هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به بررسی مفاهیم فلسفی، اخلاقی و اجتماعی میپردازد. شاعر از سخن و قدرت آن، اهمیت خرد و دانش، و تفاوت بین انسان و حیوان سخن میگوید. همچنین به موضوعاتی مانند زندگی، مرگ، خوشخلقی، بدخلقی، دوستی، دشمنی، و ارزش کار و تلاش اشاره میکند. شاعر از دنیای مادی و معنوی، و تفاوت بین آنها نیز صحبت میکند و به خواننده توصیه میکند که به دنبال خرد و دانش باشد و از دنیای مادی فاصله بگیرد.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و اشارات موجود در متن ممکن است برای خوانندگان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز
آنچه او هم نوست و هم کهن است
سخن است و در این سخن سخن است ۱
ز آفرینش نزاد مادر کن
هیچ فرزند خوبتر ز سخن ۲
تا نگوئی سخنوران مردند
سر به آب سخن فرو بردند ۳
چون بری نام هر کرا خواهی
سر برآرد ز آب چون ماهی ۴
سخنی کو چو روح بیعیب است
خازن گنج خانه غیب است ۵
قصه ناشینده او داند
نامه نانبشته او خواند ۶
بنگر از هرچه آفرید خدای
تا ازو جز سخن چه ماند به جای ۷
یادگاری کز آدمیزاد است
سخن است آن دگر همه باد است ۸
جهد کن کز نباتی و کانی
تا به عقلی و تا به حیوانی ۹
باز دانی که در وجود آن چیست
کابدالدهر میتواند زیست ۱۰
هر که خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت ۱۱
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هرکه این نقش خواند باقی ماند ۱۲
چون تو خود را شناختی بدرست
نگذری گرچه بگذری ز نخست ۱۳
وانکسان کز وجود بی خبرند
زین درآیند وزان دگر گذرند ۱۴
روزنه بیغبار و در بیدود
کس نبیند در آفتاب چه سود ۱۵
هست خشنود هر کس از دل خویش
نکند کس عمارت گل خویش ۱۶
هرکسی در بهانه تیز هش است
کس نگوید که دوغ من ترش است ۱۷
بالغانی که بلغه کارند
سر به جذر اصم فرو نارند ۱۸
صاحب مایه دوربین باشد
مایه چون کم بود چنین باشد ۱۹
مرد با مایه را گر آگاهست
شحنه باید که دزد در راهست ۲۰
خواجه چین که نافهبار کند
مشگر از انگژه حصار کند ۲۱
پر هدهد به زیر پر عقاب
گوی برد از پرندگان به شتاب ۲۲
ز آفت ایمن نیند ناموران
بی خطر هست کار بیخطران ۲۳
مرغ زیرک به جستجوی طعام
به دو پای اوفتد همی در دام ۲۴
هرکجا چون زمین شکم خواریست
از زمین خورد او شکمواریست ۲۵
با همه خورد و برد ازین انبار
کم نیاید جوی به آخر کار ۲۶
جو به جو هرچه زوستانی باز
یک به یک هم بدو رسانی باز ۲۷
شمع وارت چو تاج زر باید
گریه از خنده بیشتر باید ۲۸
آن مفرح که لعل دارد و در
خنده کم شد است و گریه پر ۲۹
هر کسی را نهفته یاری هست
دوستی هست و دوستداری هست ۳۰
خرد است آن کز او رسد یاری
همه داری اگر خرد داری ۳۱
هرکه داد خرد نداند داد
آدمی صورتست و دیو نهاد ۳۲
وان فرشته که آدمی لقب است
زیرکانند و زیرکی عجب است ۳۳
در ازل بود آنچه باید بود
جهد امروز ما ندارد سود ۳۴
کار کن زانکه به بود به سرشت
کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت ۳۵
هرکه در بند کار خود باشد
با تو گر نیک نیست بد باشد ۳۶
با تن مرد بد کند خویشی
در حق دیگران بداندیشی ۳۷
همتی را که هست نیک اندیش
نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش ۳۸
آنچنان زی که گر رسد خاری
نخوری طعن دشمنان باری ۳۹
این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش ۴۰
گرچه دست تو خود نگیرد کس
پای بر تو فرو نکوبد بس ۴۱
آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود ۴۲
نان مخور پیش ناشتا منشان
ور خوری جمله را به خوان بنشان ۴۳
پیش مفلس زر زیاده مسنج
تا نه پیچد چو اژدها بر گنج ۴۴
گر بود باد باد نوروزی
به که پیشش چراغ نفروزی ۴۵
آدمی نز پی علف خواریست
از پی زیرکی و هشیاریست ۴۶
سگ بر آن آدمی شرف دارد
که چو خر دیده بر علف دارد ۴۷
کوش تا خلق را به کار آئی
تا به خلقت جهان بیارائی ۴۸
چون گل آنبه که خوی خوشداری
تا در آفاق بوی خوش داری ۴۹
نشنیدی که آن حکیم چه گفت
خواب خوش دید هرکه او خوش خفت ۵۰
هرکه بدخو بود گه زادن
هم برآن خوست وقت جان دادن ۵۱
وانکه زاده بود به خوش خوئی
مردنش هست هم به خوشروئی ۵۲
سختگیری مکن که خاک درشت
چون تو صد را ز بهر نانی کشت ۵۳
خاک پیراستن چه کار بود
حامل خاک خاکسار بود ۵۴
گر کسی پرسدت که دانش پاک
ز آدمی خیزد آدمی از خاک ۵۵
گو گلاب از گل و گل از خارست
نوش در مهره مهره در مارست ۵۶
با جهان کوش تا دغا نزنی
خیمه در کام اژدها نزنی ۵۷
دوستی ز اژدها نشاید جست
کاژدها آدمی خورد به درست ۵۸
گر سگی خود بود مرقعپوش
سگ دلی را کجا کند فرموش ۵۹
دوستانی که با نفاق افتند
دشمنان را هم اتفاق افتند ۶۰
چون مگس بر سیه سپید خزند
هردو را رنگ برخلاف رزند ۶۱
به کز این ره زنان کناره کنی
برخود این چار بند پاره کنی ۶۲
در چنین دور کاهل دین پستند
یوسفان گرگ و زاهدان مستند ۶۳
نتوان برد جان مگر به دو چیز
به بدی و به بد پسندی نیز ۶۴
حاش لله که بندگان خدای
این چنین بند بر نهند به پای ۶۵
از پی دوزخ آتش انگیزند
نفط جویند و طلق را ریزند ۶۶
خیز تا فتنه زیر پای آریم
شرط فرمانبری به جای آریم ۶۷
به جوی زر نیازمندی چند
هفت قفلی و چاربندی چند ۶۸
لاله را بین که باد رخت ربود
از پی یک دو قلب خونآلود ۶۹
چو درمنه درم ندارد هیچ
باد در پیکرش نیارد هیچ ۷۰
گنج بر سر مشو چو ابر سفید
پای بر گنج باش چون خورشید ۷۱
تا زمینی کز ابر تر گردد
از زمین بوش تو به زر گردد ۷۲
کیسه زر بر آفتاب فشان
سنگ در لعل آفتاب نشان ۷۳
تو به زر چشم روشنی و به دست
چشم روشن کن جهان خردست ۷۴
زر دو حرفست هردو بیپیوند
زین پراکنده چند لافی چند ۷۵
دل مکن چون زمین زر آگنده
تا نگردی چو زر پراگنده ۷۶
هر نگاری که زر بود بدنش
لاجوردی رزند پیرهنش ۷۷
هر ترازو که گرد زر گردد
سنگسار هزار در گردد ۷۸
کرده گیرت به هم به بانگی چند
از حلال و حرام دانگی چند ۷۹
آمده لاابالیی برده
سیم کش زنده سیم کش مرده ۸۰
زر به خوردن مفرح طربست
چون نهی رنج و بیم را سببست ۸۱
آنکه خود را ز رنج و بیم کشی
زر پرستی بود نه سیم کشی ۸۲
ابلهی بین که از پی سنگی
دوست با دوست میکند جنگی ۸۳
به که دل زان خزانه برداری
که ازو رنج و بیم برداری ۸۴
تشنه را کی نشاط راه افتد
کی زید گر در آب چاه افتد ۸۵
آنچ زو بگذرد و بگذاری
چند بندی و چند برداری ۸۶
خانه دیو شد جهان بشتاب
تا نگردی چو دیو خانه خراب ۸۷
خانه دیو دیو خانه بود
گر خود ایوان خسروانه بود ۸۸
چند حمالی جهان کردن
در زمین حمل زر نهان کردن ۸۹
گر سه حمال کارگر داری
چار حمال خانه برداری ۹۰
خاک و بادی که با تو مختلفست
خاک بیالف و باد بیالفست ۹۱
خار کز نخل دور شد تاجش
به که سازند سیخ تتماجش ۹۲
آری آنرا که در شکم دهلست
برگ تتماج به ز برگ گلست ۹۳
به که دندان کنی ز خوردن پر
تا گرامی شوی چو دانه در ۹۴
شانه کو را هزار دندانست
دست در ریش هر کسی زانست ۹۵
تا رسیدن به نوشداروی دهر
خورد باید هزار شربت زهر ۹۶
بر در این دکان قصابی
بی جگر کم نوالهای یابی ۹۷
صد جگر پار شده به هر سوئی
تا در آمد پهی به پهلوئی ۹۸
گردن صد هزار سر بشکست
تا یکی گر دران ز گردن رست ۹۹
آن یکی پا نهاده بر سر گنج
وین ز بهر یکی قراضه برنج ۱۰۰
نیست چون کار بر مرادکسی
بیمرادی به از مراد بسی ۱۰۱
هر مرادی که دیر یابد مرد
مژده باشد به عمر دیر نورد ۱۰۲
دیر زی به که دیر یابد کام
کز تمامیست کار عمر تمام ۱۰۳
لعل کو دیر زاد دیر بقاست
لاله کامد سبک سبک برخاست ۱۰۴
چند چون شمع مجلس افروزی
جلوهسازی و خویشتنسوزی ۱۰۵
پای بگشای ازین بهیمی سم
سر برون آر ازین سفالین خم ۱۰۶
از سر این شاخ هفت بیخ بزن
وز سم این نعل چار میخ بکن ۱۰۷
بر چنین چاره بوریا بر سر
مرده چون سنگ و بوریا مگذر ۱۰۸
زنده چون برق میر تاخندی
جان خدائی به از تنومندی ۱۰۹
گر مریدی چنانک رانندت
بر رهی رو که پیر خوانندت ۱۱۰
از مریدان بیمراد مباش
در توکل کم اعتقاد مباش ۱۱۱
من که مشکل گشای صد گرهم
دهخدای ده و برون دهم ۱۱۲
گر درآید ز راه مهمانی
کیست کو در میان نهد خوانی ۱۱۳
عقل داند که من چه میگویم
زین اشارت که شد چه میجویم ۱۱۴
نیست از نیستی شکست مرا
گله زانکس که هست هست مرا ۱۱۵
ترکیم را در این حبش نخرند
لاجرم دو غبای خوش نخورند ۱۱۶
تا در این کوره طبیعت پز
خامیی داشتم چو میوه رز ۱۱۷
روزگارم به حصر می میخورد
تو تیاهای حصر می میکرد ۱۱۸
چون رسیدم به حد انگوری
میخورم نیشهای زنبوری ۱۱۹
می که جز جرعه زمین نبود
قدر انگور بیش ازین نبود ۱۲۰
بر طریقی روم که رانندم
لاجرم آب خفته خوانندم ۱۲۱
آب گویند چون شود در خواب
چشمه زر بود نه چشمه آب ۱۲۲
غلطند آب خفته باشد سیم
یخ گواهی دهد بر این تسلیم ۱۲۳
سیم را کی بود مثابت زر
فرق باشد ز شمس تا به قمر ۱۲۴
سیم بی یا ز مس نمونه بود
خاصه آنگه که باژگونه بود ۱۲۵
آهن من که زرنگار آمد
در سخن بین که نقره کار آمد ۱۲۶
مرد آهن فروش زر پوشد
کاهنی را به نقره بفروشد ۱۲۷
وای بر زرگری که وقت شمار
زرش از نقره کم بود به عیار ۱۲۸
از جهان این جنایتم سخت است
کز هنر نیست دولت از بخت است ۱۲۹
آن مبصر که هست نقدشناس
نیم جو نیستش ز روی قیاس ۱۳۰
وآنکه او پنبه از کتا نشناخت
آسمان را ز ریسمان نشناخت ۱۳۱
پر کتان و قصب شد انبارش
زر به صندوق و خز به خروارش ۱۳۲
چون چنین است کار گوهر و سیم
از فراغت چه برد باید بیم ۱۳۳
چند تیمار ازین خرابه کشیم
آفتابی در آفتابه کشیم ۱۳۴
آید آواز هر کس از دهلیز
روزی آواز ما برآید نیز ۱۳۵
چون من این قصه چند کس گفتند
هم در آن قصه عاقبت خفتند ۱۳۶
واجب آن شد که کار دریابم
گر نگیرد چو دیگران خوابم ۱۳۷
راه رو را بسیچ ره شرطست
تیز راندن ز بیمگه شرطست ۱۳۸
میروم من خرم نمیآید
خود شدن باورم نمیآید ۱۳۹
آنگه از رفتنم خبر باشد
کاشیانم برون در باشد ۱۴۰
چند گویای بی خبر بودن
دیده در بسته در بر آمودن ۱۴۱
یک ره از دیدها فرامش باش
محرم راز باش و خامش باش ۱۴۲
تا بدانی که هر چه میدانی
غلطی یا غلط همیخوانی ۱۴۳
پیل بفکن که سیل ره کندست
پیلکیهای چرخ بین چندست ۱۴۴
خاک را پیل چرخ کرده مغاک
به چنین پیل گل ندارد باک؟ ۱۴۵
بنگر اول که آمدی ز نخست
زآنچه داری چه داشتی به درست ۱۴۶
آن بری زین دو پیل ناوردی
کاولین روز با خود آوردی ۱۴۷
وام دریا و کوه در گردن
با فلک رقص چون توان کردن ۱۴۸
کوش تا وام جمله باز دهی
تا تو مانی و یک ستور تهی ۱۴۹
چون ز بار جهان نداری جو
در جهان هرکجا که خواهی رو ۱۵۰
پیش ازانت فکند باید رخت
کافسرت را فرو کشند از تخت ۱۵۱
روز باشد که صد شکوفه پاک
از غبار حسد فتد بر خاک ۱۵۲
من که چون گل سلاح ریختهام
هم ز خار حسد گریختهام ۱۵۳
تا مگر دلق پوشی جسدم
طلق ریزد بر آتش حسدم ۱۵۴
ره در این بیمگاه تا مردن
این چنین میتوان به سر بردن ۱۵۵
چون گذشتم ازین رباط کهن
گو فلک را هرآنچه خواهی کن ۱۵۶
چند باشی نظامیا دربند
خیز و آوازهای برآر بلند ۱۵۷
جان درافکن به حضرت احدی
تا بیابی سعادت ابدی ۱۵۸
گوش پیچیدگان مکتب کن
چون در آموختند لوح سخن ۱۵۹
علم را خازن عمل کردند
مشکل کاینات حل کردند ۱۶۰
هرکسی راه خوابگاهی رفت
چون که هنگام خوابش آمد خفت ۱۶۱
سخن است و در این سخن سخن است ۱
ز آفرینش نزاد مادر کن
هیچ فرزند خوبتر ز سخن ۲
تا نگوئی سخنوران مردند
سر به آب سخن فرو بردند ۳
چون بری نام هر کرا خواهی
سر برآرد ز آب چون ماهی ۴
سخنی کو چو روح بیعیب است
خازن گنج خانه غیب است ۵
قصه ناشینده او داند
نامه نانبشته او خواند ۶
بنگر از هرچه آفرید خدای
تا ازو جز سخن چه ماند به جای ۷
یادگاری کز آدمیزاد است
سخن است آن دگر همه باد است ۸
جهد کن کز نباتی و کانی
تا به عقلی و تا به حیوانی ۹
باز دانی که در وجود آن چیست
کابدالدهر میتواند زیست ۱۰
هر که خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت ۱۱
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هرکه این نقش خواند باقی ماند ۱۲
چون تو خود را شناختی بدرست
نگذری گرچه بگذری ز نخست ۱۳
وانکسان کز وجود بی خبرند
زین درآیند وزان دگر گذرند ۱۴
روزنه بیغبار و در بیدود
کس نبیند در آفتاب چه سود ۱۵
هست خشنود هر کس از دل خویش
نکند کس عمارت گل خویش ۱۶
هرکسی در بهانه تیز هش است
کس نگوید که دوغ من ترش است ۱۷
بالغانی که بلغه کارند
سر به جذر اصم فرو نارند ۱۸
صاحب مایه دوربین باشد
مایه چون کم بود چنین باشد ۱۹
مرد با مایه را گر آگاهست
شحنه باید که دزد در راهست ۲۰
خواجه چین که نافهبار کند
مشگر از انگژه حصار کند ۲۱
پر هدهد به زیر پر عقاب
گوی برد از پرندگان به شتاب ۲۲
ز آفت ایمن نیند ناموران
بی خطر هست کار بیخطران ۲۳
مرغ زیرک به جستجوی طعام
به دو پای اوفتد همی در دام ۲۴
هرکجا چون زمین شکم خواریست
از زمین خورد او شکمواریست ۲۵
با همه خورد و برد ازین انبار
کم نیاید جوی به آخر کار ۲۶
جو به جو هرچه زوستانی باز
یک به یک هم بدو رسانی باز ۲۷
شمع وارت چو تاج زر باید
گریه از خنده بیشتر باید ۲۸
آن مفرح که لعل دارد و در
خنده کم شد است و گریه پر ۲۹
هر کسی را نهفته یاری هست
دوستی هست و دوستداری هست ۳۰
خرد است آن کز او رسد یاری
همه داری اگر خرد داری ۳۱
هرکه داد خرد نداند داد
آدمی صورتست و دیو نهاد ۳۲
وان فرشته که آدمی لقب است
زیرکانند و زیرکی عجب است ۳۳
در ازل بود آنچه باید بود
جهد امروز ما ندارد سود ۳۴
کار کن زانکه به بود به سرشت
کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت ۳۵
هرکه در بند کار خود باشد
با تو گر نیک نیست بد باشد ۳۶
با تن مرد بد کند خویشی
در حق دیگران بداندیشی ۳۷
همتی را که هست نیک اندیش
نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش ۳۸
آنچنان زی که گر رسد خاری
نخوری طعن دشمنان باری ۳۹
این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش ۴۰
گرچه دست تو خود نگیرد کس
پای بر تو فرو نکوبد بس ۴۱
آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود ۴۲
نان مخور پیش ناشتا منشان
ور خوری جمله را به خوان بنشان ۴۳
پیش مفلس زر زیاده مسنج
تا نه پیچد چو اژدها بر گنج ۴۴
گر بود باد باد نوروزی
به که پیشش چراغ نفروزی ۴۵
آدمی نز پی علف خواریست
از پی زیرکی و هشیاریست ۴۶
سگ بر آن آدمی شرف دارد
که چو خر دیده بر علف دارد ۴۷
کوش تا خلق را به کار آئی
تا به خلقت جهان بیارائی ۴۸
چون گل آنبه که خوی خوشداری
تا در آفاق بوی خوش داری ۴۹
نشنیدی که آن حکیم چه گفت
خواب خوش دید هرکه او خوش خفت ۵۰
هرکه بدخو بود گه زادن
هم برآن خوست وقت جان دادن ۵۱
وانکه زاده بود به خوش خوئی
مردنش هست هم به خوشروئی ۵۲
سختگیری مکن که خاک درشت
چون تو صد را ز بهر نانی کشت ۵۳
خاک پیراستن چه کار بود
حامل خاک خاکسار بود ۵۴
گر کسی پرسدت که دانش پاک
ز آدمی خیزد آدمی از خاک ۵۵
گو گلاب از گل و گل از خارست
نوش در مهره مهره در مارست ۵۶
با جهان کوش تا دغا نزنی
خیمه در کام اژدها نزنی ۵۷
دوستی ز اژدها نشاید جست
کاژدها آدمی خورد به درست ۵۸
گر سگی خود بود مرقعپوش
سگ دلی را کجا کند فرموش ۵۹
دوستانی که با نفاق افتند
دشمنان را هم اتفاق افتند ۶۰
چون مگس بر سیه سپید خزند
هردو را رنگ برخلاف رزند ۶۱
به کز این ره زنان کناره کنی
برخود این چار بند پاره کنی ۶۲
در چنین دور کاهل دین پستند
یوسفان گرگ و زاهدان مستند ۶۳
نتوان برد جان مگر به دو چیز
به بدی و به بد پسندی نیز ۶۴
حاش لله که بندگان خدای
این چنین بند بر نهند به پای ۶۵
از پی دوزخ آتش انگیزند
نفط جویند و طلق را ریزند ۶۶
خیز تا فتنه زیر پای آریم
شرط فرمانبری به جای آریم ۶۷
به جوی زر نیازمندی چند
هفت قفلی و چاربندی چند ۶۸
لاله را بین که باد رخت ربود
از پی یک دو قلب خونآلود ۶۹
چو درمنه درم ندارد هیچ
باد در پیکرش نیارد هیچ ۷۰
گنج بر سر مشو چو ابر سفید
پای بر گنج باش چون خورشید ۷۱
تا زمینی کز ابر تر گردد
از زمین بوش تو به زر گردد ۷۲
کیسه زر بر آفتاب فشان
سنگ در لعل آفتاب نشان ۷۳
تو به زر چشم روشنی و به دست
چشم روشن کن جهان خردست ۷۴
زر دو حرفست هردو بیپیوند
زین پراکنده چند لافی چند ۷۵
دل مکن چون زمین زر آگنده
تا نگردی چو زر پراگنده ۷۶
هر نگاری که زر بود بدنش
لاجوردی رزند پیرهنش ۷۷
هر ترازو که گرد زر گردد
سنگسار هزار در گردد ۷۸
کرده گیرت به هم به بانگی چند
از حلال و حرام دانگی چند ۷۹
آمده لاابالیی برده
سیم کش زنده سیم کش مرده ۸۰
زر به خوردن مفرح طربست
چون نهی رنج و بیم را سببست ۸۱
آنکه خود را ز رنج و بیم کشی
زر پرستی بود نه سیم کشی ۸۲
ابلهی بین که از پی سنگی
دوست با دوست میکند جنگی ۸۳
به که دل زان خزانه برداری
که ازو رنج و بیم برداری ۸۴
تشنه را کی نشاط راه افتد
کی زید گر در آب چاه افتد ۸۵
آنچ زو بگذرد و بگذاری
چند بندی و چند برداری ۸۶
خانه دیو شد جهان بشتاب
تا نگردی چو دیو خانه خراب ۸۷
خانه دیو دیو خانه بود
گر خود ایوان خسروانه بود ۸۸
چند حمالی جهان کردن
در زمین حمل زر نهان کردن ۸۹
گر سه حمال کارگر داری
چار حمال خانه برداری ۹۰
خاک و بادی که با تو مختلفست
خاک بیالف و باد بیالفست ۹۱
خار کز نخل دور شد تاجش
به که سازند سیخ تتماجش ۹۲
آری آنرا که در شکم دهلست
برگ تتماج به ز برگ گلست ۹۳
به که دندان کنی ز خوردن پر
تا گرامی شوی چو دانه در ۹۴
شانه کو را هزار دندانست
دست در ریش هر کسی زانست ۹۵
تا رسیدن به نوشداروی دهر
خورد باید هزار شربت زهر ۹۶
بر در این دکان قصابی
بی جگر کم نوالهای یابی ۹۷
صد جگر پار شده به هر سوئی
تا در آمد پهی به پهلوئی ۹۸
گردن صد هزار سر بشکست
تا یکی گر دران ز گردن رست ۹۹
آن یکی پا نهاده بر سر گنج
وین ز بهر یکی قراضه برنج ۱۰۰
نیست چون کار بر مرادکسی
بیمرادی به از مراد بسی ۱۰۱
هر مرادی که دیر یابد مرد
مژده باشد به عمر دیر نورد ۱۰۲
دیر زی به که دیر یابد کام
کز تمامیست کار عمر تمام ۱۰۳
لعل کو دیر زاد دیر بقاست
لاله کامد سبک سبک برخاست ۱۰۴
چند چون شمع مجلس افروزی
جلوهسازی و خویشتنسوزی ۱۰۵
پای بگشای ازین بهیمی سم
سر برون آر ازین سفالین خم ۱۰۶
از سر این شاخ هفت بیخ بزن
وز سم این نعل چار میخ بکن ۱۰۷
بر چنین چاره بوریا بر سر
مرده چون سنگ و بوریا مگذر ۱۰۸
زنده چون برق میر تاخندی
جان خدائی به از تنومندی ۱۰۹
گر مریدی چنانک رانندت
بر رهی رو که پیر خوانندت ۱۱۰
از مریدان بیمراد مباش
در توکل کم اعتقاد مباش ۱۱۱
من که مشکل گشای صد گرهم
دهخدای ده و برون دهم ۱۱۲
گر درآید ز راه مهمانی
کیست کو در میان نهد خوانی ۱۱۳
عقل داند که من چه میگویم
زین اشارت که شد چه میجویم ۱۱۴
نیست از نیستی شکست مرا
گله زانکس که هست هست مرا ۱۱۵
ترکیم را در این حبش نخرند
لاجرم دو غبای خوش نخورند ۱۱۶
تا در این کوره طبیعت پز
خامیی داشتم چو میوه رز ۱۱۷
روزگارم به حصر می میخورد
تو تیاهای حصر می میکرد ۱۱۸
چون رسیدم به حد انگوری
میخورم نیشهای زنبوری ۱۱۹
می که جز جرعه زمین نبود
قدر انگور بیش ازین نبود ۱۲۰
بر طریقی روم که رانندم
لاجرم آب خفته خوانندم ۱۲۱
آب گویند چون شود در خواب
چشمه زر بود نه چشمه آب ۱۲۲
غلطند آب خفته باشد سیم
یخ گواهی دهد بر این تسلیم ۱۲۳
سیم را کی بود مثابت زر
فرق باشد ز شمس تا به قمر ۱۲۴
سیم بی یا ز مس نمونه بود
خاصه آنگه که باژگونه بود ۱۲۵
آهن من که زرنگار آمد
در سخن بین که نقره کار آمد ۱۲۶
مرد آهن فروش زر پوشد
کاهنی را به نقره بفروشد ۱۲۷
وای بر زرگری که وقت شمار
زرش از نقره کم بود به عیار ۱۲۸
از جهان این جنایتم سخت است
کز هنر نیست دولت از بخت است ۱۲۹
آن مبصر که هست نقدشناس
نیم جو نیستش ز روی قیاس ۱۳۰
وآنکه او پنبه از کتا نشناخت
آسمان را ز ریسمان نشناخت ۱۳۱
پر کتان و قصب شد انبارش
زر به صندوق و خز به خروارش ۱۳۲
چون چنین است کار گوهر و سیم
از فراغت چه برد باید بیم ۱۳۳
چند تیمار ازین خرابه کشیم
آفتابی در آفتابه کشیم ۱۳۴
آید آواز هر کس از دهلیز
روزی آواز ما برآید نیز ۱۳۵
چون من این قصه چند کس گفتند
هم در آن قصه عاقبت خفتند ۱۳۶
واجب آن شد که کار دریابم
گر نگیرد چو دیگران خوابم ۱۳۷
راه رو را بسیچ ره شرطست
تیز راندن ز بیمگه شرطست ۱۳۸
میروم من خرم نمیآید
خود شدن باورم نمیآید ۱۳۹
آنگه از رفتنم خبر باشد
کاشیانم برون در باشد ۱۴۰
چند گویای بی خبر بودن
دیده در بسته در بر آمودن ۱۴۱
یک ره از دیدها فرامش باش
محرم راز باش و خامش باش ۱۴۲
تا بدانی که هر چه میدانی
غلطی یا غلط همیخوانی ۱۴۳
پیل بفکن که سیل ره کندست
پیلکیهای چرخ بین چندست ۱۴۴
خاک را پیل چرخ کرده مغاک
به چنین پیل گل ندارد باک؟ ۱۴۵
بنگر اول که آمدی ز نخست
زآنچه داری چه داشتی به درست ۱۴۶
آن بری زین دو پیل ناوردی
کاولین روز با خود آوردی ۱۴۷
وام دریا و کوه در گردن
با فلک رقص چون توان کردن ۱۴۸
کوش تا وام جمله باز دهی
تا تو مانی و یک ستور تهی ۱۴۹
چون ز بار جهان نداری جو
در جهان هرکجا که خواهی رو ۱۵۰
پیش ازانت فکند باید رخت
کافسرت را فرو کشند از تخت ۱۵۱
روز باشد که صد شکوفه پاک
از غبار حسد فتد بر خاک ۱۵۲
من که چون گل سلاح ریختهام
هم ز خار حسد گریختهام ۱۵۳
تا مگر دلق پوشی جسدم
طلق ریزد بر آتش حسدم ۱۵۴
ره در این بیمگاه تا مردن
این چنین میتوان به سر بردن ۱۵۵
چون گذشتم ازین رباط کهن
گو فلک را هرآنچه خواهی کن ۱۵۶
چند باشی نظامیا دربند
خیز و آوازهای برآر بلند ۱۵۷
جان درافکن به حضرت احدی
تا بیابی سعادت ابدی ۱۵۸
گوش پیچیدگان مکتب کن
چون در آموختند لوح سخن ۱۵۹
علم را خازن عمل کردند
مشکل کاینات حل کردند ۱۶۰
هرکسی راه خوابگاهی رفت
چون که هنگام خوابش آمد خفت ۱۶۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۱
۱۸۰۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان
گوهر بعدی:بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.