هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از تجربههای خود در دربار شاه و دریافت هدایا و عنایات او سخن میگوید. شاعر از شکوه و جلال دربار، ملاقات با شاه، و ستایش او میگوید. همچنین، او از حاسدان و منتقدان خود دفاع میکند و نشان میدهد که چگونه شاه به او توجه کرده و او را گرامی داشته است. در نهایت، شاعر از دهی که به او بخشیده شده است و از برکتهای آن سخن میگوید.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان پیچیده و مفاهیم عمیق ادبی، نیاز به درک و تجربه بیشتری از ادبیات فارسی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و اشارات تاریخی و فرهنگی ممکن است برای خوانندگان جوان تر دشوار باشد.
بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را
چو داد اندیشه جادو دماغم
ز چشم افسای این لعبت فراغم ۱
ز هر عقلی مبارکبادم آمد
طریق العقل واحد یادم آمد ۲
شکایت گونهای میکردم از بخت
که در بازو کمانی داشتم سخت ۳
بسی تیر از کمان افکنده بودم
نشد بر هیچ کاغذ کازمودم ۴
شکایت چون برانگیزد خروشی
نماند بیبها گوهر فروشی ۵
چنین مهدی که ماهش در نقابست
ز مه بگذر سخن در آفتابست ۶
خریدندش به چندان دلپسندی
رساندندش به چرخ از سربلندی ۷
پذیرفتند چندان ملک و مالم
که باور کردنش آمد محالم ۸
بسی چینی نورد نابریده
بجز مشک از هوا گردی ندیده ۹
همان ختلی خرام خسروانی
سر افسار زر و طوق کیانی ۱۰
به شریفم حدیث از گنج میرفت
غلام از ده کنیز از پنج میرفت ۱۱
پذیرشها نگر در کار چون ماند
ستورم چون سقط شد بار چون ماند ۱۲
پذیرنده چگونه رخت برداشت
زمین کشته را ندروده بگذاشت ۱۳
بدین افسوس می خوردم دریغی
ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی ۱۴
که ناگه پیکی آمد نامه در دست
به تعجیلم درودی داد و بنشست ۱۵
که سی روزه سفر کن کاینک از راه
به سی فرسنگی آمد موکب شاه ۱۶
ترا خواهد که بیند روزکی چند
کلید خویش را مگذار در بند ۱۷
مثالم داد کاین توقیع شاهست
همه شحنه همه تعویذ را هست ۱۸
مثال شاه را بر سر نهادم
سه جا بوسیدم و سر بر گشادم ۱۹
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ
کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ ۲۰
به عزم خدمت شه جستم از جای
در آوردم به پشت بارگی پای ۲۱
برون راندم سوی صحرا شتابان
گرفته رقص در کوه و بیابان ۲۲
ز گوران تک ربودم در دویدن
گرو بردم ز مرغان در پریدن ۲۳
ز رقص ره نمیشد طبع سیرم
ز من رقاصتر مرکب بزیرم ۲۴
همه ره سجده میبردم قلموار
به تارک راه میرفتم چو پرگار ۲۵
به هر منزل کزان ره میبردم
دعای دولت شه میشنیدم ۲۶
بهر چشمه که آبی تازه خوردم
بشکر شه دعائی تازه کردم ۲۷
نسیم دولت از هر کوه ورودی
ز لطف شاه میدادم درودی ۲۸
ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام
زمین در زیر من چون عنبر خام ۲۹
چو بر خود رنج ره کوتاه کردم
زمین بوس بساط شاه کردم ۳۰
درون شد قاصد و شه را خبر کرد
که چشمه بر لب دریا گذر کرد ۳۱
برون آمد ز درگه حاجب خاص
ز دریا داد گوهرها به غواص ۳۲
مرا در بزمگاه شاه بردند
عطارد را به برج ماه بردند ۳۳
نشسته شاه چون تابنده خورشید
به تاج کیقباد و تخت جمشید ۳۴
زمین بوسش فلک را تشنه کرده
مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده ۳۵
شکوه تاجش از فر جهانگیر
فکنده قیروان را جامه در قیر ۳۶
طرفداران ز سقسین تا سمرقند
به نوبتگاه درگاهش کمربند ۳۷
درش بر حمل کشورها گشاده
همه در حمل بر حمل ایستاده ۳۸
به دریا ماند موج نیل رنگش
که در دل بود هم در هم نهنگش ۳۹
سر تاج قزلشاه از سر تخت
نهاده تاج دولت بر سر بخت ۴۰
بهشتی بزمش از بزم بهشتی
ز حوضکهای می پر کرده کشتی ۴۱
کف رادش به هر کس داده بهری
گهی شهری و گاهی حمل شهری ۴۲
ز تیغ تنگ چشمان حصاری
قدر خان را در آن در تنگباری ۴۳
خروش ارغنون و ناله چنگ
رسانیده به چرخ زهره آهنگ ۴۴
به ریشم زن نواها بر کشیده
بریشم پوش پیراهن دریده ۴۵
نواها مختلف در پردهسازی
نوازش متفق در جان نوازی ۴۶
غزلهای نظامی را غزالان
زده بر زخمهای چنگ نالان ۴۷
گرفته ساقیان می بر کف دست
شهنشه خورده می بدخواه شه مست ۴۸
چو دادندش خبر کامد نظامی
فزودش شادیی بر شادکامی ۴۹
شکوه زهد من بر من نگهداشت
نه زان پشمی که زاهد در کله داشت ۵۰
بفرمود از میان می بر گرفتن
مدارای مرا پی بر گرفتن ۵۱
به خدمت ساقیان را داشت در بند
به سجده مطربان را کرد خرسند ۵۲
اشارت کرد کاین یک روز تا شام
نظامی را شویم از رود و از جام ۵۳
نوای نظم او خوشتر ز رود است
سراسر قولهای او سرود است ۵۴
چو خضر آمد ز باده سر بتابیم
که آب زندگی با خضر یابیم ۵۵
پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت
درای ای طاق با هر دانشی جفت ۵۶
درون رفتم تنی لرزنده چون بید
چو ذره کو گراید سوی خورشید ۵۷
سر خود همچنان بر گردن خویش
سرافکنده فکنده هر دو در پیش ۵۸
بدان تا بوسم او را چون زمین پای
چو دیدم آسمان برخاست از جای ۵۹
گرفتم در کنار از دل نوازی
به موری چون سلیمان کرد بازی ۶۰
من از تمکین او جوشی گرفتم
دو عالم را در آغوشی گرفتم ۶۱
چو بر پای ایستادم گفت بنشین
به سوگندم نشاند این منزلت بین ۶۲
قیام خدمتش را نقش بستم
چو گفت اقبال او بنشین نشستم ۶۳
سخن گفتم چو دولت وقت میدید
سخنهائی که دولت میپسندید ۶۴
از آن بذله که رضوانش پسندد
زبانی گر به گوش آرد بخندد ۶۵
نصیحتها که شاهان را بشاید
وصیتها کز او درها گشاید ۶۶
بسی پالودهای زعفرانی
به شکر خندشان دادم نهانی ۶۷
گهی چون ابرشان گریه گشادم
گهی چو گل نشاط خنده دادم ۶۸
چنان گفتم که شاه احسنت میگفت
خرد بیدار میشد جهل میخفت ۶۹
سماعم ساقیان را کرده مدهوش
مغنی را شه دستان فراموش ۷۰
در آمد راوی و بر خواند چون در
ثنائی کان بساز از گنج شد پر ۷۱
حدیثم را چو خسرو گوش میکرد
ز شیرینی دهن پر نوش میکرد ۷۲
حکایت چون به شیرینی در آمد
حدیث خسرو و شیرین بر آمد ۷۳
شهنشه دست بر دوشم نهاده
ز تحسین حلقه در گوشم نهاده ۷۴
شکر ریزان همی کرد از عنایت
حدیث خسرو و شیرین حکایت ۷۵
که گوهربند بنیادی نهادی
در آن صنعت سخن را داد دادی ۷۶
گزارشهای بیاندازه کردی
بدان تاریخ ما را تازه کردی ۷۷
نه گل دارد بدین تری هوائی
نه بلبل زین نوآئین تر نوائی ۷۸
گشاده خواندن او بیت بر بیت
رگ مفاوج را چون روغن زیت ۷۹
ز طلق اندودگی کامد حریرش
هم آتش دایه شد هم ز مهریرش ۸۰
چه حلوا کردهای در جوش این جیش
که هر کو میخورد میگوید العیش ۸۱
در آن پالوده پالوده چون شیر
ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر ۸۲
عروسی را بدان شیرین سواری
که بودش برقع شیرین عماری ۸۳
چو بر دندان ما کردی حلالش
چه دندان مزد شد با زلف و خالش ۸۴
ترا هم بر من و هم بر برادر
معاشی فرض شد چون شیر مادر ۸۵
برادر کو شهنشاه جهان بود
جهان را هم ملک هم پهلوان بود ۸۶
بدان نامه که بردی سالها رنج
چه دادت دست مزد از گوهر و گنج ۸۷
شنیدم قرعهای زد بر خلاصت
دو پاره ده نوشت از ملک خاصت ۸۸
چه گوئی آن دهت دادند یا نه
مثال ده فرستادند یانه ۸۹
چو دانستم که خواهد فیض دریا
که گردد کار بازرگان مهیا ۹۰
همان خاک خراب آباد گردد
به بند افتادهای آزاد گردد ۹۱
دعای تازهای خواندم چو بختش
به گوهر بر گرفتم پای تختش ۹۲
چو بر خواندم دعای دولت شاه
ز بازیهای چرخش کردم آگاه ۹۳
که من یاقوت این تاج مکلل
نه از بهر بها بر بستم اول ۹۴
دری دیدم به کیوان بر کشیده
به بیمثلی جهان مثلش ندیده ۹۵
برو نقشی نوشتم تا بماند
دهد بر من در ودی آنکه خواند ۹۶
مرا مقصود ازین شیرین فسانه
دعای خسروان آمد بهانه ۹۷
چو شکر خسرو آمد بر زبانم
فسون شکر و شیرین چه خوانم ۹۸
بلی شاه سعید از خاص خویشم
پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم ۹۹
چو بحر عمر او کشتی روان کرد
مرا نه جمله عالم را زیان کرد ۱۰۰
ولی چون هست شاهی چون تو بر جای
همان شهزادگان کشور آرای ۱۰۱
از آن پذرفتهای رغبتانگیز
دگرباره شود بازار من تیز ۱۰۲
پذیرفت آن دعا و حمد را شاه
به اخلاصی که بود از دل بدو راه ۱۰۳
چو خو با حمد و با اخلاص من کرد
ده حدونیان را خص من کرد ۱۰۴
به مملوکی خطی دادم مسلسل
به توقیع قزلشاهی مسجل ۱۰۵
که شد بخشیده این ده بر تمامی
ز ما برزاد برزاد نظامی ۱۰۶
به ملک طلق دادم بیغرامت
به طلقی ملک او شد تا قیامت ۱۰۷
کسی کاین راستی را نیست باور
منش خصم و خدایش باد داور ۱۰۸
اگر طعنی زند بر وی خسیسی
بجز وحشت مباد او را انیسی ۱۰۹
به لعنت باد تا باشد زمانه
تبارش تیر لعنت را نشانه ۱۱۰
چو کار افتادهای را کار شد راست
در گنجینه بگشاد و براراست ۱۱۱
درونم را به تأیید الهی
برونم را به خلعتهای شاهی ۱۱۲
چو از تشریف خود منشوریم داد
به طاعت گاه خود دستوریم داد ۱۱۳
شدم نزدیک شه با بخت مسعود
وزو باز آمدم با تخت محمود ۱۱۴
چنان رفتم که سوی کعبه حجاج
چنان باز آمدم کاحمد ز معراج ۱۱۵
شنیدم حاسدی زانها که دانی
که دزد کیسه بر باشد نهانی ۱۱۶
به یوسف صورتی گرگی همی زاد
به لوزینه درون الماس میداد ۱۱۷
کهای گیتی نگشته حق شناست
ز بهر چیست چندینی سپاست ۱۱۸
عروسی کاسمان بوسید پایش
دهی ویرانه باشد رو نمایش؟ ۱۱۹
دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ
که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ ۱۲۰
ندارد دخل و خرجش کیسهپرداز
سوادش نیم کار ملک ابخاز ۱۲۱
چنین دادم جواب حاسد خویش
که نعمت خواره را کفران میندیش ۱۲۲
چرا میباید ای سالوک نقاب
در آن ویرانه افتادن چو مهتاب ۱۲۳
بحمد من نگر حمدونیان چیست
که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست ۱۲۴
اگر بینی در آن ده کار و کشتی
مرا در هر سخن بینی بهشتی ۱۲۵
گر او دارد ز دانه خوشه پر
من آرم خوشه خوشه دانه در ۱۲۶
گر او را ز ابر فیض آب فراتست
مرا در فیض لب آب حیاتست ۱۲۷
گر او را بیشهای با استواریست
مرا صد بیشه از عود قماریست ۱۲۸
سپاس من نه از وجه منالست
بدان وجهست کاین وجهی حلالست ۱۲۹
و گر دارد خرابی سوی او راه
خراب آباد کن بس دولت شاه ۱۳۰
ز خرواری صدف یک دانه در به
زلال اندک از طوفان پر به ۱۳۱
نه این ده شاه عالم رای آن داشت
که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت ۱۳۲
ولی چون ملک خرسندیم را دید
ولایت در خور خواهنده بخشید ۱۳۳
چو من خرسندم و بخشنده خشنود
تو نقد بوالفضولی خرج کن زود ۱۳۴
ز چشم افسای این لعبت فراغم ۱
ز هر عقلی مبارکبادم آمد
طریق العقل واحد یادم آمد ۲
شکایت گونهای میکردم از بخت
که در بازو کمانی داشتم سخت ۳
بسی تیر از کمان افکنده بودم
نشد بر هیچ کاغذ کازمودم ۴
شکایت چون برانگیزد خروشی
نماند بیبها گوهر فروشی ۵
چنین مهدی که ماهش در نقابست
ز مه بگذر سخن در آفتابست ۶
خریدندش به چندان دلپسندی
رساندندش به چرخ از سربلندی ۷
پذیرفتند چندان ملک و مالم
که باور کردنش آمد محالم ۸
بسی چینی نورد نابریده
بجز مشک از هوا گردی ندیده ۹
همان ختلی خرام خسروانی
سر افسار زر و طوق کیانی ۱۰
به شریفم حدیث از گنج میرفت
غلام از ده کنیز از پنج میرفت ۱۱
پذیرشها نگر در کار چون ماند
ستورم چون سقط شد بار چون ماند ۱۲
پذیرنده چگونه رخت برداشت
زمین کشته را ندروده بگذاشت ۱۳
بدین افسوس می خوردم دریغی
ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی ۱۴
که ناگه پیکی آمد نامه در دست
به تعجیلم درودی داد و بنشست ۱۵
که سی روزه سفر کن کاینک از راه
به سی فرسنگی آمد موکب شاه ۱۶
ترا خواهد که بیند روزکی چند
کلید خویش را مگذار در بند ۱۷
مثالم داد کاین توقیع شاهست
همه شحنه همه تعویذ را هست ۱۸
مثال شاه را بر سر نهادم
سه جا بوسیدم و سر بر گشادم ۱۹
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ
کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ ۲۰
به عزم خدمت شه جستم از جای
در آوردم به پشت بارگی پای ۲۱
برون راندم سوی صحرا شتابان
گرفته رقص در کوه و بیابان ۲۲
ز گوران تک ربودم در دویدن
گرو بردم ز مرغان در پریدن ۲۳
ز رقص ره نمیشد طبع سیرم
ز من رقاصتر مرکب بزیرم ۲۴
همه ره سجده میبردم قلموار
به تارک راه میرفتم چو پرگار ۲۵
به هر منزل کزان ره میبردم
دعای دولت شه میشنیدم ۲۶
بهر چشمه که آبی تازه خوردم
بشکر شه دعائی تازه کردم ۲۷
نسیم دولت از هر کوه ورودی
ز لطف شاه میدادم درودی ۲۸
ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام
زمین در زیر من چون عنبر خام ۲۹
چو بر خود رنج ره کوتاه کردم
زمین بوس بساط شاه کردم ۳۰
درون شد قاصد و شه را خبر کرد
که چشمه بر لب دریا گذر کرد ۳۱
برون آمد ز درگه حاجب خاص
ز دریا داد گوهرها به غواص ۳۲
مرا در بزمگاه شاه بردند
عطارد را به برج ماه بردند ۳۳
نشسته شاه چون تابنده خورشید
به تاج کیقباد و تخت جمشید ۳۴
زمین بوسش فلک را تشنه کرده
مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده ۳۵
شکوه تاجش از فر جهانگیر
فکنده قیروان را جامه در قیر ۳۶
طرفداران ز سقسین تا سمرقند
به نوبتگاه درگاهش کمربند ۳۷
درش بر حمل کشورها گشاده
همه در حمل بر حمل ایستاده ۳۸
به دریا ماند موج نیل رنگش
که در دل بود هم در هم نهنگش ۳۹
سر تاج قزلشاه از سر تخت
نهاده تاج دولت بر سر بخت ۴۰
بهشتی بزمش از بزم بهشتی
ز حوضکهای می پر کرده کشتی ۴۱
کف رادش به هر کس داده بهری
گهی شهری و گاهی حمل شهری ۴۲
ز تیغ تنگ چشمان حصاری
قدر خان را در آن در تنگباری ۴۳
خروش ارغنون و ناله چنگ
رسانیده به چرخ زهره آهنگ ۴۴
به ریشم زن نواها بر کشیده
بریشم پوش پیراهن دریده ۴۵
نواها مختلف در پردهسازی
نوازش متفق در جان نوازی ۴۶
غزلهای نظامی را غزالان
زده بر زخمهای چنگ نالان ۴۷
گرفته ساقیان می بر کف دست
شهنشه خورده می بدخواه شه مست ۴۸
چو دادندش خبر کامد نظامی
فزودش شادیی بر شادکامی ۴۹
شکوه زهد من بر من نگهداشت
نه زان پشمی که زاهد در کله داشت ۵۰
بفرمود از میان می بر گرفتن
مدارای مرا پی بر گرفتن ۵۱
به خدمت ساقیان را داشت در بند
به سجده مطربان را کرد خرسند ۵۲
اشارت کرد کاین یک روز تا شام
نظامی را شویم از رود و از جام ۵۳
نوای نظم او خوشتر ز رود است
سراسر قولهای او سرود است ۵۴
چو خضر آمد ز باده سر بتابیم
که آب زندگی با خضر یابیم ۵۵
پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت
درای ای طاق با هر دانشی جفت ۵۶
درون رفتم تنی لرزنده چون بید
چو ذره کو گراید سوی خورشید ۵۷
سر خود همچنان بر گردن خویش
سرافکنده فکنده هر دو در پیش ۵۸
بدان تا بوسم او را چون زمین پای
چو دیدم آسمان برخاست از جای ۵۹
گرفتم در کنار از دل نوازی
به موری چون سلیمان کرد بازی ۶۰
من از تمکین او جوشی گرفتم
دو عالم را در آغوشی گرفتم ۶۱
چو بر پای ایستادم گفت بنشین
به سوگندم نشاند این منزلت بین ۶۲
قیام خدمتش را نقش بستم
چو گفت اقبال او بنشین نشستم ۶۳
سخن گفتم چو دولت وقت میدید
سخنهائی که دولت میپسندید ۶۴
از آن بذله که رضوانش پسندد
زبانی گر به گوش آرد بخندد ۶۵
نصیحتها که شاهان را بشاید
وصیتها کز او درها گشاید ۶۶
بسی پالودهای زعفرانی
به شکر خندشان دادم نهانی ۶۷
گهی چون ابرشان گریه گشادم
گهی چو گل نشاط خنده دادم ۶۸
چنان گفتم که شاه احسنت میگفت
خرد بیدار میشد جهل میخفت ۶۹
سماعم ساقیان را کرده مدهوش
مغنی را شه دستان فراموش ۷۰
در آمد راوی و بر خواند چون در
ثنائی کان بساز از گنج شد پر ۷۱
حدیثم را چو خسرو گوش میکرد
ز شیرینی دهن پر نوش میکرد ۷۲
حکایت چون به شیرینی در آمد
حدیث خسرو و شیرین بر آمد ۷۳
شهنشه دست بر دوشم نهاده
ز تحسین حلقه در گوشم نهاده ۷۴
شکر ریزان همی کرد از عنایت
حدیث خسرو و شیرین حکایت ۷۵
که گوهربند بنیادی نهادی
در آن صنعت سخن را داد دادی ۷۶
گزارشهای بیاندازه کردی
بدان تاریخ ما را تازه کردی ۷۷
نه گل دارد بدین تری هوائی
نه بلبل زین نوآئین تر نوائی ۷۸
گشاده خواندن او بیت بر بیت
رگ مفاوج را چون روغن زیت ۷۹
ز طلق اندودگی کامد حریرش
هم آتش دایه شد هم ز مهریرش ۸۰
چه حلوا کردهای در جوش این جیش
که هر کو میخورد میگوید العیش ۸۱
در آن پالوده پالوده چون شیر
ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر ۸۲
عروسی را بدان شیرین سواری
که بودش برقع شیرین عماری ۸۳
چو بر دندان ما کردی حلالش
چه دندان مزد شد با زلف و خالش ۸۴
ترا هم بر من و هم بر برادر
معاشی فرض شد چون شیر مادر ۸۵
برادر کو شهنشاه جهان بود
جهان را هم ملک هم پهلوان بود ۸۶
بدان نامه که بردی سالها رنج
چه دادت دست مزد از گوهر و گنج ۸۷
شنیدم قرعهای زد بر خلاصت
دو پاره ده نوشت از ملک خاصت ۸۸
چه گوئی آن دهت دادند یا نه
مثال ده فرستادند یانه ۸۹
چو دانستم که خواهد فیض دریا
که گردد کار بازرگان مهیا ۹۰
همان خاک خراب آباد گردد
به بند افتادهای آزاد گردد ۹۱
دعای تازهای خواندم چو بختش
به گوهر بر گرفتم پای تختش ۹۲
چو بر خواندم دعای دولت شاه
ز بازیهای چرخش کردم آگاه ۹۳
که من یاقوت این تاج مکلل
نه از بهر بها بر بستم اول ۹۴
دری دیدم به کیوان بر کشیده
به بیمثلی جهان مثلش ندیده ۹۵
برو نقشی نوشتم تا بماند
دهد بر من در ودی آنکه خواند ۹۶
مرا مقصود ازین شیرین فسانه
دعای خسروان آمد بهانه ۹۷
چو شکر خسرو آمد بر زبانم
فسون شکر و شیرین چه خوانم ۹۸
بلی شاه سعید از خاص خویشم
پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم ۹۹
چو بحر عمر او کشتی روان کرد
مرا نه جمله عالم را زیان کرد ۱۰۰
ولی چون هست شاهی چون تو بر جای
همان شهزادگان کشور آرای ۱۰۱
از آن پذرفتهای رغبتانگیز
دگرباره شود بازار من تیز ۱۰۲
پذیرفت آن دعا و حمد را شاه
به اخلاصی که بود از دل بدو راه ۱۰۳
چو خو با حمد و با اخلاص من کرد
ده حدونیان را خص من کرد ۱۰۴
به مملوکی خطی دادم مسلسل
به توقیع قزلشاهی مسجل ۱۰۵
که شد بخشیده این ده بر تمامی
ز ما برزاد برزاد نظامی ۱۰۶
به ملک طلق دادم بیغرامت
به طلقی ملک او شد تا قیامت ۱۰۷
کسی کاین راستی را نیست باور
منش خصم و خدایش باد داور ۱۰۸
اگر طعنی زند بر وی خسیسی
بجز وحشت مباد او را انیسی ۱۰۹
به لعنت باد تا باشد زمانه
تبارش تیر لعنت را نشانه ۱۱۰
چو کار افتادهای را کار شد راست
در گنجینه بگشاد و براراست ۱۱۱
درونم را به تأیید الهی
برونم را به خلعتهای شاهی ۱۱۲
چو از تشریف خود منشوریم داد
به طاعت گاه خود دستوریم داد ۱۱۳
شدم نزدیک شه با بخت مسعود
وزو باز آمدم با تخت محمود ۱۱۴
چنان رفتم که سوی کعبه حجاج
چنان باز آمدم کاحمد ز معراج ۱۱۵
شنیدم حاسدی زانها که دانی
که دزد کیسه بر باشد نهانی ۱۱۶
به یوسف صورتی گرگی همی زاد
به لوزینه درون الماس میداد ۱۱۷
کهای گیتی نگشته حق شناست
ز بهر چیست چندینی سپاست ۱۱۸
عروسی کاسمان بوسید پایش
دهی ویرانه باشد رو نمایش؟ ۱۱۹
دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ
که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ ۱۲۰
ندارد دخل و خرجش کیسهپرداز
سوادش نیم کار ملک ابخاز ۱۲۱
چنین دادم جواب حاسد خویش
که نعمت خواره را کفران میندیش ۱۲۲
چرا میباید ای سالوک نقاب
در آن ویرانه افتادن چو مهتاب ۱۲۳
بحمد من نگر حمدونیان چیست
که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست ۱۲۴
اگر بینی در آن ده کار و کشتی
مرا در هر سخن بینی بهشتی ۱۲۵
گر او دارد ز دانه خوشه پر
من آرم خوشه خوشه دانه در ۱۲۶
گر او را ز ابر فیض آب فراتست
مرا در فیض لب آب حیاتست ۱۲۷
گر او را بیشهای با استواریست
مرا صد بیشه از عود قماریست ۱۲۸
سپاس من نه از وجه منالست
بدان وجهست کاین وجهی حلالست ۱۲۹
و گر دارد خرابی سوی او راه
خراب آباد کن بس دولت شاه ۱۳۰
ز خرواری صدف یک دانه در به
زلال اندک از طوفان پر به ۱۳۱
نه این ده شاه عالم رای آن داشت
که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت ۱۳۲
ولی چون ملک خرسندیم را دید
ولایت در خور خواهنده بخشید ۱۳۳
چو من خرسندم و بخشنده خشنود
تو نقد بوالفضولی خرج کن زود ۱۳۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۳۴
۵۳۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب
گوهر بعدی:بخش ۱۲۱ - تأسف بر مرگ شمسالدین محمد جهان پهلوان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.