هوش مصنوعی:
این متن داستانی است درباره یک شاه که به دنبال کنیزی مناسب برای خود میگردد. پس از جستجوهای فراوان، کنیزی زیبا و باهوش مییابد که با وجود زیبایی و مهارتهایش، خوی بدی دارد. شاه به او علاقهمند میشود اما کنیز از او دوری میکند. در نهایت، با کمک یک پیرزن، شاه موفق میشود دل کنیز را به دست آورد و رابطهشان بهبود مییابد.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند عشق، روابط انسانی، و مسائل اخلاقی است که برای درک کامل آنها، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از بخشهای داستان ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب یا سختفهم باشد.
بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم
چو گریبان کوه و دامن دشت
از ترازوی صبح پر زر گشت ۱
روز یکشنبه آن چراغ جهان
زیر زر شد چو آفتاب نهان ۲
جام زر بر گرفت چون جمشید
تاج زر برنهاد چون خورشید ۳
بست چون زرد گل به رعنائی
کهربا بر نگین صفرائی ۴
زر فشانان به زرد گنبد شد
تا یکی خوشدلیش در صد شد ۵
خرمی را در او نهاد بنا
به نشاط می و نوای غنا ۶
چون شب آمد نه شب که حجله ناز
پرده عاشقان خلوت ساز ۷
شه بدان شمع شکر افشان گفت
تا کند لعل بر طبرزد جفت ۸
خواست تا سازد از غنا سازی
در چنان گنبدی خوش آوازی ۹
چون ز فرمان شه گزیر نبود
عذر یا ناز دل پذیر نبود ۱۰
گفت رومی عروس چینی ناز
کی خداوند روم و چین و طراز ۱۱
تو شدی زندهدار جان ملوک
عز نصره خدایگان ملوک ۱۲
هرکه جز بندگیت رای کند
سر خود را سبیل پای کند ۱۳
چون دعا را گزارشی سره کرد
دم خود را بخور مجمره کرد ۱۴
گفت شهری ز شهرهای عراق
داشت شاهی ز شهریاران طاق ۱۵
آفتابی به عالم افروزی
خوب چون نوبهار نوروزی ۱۶
از هنر هرچه در شمار آید
وان هنرمند را به کار آید ۱۷
داشت با آن همه هنرمندی
دل نهاد از جهان به خرسندی ۱۸
خوانده بود از حساب طالع خویش
تا نه بیند بلا و درد سری ۱۹
همچنان مدتی به تنهائی
ساخت با یک تنی و یکتائی ۲۰
چاره آن شد که چار و ناچارش
مهربانی بود سزاوارش ۲۱
چندگونه کنیز خوب خرید
خدمت کس سزای خویش ندید ۲۲
هریکی تا به هفته کم و بیش
پای بیرون نهادی از حد خویش ۲۳
سر برافراختی به خاتونی
خواستی گنجهای قارونی ۲۴
بود در خانه کوژپشتی پیر
زنی از ابلهان ابله گیر ۲۵
هر کنیزی که شه خریدی زود
پیرهزن در گزاف دیدی سود ۲۶
خواندی آن نو خریده را از ناز
بانوی روم و نازنین طراز ۲۷
چون کنیز آن غرور دیدی پیش
باز ماندی ز رسم خدمت خویش ۲۸
ای بسا بوالفضول کز یاران
آورد کبر در پرستاران ۲۹
منجنیقی بود به زیور و زیب
خانه ویران کن عیال فریب ۳۰
شاه چندان که جهد بیش نمود
یک کنیزک به جای خویش نبود ۳۱
هرکه را جامهای ز مهر بدوخت
چونکه بد مهر دید باز فروخت ۳۲
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک فروش شد مشهور ۳۳
از برون هر کسی حسابی ساخت
کس درون حساب را نشناخت ۳۴
شه ز بس جستجوی تافته شد
بیمرادی که باز یافته شد ۳۵
نه ز بیطالعی به زن بشتافت
نه کنیزی چنانکه باید یافت ۳۶
دست از آلوده دامنان میشست
پاک دامن جمیلهای میشست ۳۷
تا یکی روز مرد برده فروش
برده خر شاه را رساند به گوش ۳۸
کامد است از بهار خانه چین
خواجهای با هزار حورالعین ۳۹
دست ناکرده چندگونه کنیز
خلخی دارد و ختائی نیز ۴۰
هریکی از چهره عالم افروزی
مهر سازی و مهربان سوزی ۴۱
در میانه کنیزکی چو پری
برده نور از ستاره سحری ۴۲
سفته گوشی چو در ناسفته
در فروشش بها به جان گفته ۴۳
لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند
تلخ پاسخ ولیک شیرین خند ۴۴
چون شکر ریز خنده بگشاید
خاک تا سالها شکر خاید ۴۵
گرچه خوانش نواله شکرست
خلق را زو نواله جگرست ۴۶
من که این شغل را پذیره شدم
زان رخ و زلف و خال خیره شدم ۴۷
گر تو نیز آن جمال و دلبندی
بنگری فارغم که بپسندی ۴۸
شاه فرمود کاورد نخاس
بردگان را به شاه بردهشناس ۴۹
رفت و آورد و شاه در همه دید
با فروشنده کرد گفت و شنید ۵۰
گرچه هریک به چهره ماهی بود
آنکه نخاس گفت شاهی بود ۵۱
زانچه گوینده داده بود خبر
خوبتر بود در پسند نظر ۵۲
با فروشنده گفت شاه بگوی
کاین کنیزک چگونه دارد خوی ۵۳
گر بدو رغبتی کند رایم
هرچه خواهی بها بیفزایم ۵۴
خواجه چین گشاده کرد زبان
گفت کین نوشبخش نوش لبان ۵۵
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست
کارزو خواه را ندارد دوست ۵۶
هرچه باید ز دلبری و جمال
همه دارد چنانکه بینی حال ۵۷
هرکه از من خرد به صد نازش
بامدادان به من دهد بازش ۵۸
کاورد وقت آرزو خواهی
آرزو خواه را به جان کاهی ۵۹
وانکه با او مکاس بیش کند
زود قصد هلاک خویش کند ۶۰
بد پسند آمدست خوی کنیز
تو شنیدم که بد پسندی نیز ۶۱
او چنین و تو آنچنان بگذار
سازگاری کجا بود در کار ۶۲
از من او را خریده گیر به ناز
داده گیرم چو دیگرانش باز ۶۳
به که از بیع او بداری دست
بینی آن دیگران که لایق هست ۶۴
هرکه طبعت بدو شود خشنود
بیبها در حرم فرستش زود ۶۵
شاه در هرکه دید ازان پریان
نامدش رغبتی چو مشتریان ۶۶
جز پریچهره آن کنیز نخست
در دلش هیچ نقش مهر نرست ۶۷
ماند حیران در آنکه چون سازد
نرد با خام دست چون بازد ۶۸
نه دلش میشد از کنیزک سیر
نه ز عیبش همیخرید دلیر ۶۹
عاقبت عشق سر گرائی کرد
خاک در چشم کدخدائی کرد ۷۰
سیم در پای سیم ساق کشید
گنبد سیم را به سیم خرید ۷۱
در یک آرزو به خود در بست
کشت ماری وز اژدهائی رست ۷۲
وان پری رو به زیر پرده شاه
خدمت اهل پرده داشت نگاه ۷۳
بود چون غنچه مهربان در پوست
آشکارا ستیز و پنهان دوست ۷۴
جز در خفت و خیز کان دربست
هیچ خدمت رها نکرد از دست ۷۵
خانهداری و اعتماد سرای
یکیک آورد مشفقانه به جای ۷۶
گرچه شاهش چو سرو بالا داد
او چو سایه به زیر پای افتاد ۷۷
آمد آن پیرهزن به دم دادن
خامه خام را به خم دادن ۷۸
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام
کز کنیزیش نگذراند نام ۷۹
شاه از آن احتراز کو میساخت
غور دیگر کنیزکان بشناخت ۸۰
پیرزن را ز خانه بیرون کرد
به افسونگر نگر چه فسون کرد ۸۱
تا چنان شد به چشم شاه عزیز
که شد از دوستی غلام کنیز ۸۲
گرچه زان ترک دید عیاری
همچنان کرد خویشتنداری ۸۳
تا شبی فرصت آنچنان افتاد
کاتشی در دو مهربان افتاد ۸۴
پای شه در کنار آن دلبند
در خزیده میان خز و پرند ۸۵
قلعه آن در آب کرده حصار
وآتش منجنیق این بر کار ۸۶
شاه چون گرم گشت از آتش تیز
گفت با آن گل گلاب انگیز ۸۷
کاری رطب دانه رسیده من
دیده جان و جان دیده من ۸۸
سرو با قامتت گیاه فشی
طشت مه با تو آفتابه کشی ۸۹
از تو یک نکته میکنم درخواست
کانچه پرسم مرا بگوئی راست ۹۰
گر بود پاسخ تو راست عیار
راست گردد مرا چو قد تو کار ۹۱
وانگه از بهر این دلانگیزی
کرد بر تازه گل شکرریزی ۹۲
گفت وقتی چو زهره در تسدیس
با سلیمان نشسته بد بلقیس ۹۳
بودشان از جهان یکی فرزند
دست و پایش گشاده از پیوند ۹۴
گفت بلقیس کای رسول خدای
من و تو تندرست سر تا پای ۹۵
چیست فرزند ما چنین رنجور
دست و پائی ز تندرستی دور ۹۶
درد او را دوا شناختنیست
چونشناسی علاج ساختنیست ۹۷
جبرئیلت چو آورد پیغام
این حکایت بدو بگوی تمام ۹۸
تا چو از حضرت تو گردد باز
لوح محفوظ را بجوید راز ۹۹
چارهای کو علاج را شاید
به تو آن چاره ساز بنماید ۱۰۰
مگر این طفل رستگار شود
به سلامت امیدوار شود ۱۰۱
شد سلیمان بدان سخن خوشنود
روزکی چند منتظر میبود ۱۰۲
چونکه جبریل گشت هم نفسش
باز گفت آنچه بود در هوسش ۱۰۳
رفت و آورد جبرئیل درود
از که؟ از کردگار چرخ کبود ۱۰۴
گفت کاین را دوا دو چیز آمد
وان دو اندر جهان عزیز آمد ۱۰۵
آنکه چون پیش تو نشیند جفت
هردو را راستی بباید گفت ۱۰۶
آنچنان دان کزان حکایت راست
رنج این طفل بر تواند خاست ۱۰۷
خواند بلقیس را سلیمان زود
گفته جبرئیل باز نمود ۱۰۸
گشت بلقیس ازین سخن شادان
کز خلف خانه میشد آبادان ۱۰۹
گفت برگوی تا چه خواهی راست
تا بگویم چنانکه عهد خداست ۱۱۰
باز پرسیدش آن چراغ وجود
کی جمال تو دیده را مقصود ۱۱۱
هرگز اندر جهان ز روی هوس
جز به من رغبت تو بود به کس؟ ۱۱۲
گفت بلقیس چشم بد ز تو دور
زانکه روشنتری ز چشمه نور ۱۱۳
جز جوانی و خوبیت کاین هست
بر همه پایگه تو داری دست ۱۱۴
خوی خوش روی خوش نوازش خوش
بزم تو روضه و تو رضوان فش ۱۱۵
ملک تو جمله آشکار و نهان
مهر پیغمبریت حرز جهان ۱۱۶
با همه خوبی و جوانی تو
پادشاهی و کامرانی تو ۱۱۷
چون ببینم یکی جوان منظور
از تمنای بد نباشم دور ۱۱۸
طفل بیدست چون شنید این راز
دستها سوی او کشید دراز ۱۱۹
گفت ماما درست شد دستم
چون گل از دست دیگران رستم ۱۲۰
چون پری دید در پریزاده
دید دستی به راستی داده ۱۲۱
گفت کای پیشوای دیو و پری
چون هنر خوب و چون خرد هنری ۱۲۲
بر سر طفل نکتهای بگشای
تا ز من دست و از تو یابد پای ۱۲۳
یک سخن پرسم ارنداری رنج
کز جهان با چنین خزینه و گنج ۱۲۴
هیچ بر طبع ره زند هوست
که تمنا بود به مال کست ۱۲۵
گفت پیغمبر خدای پرست
کانچه کس را نبود ما را هست ۱۲۶
ملک و مال خزینه شاهی
همه دارم ز ماه تا ماهی ۱۲۷
با چنین نعمتی فراخ و تمام
هرکه آید به نزد من به سلام ۱۲۸
سوی دستش کنم نهفته نگاه
تا چه آرد مرا به تحفه زراه ۱۲۹
طفل کاین قصه گفته آمد راست
پای بگشاد و از زمین برخاست ۱۳۰
گفت بابا روانه شد پایم
کرد رای تو عالم آرایم ۱۳۱
راست گفتن چو در حریم خدای
آفت از دست برد و رنج از پای ۱۳۲
به که ما نیز راستی سازیم
تیر بر صید راست اندازیم ۱۳۳
بازگو ای ز مهربانان فرد
کز چه معنی شدست مهر تو سرد ۱۳۴
من گرفتم که میخورم جگری
در تو از دور میکنم نظری ۱۳۵
تو بدین خوبی و پریچهری
خو چرا کردهای به بد مهری ۱۳۶
سرو نازنده پیش چشمه آب
به هنر از راسنتی ندید جواب ۱۳۷
گفت در نسل ناستوده ما
هست یک خصلت آزموده ما ۱۳۸
کز زنان هر که دل به مرد سپرد
چون زه زادن رسید زاد و بمرد ۱۳۹
مرد چون هر زنی که از ما زاد
دل چگونه به مرگ شاید داد ۱۴۰
در سر کام جان نشاید کرد
زهر در انگبین نشاید خورد ۱۴۱
بر من این جان از آن عزیزترست
که سپارم بدانچه زو خطرست ۱۴۲
من که جان دوستم نه جانان دوست
با تو از عیبه برگشادم پوست ۱۴۳
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم
خواه بگذار و خواه بفروشم ۱۴۴
لیک من چون ضمیر ننهفتم
با تو احوال خویشتن گفتم ۱۴۵
چشم دارم که شهریار جهان
نکند نیز حال خویش نهان ۱۴۶
کز کنیزان آفتاب جمال
زود سیری چرا کند همه سال ۱۴۷
ندهد دل به هیچ دلخواهی
نبرد با کسی به سر ماهی ۱۴۸
هرکه را چون چراغ بنوازد
باز چون شمع سر بیندازد ۱۴۹
بر کشد بر فلک به نعمت و ناز
بفکند در زمین به خواری باز ۱۵۰
شاه گفت از برای آنکه کسی
با من از مهر بر نزد نفسی ۱۵۱
همه در بند کار خود بودند
نیک پیش آمدند و بد بودند ۱۵۲
دل چو با راحت آشنا کردند
رنج خدمت گری رها کردند ۱۵۳
هر کسی را به قدر خود قدمیست
نان میده نه قوت هر شکمیست ۱۵۴
شکمی باید آهنین چون سنگ
کاسیاش از خورش نیاید تنگ ۱۵۵
زن چو مرد گشاده رو بیند
هم بدو هم به خود فرو بیند ۱۵۶
بر زن ایمن مباش زن کاهست
بردش باد هر کجا راهست ۱۵۷
زن چو زر دید چون ترازوی زر
به جوی با جوی در آرد سر ۱۵۸
نار کز نار دانه گردد پر
پخته لعل و نپخته باشد در ۱۵۹
زن چو انگور و طفل بی گنهست
خام سرسبز و پخته روسیهست ۱۶۰
مادگان در کده کدو نامند
خامشان پخته پختهشان خامند ۱۶۱
عصمت زن جمال شوی بود
شب چو مه یافت ماهروی بود ۱۶۲
از پرستندگان من در کس
جز خود آراستن ندیدم و بس ۱۶۳
در تو دیدم به شرط خدمت خویش
که زمان تا زمان نمودی بیش ۱۶۴
لاجرم گرچه از تو بی کامم
بی تو یک چشم زد نیارامم ۱۶۵
شاه از این چند نکتههای شگفت
کرد بر کار و هیچ در نگرفت ۱۶۶
شوخ چشم از سر بهانه نرفت
تیر بر چشمه نشانه نرفت ۱۶۷
همچنان زیر بار دلتنگی
میبرید آن گریوه سنگی ۱۶۸
کرد با تشنگی برابر آب
او صبوری و روزگار شتاب ۱۶۹
پیرزن کان بت همایونش
کرده بود از سرای بیرونش ۱۷۰
آگهی یافت از صبوری شاه
که بدان آرزو نیابد راه ۱۷۱
عاجزش کرده نو رسیده زنی
از تنی اوفتاده تهمتنی ۱۷۲
گفت وقتست اگر به چارهگری
رقص دیوان برآورم به پری ۱۷۳
رخنه در مهد آفتاب کنم
قلعه ماه را خراب کنم ۱۷۴
تا دگر زخم هیچ تیر زنی
نرسد بر کمان پیرزنی ۱۷۵
با شه افسونگرانه خلوت خواست
رفت و کرد آن فسون که باید راست ۱۷۶
در مکافات آن جهان افروز
خواند بر شه فسون پیرآموز ۱۷۷
گفت اگر بایدت که کره خام
زیر زین تو زود گردد رام ۱۷۸
کره رام کرده را دو سهبار
پیش او زین کن و به رفق بحار ۱۷۹
رایضانی که کره رام کنند
توسنان را چنین لگام کنند ۱۸۰
شاه را این فریب چست آمد
خشت این قالبش درست آمد ۱۸۱
شوخ و رعنا خرید نوش لبی
مهره بازی کنی و بوالعجبی ۱۸۲
برده پرور ریاضتش داده
او خود از اصل نرم سم زاده ۱۸۳
باشه از چابکی و دمسازی
صد معلق زدی به هر بازی ۱۸۴
شاه با او تکلفی در ساخت
به تکلف گرفتهای میباخت ۱۸۵
وقت بازی در آن فکندی شست
وقت حاجت بدین کشیدی دست ۱۸۶
ناز با آن نمود و با این خفت
جگر آنجا و گوهر اینجا سفت ۱۸۷
رغبت آمد زرشک آن خفتن
در ناسفته را به در سفتن ۱۸۸
گرچه از راه رشک داده شاه
گرد غیرت نشست بر رخ ماه ۱۸۹
از ره و رسم بندگی نگذشت
یک سر موی از آنچه بود نگشت ۱۹۰
در گمان آمدش که این چه فنست
اصل طوفان تنور پیرزنست ۱۹۱
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود
صبر در عاشقی ندارد سود ۱۹۲
تا شبی خلوت آن همایون چهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر ۱۹۳
گفت کایخسرو فرشته نهاد
داور مملکت به دین و به داد ۱۹۴
چون شدی راستگوی و راستنظر
بامن از راه راستی مگذر ۱۹۵
گرچه هر روز کان گشاید کام
اولش صبح باشد آخر شام ۱۹۶
تو که روز ترا زوال مباد
شب تو جز شب وصال مباد ۱۹۷
صبحوارم چو دادی اول نوش
از چه گشتی چو شام سرکه فروش ۱۹۸
گیرم از من نخورده گشتی سیر
به چه انداختیم در دم شیر ۱۹۹
داشتی تا ز غصه جان نبرم
اژدهائی برابر نظرم ۲۰۰
کشتنم را چه در خورد ماری
گر کشی هم به تیغ خود باری ۲۰۱
به چنین ره که رهنمون بودت
وین چنین بازیی که فرمودت ۲۰۲
خبرم ده که بیخبر شدهام
تا نپرم که تیز پر شدهام ۲۰۳
به خدا و به جان تو سوگند
که ازین قفل اگر گشائی بند ۲۰۴
قفل گنج گهر بیندازم
با به افتاد شاه در سازم ۲۰۵
شاه از آنجا که بود دربندش
چون که دید اعتماد سوگندش ۲۰۶
حال از آن ماه مهربان ننهفت
گفتنی و نگفتنی همه گفت ۲۰۷
کارزوی تو بر فروخت مرا
آتشی درفکند و سوخت مرا ۲۰۸
سخت شد دردم از شکیبائی
وز تنم دور شد توانائی ۲۰۹
تا همان پیرزن دوا بشناخت
پیرزن وارم از دوا بنواخت ۲۱۰
به دروغم مزوری فرمود
داشت ناخورده آن مزور سود ۲۱۱
آتش انگیختن به گرمی تو
سختیی بد برای نرمی تو ۲۱۲
نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم ۲۱۳
گر نه ز آنجا که با تو رای منست
درد تو بهترین دوای منست ۲۱۴
آتش از تو بود در دل من
پیرزن در میانه دودافکن ۲۱۵
چون شدی شمعوار با من راست
دود دودافکن از میان برخاست ۲۱۶
کافتاب من از حمل شد شاد
کی ز بردالعجوزم آید یاد ۲۱۷
چند ازین داستان طبع نواز
گفت و آن نازنین شنید به ناز ۲۱۸
چون چنان دید ترک توسن خوی
راه دادش به سرو سوسن بوی ۲۱۹
بلبلی بر سریر غنچه نشست
غنچه بشکفت و گشت بلبل مست ۲۲۰
طوطیی دید پر شکر خوانی
بیمگس کرد شکر افشانی ۲۲۱
ماهیی را در آبگیر افکند
رطبی در میان شیر افکند ۲۲۲
بود شیرین و چربیی عجبش
کرد شیرین حوالت رطبش ۲۲۳
شه چو آن نقش راپرند گشاد
قفل زرین ز درج قند گشاد ۲۲۴
دید گنجینهای به زر درخورد
کردش از زیبهای زرین زرد ۲۲۵
زردیست آنکه شادمانی ازوست
ذوق حلوای زعفرانی ازوست ۲۲۶
آن چه بینی که زعفران زردست
خنده بین زانکه زعفران خوردست ۲۲۷
نور شمع از نقاب زردی تافت
گاو موسی بها به زردی یافت ۲۲۸
زر که زردست مایه طربست
طین اصفر عزیز ازین سببست ۲۲۹
شه چو این داستان شنید تمام
در کنارش گرفت و خفت به کام ۲۳۰
از ترازوی صبح پر زر گشت ۱
روز یکشنبه آن چراغ جهان
زیر زر شد چو آفتاب نهان ۲
جام زر بر گرفت چون جمشید
تاج زر برنهاد چون خورشید ۳
بست چون زرد گل به رعنائی
کهربا بر نگین صفرائی ۴
زر فشانان به زرد گنبد شد
تا یکی خوشدلیش در صد شد ۵
خرمی را در او نهاد بنا
به نشاط می و نوای غنا ۶
چون شب آمد نه شب که حجله ناز
پرده عاشقان خلوت ساز ۷
شه بدان شمع شکر افشان گفت
تا کند لعل بر طبرزد جفت ۸
خواست تا سازد از غنا سازی
در چنان گنبدی خوش آوازی ۹
چون ز فرمان شه گزیر نبود
عذر یا ناز دل پذیر نبود ۱۰
گفت رومی عروس چینی ناز
کی خداوند روم و چین و طراز ۱۱
تو شدی زندهدار جان ملوک
عز نصره خدایگان ملوک ۱۲
هرکه جز بندگیت رای کند
سر خود را سبیل پای کند ۱۳
چون دعا را گزارشی سره کرد
دم خود را بخور مجمره کرد ۱۴
گفت شهری ز شهرهای عراق
داشت شاهی ز شهریاران طاق ۱۵
آفتابی به عالم افروزی
خوب چون نوبهار نوروزی ۱۶
از هنر هرچه در شمار آید
وان هنرمند را به کار آید ۱۷
داشت با آن همه هنرمندی
دل نهاد از جهان به خرسندی ۱۸
خوانده بود از حساب طالع خویش
تا نه بیند بلا و درد سری ۱۹
همچنان مدتی به تنهائی
ساخت با یک تنی و یکتائی ۲۰
چاره آن شد که چار و ناچارش
مهربانی بود سزاوارش ۲۱
چندگونه کنیز خوب خرید
خدمت کس سزای خویش ندید ۲۲
هریکی تا به هفته کم و بیش
پای بیرون نهادی از حد خویش ۲۳
سر برافراختی به خاتونی
خواستی گنجهای قارونی ۲۴
بود در خانه کوژپشتی پیر
زنی از ابلهان ابله گیر ۲۵
هر کنیزی که شه خریدی زود
پیرهزن در گزاف دیدی سود ۲۶
خواندی آن نو خریده را از ناز
بانوی روم و نازنین طراز ۲۷
چون کنیز آن غرور دیدی پیش
باز ماندی ز رسم خدمت خویش ۲۸
ای بسا بوالفضول کز یاران
آورد کبر در پرستاران ۲۹
منجنیقی بود به زیور و زیب
خانه ویران کن عیال فریب ۳۰
شاه چندان که جهد بیش نمود
یک کنیزک به جای خویش نبود ۳۱
هرکه را جامهای ز مهر بدوخت
چونکه بد مهر دید باز فروخت ۳۲
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک فروش شد مشهور ۳۳
از برون هر کسی حسابی ساخت
کس درون حساب را نشناخت ۳۴
شه ز بس جستجوی تافته شد
بیمرادی که باز یافته شد ۳۵
نه ز بیطالعی به زن بشتافت
نه کنیزی چنانکه باید یافت ۳۶
دست از آلوده دامنان میشست
پاک دامن جمیلهای میشست ۳۷
تا یکی روز مرد برده فروش
برده خر شاه را رساند به گوش ۳۸
کامد است از بهار خانه چین
خواجهای با هزار حورالعین ۳۹
دست ناکرده چندگونه کنیز
خلخی دارد و ختائی نیز ۴۰
هریکی از چهره عالم افروزی
مهر سازی و مهربان سوزی ۴۱
در میانه کنیزکی چو پری
برده نور از ستاره سحری ۴۲
سفته گوشی چو در ناسفته
در فروشش بها به جان گفته ۴۳
لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند
تلخ پاسخ ولیک شیرین خند ۴۴
چون شکر ریز خنده بگشاید
خاک تا سالها شکر خاید ۴۵
گرچه خوانش نواله شکرست
خلق را زو نواله جگرست ۴۶
من که این شغل را پذیره شدم
زان رخ و زلف و خال خیره شدم ۴۷
گر تو نیز آن جمال و دلبندی
بنگری فارغم که بپسندی ۴۸
شاه فرمود کاورد نخاس
بردگان را به شاه بردهشناس ۴۹
رفت و آورد و شاه در همه دید
با فروشنده کرد گفت و شنید ۵۰
گرچه هریک به چهره ماهی بود
آنکه نخاس گفت شاهی بود ۵۱
زانچه گوینده داده بود خبر
خوبتر بود در پسند نظر ۵۲
با فروشنده گفت شاه بگوی
کاین کنیزک چگونه دارد خوی ۵۳
گر بدو رغبتی کند رایم
هرچه خواهی بها بیفزایم ۵۴
خواجه چین گشاده کرد زبان
گفت کین نوشبخش نوش لبان ۵۵
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست
کارزو خواه را ندارد دوست ۵۶
هرچه باید ز دلبری و جمال
همه دارد چنانکه بینی حال ۵۷
هرکه از من خرد به صد نازش
بامدادان به من دهد بازش ۵۸
کاورد وقت آرزو خواهی
آرزو خواه را به جان کاهی ۵۹
وانکه با او مکاس بیش کند
زود قصد هلاک خویش کند ۶۰
بد پسند آمدست خوی کنیز
تو شنیدم که بد پسندی نیز ۶۱
او چنین و تو آنچنان بگذار
سازگاری کجا بود در کار ۶۲
از من او را خریده گیر به ناز
داده گیرم چو دیگرانش باز ۶۳
به که از بیع او بداری دست
بینی آن دیگران که لایق هست ۶۴
هرکه طبعت بدو شود خشنود
بیبها در حرم فرستش زود ۶۵
شاه در هرکه دید ازان پریان
نامدش رغبتی چو مشتریان ۶۶
جز پریچهره آن کنیز نخست
در دلش هیچ نقش مهر نرست ۶۷
ماند حیران در آنکه چون سازد
نرد با خام دست چون بازد ۶۸
نه دلش میشد از کنیزک سیر
نه ز عیبش همیخرید دلیر ۶۹
عاقبت عشق سر گرائی کرد
خاک در چشم کدخدائی کرد ۷۰
سیم در پای سیم ساق کشید
گنبد سیم را به سیم خرید ۷۱
در یک آرزو به خود در بست
کشت ماری وز اژدهائی رست ۷۲
وان پری رو به زیر پرده شاه
خدمت اهل پرده داشت نگاه ۷۳
بود چون غنچه مهربان در پوست
آشکارا ستیز و پنهان دوست ۷۴
جز در خفت و خیز کان دربست
هیچ خدمت رها نکرد از دست ۷۵
خانهداری و اعتماد سرای
یکیک آورد مشفقانه به جای ۷۶
گرچه شاهش چو سرو بالا داد
او چو سایه به زیر پای افتاد ۷۷
آمد آن پیرهزن به دم دادن
خامه خام را به خم دادن ۷۸
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام
کز کنیزیش نگذراند نام ۷۹
شاه از آن احتراز کو میساخت
غور دیگر کنیزکان بشناخت ۸۰
پیرزن را ز خانه بیرون کرد
به افسونگر نگر چه فسون کرد ۸۱
تا چنان شد به چشم شاه عزیز
که شد از دوستی غلام کنیز ۸۲
گرچه زان ترک دید عیاری
همچنان کرد خویشتنداری ۸۳
تا شبی فرصت آنچنان افتاد
کاتشی در دو مهربان افتاد ۸۴
پای شه در کنار آن دلبند
در خزیده میان خز و پرند ۸۵
قلعه آن در آب کرده حصار
وآتش منجنیق این بر کار ۸۶
شاه چون گرم گشت از آتش تیز
گفت با آن گل گلاب انگیز ۸۷
کاری رطب دانه رسیده من
دیده جان و جان دیده من ۸۸
سرو با قامتت گیاه فشی
طشت مه با تو آفتابه کشی ۸۹
از تو یک نکته میکنم درخواست
کانچه پرسم مرا بگوئی راست ۹۰
گر بود پاسخ تو راست عیار
راست گردد مرا چو قد تو کار ۹۱
وانگه از بهر این دلانگیزی
کرد بر تازه گل شکرریزی ۹۲
گفت وقتی چو زهره در تسدیس
با سلیمان نشسته بد بلقیس ۹۳
بودشان از جهان یکی فرزند
دست و پایش گشاده از پیوند ۹۴
گفت بلقیس کای رسول خدای
من و تو تندرست سر تا پای ۹۵
چیست فرزند ما چنین رنجور
دست و پائی ز تندرستی دور ۹۶
درد او را دوا شناختنیست
چونشناسی علاج ساختنیست ۹۷
جبرئیلت چو آورد پیغام
این حکایت بدو بگوی تمام ۹۸
تا چو از حضرت تو گردد باز
لوح محفوظ را بجوید راز ۹۹
چارهای کو علاج را شاید
به تو آن چاره ساز بنماید ۱۰۰
مگر این طفل رستگار شود
به سلامت امیدوار شود ۱۰۱
شد سلیمان بدان سخن خوشنود
روزکی چند منتظر میبود ۱۰۲
چونکه جبریل گشت هم نفسش
باز گفت آنچه بود در هوسش ۱۰۳
رفت و آورد جبرئیل درود
از که؟ از کردگار چرخ کبود ۱۰۴
گفت کاین را دوا دو چیز آمد
وان دو اندر جهان عزیز آمد ۱۰۵
آنکه چون پیش تو نشیند جفت
هردو را راستی بباید گفت ۱۰۶
آنچنان دان کزان حکایت راست
رنج این طفل بر تواند خاست ۱۰۷
خواند بلقیس را سلیمان زود
گفته جبرئیل باز نمود ۱۰۸
گشت بلقیس ازین سخن شادان
کز خلف خانه میشد آبادان ۱۰۹
گفت برگوی تا چه خواهی راست
تا بگویم چنانکه عهد خداست ۱۱۰
باز پرسیدش آن چراغ وجود
کی جمال تو دیده را مقصود ۱۱۱
هرگز اندر جهان ز روی هوس
جز به من رغبت تو بود به کس؟ ۱۱۲
گفت بلقیس چشم بد ز تو دور
زانکه روشنتری ز چشمه نور ۱۱۳
جز جوانی و خوبیت کاین هست
بر همه پایگه تو داری دست ۱۱۴
خوی خوش روی خوش نوازش خوش
بزم تو روضه و تو رضوان فش ۱۱۵
ملک تو جمله آشکار و نهان
مهر پیغمبریت حرز جهان ۱۱۶
با همه خوبی و جوانی تو
پادشاهی و کامرانی تو ۱۱۷
چون ببینم یکی جوان منظور
از تمنای بد نباشم دور ۱۱۸
طفل بیدست چون شنید این راز
دستها سوی او کشید دراز ۱۱۹
گفت ماما درست شد دستم
چون گل از دست دیگران رستم ۱۲۰
چون پری دید در پریزاده
دید دستی به راستی داده ۱۲۱
گفت کای پیشوای دیو و پری
چون هنر خوب و چون خرد هنری ۱۲۲
بر سر طفل نکتهای بگشای
تا ز من دست و از تو یابد پای ۱۲۳
یک سخن پرسم ارنداری رنج
کز جهان با چنین خزینه و گنج ۱۲۴
هیچ بر طبع ره زند هوست
که تمنا بود به مال کست ۱۲۵
گفت پیغمبر خدای پرست
کانچه کس را نبود ما را هست ۱۲۶
ملک و مال خزینه شاهی
همه دارم ز ماه تا ماهی ۱۲۷
با چنین نعمتی فراخ و تمام
هرکه آید به نزد من به سلام ۱۲۸
سوی دستش کنم نهفته نگاه
تا چه آرد مرا به تحفه زراه ۱۲۹
طفل کاین قصه گفته آمد راست
پای بگشاد و از زمین برخاست ۱۳۰
گفت بابا روانه شد پایم
کرد رای تو عالم آرایم ۱۳۱
راست گفتن چو در حریم خدای
آفت از دست برد و رنج از پای ۱۳۲
به که ما نیز راستی سازیم
تیر بر صید راست اندازیم ۱۳۳
بازگو ای ز مهربانان فرد
کز چه معنی شدست مهر تو سرد ۱۳۴
من گرفتم که میخورم جگری
در تو از دور میکنم نظری ۱۳۵
تو بدین خوبی و پریچهری
خو چرا کردهای به بد مهری ۱۳۶
سرو نازنده پیش چشمه آب
به هنر از راسنتی ندید جواب ۱۳۷
گفت در نسل ناستوده ما
هست یک خصلت آزموده ما ۱۳۸
کز زنان هر که دل به مرد سپرد
چون زه زادن رسید زاد و بمرد ۱۳۹
مرد چون هر زنی که از ما زاد
دل چگونه به مرگ شاید داد ۱۴۰
در سر کام جان نشاید کرد
زهر در انگبین نشاید خورد ۱۴۱
بر من این جان از آن عزیزترست
که سپارم بدانچه زو خطرست ۱۴۲
من که جان دوستم نه جانان دوست
با تو از عیبه برگشادم پوست ۱۴۳
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم
خواه بگذار و خواه بفروشم ۱۴۴
لیک من چون ضمیر ننهفتم
با تو احوال خویشتن گفتم ۱۴۵
چشم دارم که شهریار جهان
نکند نیز حال خویش نهان ۱۴۶
کز کنیزان آفتاب جمال
زود سیری چرا کند همه سال ۱۴۷
ندهد دل به هیچ دلخواهی
نبرد با کسی به سر ماهی ۱۴۸
هرکه را چون چراغ بنوازد
باز چون شمع سر بیندازد ۱۴۹
بر کشد بر فلک به نعمت و ناز
بفکند در زمین به خواری باز ۱۵۰
شاه گفت از برای آنکه کسی
با من از مهر بر نزد نفسی ۱۵۱
همه در بند کار خود بودند
نیک پیش آمدند و بد بودند ۱۵۲
دل چو با راحت آشنا کردند
رنج خدمت گری رها کردند ۱۵۳
هر کسی را به قدر خود قدمیست
نان میده نه قوت هر شکمیست ۱۵۴
شکمی باید آهنین چون سنگ
کاسیاش از خورش نیاید تنگ ۱۵۵
زن چو مرد گشاده رو بیند
هم بدو هم به خود فرو بیند ۱۵۶
بر زن ایمن مباش زن کاهست
بردش باد هر کجا راهست ۱۵۷
زن چو زر دید چون ترازوی زر
به جوی با جوی در آرد سر ۱۵۸
نار کز نار دانه گردد پر
پخته لعل و نپخته باشد در ۱۵۹
زن چو انگور و طفل بی گنهست
خام سرسبز و پخته روسیهست ۱۶۰
مادگان در کده کدو نامند
خامشان پخته پختهشان خامند ۱۶۱
عصمت زن جمال شوی بود
شب چو مه یافت ماهروی بود ۱۶۲
از پرستندگان من در کس
جز خود آراستن ندیدم و بس ۱۶۳
در تو دیدم به شرط خدمت خویش
که زمان تا زمان نمودی بیش ۱۶۴
لاجرم گرچه از تو بی کامم
بی تو یک چشم زد نیارامم ۱۶۵
شاه از این چند نکتههای شگفت
کرد بر کار و هیچ در نگرفت ۱۶۶
شوخ چشم از سر بهانه نرفت
تیر بر چشمه نشانه نرفت ۱۶۷
همچنان زیر بار دلتنگی
میبرید آن گریوه سنگی ۱۶۸
کرد با تشنگی برابر آب
او صبوری و روزگار شتاب ۱۶۹
پیرزن کان بت همایونش
کرده بود از سرای بیرونش ۱۷۰
آگهی یافت از صبوری شاه
که بدان آرزو نیابد راه ۱۷۱
عاجزش کرده نو رسیده زنی
از تنی اوفتاده تهمتنی ۱۷۲
گفت وقتست اگر به چارهگری
رقص دیوان برآورم به پری ۱۷۳
رخنه در مهد آفتاب کنم
قلعه ماه را خراب کنم ۱۷۴
تا دگر زخم هیچ تیر زنی
نرسد بر کمان پیرزنی ۱۷۵
با شه افسونگرانه خلوت خواست
رفت و کرد آن فسون که باید راست ۱۷۶
در مکافات آن جهان افروز
خواند بر شه فسون پیرآموز ۱۷۷
گفت اگر بایدت که کره خام
زیر زین تو زود گردد رام ۱۷۸
کره رام کرده را دو سهبار
پیش او زین کن و به رفق بحار ۱۷۹
رایضانی که کره رام کنند
توسنان را چنین لگام کنند ۱۸۰
شاه را این فریب چست آمد
خشت این قالبش درست آمد ۱۸۱
شوخ و رعنا خرید نوش لبی
مهره بازی کنی و بوالعجبی ۱۸۲
برده پرور ریاضتش داده
او خود از اصل نرم سم زاده ۱۸۳
باشه از چابکی و دمسازی
صد معلق زدی به هر بازی ۱۸۴
شاه با او تکلفی در ساخت
به تکلف گرفتهای میباخت ۱۸۵
وقت بازی در آن فکندی شست
وقت حاجت بدین کشیدی دست ۱۸۶
ناز با آن نمود و با این خفت
جگر آنجا و گوهر اینجا سفت ۱۸۷
رغبت آمد زرشک آن خفتن
در ناسفته را به در سفتن ۱۸۸
گرچه از راه رشک داده شاه
گرد غیرت نشست بر رخ ماه ۱۸۹
از ره و رسم بندگی نگذشت
یک سر موی از آنچه بود نگشت ۱۹۰
در گمان آمدش که این چه فنست
اصل طوفان تنور پیرزنست ۱۹۱
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود
صبر در عاشقی ندارد سود ۱۹۲
تا شبی خلوت آن همایون چهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر ۱۹۳
گفت کایخسرو فرشته نهاد
داور مملکت به دین و به داد ۱۹۴
چون شدی راستگوی و راستنظر
بامن از راه راستی مگذر ۱۹۵
گرچه هر روز کان گشاید کام
اولش صبح باشد آخر شام ۱۹۶
تو که روز ترا زوال مباد
شب تو جز شب وصال مباد ۱۹۷
صبحوارم چو دادی اول نوش
از چه گشتی چو شام سرکه فروش ۱۹۸
گیرم از من نخورده گشتی سیر
به چه انداختیم در دم شیر ۱۹۹
داشتی تا ز غصه جان نبرم
اژدهائی برابر نظرم ۲۰۰
کشتنم را چه در خورد ماری
گر کشی هم به تیغ خود باری ۲۰۱
به چنین ره که رهنمون بودت
وین چنین بازیی که فرمودت ۲۰۲
خبرم ده که بیخبر شدهام
تا نپرم که تیز پر شدهام ۲۰۳
به خدا و به جان تو سوگند
که ازین قفل اگر گشائی بند ۲۰۴
قفل گنج گهر بیندازم
با به افتاد شاه در سازم ۲۰۵
شاه از آنجا که بود دربندش
چون که دید اعتماد سوگندش ۲۰۶
حال از آن ماه مهربان ننهفت
گفتنی و نگفتنی همه گفت ۲۰۷
کارزوی تو بر فروخت مرا
آتشی درفکند و سوخت مرا ۲۰۸
سخت شد دردم از شکیبائی
وز تنم دور شد توانائی ۲۰۹
تا همان پیرزن دوا بشناخت
پیرزن وارم از دوا بنواخت ۲۱۰
به دروغم مزوری فرمود
داشت ناخورده آن مزور سود ۲۱۱
آتش انگیختن به گرمی تو
سختیی بد برای نرمی تو ۲۱۲
نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم ۲۱۳
گر نه ز آنجا که با تو رای منست
درد تو بهترین دوای منست ۲۱۴
آتش از تو بود در دل من
پیرزن در میانه دودافکن ۲۱۵
چون شدی شمعوار با من راست
دود دودافکن از میان برخاست ۲۱۶
کافتاب من از حمل شد شاد
کی ز بردالعجوزم آید یاد ۲۱۷
چند ازین داستان طبع نواز
گفت و آن نازنین شنید به ناز ۲۱۸
چون چنان دید ترک توسن خوی
راه دادش به سرو سوسن بوی ۲۱۹
بلبلی بر سریر غنچه نشست
غنچه بشکفت و گشت بلبل مست ۲۲۰
طوطیی دید پر شکر خوانی
بیمگس کرد شکر افشانی ۲۲۱
ماهیی را در آبگیر افکند
رطبی در میان شیر افکند ۲۲۲
بود شیرین و چربیی عجبش
کرد شیرین حوالت رطبش ۲۲۳
شه چو آن نقش راپرند گشاد
قفل زرین ز درج قند گشاد ۲۲۴
دید گنجینهای به زر درخورد
کردش از زیبهای زرین زرد ۲۲۵
زردیست آنکه شادمانی ازوست
ذوق حلوای زعفرانی ازوست ۲۲۶
آن چه بینی که زعفران زردست
خنده بین زانکه زعفران خوردست ۲۲۷
نور شمع از نقاب زردی تافت
گاو موسی بها به زردی یافت ۲۲۸
زر که زردست مایه طربست
طین اصفر عزیز ازین سببست ۲۲۹
شه چو این داستان شنید تمام
در کنارش گرفت و خفت به کام ۲۳۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۰
۱۰۸۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول
گوهر بعدی:بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.