هوش مصنوعی: این متن شعری عاشقانه و عارفانه است که داستان عشق لیلی و مجنون را به تصویر می‌کشد. در این شعر، زیبایی‌های طبیعت، احساسات عمیق عاشقانه، و رنج‌های ناشی از جدایی و عشق ناکام توصیف شده‌اند. لیلی و مجنون هر یک با درد فراق و عشق بی‌پاسخ خود دست و پنجه نرم می‌کنند و در این میان، طبیعت و عناصر آن به عنوان نمادهایی از احساسات و حالات درونی آن‌ها به کار رفته‌اند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج عشق ناکام و جدایی نیاز به بلوغ عاطفی و تجربه‌ی زندگی دارد تا به درستی درک شود.

بخش ۱۹ - در احوال لیلی

سر دفتر آیت نکوئی
شاهنشه ملک خوبروئی ۱

فهرست جمال هفت پرگار
از هفت خلیفه جامگی خوار ۲

رشک رخ ماه آسمانی
رنج دل سرو بوستانی ۳

منصوبه گشای بیم و امید
میراث ستان ماه و خورشید ۴

محراب نماز بت‌پرستان
قندیل سرای و سرو بستان ۵

هم خوابه عشق و هم سرناز
هم خازن و هم خزینه پرداز ۶

پیرایه گر پرند پوشان
سرمایه ده شکر فروشان ۷

دل‌بند هزار در مکنون
زنجیر بر هزار مجنون ۸

لیلی که بخوبی آیتی بود
وانگشت کش ولایتی بود ۹

سیراب گلشن پیاله در دست
از غنچه نوبری برون جست ۱۰

سرو سهیش کشیده‌تر شد
میگون رطبش رسیده‌تر شد ۱۱

می‌رست به باغ دل فروزی
می‌کرد به غمزه خلق سوزی ۱۲

از جادوئی که در نظر داشت
صد ملک بنیم غمزه برداشت ۱۳

می‌کرد بوقت غمزه سازی
برتازی و ترک ترکتازی ۱۴

صیدی ز کمند او نمی‌رست
غمزش بگرفت و زلف می‌بست ۱۵

از آهوی چشم نافه‌وارش
هم نافه هم آهوان شکارش ۱۶

وز حلقه زلف وقت نخجیر
بر گردن شیر بست زنجیر ۱۷

از چهره گل از لب انگبین کرد
کان دید طبرزد آفرین کرد ۱۸

دلداده هزار نازنینش
در آرزوی گل انگبینش ۱۹

زلفش ره بوسه خواه می‌رفت
مژگانش خدادهاد می‌گفت ۲۰

زلفش به کمند پیش می‌خواند
مژگانش به دور باش می‌راند ۲۱

برده بدو رخ ز ماه بیشی
گل را دو پیاده داده پیشی ۲۲

قدش چو کشیده زاد سروی
رویش چو به سرو بر تذروی ۲۳

لبهاش که خنده بر شکرزد
انگشت کشیده بر طبرزد ۲۴

لعلش که حدیث بوس می‌کرد
بر تنگ شکر فسوس می‌کرد ۲۵

چاه زنخش که سر گشاده
صد دل به غلط در او فتاده ۲۶

زلفش رسنی فکنده در راه
تا هر که فتد برآرد از چاه ۲۷

با اینهمه ناز و دلستانی
خون شد جگرش ز مهربانی ۲۸

در پرده که راه بود بسته
می‌بود چو پرده بر شکسته ۲۹

می‌رفت نهفته بر سر بام
نظاره‌کنان ز صبح تا شام ۳۰

تا مجنون را چگونه بیند
با او نفسی کجا نشیند ۳۱

او را به کدام دیده جوید
با او غم دل چگونه گوید ۳۲

از بیم رقیب و ترس بدخواه
پوشیده بنیم شب زدی آه ۳۳

چون شمع به زهر خنده می‌زیست
شیرین خندید و تلخ بگریست ۳۴

گل را به سرشک می‌خراشید
وز چوب رفیق می‌تراشید ۳۵

می‌سوخت به آتش جدائی
نه دود در او نه روشنائی ۳۶

آیینه درد پیش می‌داشت
مونس ز خیال خویش می‌داشت ۳۷

پیدا شغبی چو باد می‌کرد
پنهان جگری چو خاک می‌خورد ۳۸

جز سایه نبود پرده‌دارش
جز پرده کسی نه غمگسارش ۳۹

از بس که به سایه راز می‌گفت
همسایه او به شب نمی‌خفت ۴۰

می‌ساخت میان آب و آتش
گفتی که پریست آن پریوش ۴۱

خنیاگر زن صریر دوک است
تیر آلت جعبه ملوکست ۴۲

او دوک دو سرفکنده از چنگ
برداشته تیر یکسر آهنگ ۴۳

از یک سر تیر کارگر شد
سرگردان دوک از آن دو سر شد ۴۴

دریا دریا گهر بر آهیخت
کشتی کشتی زدیده می‌ریخت ۴۵

می‌خورد غمی به زیر پرده
غم خورده ورا و غم نخورده ۴۶

در گوش نهاده به زیر پرده
چون حلقه نهاده گوش بر در ۴۷

با حلقه گوش خویش می‌ساخت
وان حلقه به گوش کس نینداخت ۴۸

در جستن نور چشمه ماه
چون چشمه بمانده چشم بر راه ۴۹

تا خود که بدو پیامی آرد
زآرام دلش سلامی آرد ۵۰

بادی که ز نجد بردمیدی
جز بوی وفا در او ندیدی ۵۱

وابری که از آن طرف گشادی
جز آب لطف بدو ندادی ۵۲

هرجا که ز کنج خانه می‌دید
بر خود غزلی روانه می‌دید ۵۳

هر طفل که آمدی ز بازار
بیتی گفتی نشانده‌بر کار ۵۴

هرکس که گذشت زیر بامش
می‌داد به بیتکی پیامش ۵۵

لیلی که چنان ملاحتی داشت
در نظم سخن فصاحتی داشت ۵۶

ناسفته دری و در همی سفت
چون خود همه بیت بکر می‌گفت ۵۷

بیتی که ز حسب حال مجنون
خواندی به مثل چو در مکنون ۵۸

آنرا دگری جواب گفتی
آتش بشنیدی آب گفتی ۵۹

پنهان ورقی به خون سرشتی
وان بیتک را بر او نوشتی ۶۰

بر راهگذر فکندی از بام
دادی ز سمن به سرو پیغام ۶۱

آن رقعه کسی که بر گرفتی
برخواندی و رقص در گرفتی ۶۲

بردی و بدان غریب دادی
کز وی سخن غریب زادی ۶۳

او نیز بدیهه‌ای روانه
گفتی به نشان آن نشانه ۶۴

زین گونه میان آن دو دلبند
می‌رفت پیام گونه‌ای چند ۶۵

زاوازه آن دو بلبل مست
هر بلبله‌ای که بود بشکست ۶۶

زان هردو بریشم خوش آواز
بر ساز بسی بریشم ساز ۶۷

بر رورد رباب و ناله چنگ
یک رنگ نوای آن دو آهنگ ۶۸

زایشان سخنی به نکته راندن
وز چنگ زدن ز نای خواندن ۶۹

از نغمه آن دو هم ترانه
مطرب شده کودکان خانه ۷۰

خصمان در طعنه باز کردند
در هر دو زبان دراز کردند ۷۱

وایشان ز بد گزاف گویان
خود را به سرشک دیده شویان ۷۲

بودند بر این طریق سالی
قانع به خیال و چون خیالی ۷۳

چون پرده کشید گل به صحرا
شد خاک به روی گل مطرا ۷۴

خندید شکوفه بر درختان
چون سکه روی نیکبختان ۷۵

از لاله سرخ و از گل زرد
گیتی علم دو رنگ بر کرد ۷۶

از برگ و نوا به باغ و بستان
با برگ و نوا هزار دستان ۷۷

سیرابی سبزه‌های نوخیز
از لولو تر زمرد انگیز ۷۸

لاله ز ورق فشانده شنگرف
کافتاده سیاهیش بر آن حرف ۷۹

زلفین بنفشه از درازی
در پای فتاده وقت بازی ۸۰

غنچه کمر استوار می‌کرد
پیکان کشیی ز خار می‌کرد ۸۱

گل یافت ستبرق حریری
شد باد به گوشواره‌گیری ۸۲

نیلوفر از آفتاب گلرنگ
بر آب سپر فکند بی جنگ ۸۳

سنبل سر نافه باز کرده
گل دست بدو دراز کرده ۸۴

شمشاد به جعد شانه کردن
گلنار به نار دانه کردن ۸۵

نرگس ز دماغ آتشین تاب
چون تب زدگان بجسته از خواب ۸۶

خورشید ز قطره‌های باده
خون از رگ ارغوان گشاده ۸۷

زان چشمه سیم کز سمن رست
نسرین ورقی که داشت می‌شست ۸۸

گل دیده ببوس باز می‌کرد
چون مثل ندید ناز می‌کرد ۸۹

سوسن نه زبان که تیغ در بر
نی نی غلطم که تیغ بر سر ۹۰

مرغان زبان گرفته چون زاغ
بگشاده زبان مرغ در باغ ۹۱

دراج زدل کبابی انگیخت
قمری نمکی ز سینه می‌ریخت ۹۲

هر فاخته بر سر چناری
در زمزمه حدیث یاری ۹۳

بلبل ز درخت سرکشیده
مجنون صفت آه برکشیدی ۹۴

گل چون رخ لیلی از عماری
بیرون زده سر به تاجداری ۹۵

در فصل گلی چنین همایون
لیلی ز وثاق رفت بیرون ۹۶

بند سر زلف تاب داده
گلراز بنفشه آب داده ۹۷

از نوش لبان آن قبیله
گردش چو گهر یکی طویله ۹۸

ترکان عرب نشینشان نام
خوش باشد ترک‌تازی اندام ۹۹

در حلقه آن بتان چون حور
می‌رفت چنانکه چشم به دور ۱۰۰

تا سبزه باغ را به بیند
در سایه سرخ گل نشیند ۱۰۱

با نرگس تازه جام گیرد
با لاله نبید خام گیرد ۱۰۲

از زلف دهد بنفشه را تاب
وز چهره گل شکفته را آب ۱۰۳

آموزد سرو را سواری
شوید ز سمن سپید کاری ۱۰۴

از نافه غنچه باج خواهد
وز ملک چمن خراج خواهد ۱۰۵

بر سبزه ز سایه نخل بندد
بر صورت سرو و گل بخندد ۱۰۶

نه‌نه غرضش نه این سخن بود
نه سرو و گل و نه نسترن بود ۱۰۷

بودس غرض آنکه در پناهی
چون سوختگان برآرد آهی ۱۰۸

با بلبل مست راز گوید
غمهای گذشته باز گوید ۱۰۹

یابد ز نسیم گلستانی
از یار غریب خود نشانی ۱۱۰

باشد که دلش گشاده گردد
باری ز دلش فتاده گردد ۱۱۱

نخلستانی بدان زمین بود
کارایش نقشبند چین بود ۱۱۲

از حله به حله نخل گاهش
در باغ ارم گشاده راهش ۱۱۳

نزهت گاهی چنان گزیده
در بادیه چشم کس ندیده ۱۱۴

لیلی و دگر عروس نامان
رفتند بدان چمن خرامان ۱۱۵

چون گل به میان سبزه بنشست
بر سبزه ز سایه گل همی‌بست ۱۱۶

هرجا که نسیم او درآمد
سوسن بشکفت و گل برآمد ۱۱۷

بر هر چمنی که دست می‌شست
شمشاد دمید و سرو می‌رست ۱۱۸

با سرو بنان لاله رخسار
آمد به نشاط و خنده در کار ۱۱۹

تا یک چندی نشاط می‌ساخت
آخر ز نشاطگه برون تاخت ۱۲۰

تنها بنشست زیر سروی
چون بر پر طوطیی تذروی ۱۲۱

بر سبزه نشسته خرمن گل
نالید چو در بهار بلبل ۱۲۲

نالید و بناله در نهانی
می‌گفت ز روی مهربانی ۱۲۳

کای یار موافق وفادار
وی چون من وهم به من سزاوار ۱۲۴

ای سرو جوانه جوانمرد
وی با دل گرم و با دم سرد ۱۲۵

آی از در آنکه در چنین باغ
آیی و زدائی از دلم داغ ۱۲۶

با من به مراد دل نشینی
من نارون و تو سرو بینی ۱۲۷

گیرم ز منت فراغ من نیست
پروای سرای و باغ من نیست ۱۲۸

آخر به زبان نیکنامی
کم زآنکه فرستیم پیامی؟ ۱۲۹

ناکرده سخن هنوز پرواز
کز رهگذری برآمد آواز ۱۳۰

شخصی غزلی چو در مکنون
می‌خواند ز گفتهای مجنون ۱۳۱

کی پرده در صلاح کارم
امید تو باد پرده دارم ۱۳۲

مجنون به میان موج خونست
لیلی به حساب کار چونست ۱۳۳

مجنون جگری همی‌خراشد
ثلیلی نمک از که می‌تراشد ۱۳۴

مجنون به خدنگ خار سفته است
لیلی به کدام ناز خفته است ۱۳۵

مجنون به هزار نوحه نالد
لیلی چه نشاط می‌سکالد ۱۳۶

مجنون همه درد و داغ دارد
لیلی چه بهار و باغ دارد ۱۳۷

مجنون کمر نیاز بندد
لیلی به رخ که باز خندد ۱۳۸

مجنون ز فراق دل رمیداست
لیلی به چه راحت آرمید است ۱۳۹

لیلی چو سماع این غزل کرد
بگریست وز گریه سنگ حل کرد ۱۴۰

زانسرو بنان بوستانی
می‌دید در او یکی نهانی ۱۴۱

کز دوری دوست بر چه سانست
بر دوست چگونه مهربانست ۱۴۲

چون باز شدند سوی خانه
شد در صدف آن در یگانه ۱۴۳

داننده راز راز ننهفت
با مادرش آنچه دید بر گفت ۱۴۴

تا مادر مشفقش نوازد
در چاره گریش چاره سازد ۱۴۵

مادر ز پی عروس ناکام
سرگشته شده چو مرغ در دام ۱۴۶

می‌گفت گرش گذارم از دست
آن شیفته گشت و این شود مست ۱۴۷

ور صابریی بدو نمایم
بر ناید ازو وزو برآیم ۱۴۸

بر حسرت او دریغ می‌خورد
می‌خورد دریغ و صبر می‌کرد ۱۴۹

لیلی که چو گنج شد حصاری
می‌بود چو ماه در عماری ۱۵۰

می‌زد نفسی گرفته چون میغ
می‌خورد غمی نهفته چون تیغ ۱۵۱

دلتنگ چنانکه بود می‌زیست
بی‌تنگ دلی به عشق در کیست ۱۵۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۲
کانال گوهرین در ایتا
۳۳۰۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۸ - حکایت
گوهر بعدی:بخش ۲۰ - خواستاری ابن‌سلام لیلی را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.