتت غیر وصف خویش نیست ۱۸۸

حرف و صوت از تختهٔ دل برتراش
وحدت صرف است این آهسته باش ۱۸۹

باب تجریدت چو بر دل باز شد
دل به توحید حقت دمساز شد ۱۹۰

لا و الایی نبینی جز یکی
پست و بالایی نبینی جز یکی ۱۹۱
در صفت اهل ذکر وتمجید عارفین ۱۹۲

هر که حق را بندهٔ فرمانبر است
دل به ذکر حق مدامش انور است ۱۹۳

آنکه ذاکر نیست او نبود مطیع
عاصی است و ردِّ درگاه رفیع ۱۹۴

دل که با ذکرش ندارد اشتغال
نیستش نوری بجز زنگ ضلال ۱۹۵

دل که از ذکر خدا شد صیقلی
گرددش نور هدایت منجلی ۱۹۶

ذکر و غفلت را نتیجه بالمآل
آن هدایت باشد و این یک ضلال ۱۹۷

دل مجرد ساز از هر ساز و برگ
همچنان که بایدت در وقت مرگ ۱۹۸

گرچه نبود هیچ در یادت کسی
لیک پیش یاد حق می‌دان بسی ۱۹۹

ذاکری کو عجز ورزد در عمل
هیچ از عجبش نزاید جز خلل ۲۰۰

گر به ذکر حق بلندی بایدت
ترک عجب و خودپسندی بایدت ۲۰۱

هرکه ذکرش بیش می‌شد مصطفی
همچنان می‌گفت لااحصی ثنا ۲۰۲

معرفت را مصطفی چون داد داد
در مقام ماعرفناک ایستاد ۲۰۳

دل مرا چون شیشه، ذکرش باده است
جان من زین باده مست افتاده است ۲۰۴

جان چو از این باده‌ام مست اوفتاد
جام هشیاریم از دست اوفتاد ۲۰۵

گر خطایی سرزند بر من مگیر
زانکه عفو از مست باشد ناگزیر ۲۰۶

گفت پیغمبر که ذکر لا اله
هست مفتاح جنان بی اشتباه ۲۰۷

وَاذْکُرِ اللّهَ کَثیراً گوش کن
جرعه‌ها از ذکر هر دم نوش کن ۲۰۸

نیست فانی این می و باقی بود
باقی‌اش در بزم جان ساقی بود ۲۰۹

گر بقا جویی می باقی طلب
می بنوش و طلعت ساقی طلب ۲۱۰

ساقی‌ام باقی و باقی می‌دهد
چون ننوشم می که ساقی می‌دهد ۲۱۱

ساقی‌ام هر دم ز انعام دگر
ریزد اندر کام جان جام دگر ۲۱۲

تا لبالب جامم از می کرده است
ورد جانم ذکر الحی کرده است ۲۱۳

مستی‌ام را شد چو جوش از حد فزون
سوی اسم اعظمم شد رهنمون ۲۱۴

ذکر ذات از هرچه گویم برتر است
در صفت تاج علوش بر سر است ۲۱۵

هیچ اسمی را بجز اسم اله
نیست سوی قلب آن از قلب راه ۲۱۶

جیب غیب آورده خلخال ندای
تا نهد مانند وحی او را به پای ۲۱۷

ذکر ذات از تعمیه کردم عیان
گرچه درصد پرده می‌باشد نهان ۲۱۸

عاشق شمعی برو پروانه باش
طالب گنجی برو ویرانه باش ۲۱۹

تن رها ناکرده هیچ از جان مگوی
جان فداناکرده از جانان مگوی ۲۲۰

دل ز کف ناهشته از دلبر مپرس
این صدف نشکسته از گوهر مپرس ۲۲۱

ترک دل گوی و به دلبر روی کن
با جفای آن ستمگر خوی کن ۲۲۲

هرچه آید بر تو زان جور و جفا
مرحبا گویش به صد صدق و صفا ۲۲۳

دیده از ماضی و مستقبل بدوز
طایر اندیشه‌ها را پر بسوز ۲۲۴

رخت بیرون بر ز کوی قیل و قال
باش ساکن در سرای وجد وحال ۲۲۵

دست کوته ساز از تدبیر خویش
سر مپیچ از رشتهٔ تقدیر خویش ۲۲۶

بایزید آن مست صهبای رضا
گفت بودم در رضایش سال ها ۲۲۷

حالیا او در رضای من بود
وانچه دارد از برای من بود ۲۲۸

همچنین فرموده آن سلمان پاک
کاین زمین و آسمان و آب و خاک ۲۲۹

شش جهت با چار ارکان سر بسر
آنچه پیدا هست و پنهان در نظر ۲۳۰

در رضای من بود یکسر به پای
زانکه می‌باشد رضایم از خدای ۲۳۱

شیرمردی کاندرین وادی بمرد
زنده گشت و جان به آزادی سپرد ۲۳۲

محو عشقم من حلولی نیستم
چون تو مملو از فضولی نیستم ۲۳۳

گفت یارم هرکه او یار من است
عاشق زار دل افکار من است ۲۳۴

من هم او را عاشقم لیک از جفاش
خون چو ریزم خویش باشم خونبهاش ۲۳۵

من چو جان درباختم در راهِ دوست
نیستم جز دوست اندر مغز وپوست ۲۳۶

رهروانی کز ره آگاه آمدند
بی سر و پا اندرین راه آمدند ۲۳۷

صبح صادق می‌دمد بیدار شو
نور جاذب می‌رسد هشیار شو ۲۳۸

رخ فرو شو از غبار خفتگی
وز سرت بیرون کن این آشفتگی ۲۳۹
مّنْغزلیّاتِهِ رَحمةُ اللّهِ عَلَیه ۲۴۰

کردم چو از لا رخ سوی الا
دیدم مسما خود را در اسما ۲۴۱

تا تو نشینی ایمن به ساحل
کی در کف آری دُرّی ز دریا ۲۴۲

سال‌ها در خود سفر کردیم ما
در سفر عمری به سر کردیم ما ۲۴۳

شهرها دیدیم بی حد و شمار
عالمی زیر و زبر کردیم ما ۲۴۴

بار افکندیم در هر منزلی
پس سبک ز آنجا گذر کردیم ما ۲۴۵

غوطه‌ها خوردیم در دریای عشق
عالمی را پرگهر کردیم ما ۲۴۶

یک پرتو حسنِ رخ تو کرده تجلی
وز وی شده موجود وجود همه اشیا ۲۴۷

تن رها کن همچو ما جانی طلب
جان و تن در با زو جانانی طلب ۲۴۸

خاطرِ جمعی اگر خواهی بیا
حلقهٔ زلف پریشانی طلب ۲۴۹

زاهد آزار دل سوختگان پیشه مکن
شمع رویش نگر و منصب پروانه طلب ۲۵۰

دل بود گوهر یک دانه و تن همچو صدف
صدف تن بشکن گوهر یک دانه طلب ۲۵۱

می‌نماید به جهان آنچه ز پیدا و نهان
همه یک پرتو حسن رخ جانانهٔ ماست ۲۵۲

گرچه هرگز ز بد و نیک جهان دم نزنیم
از کران تا به کران قصّهٔ افسانهٔ ماست ۲۵۳

ای زن صفت به غفلت خواب و خیال تا کی
مردانه وار بگذر زین خواب و زین خیالات ۲۵۴

از کشف و از کرامات بیهوده چند لافی
حیض الرجال آمد این کشف و این کرامات ۲۵۵

زاهد ار عیب باده نوشان کرد
خبر از سِرِّ کردگارش نیست ۲۵۶

ای بی خبر از باخبر عشق چه پرسی
کان کس که خبر شد ز خبر بی خبر آمد ۲۵۷

یک بیان از معانی عشقش
در معانی بیان نمی‌گنجد ۲۵۸

سِرّی است نهان در دل مردان ره عشق
کاین را نتوان گفت عیان جز به سر دار ۲۵۹

رازی که نهان بود پس پرده حریفان
کردند عیان با دف و نی بر سر بازار ۲۶۰

نیست باکم ز آتش نمرودیان
گر بسوزانندم از کین چون خلیل ۲۶۱

من غلام همت آنم که او
کار پیغمبر کند بی جبرئیل ۲۶۲

ای زن صفت از عشقش تا چند سخن گویی
این راه نگردد طی بی همت مردانه ۲۶۳

گر زانکه گدای شهر صد گونه هنر دارد
هرگز ندهندش راه در محفل شاهانه ۲۶۴

چنان مستم ز یار نازنینی
که از مستی ندانم کفر و دینی ۲۶۵

خوشا آن کهنه رند عور سرمست
که نه بت باشدش نه آستینی ۲۶۶

ترا آن دیده نبود ور نه دلدار
تجلی کرده از هر ماء و طینی ۲۶۷

درین مزرع بجز نور علی کیست
که بخشد خرمنی بر خوشه چینی ۲۶۸

چو بودم من حجاب اندر میانه
برفتم از میان من تا تو باشی ۲۶۹

اگرچه تو نهانی از نظرها
ولی از هر نظر بینا تو باشی ۲۷۰

به صورت ما چو مینا و تو چون می
به معنی خود می و مینا تو باشی ۲۷۱

شدی چون فارغ از هر اسم و معنی
مسمای همه اسما تو باشی ۲۷۲

هنوز از عالم فانی برون ننهاده‌ای گامی
برو زاهد چه می‌دانی تو سر عالم باقی ۲۷۳
مِنْ ترجیعاته ۲۷۴

صورت ما چو جام و معنی می
باطناً نایی است و ظاهر نی ۲۷۵

از وجودش وجود ما موجود
بی وجودش وجود ما لاشی ۲۷۶

مطلب خود ز خود طلب می‌کن
زانکه مطلوب خود خودی هی هی ۲۷۷

در ره عاشقان خرد لنگ است
کی به عقل تو گردد این ره طی ۲۷۸

هر که نوشیده بادهٔ عشقش
برده بر آب زندگانی پی ۲۷۹

وانکه شد کشته در رهِ جانان
گشته در کیش عشقبازان حی ۲۸۰

گوش جان برگشا و شو خاموش
سرّ نایی عیان شنو از نی ۲۸۱
که همه فانی اند و باقی یار ۲۸۲
لَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار ۲۸۳

نور رویش به دیده پیدا کن
دیده زان نور پاک بینا کن ۲۸۴

جام گیتی نما به دست آور
عکس ساقی در آن تماشاکن ۲۸۵

از خودی بگسل و به او پیوند
رو وصال خدا تمنا کن ۲۸۶

غیر حق گر ز دل کنی بیرون
حق بگوید که روی با ما کن ۲۸۷

چشم سر برگشا ببین رویش
دیده بر حسن یار زیبا کن ۲۸۸

قطرهوش اندر آ بدین دریا
خویشتن را غریق دریا کن ۲۸۹

گر به دیوان دل فرو نگری
این به لوح ضمیر انشا کن ۲۹۰
که همه فانی اند و باقی یار ۲۹۱
لَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار ۲۹۲

نقش او در خیال میبینم
در خیال آن جمال میبینم ۲۹۳

آب حیوان و چشمهٔ کوثر
جرعهای زان زلال میبینم ۲۹۴

نقش غیری اگر خیال کنم
آن خیال محال میبینم ۲۹۵

بزم عشق است و عاشقان سرمست
همه در وجد و حال میبینم ۲۹۶

عیش دنیا و عشرت مردم
سر به سر قیل و قال میبینم ۲۹۷

مجلس عاشقان به وجد آمد
ذوق اهل کمال میبینم ۲۹۸

زاهدان را برای دنیی دون
روز و شب در جدال میبینم ۲۹۹

در لگدکوب نفس هر ساعت
سرشان پایمال میبینم ۳۰۰

تا به دریای دل فرو رفتم
در زبان این مقال میبینم ۳۰۱
که همه فانی اند و باقی یار ۳۰۲
لَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار ۳۰۳
تعداد ابیات: ۲۸۶
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۶۳ - نظر نایینی
گوهر بعدی:بخش ۶۵ - نظام کرمانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.