هوش مصنوعی:
این متن داستانی است که در آن شخصیت اصلی، بشر، با چالشهای اخلاقی و عاطفی مواجه میشود. او با ملیخا، شخصیتی که ادعاهای بزرگی دارد، همراه میشود و در طول سفرشان، ملیخا به دلیل خودخواهی و غرورش در چاه میافتد و غرق میشود. بشر پس از این اتفاق، به شهر بازمیگردد و اموال ملیخا را به همسرش تحویل میدهد. همسر ملیخا که تحت تأثیر جوانمردی بشر قرار گرفته، از او خواستگاری میکند و در نهایت با هم ازدواج میکنند. این داستان بر مفاهیمی مانند جوانمردی، وفاداری، و عواقب غرور و خودخواهی تأکید دارد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم اخلاقی و عاطفی پیچیدهای است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و عبارات ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم یا نامناسب باشد.
بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم
چونکه روز دوشنبه آمد شاه
چتر سرسبز برکشید به ماه ۱
شد برافروخته چو سبز چراغ
سبز در سبز چون فرشته باغ ۲
رخت را سوی سبز گنبد برد
دل به شادی و خرمی بسپرد ۳
چون برین سبزه زمردوار
باغ انجم فشاند برگ بهار ۴
زان خردمند سرو سبز آرنگ
خواست تا از شکر گشاید تنگ ۵
پری آنگه که برده بود نماز
بر سلیمان گشاد پرده راز ۶
گفت کایجان ما به جان تو شاد
همه جانها فدای جان تو باد ۷
خانه دولتست خرگاهت
تاج و تخت آستان درگاهت ۸
تاج را سربلندی از سر تست
بخت را پایگاهی از در تست ۹
گوهرت عقد مملکت را تاج
همه عالم به درگهت محتاج ۱۰
چون دعا گفت بر سریر بلند
برگشاد از عقیق چشمه قند ۱۱
گفت شخصی عزیز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبین در موم ۱۲
هرچه باید در آدمی ز هنر
داشت آن جمله نیکوی بر سر ۱۳
با چنان خوبی و خردمندی
بود میلش به پاک پیوندی ۱۴
مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهیزگار خواندندش ۱۵
میخرامید روزی از سر ناز
در رهی خالی از نشیب و فراز ۱۶
بر رهش عشق ترکتازی کرد
فتنه با عقل دستیازی کرد ۱۷
پیکری دید در لفافه خام
چون در ابر سیاه ماه تمام ۱۸
فارغ از بشر میگذشت به راه
باد ناگه ربود برقع ماه ۱۹
فتنه را باد رهنمون آمد
ماه از ابر سیه برون آمد ۲۰
بشر کان دید سست شد پایش
تیر یک زخمه دوخت برجایش ۲۱
صورتی دید کز کرشمه مست
آنچنان صدهزار توبه شکست ۲۲
خرمنی گل ولی به قامت سرو
شسته روئی ولی به خون تذرو ۲۳
خواب غمزش به سحر کاری خویش
بسته خواب هزار عاشق بیش ۲۴
لب چو برگ گلی که تر باشد
برگ آن گل پر از شکر باشد ۲۵
چشم چون نرگسی که خفته بود
فتنه در خواب او نهفته بود ۲۶
عکس رویش به زیر زلف به تاب
چون حواصل به زیر پر عقاب ۲۷
خالی از زلف عنبر افشانتر
چشمی از خال نامسلمانتر ۲۸
با چنان زلف و خال دیده فریب
هیچ دل را نبود جای شکیب ۲۹
آمد از بشر بیخود آوازی
چون ز طفلی که بر گرد گازی ۳۰
ماه تنها خرام از آن آواز
بند برقع بهم کشید فراز ۳۱
پی تعجیل برگرفت به پیش
کرده خونی چنان به گردن خویش ۳۲
بشر چون باز کرد دیده ز خواب
خانه بر رفته دید و خانه خراب ۳۳
گفت اگر بر پیش روم نه رواست
ور شکیبا شوم شکیب کجاست ۳۴
چاره کام هم شکیبائیست
هرچه زین درگذشت رسوائیست ۳۵
شهوتی گر مرا ز راه ببرد
مردم آخر ز غم نخواهم کرد ۳۶
ترک شهوت نشان دین باشد
شرط پرهیزگاری این باشد ۳۷
به که محمل برون برم زین کوی
سوی بینالمقدس آرم روی ۳۸
تا خدائی که خیر و شر داند
بر من این کار سهل گرداند ۳۹
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زیارتگه مقدس تاخت ۴۰
در خداوند خود گریخت ز بیم
کرد خود را به حکم او تسلیم ۴۱
تا چنان داردش ز دیو نگاه
که بدو فتنه را نباشد راه ۴۲
چون بسی سجده زد بران سر خاک
بازگشت از حریم خانه پاک ۴۳
بود همسفرهای دران راهش
نیک خواهی به طبع بدخواهش ۴۴
نکتهگیری به کار نکته شگفت
بر حدیثی هزار نکته گرفت ۴۵
بشر با او چو نیک و بد گفتی
او بهر نکتهای برآشفتی ۴۶
کاین چنین باید آن چنان شاید
کس زبان بر گزاف نگشاید ۴۷
بشر گوینده را ز خاموشی
داده بد داروی فراموشی ۴۸
گفت نام تو چیست تا دانم
پس ازینت به نام خود خوانم ۴۹
پاسخش داد و گفت نام رهی
بشر شد تا تو خود چه نام نهی ۵۰
گفت بشری تو ننگ آدمیان
من ملیخا امام عالمیان ۵۱
هرچه در آسمان و در زمیست
وآنچه در عقل و رای آدمیست ۵۲
همه دانم به عقل خویش تمام
واگهی دارم از حلال و حرام ۵۳
یک تنم بهتر از دوازده تن
یک فنی بوده در دوازده فن ۵۴
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
هرچه هستند زیر چرخ کبود ۵۵
اصل هریک شناختم به درست
کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست ۵۶
از فلک نیز و آنچه هست در او
آگهم نارسیده دست بر او ۵۷
در هر اطراف کاوفتد خطری
دانم آنرا به تیزتر نظری ۵۸
گر رسد پادشاهیی به زوال
پیش از آن دانمش به پنجه سال ۵۹
ور درآید به دانه کم بیشی
من به سالی خبر دهم پیشی ۶۰
نبض و قاروره را چنان دانم
کافت تب ز تن بگردانم ۶۱
چون به افسون در آتش آرم نعل
کهربا را کنم به گوهر لعل ۶۲
سنگ از اکسیر من گهر گردد
خاک در دست من به زر گردد ۶۳
باد سحری چو بردمم ز دهن
مار پیسه کنم ز پیسه رسن ۶۴
کان هر گنج کافرید خدای
منم آن گنج را طلسم گشای ۶۵
هرچه پرسند از آسمان و زمین
هم از آن آگهی دهم هم ازین ۶۶
نیست در هیچ دانش آبادی
فحل و داناتر از من استادی ۶۷
چون ازین برشمرد لافی چند
خیره شد بشر از آن گزافی چند ۶۸
ابری از کوه بردمید سیاه
چون ملیخا در ابر کرد نگاه ۶۹
گفت کابری سیه چراست چو قیر
وابر دیگر سپید رنگ چو شیر ۷۰
بشر گفتا که حکم یزدانی
این چنین پر کند تو خود دانی ۷۱
گفت ازین بگذر این بهانه بود
تیر باید که بر نشانه بود ۷۲
ابر تیره دخان محترقست
بر چنین نکته عقل متفقست ۷۳
وابر کو شیرگون و در فامست
در مزاجش رطوبتی خامست ۷۴
جست بادی ز بادهای نهفت
باز بنگر که بوالفضول چه گفت ۷۵
گفت برگو که بادجنبان چیست
خیره چون گاو و خر نباید زیست ۷۶
گفت بشر اینهم از قضای خداست
هیچ بی حکم او نگردد راست ۷۷
گفت در دست حکمت آر عنان
چند گوئی حدیث پیر زنان ۷۸
اصل باد از هوا بود به یقین
که بجنباندش به خار زمین ۷۹
دید کوهی بلند و گفت این کوه
از دگرها چرا بود به شکوه ۸۰
گفت بشر ایزدیست این پیوند
که یکی پست و دیگریست بلند ۸۱
گفت بازم ز حجت افکندی
نقش تا چند بر قلم بندی ۸۲
ابر چون سیل هولناک آرد
کوه را سیل در مغاک آرد ۸۳
وانکه تیغش بر اوج دارد میل
دورتر باشد از گذرگه سیل ۸۴
بشر بانگی بر او زد از سر هوش
گفت با حکم کردگار مکوش ۸۵
من نه کز سر کار بیخبرم
در همه علمی از تو بیشترم ۸۶
لیک علت به خود نشاید گفت
ره بپندار خود نباید رفت ۸۷
ما که در پرده ره نمیدانیم
نقش بیرون پرده میخوانیم ۸۸
پی غلط راندن اجتهادی نیست
بر غلط خواندن اعتمادی نیست ۸۹
ترسم این پرده چون براندازند
با غلط خواندگان غلط بازند ۹۰
به که با این درخت عالی شاخ
نشود دست هرکسی گستاخ ۹۱
این عزیمت که بشر بر وی خواند
هم دران دیو بوالفضولی ماند ۹۲
روزکی چند میشدند بهم
وانفضولی نکرد یک مو کم ۹۳
در بیابان گرم و بیآبی
مغزشان تافته ز بیخوابی ۹۴
میدویدند با نفیر و خروش
تا رسیدند از آن زمین به جوش ۹۵
به درختی سطبر و عالی شاخ
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ ۹۶
سبزه در زیر او چو سبز حریر
دیده از دیدنش نشاط پذیر ۹۷
آکنیده خمی سفال درو
آبیالحق خوش و زلال درو ۹۸
چون که دید آن فضول آب زلال
همچو ریحان تر میان سفال ۹۹
گفت با بشر کای خجسته رفیق
باز پرسم بگو که از چه طریق ۱۰۰
این سفالین خم گشاده دهان
تا به لب هست زیر خاک نهان ۱۰۱
وآب این خم بگو که تا به کجاست
کوه پایه نه گرد او صحراست ۱۰۲
گفت بشر از برای مزد کسی
کرده باشد که کردهاند بسی ۱۰۳
تا نگردد به صدمهای به دو نیم
در زمین آکنیدهاند ز بیم ۱۰۴
گفت تا پاسخ تو زین نمطست
هرچه گوئی و گفتهای غلطست ۱۰۵
آری آری کسی ز بهر کسی
کشد آبی به دوش هر نفسی ۱۰۶
خاصه در وادیی که از تف و تاب
صد در صد درو نیابی آب ۱۰۷
این وطنگاه دامیارانست
جای صیاد و صید کارانست ۱۰۸
آب این خم که در نشاختهاند
از پی دام صید ساختهاند ۱۰۹
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
در بیابان خورند طعمه شور ۱۱۰
تشنه گردند و قصد آب کنند
سوی این آبخور شتاب کنند ۱۱۱
مرد صیاد راه بسته بود
با کمان در کمین نشسته بود ۱۱۲
بزند صید را به خوردن آب
کند از صید زخم خورده کباب ۱۱۳
بندها را چنین گشای گره
تا نیوشنده بر تو گوید زه ۱۱۴
بشر گفت ای نهفته گوی جهان
هرکسی را عقیدهایست نهان ۱۱۵
من و تو زآنچه در نهان داریم
به همه کس ظن آنچنان داریم ۱۱۶
بد میندیش گفتمت پیشی
عاقبت بد کند بداندیشی ۱۱۷
چون بران آب سفره بگشادند
نان بخوردند و آب در دادند ۱۱۸
آبیالحق به تشنگان در خورد
روشن و خوشگوار و صافی و سرد ۱۱۹
بانگ بر بشر زد ملیخا تیز
که از آنسو ترکنشین برخیز ۱۲۰
تا در این آب خوشگوار شوم
شویم اندام و بیغبار شوم ۱۲۱
از عرقهای شور تن فرسای
چرک بر من نشسته سر تا پای ۱۲۲
چرک تن را ز تن فرو شویم
پاک و پاکیزه سوی ره پویم ۱۲۳
وانگه این خم به سنگ پاره کنم
صید را از گزند چاره کنم ۱۲۴
بشر گفت ای سلیم دل برخیز
در چنین خم مباش رنگآمیز ۱۲۵
آب او خورده با دلانگیزی
چرک تن را چرا در او ریزی ۱۲۶
هرکه آبی خورد که بنوازد
در وی آب دهن نیندازد ۱۲۷
سرکه نتوان بر آینه سودن
صافیی را به درد آلودن ۱۲۸
تا دگر تشنه چون به تاب رسد
زآب نوشین او به آب رسد ۱۲۹
مرد بد رأی گفت او نشنید
گوهر زشت خویش کرد پدید ۱۳۰
جامه بر کند و جمله بر هم بست
خویشتن گرد کرد و در خم جست ۱۳۱
چون درون شد نه خم که چاهی بود
تا بن چه دراز راهی بود ۱۳۲
با اجل زیرکی به کار نشد
جان بسی کند و رستگار نشد ۱۳۳
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
عاقبت غرقه شد در آب افتاد ۱۳۴
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
از پی آب کرده دیده پرآب ۱۳۵
گفت باز این حرام زاده خام
کرد بر من سلام خویش حرام ۱۳۶
ترسم این چرگن نمونه خصال
آرد آلودگی به آب زلال ۱۳۷
آب را چرک او کند به درنگ
وانگهی در سفال دارد سنگ ۱۳۸
این بداندیشی از بدان آید
نه ز پاکان و بخردان آید ۱۳۹
هیچکس را چنین رفیق مباد
این چنین سفله جز غریق مباد ۱۴۰
چون درین گفتگوی زد نفسی
مرد نامد برین گذشت بسی ۱۴۱
سوی خم شد به جستجوی رفیق
واگهی نه که خواجه گشت غریق ۱۴۲
غرقهای دید جان او شده گم
سر چون خم نهاده بر سر خم ۱۴۳
طرفه در ماند کاین چه شاید بود
چوبی از شاخ آن درخت ربود ۱۴۴
هم به بالای نیزهای کم و بیش
ساده کردش به چنگ و ناخن خویش ۱۴۵
چون مساحت گران دریائی
زد در آن خم به آب پیمائی ۱۴۶
خم رها کن که دید چاهی ژرف
سر به آجر بر آوریده شگرف ۱۴۷
نیمه خم نهاده بر سر او
تا دده کم شود شناور او ۱۴۸
برکشید آن غریق را به شتاب
در چه خاک بردش از چه آب ۱۴۹
چون در انباشتش به خاک و به سنگ
بر سرینش نشست با دل تنگ ۱۵۰
گفت کان گربزی ورایت کو
وان درفش گره گشایت کو ۱۵۱
وانهمه دعویت به چارهگری
با دد و دیو و آدمی و پری ۱۵۲
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند
غیب را سر در آورم به کمند ۱۵۳
کو شد آن دعوی دوازده فن
وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن ۱۵۴
وان نمودن که بنگرم پیشی
کارها را به چابک اندیشی ۱۵۵
چاهی آنگاه سر گشاده به پیش
چون ندیدی به دور بینی خویش ۱۵۶
وانکه ما را بر آنچنان آبی
فصلها گفته شد ز هر بابی ۱۵۷
فصل ما گر به هم شماری داشت
آن نگفتیم کاصل کاری داشت ۱۵۸
هرچه در آب آن خم افکندیم
آتش اندر خم خود آگندیم ۱۵۹
نقش آن کارگه دگرگون بود
از حساب من و تو بیرون بود ۱۶۰
تا فلک رشته را گره دادست
بر سر رشته کس نیفتادست ۱۶۱
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم
هردو ز اندیشه غلط گفتیم ۱۶۲
تو بدان غرقهای و من رستم
که تو شاکر نهای و من هستم ۱۶۳
تو که دام بهایمش خواندی
چون بهایم به دام درماندی ۱۶۴
من به نیکی بدو گمان بردم
نیک من نیک بود و جان بردم ۱۶۵
این سخن گفت و از زمین برخاست
رخت او باز جست از چپ و راست ۱۶۶
رفت و برداشت یک به یک سلبش
دق مصری عمامه قصبش ۱۶۷
چونکه مهر از نورد بازگشاد
کیسهای زان میان به زیر افتاد ۱۶۸
زر مصری درو هزار درست
زان کهن سکهها که بود نخست ۱۶۹
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
همچنان سر به مهر خود بگذاشت ۱۷۰
گفت شرط آن بود که جامه او
با زر و زینت و عمامه او ۱۷۱
جمله در بندم و نگهدارم
به کسی کاهل اوست بسپارم ۱۷۲
باز پرسم سرای او به کجاست
برسانم به آنکه اهل سراست ۱۷۳
چون زمن نامد استعانت او
نکنم غدر در امانت او ۱۷۴
گر من آنها کنم که او کردست
هم از آنها خورم که او خوردست ۱۷۵
همچنان آن نورد را در بست
چونکه در بسته شد گرفت به دست ۱۷۶
رهروی در گرفت و راه نوشت
سوی شهر آمد از کرانه دشت ۱۷۷
چون درآسود یک دو روز به شهر
داد ز خواب و خورد خود را بهر ۱۷۸
آن عمامه به هر کسی بنمود
که خداوند این که شاید بود ۱۷۹
زاد مردی عمامه را بشناخت
گفت لختی رهت بباید تاخت ۱۸۰
در فلان کوی چندمین خانه
هست کاخی بلند و شاهانه ۱۸۱
در بزن کان در آستانه اوست
بیگمان شو که خانه خانه اوست ۱۸۲
بشر با جامه و عمامه و زر
سوی آن خانه شد که یافت خبر ۱۸۳
در زد آمد شکر لبی دلبند
باز کرد آن در رواق بلند ۱۸۴
گفت کاری و حاجتی بنمای
تا بر آرم چنانکه باشد رای ۱۸۵
بشر گفتا بضاعتی دارم
بانوی خانه کو که بسپارم ۱۸۶
گر درون آمدن به خانه رواست
تا درآیم سخن بگویم راست ۱۸۷
که ملیخای آسمان فرهنگ
از زمانه چو ریو دید و چه رنگ ۱۸۸
زن درون بردش از برون سرای
بر کنار بساط کردش جای ۱۸۹
خویشتن روی کرد زیر نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب ۱۹۰
بشر هر قصهای که بود تمام
گفت با ماهروی سیم اندام ۱۹۱
آن به هم صحبتی رسیدن او
در هنرها سخن شنیدن او ۱۹۲
وان برآشفتش چو بد مستان
دعوی انگیختن به هر دستان ۱۹۳
وان به هر چیز بدگمان بودن
خوبیی را به زشتی آلودن ۱۹۴
وان چه از بهر دیگران کندن
خویشتن را دران چه افکندن ۱۹۵
وان شدن چون محیط موج زنش
عاقبت ماندن آب در دهنش ۱۹۶
چون فرو گفت هرچه دید همه
وآنچه زان بیوفا شنید همه ۱۹۷
گفت کاو غرقه شد بقای تو باد
جای او خاک خانه جای تو باد ۱۹۸
جیفهای کاب شسته بودش پاک
در سپردم به گنج خانه خاک ۱۹۹
رخت او هرچه بود در بستم
واینک اینک گرفته در دستم ۲۰۰
جامه و زر نهاد حالی پیش
کرد روشن درست کاری خویش ۲۰۱
زن زنی بود کاردان و شگرف
آن ورق باز خواند حرف به حرف ۲۰۲
ساعتی زان سخن پریشان گشت
آبی از چشم ریخت و زآب گذشت ۲۰۳
پاسخش داد کای همیون رای
نیک مردی ز بندگان خدای ۲۰۴
آفرین بر حلال زادگیت
بر لطیفی و رو گشادگیت ۲۰۵
که کند هرگز این جوانمردی
که تو در حق بی کسان کردی ۲۰۶
نیک مردی نه آن بود که کسی
ببرد انگبینی از مگسی ۲۰۷
نیکمرد آن رود که در کارش
رخنه نارد فریب دینارش ۲۰۸
شد ملیخا و تن به خاک سپرد
جان به جائی که لایق آمد برد ۲۰۹
آنچه گفتی ز بد پسندان بود
راست گفتی هزار چندان بود ۲۱۰
بود کارش همه ستمگاری
بیوفائی و مردم آزاری ۲۱۱
کرد بسیار جور بر زن و مرد
بر چنانی چنین بود درخورد ۲۱۲
به عقیدت جهود کینه سرشت
مار نیرنگ و اژدهای کنشت ۲۱۳
سالها شد که من برنجم ازو
جز بدی هیچ بر نسنجم ازو ۲۱۴
من به بالین نرم او خفته
او به من بر دروغها گفته ۲۱۵
من ز بادش سپر فکنده چو میغ
او کشیده چو برق بر من تیغ ۲۱۶
چون خدا دفع کردش از سر من
رفت غوغای محنت از در من ۲۱۷
گر بد ار نیک بود روی نهفت
از پس مرده بد نشاید گفت ۲۱۸
پای او از میانه بیرون شد
حال پیوند ما دگرگون شد ۲۱۹
تو از آنجا که مرد کار منی
به زناشوئی اختیار منی ۲۲۰
مایه و ملک هست و ستر و جمال
به ازین کی رسد به جفت حلال ۲۲۱
به نکاحی که آن خدا فرمود
کار ما را فراهم آور زود ۲۲۲
من به جفتی ترا پسندیدم
که جوانمردی ترا دیدم ۲۲۳
تو به من گر ارادتی داری
تا کنم دعوی پرستاری ۲۲۴
قصه شد گفته حسب حال اینست
مال دارم بسی جمال اینست ۲۲۵
وانگهی برقع از قمر برداشت
مهر خشک از عقیقتر برداشت ۲۲۶
بشر چون خوبی و جمالش دید
فتنه چشم و سحر خالش دید ۲۲۷
آن پریچهره بود کاول روز
دیده بودش چنان جهان افروز ۲۲۸
نعرهای زد چنانکه رفت از هوش
حلقه در گوش یار حلقه به گوش ۲۲۹
چون چنان دید نوش لب بشتافت
بوی خوش کرد و جان او دریافت ۲۳۰
هوش رفته چو هوش یافته شد
سرش از تاب شرم تافته شد ۲۳۱
گفت اگر شیفتم ز عشق پری
تا به دیوانگی گمان نبری ۲۳۲
گر بود دیو دیده افتاده
من پری دیدم ای پریزاده ۲۳۳
وین که بینی نه مهر امروزست
دیر باشد که در من این سوزست ۲۳۴
که فلان روز در فلان ره تنگ
برقعت را ربود باد از چنگ ۲۳۵
من ترا دیدم و ز دست شدم
می وصلت نخورده مست شدم ۲۳۶
سوختم در غم نهانی تو
رفت جانم ز مهربانی تو ۲۳۷
گرچه یک دم نرفتی از یادم
با کسی راز خویش نگشادم ۲۳۸
چونکه صبرم در اوفتاد ز پای
رفتم و در گریختم به خدای ۲۳۹
تا خدایم به فضل و رحمت خویش
آورید آنچه شرط باشد پیش ۲۴۰
چون نکردم طمع چو بوالهوسان
در حریم جمال و مال کسان ۲۴۱
دولتی کو جمال و مالم داد
نز حرام اینک از حلالم داد ۲۴۲
زن چو از رغبت وی آگه شد
رغبتش زآنچه بد یکی ده شد ۲۴۳
بشر کان حور پیکرش بنواخت
رفت بیرون و کار خویش بساخت ۲۴۴
گشت با او به شرط کاوین جفت
نعمتی یافت شکر نعمت گفت ۲۴۵
با پریچهره کام دل میراند
بر خود افسون چشم بد میخواند ۲۴۶
از جهودی رهاند شاهی را
دور کرد از کسوف ماهی را ۲۴۷
از پرندش غیار زردی شست
برگ سوسن ز شنبلیدش رست ۲۴۸
چون ندید از بهشتیان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش ۲۴۹
سبزپوشی به از علامت زرد
سبزی آمد به سرو بن در خورد ۲۵۰
رنگ سبزی صلاح کشته بود
سبزی آرایش فرشته بود ۲۵۱
جان به سبزی گراید از همه چیز
چشم روشن به سبزه گردد نیز ۲۵۲
رستنی را به سبزی آهنگست
همه سر سبزیی بدین رنگست ۲۵۳
قصه چون گفت ماه بزم آرای
شه در آغوش خویش کردش جای ۲۵۴
چتر سرسبز برکشید به ماه ۱
شد برافروخته چو سبز چراغ
سبز در سبز چون فرشته باغ ۲
رخت را سوی سبز گنبد برد
دل به شادی و خرمی بسپرد ۳
چون برین سبزه زمردوار
باغ انجم فشاند برگ بهار ۴
زان خردمند سرو سبز آرنگ
خواست تا از شکر گشاید تنگ ۵
پری آنگه که برده بود نماز
بر سلیمان گشاد پرده راز ۶
گفت کایجان ما به جان تو شاد
همه جانها فدای جان تو باد ۷
خانه دولتست خرگاهت
تاج و تخت آستان درگاهت ۸
تاج را سربلندی از سر تست
بخت را پایگاهی از در تست ۹
گوهرت عقد مملکت را تاج
همه عالم به درگهت محتاج ۱۰
چون دعا گفت بر سریر بلند
برگشاد از عقیق چشمه قند ۱۱
گفت شخصی عزیز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبین در موم ۱۲
هرچه باید در آدمی ز هنر
داشت آن جمله نیکوی بر سر ۱۳
با چنان خوبی و خردمندی
بود میلش به پاک پیوندی ۱۴
مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهیزگار خواندندش ۱۵
میخرامید روزی از سر ناز
در رهی خالی از نشیب و فراز ۱۶
بر رهش عشق ترکتازی کرد
فتنه با عقل دستیازی کرد ۱۷
پیکری دید در لفافه خام
چون در ابر سیاه ماه تمام ۱۸
فارغ از بشر میگذشت به راه
باد ناگه ربود برقع ماه ۱۹
فتنه را باد رهنمون آمد
ماه از ابر سیه برون آمد ۲۰
بشر کان دید سست شد پایش
تیر یک زخمه دوخت برجایش ۲۱
صورتی دید کز کرشمه مست
آنچنان صدهزار توبه شکست ۲۲
خرمنی گل ولی به قامت سرو
شسته روئی ولی به خون تذرو ۲۳
خواب غمزش به سحر کاری خویش
بسته خواب هزار عاشق بیش ۲۴
لب چو برگ گلی که تر باشد
برگ آن گل پر از شکر باشد ۲۵
چشم چون نرگسی که خفته بود
فتنه در خواب او نهفته بود ۲۶
عکس رویش به زیر زلف به تاب
چون حواصل به زیر پر عقاب ۲۷
خالی از زلف عنبر افشانتر
چشمی از خال نامسلمانتر ۲۸
با چنان زلف و خال دیده فریب
هیچ دل را نبود جای شکیب ۲۹
آمد از بشر بیخود آوازی
چون ز طفلی که بر گرد گازی ۳۰
ماه تنها خرام از آن آواز
بند برقع بهم کشید فراز ۳۱
پی تعجیل برگرفت به پیش
کرده خونی چنان به گردن خویش ۳۲
بشر چون باز کرد دیده ز خواب
خانه بر رفته دید و خانه خراب ۳۳
گفت اگر بر پیش روم نه رواست
ور شکیبا شوم شکیب کجاست ۳۴
چاره کام هم شکیبائیست
هرچه زین درگذشت رسوائیست ۳۵
شهوتی گر مرا ز راه ببرد
مردم آخر ز غم نخواهم کرد ۳۶
ترک شهوت نشان دین باشد
شرط پرهیزگاری این باشد ۳۷
به که محمل برون برم زین کوی
سوی بینالمقدس آرم روی ۳۸
تا خدائی که خیر و شر داند
بر من این کار سهل گرداند ۳۹
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زیارتگه مقدس تاخت ۴۰
در خداوند خود گریخت ز بیم
کرد خود را به حکم او تسلیم ۴۱
تا چنان داردش ز دیو نگاه
که بدو فتنه را نباشد راه ۴۲
چون بسی سجده زد بران سر خاک
بازگشت از حریم خانه پاک ۴۳
بود همسفرهای دران راهش
نیک خواهی به طبع بدخواهش ۴۴
نکتهگیری به کار نکته شگفت
بر حدیثی هزار نکته گرفت ۴۵
بشر با او چو نیک و بد گفتی
او بهر نکتهای برآشفتی ۴۶
کاین چنین باید آن چنان شاید
کس زبان بر گزاف نگشاید ۴۷
بشر گوینده را ز خاموشی
داده بد داروی فراموشی ۴۸
گفت نام تو چیست تا دانم
پس ازینت به نام خود خوانم ۴۹
پاسخش داد و گفت نام رهی
بشر شد تا تو خود چه نام نهی ۵۰
گفت بشری تو ننگ آدمیان
من ملیخا امام عالمیان ۵۱
هرچه در آسمان و در زمیست
وآنچه در عقل و رای آدمیست ۵۲
همه دانم به عقل خویش تمام
واگهی دارم از حلال و حرام ۵۳
یک تنم بهتر از دوازده تن
یک فنی بوده در دوازده فن ۵۴
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
هرچه هستند زیر چرخ کبود ۵۵
اصل هریک شناختم به درست
کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست ۵۶
از فلک نیز و آنچه هست در او
آگهم نارسیده دست بر او ۵۷
در هر اطراف کاوفتد خطری
دانم آنرا به تیزتر نظری ۵۸
گر رسد پادشاهیی به زوال
پیش از آن دانمش به پنجه سال ۵۹
ور درآید به دانه کم بیشی
من به سالی خبر دهم پیشی ۶۰
نبض و قاروره را چنان دانم
کافت تب ز تن بگردانم ۶۱
چون به افسون در آتش آرم نعل
کهربا را کنم به گوهر لعل ۶۲
سنگ از اکسیر من گهر گردد
خاک در دست من به زر گردد ۶۳
باد سحری چو بردمم ز دهن
مار پیسه کنم ز پیسه رسن ۶۴
کان هر گنج کافرید خدای
منم آن گنج را طلسم گشای ۶۵
هرچه پرسند از آسمان و زمین
هم از آن آگهی دهم هم ازین ۶۶
نیست در هیچ دانش آبادی
فحل و داناتر از من استادی ۶۷
چون ازین برشمرد لافی چند
خیره شد بشر از آن گزافی چند ۶۸
ابری از کوه بردمید سیاه
چون ملیخا در ابر کرد نگاه ۶۹
گفت کابری سیه چراست چو قیر
وابر دیگر سپید رنگ چو شیر ۷۰
بشر گفتا که حکم یزدانی
این چنین پر کند تو خود دانی ۷۱
گفت ازین بگذر این بهانه بود
تیر باید که بر نشانه بود ۷۲
ابر تیره دخان محترقست
بر چنین نکته عقل متفقست ۷۳
وابر کو شیرگون و در فامست
در مزاجش رطوبتی خامست ۷۴
جست بادی ز بادهای نهفت
باز بنگر که بوالفضول چه گفت ۷۵
گفت برگو که بادجنبان چیست
خیره چون گاو و خر نباید زیست ۷۶
گفت بشر اینهم از قضای خداست
هیچ بی حکم او نگردد راست ۷۷
گفت در دست حکمت آر عنان
چند گوئی حدیث پیر زنان ۷۸
اصل باد از هوا بود به یقین
که بجنباندش به خار زمین ۷۹
دید کوهی بلند و گفت این کوه
از دگرها چرا بود به شکوه ۸۰
گفت بشر ایزدیست این پیوند
که یکی پست و دیگریست بلند ۸۱
گفت بازم ز حجت افکندی
نقش تا چند بر قلم بندی ۸۲
ابر چون سیل هولناک آرد
کوه را سیل در مغاک آرد ۸۳
وانکه تیغش بر اوج دارد میل
دورتر باشد از گذرگه سیل ۸۴
بشر بانگی بر او زد از سر هوش
گفت با حکم کردگار مکوش ۸۵
من نه کز سر کار بیخبرم
در همه علمی از تو بیشترم ۸۶
لیک علت به خود نشاید گفت
ره بپندار خود نباید رفت ۸۷
ما که در پرده ره نمیدانیم
نقش بیرون پرده میخوانیم ۸۸
پی غلط راندن اجتهادی نیست
بر غلط خواندن اعتمادی نیست ۸۹
ترسم این پرده چون براندازند
با غلط خواندگان غلط بازند ۹۰
به که با این درخت عالی شاخ
نشود دست هرکسی گستاخ ۹۱
این عزیمت که بشر بر وی خواند
هم دران دیو بوالفضولی ماند ۹۲
روزکی چند میشدند بهم
وانفضولی نکرد یک مو کم ۹۳
در بیابان گرم و بیآبی
مغزشان تافته ز بیخوابی ۹۴
میدویدند با نفیر و خروش
تا رسیدند از آن زمین به جوش ۹۵
به درختی سطبر و عالی شاخ
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ ۹۶
سبزه در زیر او چو سبز حریر
دیده از دیدنش نشاط پذیر ۹۷
آکنیده خمی سفال درو
آبیالحق خوش و زلال درو ۹۸
چون که دید آن فضول آب زلال
همچو ریحان تر میان سفال ۹۹
گفت با بشر کای خجسته رفیق
باز پرسم بگو که از چه طریق ۱۰۰
این سفالین خم گشاده دهان
تا به لب هست زیر خاک نهان ۱۰۱
وآب این خم بگو که تا به کجاست
کوه پایه نه گرد او صحراست ۱۰۲
گفت بشر از برای مزد کسی
کرده باشد که کردهاند بسی ۱۰۳
تا نگردد به صدمهای به دو نیم
در زمین آکنیدهاند ز بیم ۱۰۴
گفت تا پاسخ تو زین نمطست
هرچه گوئی و گفتهای غلطست ۱۰۵
آری آری کسی ز بهر کسی
کشد آبی به دوش هر نفسی ۱۰۶
خاصه در وادیی که از تف و تاب
صد در صد درو نیابی آب ۱۰۷
این وطنگاه دامیارانست
جای صیاد و صید کارانست ۱۰۸
آب این خم که در نشاختهاند
از پی دام صید ساختهاند ۱۰۹
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
در بیابان خورند طعمه شور ۱۱۰
تشنه گردند و قصد آب کنند
سوی این آبخور شتاب کنند ۱۱۱
مرد صیاد راه بسته بود
با کمان در کمین نشسته بود ۱۱۲
بزند صید را به خوردن آب
کند از صید زخم خورده کباب ۱۱۳
بندها را چنین گشای گره
تا نیوشنده بر تو گوید زه ۱۱۴
بشر گفت ای نهفته گوی جهان
هرکسی را عقیدهایست نهان ۱۱۵
من و تو زآنچه در نهان داریم
به همه کس ظن آنچنان داریم ۱۱۶
بد میندیش گفتمت پیشی
عاقبت بد کند بداندیشی ۱۱۷
چون بران آب سفره بگشادند
نان بخوردند و آب در دادند ۱۱۸
آبیالحق به تشنگان در خورد
روشن و خوشگوار و صافی و سرد ۱۱۹
بانگ بر بشر زد ملیخا تیز
که از آنسو ترکنشین برخیز ۱۲۰
تا در این آب خوشگوار شوم
شویم اندام و بیغبار شوم ۱۲۱
از عرقهای شور تن فرسای
چرک بر من نشسته سر تا پای ۱۲۲
چرک تن را ز تن فرو شویم
پاک و پاکیزه سوی ره پویم ۱۲۳
وانگه این خم به سنگ پاره کنم
صید را از گزند چاره کنم ۱۲۴
بشر گفت ای سلیم دل برخیز
در چنین خم مباش رنگآمیز ۱۲۵
آب او خورده با دلانگیزی
چرک تن را چرا در او ریزی ۱۲۶
هرکه آبی خورد که بنوازد
در وی آب دهن نیندازد ۱۲۷
سرکه نتوان بر آینه سودن
صافیی را به درد آلودن ۱۲۸
تا دگر تشنه چون به تاب رسد
زآب نوشین او به آب رسد ۱۲۹
مرد بد رأی گفت او نشنید
گوهر زشت خویش کرد پدید ۱۳۰
جامه بر کند و جمله بر هم بست
خویشتن گرد کرد و در خم جست ۱۳۱
چون درون شد نه خم که چاهی بود
تا بن چه دراز راهی بود ۱۳۲
با اجل زیرکی به کار نشد
جان بسی کند و رستگار نشد ۱۳۳
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
عاقبت غرقه شد در آب افتاد ۱۳۴
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
از پی آب کرده دیده پرآب ۱۳۵
گفت باز این حرام زاده خام
کرد بر من سلام خویش حرام ۱۳۶
ترسم این چرگن نمونه خصال
آرد آلودگی به آب زلال ۱۳۷
آب را چرک او کند به درنگ
وانگهی در سفال دارد سنگ ۱۳۸
این بداندیشی از بدان آید
نه ز پاکان و بخردان آید ۱۳۹
هیچکس را چنین رفیق مباد
این چنین سفله جز غریق مباد ۱۴۰
چون درین گفتگوی زد نفسی
مرد نامد برین گذشت بسی ۱۴۱
سوی خم شد به جستجوی رفیق
واگهی نه که خواجه گشت غریق ۱۴۲
غرقهای دید جان او شده گم
سر چون خم نهاده بر سر خم ۱۴۳
طرفه در ماند کاین چه شاید بود
چوبی از شاخ آن درخت ربود ۱۴۴
هم به بالای نیزهای کم و بیش
ساده کردش به چنگ و ناخن خویش ۱۴۵
چون مساحت گران دریائی
زد در آن خم به آب پیمائی ۱۴۶
خم رها کن که دید چاهی ژرف
سر به آجر بر آوریده شگرف ۱۴۷
نیمه خم نهاده بر سر او
تا دده کم شود شناور او ۱۴۸
برکشید آن غریق را به شتاب
در چه خاک بردش از چه آب ۱۴۹
چون در انباشتش به خاک و به سنگ
بر سرینش نشست با دل تنگ ۱۵۰
گفت کان گربزی ورایت کو
وان درفش گره گشایت کو ۱۵۱
وانهمه دعویت به چارهگری
با دد و دیو و آدمی و پری ۱۵۲
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند
غیب را سر در آورم به کمند ۱۵۳
کو شد آن دعوی دوازده فن
وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن ۱۵۴
وان نمودن که بنگرم پیشی
کارها را به چابک اندیشی ۱۵۵
چاهی آنگاه سر گشاده به پیش
چون ندیدی به دور بینی خویش ۱۵۶
وانکه ما را بر آنچنان آبی
فصلها گفته شد ز هر بابی ۱۵۷
فصل ما گر به هم شماری داشت
آن نگفتیم کاصل کاری داشت ۱۵۸
هرچه در آب آن خم افکندیم
آتش اندر خم خود آگندیم ۱۵۹
نقش آن کارگه دگرگون بود
از حساب من و تو بیرون بود ۱۶۰
تا فلک رشته را گره دادست
بر سر رشته کس نیفتادست ۱۶۱
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم
هردو ز اندیشه غلط گفتیم ۱۶۲
تو بدان غرقهای و من رستم
که تو شاکر نهای و من هستم ۱۶۳
تو که دام بهایمش خواندی
چون بهایم به دام درماندی ۱۶۴
من به نیکی بدو گمان بردم
نیک من نیک بود و جان بردم ۱۶۵
این سخن گفت و از زمین برخاست
رخت او باز جست از چپ و راست ۱۶۶
رفت و برداشت یک به یک سلبش
دق مصری عمامه قصبش ۱۶۷
چونکه مهر از نورد بازگشاد
کیسهای زان میان به زیر افتاد ۱۶۸
زر مصری درو هزار درست
زان کهن سکهها که بود نخست ۱۶۹
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
همچنان سر به مهر خود بگذاشت ۱۷۰
گفت شرط آن بود که جامه او
با زر و زینت و عمامه او ۱۷۱
جمله در بندم و نگهدارم
به کسی کاهل اوست بسپارم ۱۷۲
باز پرسم سرای او به کجاست
برسانم به آنکه اهل سراست ۱۷۳
چون زمن نامد استعانت او
نکنم غدر در امانت او ۱۷۴
گر من آنها کنم که او کردست
هم از آنها خورم که او خوردست ۱۷۵
همچنان آن نورد را در بست
چونکه در بسته شد گرفت به دست ۱۷۶
رهروی در گرفت و راه نوشت
سوی شهر آمد از کرانه دشت ۱۷۷
چون درآسود یک دو روز به شهر
داد ز خواب و خورد خود را بهر ۱۷۸
آن عمامه به هر کسی بنمود
که خداوند این که شاید بود ۱۷۹
زاد مردی عمامه را بشناخت
گفت لختی رهت بباید تاخت ۱۸۰
در فلان کوی چندمین خانه
هست کاخی بلند و شاهانه ۱۸۱
در بزن کان در آستانه اوست
بیگمان شو که خانه خانه اوست ۱۸۲
بشر با جامه و عمامه و زر
سوی آن خانه شد که یافت خبر ۱۸۳
در زد آمد شکر لبی دلبند
باز کرد آن در رواق بلند ۱۸۴
گفت کاری و حاجتی بنمای
تا بر آرم چنانکه باشد رای ۱۸۵
بشر گفتا بضاعتی دارم
بانوی خانه کو که بسپارم ۱۸۶
گر درون آمدن به خانه رواست
تا درآیم سخن بگویم راست ۱۸۷
که ملیخای آسمان فرهنگ
از زمانه چو ریو دید و چه رنگ ۱۸۸
زن درون بردش از برون سرای
بر کنار بساط کردش جای ۱۸۹
خویشتن روی کرد زیر نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب ۱۹۰
بشر هر قصهای که بود تمام
گفت با ماهروی سیم اندام ۱۹۱
آن به هم صحبتی رسیدن او
در هنرها سخن شنیدن او ۱۹۲
وان برآشفتش چو بد مستان
دعوی انگیختن به هر دستان ۱۹۳
وان به هر چیز بدگمان بودن
خوبیی را به زشتی آلودن ۱۹۴
وان چه از بهر دیگران کندن
خویشتن را دران چه افکندن ۱۹۵
وان شدن چون محیط موج زنش
عاقبت ماندن آب در دهنش ۱۹۶
چون فرو گفت هرچه دید همه
وآنچه زان بیوفا شنید همه ۱۹۷
گفت کاو غرقه شد بقای تو باد
جای او خاک خانه جای تو باد ۱۹۸
جیفهای کاب شسته بودش پاک
در سپردم به گنج خانه خاک ۱۹۹
رخت او هرچه بود در بستم
واینک اینک گرفته در دستم ۲۰۰
جامه و زر نهاد حالی پیش
کرد روشن درست کاری خویش ۲۰۱
زن زنی بود کاردان و شگرف
آن ورق باز خواند حرف به حرف ۲۰۲
ساعتی زان سخن پریشان گشت
آبی از چشم ریخت و زآب گذشت ۲۰۳
پاسخش داد کای همیون رای
نیک مردی ز بندگان خدای ۲۰۴
آفرین بر حلال زادگیت
بر لطیفی و رو گشادگیت ۲۰۵
که کند هرگز این جوانمردی
که تو در حق بی کسان کردی ۲۰۶
نیک مردی نه آن بود که کسی
ببرد انگبینی از مگسی ۲۰۷
نیکمرد آن رود که در کارش
رخنه نارد فریب دینارش ۲۰۸
شد ملیخا و تن به خاک سپرد
جان به جائی که لایق آمد برد ۲۰۹
آنچه گفتی ز بد پسندان بود
راست گفتی هزار چندان بود ۲۱۰
بود کارش همه ستمگاری
بیوفائی و مردم آزاری ۲۱۱
کرد بسیار جور بر زن و مرد
بر چنانی چنین بود درخورد ۲۱۲
به عقیدت جهود کینه سرشت
مار نیرنگ و اژدهای کنشت ۲۱۳
سالها شد که من برنجم ازو
جز بدی هیچ بر نسنجم ازو ۲۱۴
من به بالین نرم او خفته
او به من بر دروغها گفته ۲۱۵
من ز بادش سپر فکنده چو میغ
او کشیده چو برق بر من تیغ ۲۱۶
چون خدا دفع کردش از سر من
رفت غوغای محنت از در من ۲۱۷
گر بد ار نیک بود روی نهفت
از پس مرده بد نشاید گفت ۲۱۸
پای او از میانه بیرون شد
حال پیوند ما دگرگون شد ۲۱۹
تو از آنجا که مرد کار منی
به زناشوئی اختیار منی ۲۲۰
مایه و ملک هست و ستر و جمال
به ازین کی رسد به جفت حلال ۲۲۱
به نکاحی که آن خدا فرمود
کار ما را فراهم آور زود ۲۲۲
من به جفتی ترا پسندیدم
که جوانمردی ترا دیدم ۲۲۳
تو به من گر ارادتی داری
تا کنم دعوی پرستاری ۲۲۴
قصه شد گفته حسب حال اینست
مال دارم بسی جمال اینست ۲۲۵
وانگهی برقع از قمر برداشت
مهر خشک از عقیقتر برداشت ۲۲۶
بشر چون خوبی و جمالش دید
فتنه چشم و سحر خالش دید ۲۲۷
آن پریچهره بود کاول روز
دیده بودش چنان جهان افروز ۲۲۸
نعرهای زد چنانکه رفت از هوش
حلقه در گوش یار حلقه به گوش ۲۲۹
چون چنان دید نوش لب بشتافت
بوی خوش کرد و جان او دریافت ۲۳۰
هوش رفته چو هوش یافته شد
سرش از تاب شرم تافته شد ۲۳۱
گفت اگر شیفتم ز عشق پری
تا به دیوانگی گمان نبری ۲۳۲
گر بود دیو دیده افتاده
من پری دیدم ای پریزاده ۲۳۳
وین که بینی نه مهر امروزست
دیر باشد که در من این سوزست ۲۳۴
که فلان روز در فلان ره تنگ
برقعت را ربود باد از چنگ ۲۳۵
من ترا دیدم و ز دست شدم
می وصلت نخورده مست شدم ۲۳۶
سوختم در غم نهانی تو
رفت جانم ز مهربانی تو ۲۳۷
گرچه یک دم نرفتی از یادم
با کسی راز خویش نگشادم ۲۳۸
چونکه صبرم در اوفتاد ز پای
رفتم و در گریختم به خدای ۲۳۹
تا خدایم به فضل و رحمت خویش
آورید آنچه شرط باشد پیش ۲۴۰
چون نکردم طمع چو بوالهوسان
در حریم جمال و مال کسان ۲۴۱
دولتی کو جمال و مالم داد
نز حرام اینک از حلالم داد ۲۴۲
زن چو از رغبت وی آگه شد
رغبتش زآنچه بد یکی ده شد ۲۴۳
بشر کان حور پیکرش بنواخت
رفت بیرون و کار خویش بساخت ۲۴۴
گشت با او به شرط کاوین جفت
نعمتی یافت شکر نعمت گفت ۲۴۵
با پریچهره کام دل میراند
بر خود افسون چشم بد میخواند ۲۴۶
از جهودی رهاند شاهی را
دور کرد از کسوف ماهی را ۲۴۷
از پرندش غیار زردی شست
برگ سوسن ز شنبلیدش رست ۲۴۸
چون ندید از بهشتیان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش ۲۴۹
سبزپوشی به از علامت زرد
سبزی آمد به سرو بن در خورد ۲۵۰
رنگ سبزی صلاح کشته بود
سبزی آرایش فرشته بود ۲۵۱
جان به سبزی گراید از همه چیز
چشم روشن به سبزه گردد نیز ۲۵۲
رستنی را به سبزی آهنگست
همه سر سبزیی بدین رنگست ۲۵۳
قصه چون گفت ماه بزم آرای
شه در آغوش خویش کردش جای ۲۵۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۵۴
۹۳۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم
گوهر بعدی:بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.