هوش مصنوعی: این متن داستانی است که در آن یک مرد ثروتمند به نام خواجه، عاشق زنی زیبا می‌شود و برای رسیدن به او تلاش می‌کند. در طول داستان، خواجه با موانع و چالش‌های مختلفی روبرو می‌شود، از جمله رقابت با دیگران، مشکلات اخلاقی و عاطفی، و در نهایت به وصال معشوق خود می‌رسد. داستان پر از توصیفات شاعرانه و تمثیل‌های عاشقانه است که به زیبایی بیان شده‌اند.
رده سنی: 18+ این متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه، تمثیل‌های فلسفی و توصیفات شاعرانه است که ممکن است برای خوانندگان جوان‌تر پیچیده و نامفهوم باشد. همچنین، برخی از بخش‌های داستان ممکن است حاوی مفاهیم اخلاقی و عاطفی باشد که برای درک کامل نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد.

بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

روز آدینه کاین مقرنس بید
خانه را کرد از آفتاب سپید ۱

شاه با زیور سپید به ناز
شد سوی گنبد سپید فراز ۲

زهره بر برج پنجم اقلیمش
پنج نوبت زنان به تسلیمش ۳

تا نزد بر ختن طلایه زنگ
شه ز شادی نکرد میدان تنگ ۴

چون شب از سرمه فلک پرورد
چشم ماه و ستاره روشن کرد ۵

شاه ازان جان نواز دل داده
شب نشین سپیده‌دم زاده ۶

خواست تا از صدای گنبد خویش
آرد آواز ارغنونش پیش ۷

پس ازان کافرینی آن دلبند
خواند بر تاج و بر سریر بلند ۸

وان دعاها که دولت افزاید
وانچنان تاج و تخت را شاید ۹

گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست
آنچه از طبیعت من آید راست ۱۰

مادرم گفت و او زنی سره بود
پیره‌زن گرگ باشد او بره بود ۱۱

کاشنائی مرا ز همزادان
برد مهمان که خانش آبادان ۱۲

خوانی آراسته نهاد به پیش
خوردهائی چه گویم از حد بیش ۱۳

بره و مرغ و زیربای عراق
گردها و کلیچها و رقاق ۱۴

چند حلوا که آن نبودش نام
برخی از پسته برخی از بادام ۱۵

میوه‌های لطیف طبع فریب
از ری انگور و از سپاهان سیب ۱۶

بگذر از نار نقل مستان بود
خود همه خانه نار پستان بود ۱۷

چون به اندازه زان خورش خوردیم
به می آهنگ پرورش کردیم ۱۸

درهم آمیختیم خنداخند
من و چون من فسانه گوئی چند ۱۹

هرکسی سرگذشتی از خود گفت
یکی از طاق و دیگری از جفت ۲۰

آمد افسانه تا به سیمبری
شهد در شیر و شیر در شکری ۲۱

دلفریبی که چون سخن گفتی
مرغ و ماهی بران سخن خفتی ۲۲

برگشاد از عقیق چشمه نوش
عاشقانه برآورید خروش ۲۳

گفت شیرین سخن جوانی بود
کز ظریفی شکرستانی بود ۲۴

عیسیی گاه دانش آموزی
یوسفی وقت مجلس افروزی ۲۵

آگه از علم و از کفایت نیز
پارسائیش بهتر از همه چیز ۲۶

داشت باغی به شکل باغ ارم
باغها گرد باغ او چو حرم ۲۷

خاکش از بوی خوش عبیر سرشت
میوه‌هایش چو میوه‌های بهشت ۲۸

همه دل بود چون میانه نار
همه گل بود بی میانجی خار ۲۹

تیز خاری که در گلستان بود
از پی چشم زخم بستان بود ۳۰

آب در زیر سروهای جوان
سبزه در گرد آبهای روان ۳۱

مرغ در مرغ برکشیده نوا
ارغنون بسته در میان هوا ۳۲

سرو بن چون زمردین کاخی
قمریی بر سریر هر شاخی ۳۳

زیر سروش که پای در گل بود
به نوا داده هرکه را دل بود ۳۴

برکشیده ز خط پرگارش
چار مهره به چار دیوارش ۳۵

از بناهای برکشیده به ماه
چشم بد را نبود در وی راه ۳۶

در تمنای آنچنان باغی
بر دل هر توانگری داغی ۳۷

مرد هر هفته‌ای ز راه فراغ
به تماشا شدی به دیدن باغ ۳۸

سرو پیراستی سمن کشتی
مشک سودی و عنبر آغشتی ۳۹

تازه کردی به دست نرگس جام
سبزه را دادی از بنفشه پیام ۴۰

ساعتی گرد باغ برگشتی
باز بگذاشتی و بگذشتی ۴۱

رفت روزی به وقت پیشین گاه
تا دران باغ روضه یابد راه ۴۲

باغ را بسته دید در چون سنگ
باغبان خفته بر نوازش چنگ ۴۳

باغ پر شور ازان خوش آوازی
جان نوازان درو به جان بازی ۴۴

رقص بر هر درختی افتاده
میوه دل برده بلکه جان داده ۴۵

خواجه کاواز عاشقانه شنید
جانش حاضر نبود و جامه درید ۴۶

نه شکیبی که برگراید سر
نه کلیدی که برگشاید در ۴۷

در بسی کوفت کس نداد جواب
سرو در رقص بود و گل در خواب ۴۸

گرد بر گرد باغ برگردید
در همه باغ هیچ راه ندید ۴۹

بر در خویشتن چو بار نیافت
رکن دیوار خویشتن بشکافت ۵۰

شد درون تا کند تماشائی
صوفیانه برآورد پائی ۵۱

گوش بر نغمه ترانه نهد
دیدن باغ را بهانه نهد ۵۲

شورش باغ بنگرد که ز کیست
باغ چونست و باغبان را چیست ۵۳

زان گلی چند بوستان افروز
که در آن بوستان بدند آنروز ۵۴

دو سمن سینه بلکه سیمین ساق
بر در باغ داشتند یتاق ۵۵

تا بران حور پیکران چو ماه
چشم نامحرمی نیابد راه ۵۶

چون درون رفت خواجه از سوراخ
یافتندش کنیزکان گستاخ ۵۷

زخم برداشتند و خستندش
دزد پنداشتند و بستندش ۵۸

خواجه در داده تن بدان خواری
از چه از تهمت گنه کاری ۵۹

بعد از آزردنش به چنگ و به مشت
بانگهائی برو زدند درشت ۶۰

کای ز داغ تو باغ ناخشنود
نیست اینجا نقیب باغ چه سود ۶۱

چون به باغ کسان دراید دزد
زدنش هست باغبان را مزد ۶۲

ما که لختی به چوب خستیمت
شاید ار دست و پای بستیمت ۶۳

تا تو ای نقب‌زن درین پرگار
درگذاری درایی از دیوار ۶۴

مرد گفتا که باغ باغ منست
بر من این دود از چراغ منست ۶۵

با دری چون دهان شیر فراخ
چون درایم چو روبه از سوراخ ۶۶

هرکه در ملک خود چنین آید
ملک ازو زود بر زمین آید ۶۷

چون کنیزان نشان او دیدند
وز نشانهای باغ پرسیدند ۶۸

یافتندش دران گواهی راست
مهر بنشست و داوری برخاست ۶۹

صاحب باغ چون شناخته شد
هر دو را دل به مهر آخته شد ۷۰

آشتی کردنش روا دیدند
زانکه با طبعش آشنا دیدند ۷۱

شاد گشتند از آشنائی او
سعی کردند در رهایی او ۷۲

دست و پایش ز بند بگشادند
بوسه بر دست و پای او دادند ۷۳

عذرها خواستند بسیارش
هر دو یکدل شدند در کارش ۷۴

پس به عذری که خصم یار شود
رخنه باغ استوار شود ۷۵

خار بردند و رخنه را بستند
وز شبیخون رهزنان رستند ۷۶

بنشستند پیش خواجه به ناز
باز گفتند قصه‌ها دراز ۷۷

که درین باغ چون شکفته بهار
که ازو خواجه باد برخوردار ۷۸

میهمانیست دلستانان را
ماهرویان و مهربانان را ۷۹

هر زن خوبرو که در شهرست
دیده را از جمال او بهرست ۸۰

همه جمع آمده درین باغند
شمع بی دود و نقش بی داغند ۸۱

عذر آنرا که با تو بد کردیم
خاک در آبخورد خود کردیم ۸۲

خیز و با ما یکی زمان به خرام
تا براری ز هرکه خواهی کام ۸۳

روی درکش به کنج پنهانی
شادمان بین دران گل افشانی ۸۴

هر بتی را که دل درو بندی
مهر بروی نهی و بپسندی ۸۵

آوریمش به کنج خانه تو
تا نهد سر بر آستانه تو ۸۶

خواجه ارکان سخن به گوش آمد
شهوت خفته در خروش آمد ۸۷

گرچه در طبع پارسائی داشت
طبع با شهوت آشنائی داشت ۸۸

مردیش مردمیش را بفریفت
مرد بود از دم زنان نشکیفت ۸۹

با سمن سینگان سیم اندام
پای برداشت بر امید تمام ۹۰

تا به جائی رسیدشان ناورد
که بدانجای دل قرار آورد ۹۱

پیش آن شاهدان قصر بهشت
غرفه‌ای بود برکشیده ز خشت ۹۲

خواجه بر غرفه رفت و بست درش
بازگشتند رهبران ز برش ۹۳

بود در ناف غرفه سوراخی
روشنی تافته درو شاخی ۹۴

چشم خواجه ز چشمه سوراخ
چشمه تنگ دید و آب فراخ ۹۵

کرده بر هر طرف گل افشانی
سیم ساقی و نار پستانی ۹۶

روشنانی چراغ دیده همه
خوشتر از میوه رسیده همه ۹۷

هر عروس از ره دل‌انگیزی
کرده بر سور خود شکر ریزی ۹۸

اژدهائی نشسته بر گنجش
به ترنجی رسیده نارنجش ۹۹

نار پستان بدید و سیب زنخ
نام آن سیب بر نبشته به یخ ۱۰۰

بود در روضه گاه آن بستان
چمنی بر کنار سروستان ۱۰۱

حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخام
حوض کوثر بدو نوشته غلام ۱۰۲

می‌شد آبی چو آب دیده در او
ماهیانی ستم ندیده در او ۱۰۳

گرد آن آبدان رو شسته
سوسن و نرگس و سمن رسته ۱۰۴

آمدند آن بتان خرگاهی
حوض دیدند و ماه با ماهی ۱۰۵

گرمی آفتاب تافته‌شان
واب چون آفتاب یافته‌شان ۱۰۶

سوی حوض آمدند ناز کنان
گره از بند فوطه باز کنان ۱۰۷

صدره کندند و بی نقاب شدند
وز لطافت چو در در آب شدند ۱۰۸

می‌زدند آب را به سیم مراد
می نهفتند سیم را به سواد ۱۰۹

ماه و ماهی روانه هردو در آب
ماه تا ماهی اوفتاده به تاب ۱۱۰

ماه در آب چون درم ریزد
هر کجا ماهیی است برخیزد ۱۱۱

ماه ایشان در آن درم ریزی
خواجه را کرد ماهی انگیزی ۱۱۲

ساعتی دست بند می‌کردند
پر سمن ریشخند می‌کردند ۱۱۳

ساعتی بر ببر در افشردند
ناز و نارنج را کرو کردند ۱۱۴

این شد آن را به مار می‌ترساند
مار می‌گفت و زلف می‌افشاند ۱۱۵

بیستون همه ستون انگیز
کشته فرهاد را به تیشه تیز ۱۱۶

جوی شیری که قصر شیرین داشت
سر بدان حوضهای شیرین داشت ۱۱۷

خواجه کان دید جای صبر نبود
یاری و یارگی نداشت چه سود ۱۱۸

بود چون تشنه‌ای که باشد مست
آب بیند بر او نیابد دست ۱۱۹

یا چو صرعی که ماه نو بیند
برجهد گاه و گاه بنشیند ۱۲۰

سوی هر سرو قامتی می‌دید
قامتی نی قیامتی می‌دید ۱۲۱

رگ به رگ خونش از گرفتن جوش
از هر اندام برکشید خروش ۱۲۲

ایستاده چو دزد پنهانی
وانچه دانی چنانکه می‌دانی ۱۲۳

خواست تا در میان جهد گستاخ
مرغش از رخنه مارش از سوراخ ۱۲۴

لیک مارش نکرد گستاخی
از چه از راه تنگ سوراخی ۱۲۵

شسته رویان چو روی گل شستند
چون سمن بر پرند گل رستند ۱۲۶

آسمان‌گون پرند پوشیدند
بر مه آسمان خروشیدند ۱۲۷

در میان بود لعبتی چنگی
پیش رومی رخش همه زنگی ۱۲۸

آفتابی هلال غبغب او
رطبی ناگزیده کس لب او ۱۲۹

غمزش از غمزه تیز پیکان‌تر
خندش از خنده شکر افشان‌تر ۱۳۰

اوفتاده ز سرو پر بارش
نار در آب و آب در نارش ۱۳۱

به فریبی هزار دل برده
هرکه دیده برابرش مرده ۱۳۲

چون به دستان زدن گشادی دست
عشق هشیار و عقل گشتی مست ۱۳۳

خواجه بر فتنه‌ای چنان از دو
فتنه‌ترزانکه هندوان بر نور ۱۳۴

زاهد از راه رفت پنهانی
کافری بین زهی مسلمانی ۱۳۵

بعد یک ساعت آن دو آهو چشم
کاتش برق بودشان در پشم ۱۳۶

واهوانگیز آن ختن بودند
آهوان را به یوز بنمودند ۱۳۷

آمدند از ره شکر باری
کرده زیر قصب گله داری ۱۳۸

خواجه را در خجابگه دیدند
حاجبانه و کار پرسیدند ۱۳۹

کز همه لعبتان حور نژاد
میل تو بر کدام حور افتاد ۱۴۰

خواجه نقشی که در پسند آورد
در میان دو نقشبند آورد ۱۴۱

این نگفته هنوز برجستند
گفتی آهو نه شیر سرمستند ۱۴۲

آن پریزاده را به تنبل و رنگ
آوریدند با نوازش چنگ ۱۴۳

به طریقی که کس گمان نبرد
ور برد زان دو شحنه جان نبرد ۱۴۴

طرفه را چون به غرفه پیوستند
غرفه را طرفه بین که دربستند ۱۴۵

خواجه زان بی‌خبر که او اهلست
یار او اهل و کار او سهلست ۱۴۶

وان بت چنگزن که تاخته بود
کار او را چو چنگ ساخته بود ۱۴۷

گفته بودندش آن دو مایه ناز
قصه خواجه کنیز نواز ۱۴۸

وان پری پیکر پسندیده
دل درو بسته بود نادیده ۱۴۹

چون درو دید ازان بهی‌تر بود
آهنش سیم و سیم او زر بود ۱۵۰

خواجه کز مهر ناشکیب آمد
با سهی سرو در عتیب آمد ۱۵۱

گفت نام تو چیست گفتا بخت
گفت جایت کجاست گفتا تخت ۱۵۲

گفت اصل تو چیست گفتا نور
گفت چشم بد از تو گفتا دور ۱۵۳

گفت پردت چه پرده گفتا ساز
گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز ۱۵۴

گفت بوسه دهیم گفتا شصت
گفت هان وقت هست گفتا هست ۱۵۵

گفت آیی به دست گفتا زود
گفت باد این مراد گفتا بود ۱۵۶

خواجه را جوش از استخوان برخاست
شرم و رعنائی از میان برخاست ۱۵۷

زلف دلبر گرفت چون چنگش
در بر آورد چون دل تنگش ۱۵۸

بوسه و گاز بر شکر می‌زد
از یکی تا ده و ز ده تا صد ۱۵۹

گرم شد بوسه در دل‌انگیزی
داد گرمی نشاط را تیزی ۱۶۰

خاست تا نوش چشمه را خارد
مهر از آب حیات بردارد ۱۶۱

چون درامد سیاه شیر به گور
زیر چنگ خودش کشید به زور ۱۶۲

جایگه سست بود سختی یافت
خشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت ۱۶۳

غرفه دیرینه بد فرود آمد
کار نیکان به بد نینجامد ۱۶۴

این ز مویی و آن به مویی رست
این ازین سو شد آن ازان سو جست ۱۶۵

تا نبینندشان بران سر راه
دور گشتند ازان فراخیگاه ۱۶۶

خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد
رفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد ۱۶۷

شد کنیزک نشست با یاران
بر دو ابرو گره چو غمخواران ۱۶۸

رنجهای گذشته پیش نهاد
چنگ را بر کنار خویش نهاد ۱۶۹

ناله چنگ را چو پیدا کرد
عاشقان را ز ناله شیدا کرد ۱۷۰

گفت کز چنگ من به ناله رود
باد بر خستگان عشق درود ۱۷۱

عاشق آن شد که خستگی دارد
به درستی شکستگی دارد ۱۷۲

عشق پوشیده چند دارم چند
عاشقم عاشقم به بانگ بلند ۱۷۳

مستی و عاشقیم برد ز دست
صبر ناید ز هیچ عاشق مست ۱۷۴

گرچه بر جان عاشقان خواریست
توبه در عاشقی گنه کاریست ۱۷۵

عشق با توبه آشنا نبود
توبه در عاشقی روا نبود ۱۷۶

عاشق آن به که جان کند تسلیم
عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم ۱۷۷

ترک چنگی چو درز لعل افشاند
حسب حالی بدین صفت برخواند ۱۷۸

آن دو گوهر که رشته کش بودند
در نشاط و سماع خوش بودند ۱۷۹

در دل افتادشان که درد و چراغ
تند بادی رسیده است به باغ ۱۸۰

یوسف یاوه گشته را جستند
چون زلیخا ز دامنش رستند ۱۸۱

باز جستندش از حقیقت کار
داد شرحی که گریه آرد بار ۱۸۲

هر دو تشویر کار او خوردند
باز تدبیر کار او کردند ۱۸۳

کامشب این جایگه وطن سازیم
از تو با کار کس نپردازیم ۱۸۴

نگذاریم بر بهانه خویش
که کس امشب رود به خانه خویش ۱۸۵

مگر آن ماه را که دلبر تست
امشب اندر کنارگیری چست ۱۸۶

روز روشن سپید کار بود
شب تاریک پرده‌دار بود ۱۸۷

کاین سخن گفته شد روانه شدند
با بتان بر سر فسانه شدند ۱۸۸

شب چو زیر سمور انقاسی
کرد پنهان دواج بر طاسی ۱۸۹

تیغ یک میخ آفتاب گذشت
جوشن شب هزار میخی گشت ۱۹۰

آمدند آن بتان وفا کردند
وان صنم را بدو رها کردند ۱۹۱

سرو تشنه به جوی آب رسید
آفتابی به ماهتاب رسید ۱۹۲

جای خالی و آنچنان یاری
که کند صبر در چنان کاری ۱۹۳

خواجه را در عروق هفت اندام
خون به جوش آمده به جستن کام ۱۹۴

وانچه گفتن نشایدش با کس
با تو گفتم نعوذبالله و بس ۱۹۵

خواست تا در به لعل سفته شود
طوق با طاق هر دو جفته شود ۱۹۶

گربه وحشی از سر شاخی
دید مرغی به کنج سوراخی ۱۹۷

جست بر مرغ و بر زمین افتاد
صدمه‌ای بر دو نازنین افتاد ۱۹۸

هر دو جستند دل رمیده ز جای
تاب در دل فتاده تک در پای ۱۹۹

دور گشتند نا رسیده به کام
تابه پخته بین که چون شد خام ۲۰۰

نوش لب رفت پیش نوش لبان
چنگ را برگرفت نیم شبان ۲۰۱

چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفت
کارغوان آمد و بهار شکفت ۲۰۲

سرو بن برکشید قد بلند
خنده گل گشاد حقه قند ۲۰۳

بلبل آمد نشست بر سر شاخ
روز بازار عیش گشت فراخ ۲۰۴

باغبان باغ را مطرا کرد
شاهی آمد درو تماشا کرد ۲۰۵

جام می‌دید و برگرفت به دست
سنگی افتاد و جام را بشکست ۲۰۶

ای به تاراج برده هرچه مراست
جز به تو کار من نگردد راست ۲۰۷

گرچه با تو ز کار خود خجلم
بی توی نیست در حساب دلم ۲۰۸

راز داران پرده سازش
آگهی یافتند از رازش ۲۰۹

باز رفتند و غصه می‌خوردند
خواجه را جستجوی می‌کردند ۲۱۰

باز رفتند و غصه می‌خوردند
خواجه را جستجوی می‌کردند ۲۱۱

خواجه چون بندگان روغن دزد
در رهش حجره‌ای گرفته به مزد ۲۱۲

در خزیده به جویباری تنگ
زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ ۲۱۳

خیره گشته ز خام تدبیری
بر دمیده ز سوسنش خیری ۲۱۴

باز جستند از آنچه داشت نهفت
یک به یک با دو رازدار بگفت ۲۱۵

فرض گشت آن نهفته کاران را
که به یاری رسند یاران را ۲۱۶

بازگشتند و راه بگشادند
آب گل را به گل فرستادند ۲۱۷

آمد آن دستگیر دستان ساز
مهر نوکرده مهربان را باز ۲۱۸

خواجه دستش گرفت و رفت از پیش
تا به جائی که دید لایق خویش ۲۱۹

تاک بر تاک شاخهای درخت
بسته بر اوج کله تخت به تخت ۲۲۰

زیر آن تخت پادشاهی تاخت
به فراغت نشستنگاهی ساخت ۲۲۱

دلستان را به مهر پیش کشید
چون دل اندر کنار خویش کشید ۲۲۲

زاد سروی بدان خرامانی
چون سمن بر بساط سامانی ۲۲۳

در کنارش کشید و شادی کرد
سرو باگل قران بادی کرد ۲۲۴

خواجه را مه درآمده به کنار
دست بر کار و پای رفته ز کار ۲۲۵

مهره خواجه خانه گیر شده
همبساطش گرو پذیر شده ۲۲۶

چون بران شد که قلعه بستاند
آتشی را به آب بنشاند ۲۲۷

موش دشتی مگر ز تاک بلند
دیده بد آخته کدوئی چند ۲۲۸

کرد چون مرغ بر رسن پرواز
از کدوها رسن برید به گاز ۲۲۹

بر زمین آمد آنچنان حبلی
هر کدوئی به شکل چون طبلی ۲۳۰

بانگ آن طبل رفت میل به میل
طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل ۲۳۱

باز بانگ اندر اوفتاد به هوز
آهو آزاد شد ز پنجه یوز ۲۳۲

خواجه پنداشت کامدست به جنگ
شحنه با کوس و محتسب با سنگ ۲۳۳

کفش بگذاشت و راه پیش گرفت
باز دنبال کار خویش گرفت ۲۳۴

وان صنم رفت با هزار هراس
پیش آن همدمان پرده شناس ۲۳۵

چون زمانی بران نمود درنگ
پرده در گشت و ساخت پرده چنگ ۲۳۶

گفت گفتند عاشقان باری
رفت یاری به دیدن یاری ۲۳۷

خواست کز راه آرزومندی
یابد از وصل او برومندی ۲۳۸

در کنارش کشد چنانکه هواست
سرخ گل در کنار سرو رواست ۲۳۹

از ره سینه و زنخدانش
سیب و ناری خورد ز بستانش ۲۴۰

دست بر گنج در دراز کند
تا در گنج خانه باز کند ۲۴۱

به طبرزد شکر برامیزد
به طبرخون ز لاله خون ریزد ۲۴۲

ناگه آورد فتنه غوغایی
تا غلط شد چنان تمنایی ۲۴۳

ماند پروانه را در انده نور
تشنه‌ای گشت از آب حیوان دور ۲۴۴

ای همه ضرب تو به کج بازی
ضربه‌ای زن به راست اندازی ۲۴۵

تو مرا پرده کج دهی و رواست
نگذرم با تو من ز پرده راست ۲۴۶

کاین غزل گفته شد چو دمسازان
زو خبر یافتند همرازان ۲۴۷

سوی خواجه شدند پوزش ساز
یافتندش کشیده پای دراز ۲۴۸

شرم زد گشته دل رمیده شده
بر سر خاک آرمیده شده ۲۴۹

به نوازش گری و دلداری
برکشیدندش از چنان خواری ۲۵۰

حال پرسیده شد حکایت کرد
آنچه در دوزخ آورد دم سرد ۲۵۱

چاره سازان به چارهای خودش
دور کردند از خیال بدش ۲۵۲

بر دل بسته بند بگشادند
بی دلی را به وعده دل دادند ۲۵۳

که درین کار کاردان‌تر باش
مهربانی و مهربان‌تر باش ۲۵۴

وقت کار آشیانه جائی ساز
کافت آنجا نیاورد پرواز ۲۵۵

ما خود از دور پی نگهداریم
پاس دارانه پاس ره داریم ۲۵۶

آمدند آنگهی پذیره کار
پیش آن سرو قد گل رخسار ۲۵۷

تا دگر باره ترکتازی کرد
خواجه را یافت دلنوازی کرد ۲۵۸

آمد از خواجه بار غم برداشت
خواجه کان دید خواجگی بگذاشت ۲۵۹

سر زلفش گرفت چون مستان
جست بیغوله‌ای در آن بستان ۲۶۰

بود در کنج باغ جائی دور
یاسمن خرمنی چو گنبد نور ۲۶۱

برکشیده علم به دیواری
بر سرش بیشه در بنش غاری ۲۶۲

خواجه به زان نیافت بارگهی
ساخت اندر میانه کارگهی ۲۶۳

یاسمن را ز هم درید بساز
نازنین را درو کشید به ناز ۲۶۴

بند صدرش گشاد و شرم نهفت
بند صدری دگر که نتوان گفت ۲۶۵

خرمن گل درآورید به بر
مغز بادام در میان شکر ۲۶۶

میل در سرمه‌دان نرفته هنوز
بازیی باز کرد گنبد کوز ۲۶۷

روبهی چند بود در بن غار
به هم افتاده از برای شکار ۲۶۸

گرگی آورده راه بر سرشان
تا کند دور سر ز پیکرشان ۲۶۹

روبهان از حرام خواری گرگ
کافتی بود سهمناک و بزرگ ۲۷۰

به هزیمت شدند و گرگ از پس
راهشان بر بساط خواجه و بس ۲۷۱

بر دویدند بر دو چاره سگال
روبهان پیش و گرگ در دنبال ۲۷۲

خواجه را بارگه فتاد از پای
دید لشگرگهی و جست از جای ۲۷۳

خود ندانست کان چه واقعه بود
سو به سو می‌دوید خاک آلود ۲۷۴

دل پر اندیشه و جگر پر خون
تا چگونه رود ز باغ برون ۲۷۵

آن دو سروش برابر افتادند
کان همه نار و نرگسش دادند ۲۷۶

دامن دلبرش گرفته به چنگ
چون دری در میانه دو نهنگ ۲۷۷

بانگ بر وی زدند کاین چه فنست
در خصال تو این چه اهرمنست ۲۷۸

چند برهم زنی جوانی را
کشتی از کینه مهربانی را ۲۷۹

با غریبی ز روی دمسازی
نکند هیچکس چنین بازی ۲۸۰

چند بار امشبش رها کردی
چند نیرنگ و کیمیا کردی ۲۸۱

او به سوگند عذرها می‌خواست
نشنیدند ازو حکایت راست ۲۸۲

تا ز بنگه رسید خواجه فراز
شمع را دید در میان دو گاز ۲۸۳

در خجالت ز سرزنش کردن
زخم این و قفای آن خوردن ۲۸۴

گفت زنهار دست ازو دارید
یار آزرده را میازارید ۲۸۵

گوهر او ز هر گنه پاکست
هر گناهی که هست ازین خاکست ۲۸۶

چابکان جهان و چالاکان
همه هستند بنده پاکان ۲۸۷

کار ما را عنایت ازلی
از خطا داده بود بی خللی ۲۸۸

وان خللها که کرد ما را خرد
آفتی را به آفتی می‌برد ۲۸۹

بخت ما را چو پارسائی داد
از چنان کار بد رهائی داد ۲۹۰

آنکه دیوش به کام خود نکند
نیک شد هیچ نیک بد نکند ۲۹۱

بر حرام آنکه دل نهاده بود
دور اینجا حرام زاده بود ۲۹۲

با عروسی بدین پریچهری
نکند هیچ مرد بدمهری ۲۹۳

خاصه آن کو جوانیی دارد
مردی و مهربانیی دارد ۲۹۴

لیک چون عصمتی بود در راه
نتوان رفت باز پیش گناه ۲۹۵

کس ازان میوه‌دار برنخورد
که یکی چشم بد درو نگرد ۲۹۶

چشم صد گونه دام و دد بر ما
حال ازینجا شدست بد بر ما ۲۹۷

آنچه شد شد حدیث آن نکنم
و آنچه دارم بدو زیان نکنم ۲۹۸

توبه کردم به آشکار و نهان
در پذیرفتم از خدای جهان ۲۹۹

که اگر در اجل بود تأخیر
وین شکاری بود شکار پذیر ۳۰۰

به حلالش عروس خویش کنم
خدمتش ز آنچه بود بیش کنم ۳۰۱

کار بینان که کار او دیدند
از خدا ترسیش بترسیدند ۳۰۲

سر نهادند پیش او بر خاک
کافرین بر چنان عقیدت پاک ۳۰۳

که درو تخم نیکوئی کارند
وز سرشت بدش نگه دارند ۳۰۴

ای بسا رنجها که رنج نمود
رنج پنداشتند و راحت بود ۳۰۵

و ای بسا دردها که بر مردست
همه جاندارویی دران دردست ۳۰۶

چون برآمد ز کوه چشمه نور
کرد از آفاق چشم بد را دور ۳۰۷

صبج چون عنکبوت اصطرلاب
بر عمود زمین تنید لعاب ۳۰۸

بادی آمد به کف گرفته چراغ
باغبان را به شهر برد ز باغ ۳۰۹

خواجه برزد علم به سلطانی
رست ازان بند و بنده فرمانی ۳۱۰

ز آتش عشقبازی شب دوش
آمده خاطرش چو دیگ به جوش ۳۱۱

چون به شهر آمد از وفاداری
کرد مقصود را طلبکاری ۳۱۲

ماه دوشینه را رساند به مهد
بست کابین چنانکه باشد عهد ۳۱۳

در ناسفته را به مرجان سفت
مرغ بیدار گشت و ماهی خفت ۳۱۴

گر بینی ز مرغ تا ماهی
همه را باشد این هواخواهی ۳۱۵

دولتی بین که یافت آب زلال
وانگهی خورد ازو که بود حلال ۳۱۶

چشمه‌ای یافت پاک چون خورشید
چون سمن صافی و چو سیم سپید ۳۱۷

در سپیدیست روشنائی روز
وز سپیدیست مه جهان افروز ۳۱۸

همه رنگی تکلف اندودست
جز سپیدی که او نیالودست ۳۱۹

هرچ از آلودگی شود نومید
پاکیش را لقب کنند سپید ۳۲۰

در پرستش به وقت کوشیدن
سنت آمد سپید پوشیدن ۳۲۱

چون سمن سینه زین سخن پرداخت
شه در آغوش خویش جایش ساخت ۳۲۲

وین چنین شب بسی به ناز و نشاط
سوی هر گنبدی کشید بساط ۳۲۳

به روی این آسمان گنبدساز
کرده درهای هفت گنبد باز ۳۲۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۲۴
کانال گوهرین در ایتا
۶۰۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم
گوهر بعدی:بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرگشی خاقان چین بار دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.