هوش مصنوعی: این متن شعری است که در مدح و ستایش یک پادشاه قدرتمند و عادل سروده شده است. شاعر از فضایل و ویژگی‌های برجسته این پادشاه، از جمله عدالت، دانش، بخشش، و پیروزی‌های نظامی او سخن می‌گوید. همچنین، شاعر به نقش پادشاه در آبادانی کشور و حفظ امنیت و رفاه مردم اشاره می‌کند. در ادامه، شاعر به توصیف عظمت و شکوه پادشاه و تأثیر او بر جهان می‌پردازد و آرزو می‌کند که پادشاهی او پایدار بماند.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از زبان و اصطلاحات پیچیده شعر کلاسیک فارسی و مفاهیم عمیق فلسفی و تاریخی، برای مخاطبان جوان‌تر ممکن است دشوار باشد. همچنین، درک کامل مفاهیم مدح و ستایش و ارتباط آن با تاریخ و فرهنگ نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آگاهی تاریخی دارد که معمولاً در سنین بالاتر به دست می‌آید.

بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

ای دل از این خیال سازی چند
به خیالی خیال بازی چند ۱

از سر این خیال درگذرم
دور به ز این خیالها نظرم ۲

آنچه مقصود شد در این پرگار
چار فصل است به ز فصل بهار ۳

اولین فصل آفرین خدای
کافرینش به فضل اوست به پای ۴

واندگر فصل خطبه نبوی
کین کهن سکه زو گرفت نوی ۵

فصل دیگر دعای شاه جهان
کان دعا در برآورد ز دهان ۶

فصل آخر نصیحت آموزی
پادشه را به فتح و فیروزی ۷

پادشاهی که ملک هفت اقلیم
دخل دولت بدو کند تسلیم ۸

حجت مملکت به قول و به قهر
آیتی در خدا یگانی دهر ۹

خسرو تاج بخش تخت نشان
بر سر تاج و تخت گنج فشان ۱۰

عمده مملکت علاء الدین
حافظ و ناصر زمان و زمین ۱۱

نام او رتبت علا دارد
گر گذشت از فلک روا دارد ۱۲

فلک بی علا چه باشد پست
در علا بی فلک بلندی هست ۱۳

شاه کرپ ارسلان کشور گیر
به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر ۱۴

مهدیی کافتاب این مهد است
دولتش ختم آخرین عهد است ۱۵

رستمی کز فلک سواری رخش
هم بزرگ است و هم بزرگی بخش ۱۶

همسر آسمان و هم کف ابر
هم به تن شیر و هم به نام هژبر ۱۷

قفل هستی چو در کلید آمد
عالم از جوهری پدید آمد ۱۸

اوست آن عالمی که از کف خویش
هردم آرد هزار جوهر بیش ۱۹

صحف گردون ز شرح او ورقی
عرق دریا ز فیض او عرقی ۲۰

بحر و بر هردو زیر فرمانش
بری و بحری آفرین خوانش ۲۱

سربلندی چنان بلند سریر
کز بلندیش خرد گشت ضمیر ۲۲

در بزرگی برابر ملک است
وز بلندی برادر فلک است ۲۳

بر تن دشمنان برقع دوز
برق شمشیر اوست برقع سوز ۲۴

نسل اقسنقری مؤید ازو
اب وجد با کمال ابجد ازو ۲۵

فتح بر خاک پای او زده فرق
فتنه در آب تیغ او شده غرق ۲۶

آب او آتش از اثیر انگیز
خاک او باد را عبیر آمیز ۲۷

در نبردش که شیر خارد دم
اسب دشمن به سر شود نه به سم ۲۸

در صبوحش که خون رز ریزد
زاب یخ بسته آتش انگیزد ۲۹

حربه را چون به حرب تیز کند
روز را روز رستخیز کند ۳۰

چون در کان جود بگشاید
گنج بخشد گناه بخشاید ۳۱

شه چو دریاست بی‌دروغ و دریغ
جزر و مدش به تازیانه و تیغ ۳۲

هرچه آرد به زخم تیغ فراز
به سر تازیانه بخشد باز ۳۳

مشتری‌وار بر سپهر بلند
گور کیوان کند به سم سمند ۳۴

گر ندیدی بر اژدها شیری
وافتابی کشیده شمشیری ۳۵

شاه را بین که در مصاف و شکار
اژدها صورتست و شیر سوار ۳۶

ناچخش زیر اژدهای علم
اژدها را چو مار کرده قلم ۳۷

تنگی مطرحش به تیر دو شاخ
کرده بر شیر شرزه گور فراخ ۳۸

نوک تیرش به هر کجا که بتافت
گه جگر دوخت گناه موی شکافت ۳۹

بازی خرس برده از شمشیر
خرس بازی در آوریده به شیر ۴۰

شیرگیری ولیک نز مستی
شیرگیری به اژدها دستی ۴۱

گرگ درنده را به کوه سهند
دست و پائی به یک دو شاخ افکند ۴۲

شه چو از گرگ دست و پا برده
شیر با او به دست و پا مرده ۴۳

تیرش از دست گرگ و پای پلنگ
برسم گور کرده صحرا تنگ ۴۴

صیدگاهش ز خون دریا جوش
گاه گرگینه گه پلنگی پوش ۴۵

بر گرازی که تیغ راند تیز
گیرد از زخم او گراز گریز ۴۶

چون به چرم کمان درآرد زور
چرم را بر گوزن سازد گور ۴۷

کند ارپای در نهد به مصاف
سنگ را چون عقیق زهره شکاف ۴۸

آن نماید به تیغ زهراندود
کاسمان از زمین برآرد دود ۴۹

اوست در بزم ورزم یافته نام
جان ده و جان ستان به تیغ و به جام ۵۰

خاک تیره ز روشنائی او
چشم روشن به آشنائی او ۵۱

ناف خلقش چو کلک رسامان
مشک در جیب و لعل در دامان ۵۲

گشته از مشک و لعل او همه جای
مملکت عقد بند و غالیه‌سای ۵۳

از قبای چنو کله‌داری
ز آسمان تا زمین کله‌واری ۵۴

وز کمان چنو جهان‌گیری
چرخ نه قبضه کمترین تیری ۵۵

زان بزرگی که در سگالش اوست
چار گوهر چهار بالش اوست ۵۶

دشمنش چون درخت بیخ زده
بر در او به چار میخ زده ۵۷

ز آفتاب جلال اوست چو ماه
روی ما سرخ و روی خصم سیاه ۵۸

چه عجب کافتاب زرین نعل
کوه را سنگ داد و کانرا لعل ۵۹

گوهر کان حرم دریده اوست
کان گوهر درم خریده اوست ۶۰

داد جرعش به کوه و دریا قوت
نام این در نشان آن یاقوت ۶۱

پاس دار دو حکم در دو سرای
ضابط حکم خلق و حکم خدای ۶۲

می‌پذیرد ز فیض یزدان ساز
می‌رساند به بندگانش باز ۶۳

چون جهان زو گرفت پیروزی
فرخی بادش از جهان روزی ۶۴

همه روزش خجسته باد به فال
پادشاهیش را مباد زوال ۶۵

نظم اولاد او به سعد نجوم
در بدر باد تا ابد منظوم ۶۶

از فروغ دو صبح زیبا چهر
باد روشن چو آفتاب سپهر ۶۷

دو ملک زاده بلند سریر
این جهان‌جوی و آن ولایت‌گیر ۶۸

این فریدون صفت به دانش ورای
وان به کیخسروی رکیب گشای ۶۹

نقش این بر طراز افسروگاه
نصرت‌الدین ملک محمد شاه ۷۰

نام آن بر فلک ز راه رصد
گشته من بعدی اسمه احمد ۷۱

دایم این را ز نصرتست کلید
وان ز فتح فلک شدست پدید ۷۲

نصرت این را به تربیت کاری
فلک آنرا به تقویت داری ۷۳

این ز نصرت زده سه پایه بخت
فلک آنرا چهار پایه تخت ۷۴

چشم شه زیر چرخ مینائی
باد روشن بدین دو بینائی ۷۵

دور ملکش بدین دو قطب جلال
منتظم باد بر جنوب و شمال ۷۶

دولتش صید و صید فربه باد
روزش از روز و شب به باد ۷۷

باد محجوبه نقاب شبش
نور صبح محمدی نسبش ۷۸

این چو آبادی چرخ باد بجود
وان شده ختم امهات وجود ۷۹

نام این خضر جاودانی باد
حکم آن آب زندگانی باد ۸۰

در حفاظ خط سلیمانی
عرش بلقیس باد نورانی ۸۱

سایه شه که هست چشمه نور
زان گل و گلستان مبادا دور ۸۲

ازلی شد جهان پناهی او
ابدی باد پادشاهی او ۸۳

ای کمر بسته کلاه تو بخت
زنده‌دار جهان به تاج و به تخت ۸۴

شب به پاس تو هندویست سیاه
بسته بر گرد خود جلاجل ماه ۸۵

صبح مفرد رو حمایل کش
در رکابت نفس برآرد خوش ۸۶

شام دیلم گله که چاکر تست
مشکبو از کیائی در تست ۸۷

روز رومی چو شب شود زنگی
گر برونش کنی ز سرهنگی ۸۸

در همه سفره کاسمان دارد
اجری مملکت دو نان دارد ۸۹

کمتر اجری خور ترا به قیاس
قوت هفت اختر است جرعه کاس ۹۰

خاتم نصرت الهی را
ختم بر تست پادشاهی را ۹۱

آسمان کافتاب ازو اثریست
بر میان تو کمترین کمریست ۹۲

مه که از چرخ تخت زر کرده است
با سریر تو سر به سر کرده است ۹۳

آب باران که اصل پاکی شد
با تو چون چشم شور خاکی شد ۹۴

لعل با تیغ تو خزف رنگی
کوه با حلم تو سبک سنگی ۹۵

پادشاهان که در جهان هستند
هر یک ابری به دست بر بستند ۹۶

جز یک ابر تو کابر نیسانیست
آن دیگر ابرها زمستانیست ۹۷

خوان نهند آنگهی که خون بخورند
نان دهند آنگهی که جان ببرند ۹۸

تو بر آن کس که سایه‌اندازی
دیر خوانی و زود بنوازی ۹۹

قدر اهل هنر کسی داند
که هنر نامه‌ها بسی خواند ۱۰۰

آنکه عیب از هنر نداند باز
زو هنرمند کی پذیرد ساز ۱۰۱

ملک را ز آفرینشت شرفست
وآفرین‌نامه‌ای به هر طرفست ۱۰۲

در یزک داری ولایت جود
دولت تست پاسدار وجود ۱۰۳

رونقی کز تو دید دولت و دین
باغ نادیده ز ابر فروردین ۱۰۴

گر کیان را به طالع فرخ
هفت خوان بود با دوازده رخ ۱۰۵

آسمان با بروج او به درست
هفت خوان و دوازده رخ تست ۱۰۶

همه عالم تنست و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل ۱۰۷

چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد ۱۰۸

زان ولایت که مهتران دارند
بهترین جای بهتران دارند ۱۰۹

دل توئی وین مثل حکایت تست
که دل مملکت ولایت تست ۱۱۰

ای به خضر و سکندری مشهور
مملکت را ز علم و عدل تو نور ۱۱۱

ز آهنی گر سکندر آینه ساخت
خضر اگر سوی آب حیوان تاخت ۱۱۲

گوهر آینه است سینه تو
آب حیوان در آبگینه تو ۱۱۳

هر ولایت که چون تو شه دارد
ایزد از هر بدش نگه دارد ۱۱۴

زان سعادت که در سرت دانند
مقبل هفت کشورت خوانند ۱۱۵

پنجمین کشور از تو آبادان
وز تو شش کشور دیگر شادان ۱۱۶

همه مرزی ز مهربانی تو
به تمنای مرزبانی تو ۱۱۷

چار شه داشتند چار طراز
پنجمین شان توئی به عمر دراز ۱۱۸

داشت اسکندر ارسطاطالیس
کز وی آموخت علمهای نفیس ۱۱۹

بزم نوشیروان سپهری بود
کز جهانش بزرگمهری بود ۱۲۰

بود پرویز را چه باربدی
که نوا صد نه صدهزار زدی ۱۲۱

وان ملک را که بد ملکشه نام
بود دین‌پروری چو خواجه نظام ۱۲۲

تو کز ایشان به افسری داری
چون نظامی سخنوری داری ۱۲۳

ای نظامی بلند نام از تو
یافته کار او نظام از تو ۱۲۴

خسروان دیگر زکان گزاف
می‌زنند از خزینه بخشی لاف ۱۲۵

دانه در خاک شور می‌ریزند
سرمه در چشم کور می‌بیزند ۱۲۶

در گل شوره دانه افشانی
بر نیارد مگر پشیمانی ۱۲۷

در زمینی درخت باید کشت
کاورد میوه‌ای چو باغ بهشت ۱۲۸

باده چون خاک را دهد ساقی
نام دهقان کجا بود باقی ۱۲۹

جز تو کز داد و دانشت حرمیست
کیست کو را به جای خود کرمیست ۱۳۰

من که الحق شناختم به قیاس
کاهل فرهنگ را تو داری پاس ۱۳۱

نخری زرق کیمیاسازان
نپذیری فریب طنازان ۱۳۲

نقش این کارنامه ابدی
در تو بستم به طالع رصدی ۱۳۳

مقبل آن کس که دخل دانه او
بر چنین آورد به خانه او ۱۳۴

کابد الدهر تا بود بر جای
باشد از نام او صحیفه گشای ۱۳۵

نه چنان کز پس قرانی چند
قلمش درکشد سپهر بلند ۱۳۶

چونکه پختم به دور هفت هزار
دیگ پختی چنین به هفت افزار ۱۳۷

نوشش از بهر جان فروزی تست
نوش بادت بخور که روزی تست ۱۳۸

چاشنی گیریش به جان کردم
وانگهی بر تو جانفشان کردم ۱۳۹

ای فلکها به خویش تو بلند
هم فلک زاد و هم فلک پیوند ۱۴۰

بر فلک چون پرم که من زمیم
کی رسم در فرشته کادمیم ۱۴۱

خواستم تا به نیشکر قلمی
سبزه رویانم از سواد زمی ۱۴۲

از شکر توشه‌های راه کنم
تا شکر ریز بزم شاه کنم ۱۴۳

گز نیم محرم شکر ریزی
پاس دار شهم به شب خیزی ۱۴۴

آفتابست شاه عالمتاب
دیده من شده برابرش آب ۱۴۵

آفتاب ار توان بر آب زدن
آب نتوان بر آفتاب زدن ۱۴۶

چشم با چشمه‌گر نمی‌سازد
با خیالش خیال می‌بازد ۱۴۷

چیست کان نیست در خزینه شاه
به جز این نقد نو رسیده ز راه ۱۴۸

دستگاهیش ده به سم سمند
تا شود پایگاهش از تو بلند ۱۴۹

کشته کوه کابر ساقی اوست
خوردن آب چه ندارد دوست ۱۵۰

من که محتاج آب آن دستم
از دگر آبها دهان بستم ۱۵۱

نقص در باشد اربها کنمش
هم به تسلیم شه رها کنمش ۱۵۲

گر نیوشی چو زهره راه نوم
کنی انگشت کش چو ماه نوم ۱۵۳

ورنه بینی که نقش بس خردست
باد ازین گونه گل بسی بردست ۱۵۴

عمر بادت که داد و دین داری
آن دهادت خدا که این داری ۱۵۵

هرچه نیک اوفتد ز دولت تست
عهد آن چیز باد بر تو درست ۱۵۶

وآنچه دور افتد از عنایت تو
دور باد از تو و ولایت تو ۱۵۷

باد تا بر سپهر تابد هور
دوستت دوستکام و دشمن کور ۱۵۸

دشمنانت چنان که با دل تنگ
سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ ۱۵۹

بیشیت هست بیش دانی باد
وز همه بیش زندگانی باد ۱۶۰

از حد دولت تو دست زوال
دور و مهجور باد در همه حال ۱۶۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۱
کانال گوهرین در ایتا
۶۲۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۴ - سبب نظم کتاب
گوهر بعدی:بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.